دانلود پایان نامه
داده ها و مدل های غربی سیاست جنایی بزند؟ آیا عناصر عینی و معرفتی حقوق مدرن توانسته اند در جدال میان مدرنیسم حقوقی و سنت گراییِ حقوقی، بر عناصر عینی و معرفتیِ دکترین های سیاست جنایی اسلامی تفوق یابند؟ در اینجا مجدداً این سؤال اهمیت می یابد که پیمودن یک مسیر مستقیم برای طراحی الگوی بومی سیاست جنایی – که در آن به غرب گراییِ افراطی و شرع گراییِ نستجیده نشویم – مستلزم مشارکت دهیِ مبانی و منابع و جلوه های سیاست جنایی غربی و اسلامی تحت چه الگویی از تعامل است؟ آیا یکی از مدل های مهندسی اجتماعی می تواند مطلوب باشد؟ یا یک مدلِ مدیریت اجرایی؟ اساساً آیا حرکت در مسیر عدالت کیفری، قابل فرمولیزه و مدل بندی است؟ آیا این – تفکر سیستمی – اصلی ترین معضل روش شناختی محسوب نمی شود؟
ناتوانی الگوهای غربی سیاست جنایی در مهار بحران
مطلب مرتبط :   مقاله رایگان درمورد تعریف وفاداری مشتری، شاخص های عملیاتی

بخش اعظم میراث مدرنیته در غرب شکل گرفته است
به همین دلیل درک مدرنیته بدون درک غرب امری ناممکن است
پیشگوییها، پیشبینیها و ترسیم آیندهی روندهای کنونی توسط ماشینهای فکری101، مؤسسههای پژوهشهای راهبردی، و آیندهپژوهیهای به عمل آمده از اواخر دهه 1950 تاکنون به صورتی ارائه شدهاند که بیانگر مشروعیت و قطعیت علم به عنوان “معرفت وحید معتبر” است102
در نظر نسبیگرایان، “هژمونی علم” نشاندهنده تفوق عقلی و فکریِ آن نیست، بلکه صرفاً قدرت مدرنیته را در تسلط بر نهادهای سیاسی و فکری نشان میدهد
نتیجه نهایی این تمرکز توجه بر قدرت، رسوا شدنِ علم است
نسبیگرایان افراطی حتی میان علم و تبلیغ تفاوت چندانی قائل نیستند و نسبیگرایان معتدل – که آنان نیز از ناقدان مدرنیته هستند – این اعتماد را که علوم طبیعی میتوانند تصویری صادق از جهان مادّی به دست دهند را متزلزل میدانند، چه رسد به این که بخواهند الگویی برای شناخت مطمئن از جهان انسانی و الگوهای مطلوب سیاستگذاری اجتماعی به دست دهند
103
این در حالی است که معتقدیم علم، یک آگاهی سادهاندیشانه در راستای منافع نظری نیست، بلکه در گوهر خود گونهای از انتقاد را میپروراند: نقدی بنیادین
با این وجود، در سدههای طولانی که از اندیشه فلسفی غربی میگذرد، بسیاری از فیلسوفان همچنان اعلام میکنند که ما نمیتوانیم بدانیم که آیا موردهای آگاهیمان، یعنی ابژههای جهان بیرون از ما – جهان عینی – به راستی مستقلی از ما دارند یا نه، و اگر پاسخ مثبت است این ارتباط به چه شکل و تا چه حد است104
اما فارغ از پاسخ این پرسش، تردیدی نیست که اصلِ موضوع – یعنی ارتباط – میان ذهن و عین بهطور تنگاتنگ برقرار است و هر منظومه فلسفی یا رویکرد جامعهشناختی یا استراتژی حقوقی و اساساً هر معرفتی که این ارتباط را به نفع حاکمیت ذهن یا به نفع ارجحیتِ عین غلبه بخشد، ره به خطا رفته است؛ همچنان که جریان غالب – و البته رو به تعدیل و اصلاح – در غرب همانا رو به عینگرایی رفت و جریان حاکم بر سنت اسلامی نیز رو به ذهنگرایی و کمتوجهی به جهانی واقع

در هر دوره، شکل خاص و متفاوتی از ساختارها، مناسبات و سرمشقهای کلی و زبانی خاص حاکمیت دارد
صورتبندی داناییِ هر دوران، نظمی است که ما بر اساس آن میاندیشیم؛ یعنی چارچوب مشخصی است که در یک عصر خاص به صورت پنهان حاکم است
علوم جدید و از جمله علوم اجتماعی خاستگاه غربی دارند و زاده تحولات معرفتی و اجتماعی اروپا و و دنیای صنعتی از رنسانس تا امروز هستند
این علوم گرچه ریشههای تاریخیشان به رنسانس و سدههای پانزدهم و شانزدهم میرسد، اما در قرن نوزدهم ظهور کردند و در قرن بیستم در قالب نهاد دانشگاه و رشتههای دانشگاهی جدید به تمام جهان بسط یافتند
در واقع، محققان و متفکران قرن نوزدهم، با مطرح کردن پرسشهای بنیادین در حوزههای کلان، علمی، مرزهآیاین علوم را ترسیم کردند
به این ترتیب روشهای علوم انسانی تعریف و مفاهیم هر حوزه روشن و مشخص شد؛ و نخستین الگوهای مرجع برای هر رشته طراحی گردید
در این دوره، جدال بر سر روش علوم انسانی همچنان ادامه داشت و تا اواخر قرن نوزدهم، از نظر روششناختی، غلبه با جریانی بود که معتقد به کاربرد روشهای علوم طبیعی در علوم انسانی بود105
قرن بیستم نیز دورهی به ثمر نشستن شاخههای گوناگون علوم انسانی است
در این قرن، دیگر مرزهای اصلی علوم انسانی ترسیم شده بود و در رشتههایی چون اقتصاد، تاریخ و زبانشناسی الگوهای مرجع و مفاهیم علمی شکل گرفته بود
کشورهای غیرغربی نیز پس از تأسیس دانشگاه و نهاد آموزش عالی به سبک امروزی، رشتههای دانشگاهی جدید را احداث کردند و علوم نوین را توسعه دادند
ایران نیز اینچنین کرد
توجه به این پرسش که علوم انسانی و علوم اجتماعی مدرن غربی چه فایده عملی برای غیرغرب دارند و چه نسبتی با فرهنگ و دیگر مقتضیات بومی این ممالک دارند، موجب تکوین گفتمانی در این کشورها شد که “بومیسازی” نام گرفت

مطلب مرتبط :   مقاله با موضوع بیوتکنولوژی، فیزیولوژی

به عقیده فوکو، رنسانس و مدرنیته، شرق را در مقابل ذهنِ شناسا (سوژه) قرار داد و البته آنچه از آن ترسیم کرد نه خود شرق، بلکه بازتاب شرق در ذهن خودش است و سپس این صورتبندیِ دانایی “گفتمان شرقشناسی” را شکل داد106
در حقیقت، با اُبژه شدن و موضوع شدنِ “شرقی” در برابر “غربی”، از همان ابتدای رنسانس، شرقی در ذهن غربی از صحنهی سخن گفتن حذف شد
در این میان، مستعمره، در وضعیت پیچیده روانی افتاد و همچون گنگی شد که میخواست فریاد بزند
استعمارزده با چشمهای بهتزده در ذیل این صورتبندیِ دانایی خودمحور، دچار آسیب از حیث