می رود و وارد بافت موقعیتی متن (شرایط و ابعاد ایدئولوژیک) می شود و به تحلیل آن می پردازد
در واقع، روش تحلیل گفتمان سعی می کند که نشان دهنده معانیِ نهفته در ذهن مولف باشد129
فن تحلیل گفتمان سعی دارد از روی آثار ظاهری گفتار، ساختار تولید و رابطه کلی آن را مطالعه کند
تحلیل گفتمان سعی دارد با مطالعه عوامل بیرون از متن به ترکیب فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و

دست پیدا کند و کاری فراتر از تحلیل های سنتی عرضه کند
تحلیل گفتمان که یکی از روش های کیفی مطرح در حوزه های مختلف ارتباطات، زبان شناسی انتقادی، علوم سیاسی و اجتماعی به شمار می رود، سعی دارد رابطه بین تشکیل ایدئولوژی و تشکیل گفتار و شرایط را تولید کند
فن تحلیل گفتمان به دلیل ناکارآمدی روش های دیگر تحلیل محتوا در دستیابی به لایه های پنهان متن و فراتر رفتن از سطح عینیت ها وارد حوزه بررسی پیام های ارتباطی شد و این را باید برخاسته از مقتضیات زمان و توجه متفکران معاصر به بحث های انتقادی در?مورد رسانه ها دانست
این فن پیشرفت خود را مدیون تلاش های دانشمندانی چون میشل فوکو، ژاک دریدا، میشل فوکو و متفکران منتقدی چون آلتوسر و گرامشی و اندیشمندان مکتب فرانکفورت می داند
130
پس از شناخت اجمالی “گفتمان” و روش تحلیل گفتمان، اکنون نوبت آن است که گفتمان “نظریه اجتماعیِ” مدرن را از حیث اثرپذیریِ تامّ از پوزیتیویسم تحلیل کنیم
برآیاین منظور، ابتدا تخدیش “حوزه عمومی” در فرایند مدرنیزاسیون اجتماعی در غرب را بررسی میکنیم تا پس از طرح مسأله و شناخت معضل، ضرورت کاوش عمیق در ریشههای چیرگی پوزیتیویسم بر “نظریه اجتماعیِ” مدرن آشکار گردد

در برابر این بحران که اندیشه کلاسیکِ تجدد و ایدئولوژی نواندیش را فرا گرفته است، دو پاسخ ممکن است: پاسخ اول، که متعلق به پسامدرنهاست تأکید میکند که فروپاشی اندیشه مدرنیته اجتنابناپذیر است؛ پاسخ دوم، مبتنی بر این باور است که با پارهای جرح و تعدیلها همانا نواندیشی و نوگرایی میتواند و باید مورد حمایت و توسعه قرار گیرد
این چیزی است که یورگن هابرماس – فیلسوف و جامعهشناسی شهیر “نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت” – میپندارد
از این رو، توصیف و تحلیل نظریه او با عنوان “عقلانیت ارتباطی/ کنش ارتباطی” در مقام نظریه مرجّح از میان خیل انبوه نظریههای منتقد مدرنیته131 ضرورت دارد

جدا از این نکته، اگر موفق شویم به درک ساختارهای پدیدهای نائل شویم که آن را “حوزه عمومی” مینامیم، از این طریق میتوانیم نه فقط به تبیین جامعهشناختی این مفهوم، بلکه به فهم روشمندِ برخی جوامع کنونی نیز بر مبنای یکی از مهمترین مقولات آن دست پیدا کنیم
این دستاورد از این جهت بسیار مهم است که توجه داشته باشیم تفکیک حوزه عمومی و خصوصی بر طبق الگوی باستان یا مدرن امکانپذیر نیست

مقوله “حوزه عمومی” را بایستی در زمینههای گستردهای – ساختار، کارکرد، پیدایش و دگرگونی الگوهای لیبرال و غیر لیبرال حوزه عمومی – مورد بررسی قرار داد
توجه داریم که به طور کلی، اگر هدف، تجریه و تحلیل و اصلاح ساختار موجود باشد، نخست ظرفیت ساختار بررسی میشود و سپس عواملی مانند کارایی و اثربخشی و کارکردهای واحدهای گوناگون در چارچوب آن ساختار، تجزیه و تحلیل میشوند
اما اگر مقصود از طراحی، حفظ ایدئولوژی حاکم بر سازمان و یا ایجاد یک ساختار جدید باشد، این کارکردها هستند که بر اساس اهداف پیشبینی و وضع و ارزیابی میشوند

مباحثه [گفتار یا گفتمانِ] عقلانی فارغ از سلطه و آسیبهای زبانشناختی و معطوف به تفاهم بینالاذهانی و وفاق و اجماع، دقیقاً همان نوع عملی است که مناسب حوزه عمومی است132
بر خلاف عقلانیت ابزاری که متکی بر رابطه ذهن و عین است، عقلانیت ارتباطی هابرماس به عنوان مبنای نظریه اجتماعی انتقادی عرضه میشود
هابرماس در آثار اخیر خود اغلب “فلسفه آگاهی” را که منتج از ذهن منفردی است که درباره جهان میاندیشد در مقابل مفهوم تعامل بینالاذهانی قرار میدهد
چیزی که به نظر هابرماس در رویکردش به زبان و در تحلیلش از اصول کلی بیان ثابت میشود، اولویت کنشهای معطوف به نیل به تفاهم در مقابل کنشهای معطوف به کنترل یا دستکاری اشیاء و دیگر کارگزاران اجتماعی در جهان است
133
اما آیا تحقق تعامل بینالاذهانی میان کنشگران اجتماعی خصوصاً در وضع جهان کنونی، آرزوی معقولی است؟ توجه داشته باشیم که فیلسوفان جدید به این نکته توجه کردهاند که هر یک از آدمیان از منظر خاصّ خود به واقعیت مینگرد؛ هیچ کس نمیتواند بر کل واقعیت احاطه پیدا کند و از این رو تصویری که هر کس از هستی ارائه میدهد، رنگ دیدگاه خود او را با خود دارد
معانی و کارکردهای گفتوگو از جمله امور ثابت و لایتغیر نیست، بلکه تحت تأثیر تحولاتی که در زیستبومهای اجتماعی و تعاملهای میان کنشگران اجتماعی به وجود میآید، دستخوش تغییر میشود
از این رو، هر اندازه کنشگران اجتماعی از عقلانیت بیشتری برخوردار باشند یا در معرض اهتمام بیشتر به مقوله گفتوگو قرار گیرند، بهتر قادر خواهند بود معانی و کارکردهای تازهای برای گفتوگو کشف و ابداع کنند
از این رو، نقطه ضعف اصلی دیدگاههای مبتنی بر غیریتسازی، ناتوانی آنها در توضیح مسئله آمیختگی و گفتوگوی تمدنهاست
تمدنهای ناب و بدون آمیختگی تنها در افسانهها وجود دارند
تمدنها دائماً در حال گفتوگو و در نتیجه درهمتنیدگی هستند و این درهمتنیدگی با توسعه علوم و فناوریها در قرن اخیر توسعه فزآیندهای یافت

مطلب مرتبط :   ویژگیهای مذاکره کننده

مانوئل کاستلز (1942) – استاد برنامهریزی در دانشگاه برکلی آمریکا – از جمله نظریهپردازانی است که با توصیف وضعیت نوین ارتباطی جهان کوشیده است مفهوم “جامعه شبکهای” را تبیین کند
به نظر او “شبکهها، ریخت اجتماعی جدید ما را تشکیل میدهند و منطق شبکهای دگرگونیهای عمیق و گستردهای در عرصه تولید، تجربه، قدرت و فرهنگ به وجود میآورند
قدرت جریانها از جریانهای قدرت پیشی میگیرد و غیبت یا حضور در شبکه، منبع سلطه و تغییر در جامعه میشود
ویژگی این جامعه، برتری ریخت و ساختار اجتماعی بر کنش اجتماعی است134
طبعاً در چنین جوامعی، جریان پیامها و تصاویر بین شبکهها، ستون فقرات ساختار اجتماعی را تشکیل میدهد
ساختار ذهنی و عینی حاکم بر جریان مدرنیته، عقلانیت است که البته انحراف زیادی از حقیقت و اصالتِ خود نیز یافته است
به نظر هابرماس، “عقلانی شدن زیستجهان” دشمنان زیادی دارد
پیچیده شدن جوامع غربی و گسترش سیستم به حوزه عمومی، ناخواسته واسطههایی چون پول و قدرت را به جای کنشهای ارتباطی نشانده است
در جوامع شرقی نیز چالشهای هویتی نظیر گرایشهای بنیادگرا، اخلاقِ گفتمانی را تهدید میکند
این گرایشهای خطرناک و بشرستیز که میکوشند مهندسی اجتماعی از بالا را صورت دهند، مانع “تعامل ارتباطی” یا به تعبیر دیگری از هابرماس، مانع “صورت آرمانی استدلال و برهمکنش و همافزایی” هستند135
پس آنچه دموکراسی را برتر از دیگر رقبآیایدئولوژیک خود قرار داده، همانا اعتقاد به “زیستجهانِ گفتوگویی” است136

اکنون باید توضیح داد چگونه مهندسی اجتماعی توسط دولتهای اروپا از قرون وسطا به سمت رنسانس و خصوصاً پی از آن، منجر به فئودالیزه شدن حوزه عمومی در اروپا شد
به بیان هابرماس، جهان سرمایهداری با ورود به دوران پیشرفته خود در قرن بیستم و با مدد جستن از قدرت رسانهها، تبلیغات و احزاب سیاسی، حوزه تعاملات زنده و پویای اجتماعی را تحت سلطه خود درآورده است
بر اساس دیدگاه هابرماس، مهندسی اجتماعی معنایی جز إعمال استیلا بر حوزه عمومی ندارد137
توضیح آن که، بورژوازی نوظهور در فرایند مبارزه با عملکردهای پنهان و بوروکراتیک حکومت مطلقه به تدریج موفق شد شکل پیشینی حوزه عمومی را که در آن قدرتِ حاکم صرفاً “در برابر” نمود مییافت از بین ببرد و شکل جدید حوزه عمومی را جایگزین آن کند
در این شکل جدید، اقتدار حکومت به واسطه گفتمان انتقادی و آگاهانه توسط مردم تحت نظارت قرار میگیرد
ادغام متقابل دولت و جامعه در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم به معنای پایان حوزه عمومی لیبرال بود
در این میدان، سازمانهایی که نمآینده گروههای مختلف بودند به نوعی سازش و مصالحه بین خودشان و حتی با مقامات دولتی دست مییافتند و عموم را از برنامههای خود حذف و طرد میکردند
افکار عمومی مورد توجه قرار میگرفت، اما نه در شکل بحث همگانی و آزاد138
فروپاشی حوزه عمومی به علت دخالت دولت در امور خصوصی و حل و جذب شدن جامعه در درون دولت صورت میگیرد
از آنجا که پیدایش حوزه عمومی نتیجه تفکیک آشکار و روشن حوزه خصوصی و قدرت عمومی بود، نفوذ متقابل این دو در هم جبراً حوزه عمومی را نابود میکند؛ سیاست حزبی و دستکاری رسانههای جمعی به وضعی میانجامد که هابرماس از آن به عنوان “فئودالی شدن دوباره”ی حوزه عمومی یاد میکند139
حال در شرایطی که ساختارهای تاریخیِ حوزه عمومی لیبرال منعکسکننده منظومه منافعی بودند که علت تاریخی پیدایش این حوزه محسوب میشدند، ایده اصلی حوزه عمومی (عقلانی کردن اقتدار دولتی از طریق آثارِ نهادینه شدهی بحث آگاهانه و جماع عاقلانه) به مثابه امری غیر تاریخمند به محور اصلی نظریه دموکراسی تبدیل شد و برای همیشه باقی ماند
بخش دموکراتیکِ الگوی حوزه عمومی که در طول قرون باقی مانده است، بُعد ایدئولوژیک آن در سطح تاریخ اندیشه بوده است و نه شکلبندی اجتماعی زیربنایی آن

مطلب مرتبط :   سیاست، جرمانگاری، کیفری، جنایی، شریعت، فقه

با این وجود، با منسوخ شدن الگوی بورژوایی، گونهای حوزه اجتماعیِ “باز سیاسی شده” ظهور کرد که تفکیک “عمومی” و “خصوصی”، چه از حیث اجتماعی چه از حیث قانونی، در آن موجود نبود
در این حوزه بینابینی، دولت و جامعه مدنی به طور متقابل در هم نفوذ کردند و جایی برای بحثهای انتقادی- سیاسیِ افراد خصوصی باقی نگذاشتند140
رفته رفته، هر اندازه که رابطه اولیه بین “فضای صمیمیِ” خانواده و حوزه عمومی بیشتر وارونه میشود و لذا حوزه خصوصی بیشتر توسط دولت تخریب میشود، به همان اندازه نیز تصمیمات افراد خصوصی بیشتر به وسیله مؤسسات اقتصادی و سیاسی دستکاری میشود
از این زمان، دستگاه دولت یکهتاز عرصه کنش سیاسی و عامل اصلی توازن قدرت در جامعه میشود و البته قدرت را ملک انحصاری خویش میداند
دولت اروپایی، در عین حال تلاش میکند از طریق رسانههای تودهای، موافقت یا دستکم رضایت عمومی را جلب کند
درست در همین نقطه عطف تاریخی است که “عمومیت” تحریف میشود و از این پس از بالا به پآیین به وجود میآید تا بدین وسیله، هالهای از تقدس و نیت خیر برای صاحبان قدرت ایجاد کند
تا قبل از این دوره، عمومیت از پآیین به بالا بود و باعث پیوند بحثهای عقلانی- انتقادی در حوزه عمومی با فرایند قانونگذاری در حوزه دولت، و مهمتر از همه باعث نظارت بر نحوه إعمال قدرت میشد
اما پس از گذشت آن دوره، دیگر “عمومیت” موجب دوسویهگرایی در حوزه قدرت در اروپا شد؛ حوزهای که بر افکار غیر عمومی مبتنی است
آن سوگرایی این است: تلاش برای فریب و اغوای “عمومی” و در عین حال کسب مشروعیت از طریق آن
در حقیقت، “عمومیت فریبکارانه”141 جایگزین “عمومیتِ انتقادی [عمومیتیابیِ عملِ نقد”142 شد
حقوق بشر لیبرال و حقوق مدنی دموکراتیک نیز فقط زمانی در حیطه نظر و عملِ حقوق اساسیِ بورژوایی از هم فاصله گرفتند که خصلت غیرواقعی و توهمآلود نظمِ اجتماعیای که شالوده این حقوق محسوب میشد آشکار گردید و ناهماهنگی و حتی تناقض آن فاش شد

اما عقل ابزاریِ مدرن آیا بر علوم اجتماعی مدرن در غرب نیز تأثیر گذاشت؟ پاسخ مثبت است
پوزیتیویسم و چیرگی آن بر فلسفه علوم اجتماعی غربی – خصوصاً حقوق و بالأخص، دانش سیاست جنایی – نتیجه مستقیمِ عقلانیتِ ابزاری است؛ الگویی از کاربست قوه عقل که صدمات شدیدی به جایگاه “معنا” در علوم اجتماعی وارد آورد
از این رو، پوزیتیویسم در بستر مدرنیته و تحول علوم اجتماعی غربی باید رصد و تحلیل و نقد شود

پوزیتیویسم یا اصالت اثبات، به معنی کاربست روشهای تجربی در تحقیق و به ویژه در همه علوم و تعمیمپذیری روشهای علوم طبیعی به علوم اجتماعی است143
علمی کردنِ جامعهشناسی به معنای فارغ کردنِ آن از ارزشها تا چه حد در غرب موفق شد؟ چنین امری به طور کامل محقق نشد، زیرا ریشههای متافیزیکی درستی نداشت
البته نظریههایی بسیار سرگرمکننده تولید شد و همین نظریهها و طرز فکرها مدعی ارزشزدایی از علوم اجتماعی با پوشش علمی کردن و بیطرف کردنِ علوم اجتماعی شد
اما فارغسازی علوم اجتماعی از ارزش و معنا به لحاظ منطقی و شناختشناسی، تنها در صورتی ممکن است که “معنا” را مقولهای غیر منطقی و ارزشها را غیر معرفتی و غیر شناختی بدانیم
مشکل اصلی علوم انسانی، همینجاست
توضیح آن که، بیطرفسازی واقعیت انسان و جهان نسبت به معنا و ارزش، یک منشأ دارد و آن بیمعنا دانستنِ واقعیت و بیارزش دانستنِ “ذات زندگی” است
آنها چون “ارزش” را بافتنی و جعلی، و “معنا” را یک فرآورده بشری و ساخته انسان میدانند

پارادایم اثباتگرایی که در حوزه سیاست مروج لیبرال دموکراسی با اصالت عقلانیت و آن هم عقلانیت ابزاری است به کنترل ir/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d9%82%db%8c%d8%aa-%d8%a8%d9%87-%d8%b9%d9%86%d9%88%d8%a7%d9%86-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%da%af%db%8c/ ” title=”خلاقیت”>خلاقیت انسانی اولاً: خصیصه ابزاری یابد و ثانیاً: خلاقیت نیز تحت