ه مثابه(جامعه طبیعی) و بشریت به‌منزله‌ی(جامعه جهانی) به کار می رود. در قرون وسطی”societas civilis” رومی به معنای(اجتماع سیاسی افراد) بوده است. مارسیل دوپادو در قرن چهاردهم میلادی از جامعه مدنی به عنوان سامان سیاسی صحبت می‌کند که اعضای اجتماع را دربرمی گیرد. در قرن شانزدهم میلادی نخستین بار در ترجمه‌ی فرانسوی سیاست ارسطو“societas civilis” به معنای جامعه مدنی به کار می رود»(جهانبگلو،88:1372-86).<br /> کاربرد اصطلاح جامعه مدنی به معانی گوناگون امروزی آن از قرن هجدهم توسط نویسندگان مختلف مورد استفاده قرارگرفته است و استفاده‌ی عمده کنونی این اصطلاح از هگل ناشی می شود. جامعه مدنی دربرگیرنده انجمن‌ها، شرکت های داوطلبانه، نهادهای اداری، شخصیت‌های حقوقی و مجموعه‌ای از انجمن‌های واسطه‌ای است که نه در تعریف دولت می‌گنجند و نه خانواده(به مفهوم گسترده آن)(ایان مک لین،1381،130).
مفهوم جامعه مدنی در تاریخ اندیشه‌ی سیاسی از نقشی دیرینه برخوردار است. نخستین بار به این مفهوم در نوشته های سیاسی رم باستان به کار برده شد. سپس با شکل گرفتن ذهنیّت مدرن در عصر رنسانس و گسست باسیاست کلیسایی قرون وسطی مفهوم جامعه مدنی حیات و سرنوشت فلسفی جدیدی می‌یابد. اندیشمندانی چون هابز، لاک و روسو برای دادن تعریف جدیدی از سامان سیاسی در دوران مدرن از مفهوم جامعه مدنی در تعارض با واژه‌ی«وضع طبیعی» استفاده می‌کنند(جهانبگلو،1372،86). هگل با الهام گرفتن از نظریه‌های متفکّرانی چون آدام اسمیت و استوارت جامعه مدنی را: «نظام نیازها و احتیاجات می‌شناسد و واقعیت هستی شناختی آن را جدای از دولت می‌داند و دولت و نه جامعه مدنی را به‌منزله‌ی تحقق مطلق روح در تاریخ جهان ارزیابی می‌کند»(به نقل از جهانبگلو،86:1372). مارکس با نقد بر فلسفه‌ی سیاسی هگل، جدایی دولت از جامعه مدنی را پایه و اصل ازخودبیگانگی انسان مدرن تلقی می‌کند. امّا از نظر مارکس، جامعه مدنی بورژوایی، بخشی از یک فرایند تاریخی کلی است که با سقوط سرمایه‌داری و پایان گرفتن جدایی میان فرد خصوصی و شهروند سیاسی شکل ناکجاآباد جدیدی به خود می‌گیرد. نقد مارکسی میان فرد خصوصی و شهروند سیاسی در اندیشه‌ی منتقدان نظام‌های توتالیتر قرن بیستمی از زاویه‌ی جدایی میان زندگی عمومی وزندگی خصوصی موردبررسی قرارگرفته است و امروز بار دیگر به عنوان یکی از مفهوم‌های محوری اندیشه سیاسی مدرن در مقابل واژه‌ی دولت و قدرت‌های ایدئولوژیکی مطرح می‌شود(جهانبگلو،1372،86).
9-2)آزادی:
ارائه‌ی تعریف دقیق و واحدی از واژه‌ی آزادی که همه ی اقسام آن را فراگیرد و از سوی همگان نیز مورد قبول واقع گردد دشوار است، چراکه هر مسلک و حتّی گاه هرکسی تلقی خود را از آزادی و انواع آن دارد و از این‌روست که درباره‌ی تعریف آزادی بسیاری سخن گفته اند امّا کمتر کسی تعبیر یا حتّی تلقی همه‌پسندی ارائه کرده است، در تاریخ بشر جدال‌ها و جنگ های فراوانی رخ‌داده است که هر دو سوی منازعه، مدعی دفاع از آزادی و آزادی‌خواهی بوده اند. به ادعای آیزایابرلینIsaiah Berlin))، برای کلمه ی آزادی بیش از دویست معنی گوناگون را تاریخ‌نگاران عقاید ضبط کرده اند(رشادی،1388،75-74).
موریس کرنستون، در نخستین بخش رساله‌ی«تحلیل نوین آزادی»، پس از ارائه‌ی تحلیلی زبان‌شناختی از آزادی و نقل و نقد تلقی‌های گونه گون و متضاد از این مفهوم، در قسمت سوم این بخش، تعاریف زیر را از برخی فیلسوفان نامدار نقل کرده است:
«- دانزاسکوتس: آزادی کمال اراده است.
– توماس هابز: آزادی چنانچه شاید، دال بر غیبت مخالفت است.
– جان لاک: آزادی… قدرتی است که انسان برای انجام یا احتراز از عملی خاص داراست.
دیوید هیوم: از آزادی می‌توانیم فقط قدرت عمل کردن بر حسب تعیین اراده را مراد گیریم.
– ایمانوئل کانت: آزادی عبارت است از استقلال از هر چیز سوای فقط قانون اخلاقی.
– لایبنیتس: آزادی خودانگیختگی عقل است.
– هگل: آزادی، ضرورت تبدیل شکل یافته است.
کوهن: آزادی، نیروی اراده است.
– پاولزن: آزادی برای انسان، حکومت روح است.
– بونه: آزادی، قوّه ای است که با آن ذهن اراده‌اش را اجرا می‌کند.
– هایدگر: آزادی، مشارکت در افشای آنچه- چنان- است.
– اسپینوزا: انسان آزاد، کسی است که تنها به موجب حکم عقل می‌زید.
– شلینگ: آزادی چیزی نیست جز تعیین مطلق امر نامتعین از طریق قوانین ساده هستی.
– انگلس: آزادی عبارت است از نظارت و اختیارداری بر خودمان و بر طبیعت بیرونی که بر معرفت ضرورت طبیعی بنیان گرفته است»(به نقل از رشادی،75:1388-74).
تعاریفی که کرنستون در اینجا و جای‌جای رساله‌ی خود نقل کرده و همچنین دیگر تعاریفی که سایرین ارائه نموده اند هیچ یک تعریفی کامل نیستند، زیرا همه ی آن‌ها یا تعریف آزادی به ضد یا نقیض این مقوله اند، یا تعریف به وصف اند، یا تعریف به متعلّق اند، یا تعریف به مصداق اند، یا تعریف به واژگان و مفاهیم مترادف و نیز گاه به نام تعریف یک قسم آزادی، قسمی دیگر تعریف‌شده است، چنانکه گاه آزادی اجتماعی و حقوقی با اختیار فلسفی و اراده، یا آزادی درونی با آزادی برونی خلط شده است؛ برخی تعاریف مانع و بعضی دیگر جامع نیستند. همچنین در تعاریف ارائه‌شده، واژگان و مفاهیمی همچون: انسان، عقل، کمال، ذهن، طبیعت، خود، بیگانه، مانع، قدرت، قوّه، اراده، اختیار، بیرون و درون و واژگان مترادف این ها، به کاررفته است که به جهت تشتّت آراء در تعریف این کلمات، ابهام در معنی و تعریف ارائه‌شده مضاعف گردیده و مشکل صدچندان گشته است(رشادی،1388،75-74).
ایان مک لین در یک تعریف ساده از آزادی می‌گوید: «آزادی فقدان مداخله یا ممنوعیت است. متأسفانه، تقریباً هر جنبه از ویژگی‌های آزادی که خود انعکاسی از اهمیت اندیشه‌های آن است، جنجال‌برانگیز می‌باشد»(ایان مک لین،320:1381). او همچنین در تعریف آزادی، از جرالد مک کالوم نقل می‌کند که: «تمامی اظهارات مربوط به آزادی را می‌توان به یک شکل بیان کرد؛ یعنی الف از ب آزاد است تا عمل پ را انجام دهد(پ به‌جای هر فعل اقدامی قرار می‌گیرد) و مشاجرات درباره‌ی آزادی مشاجره درباره‌ی سه شرط مورد نظر است که به عامل، مانع و به اقدام یا حالت مورد نظر اشاره دارد»(به نقل از ایان مک لین،320:1381).
در تعریف مفهوم آزادی، فرانتس نویمان در کتاب خود آزادی و قدرت و قانون تلاش می کند عناصر سازنده‌ی مفهوم آزادی را بیان کند. وی بر این باور است که آزادی دارای سه عنصر اساسی است که بر اساس هریک از آن‌ها مفهوم خاصی از آزادی شکل می گیرد:
«عنصر اوّل، (قانون) است که مفهوم آزادی قانونی را رقم می‌زند؛ بنابراین رکن اوّل مفهوم آزادی، قانون تلقی می‌شود که از فرد در برابر دولت دفاع می‌کند. رکن و عنصر دوم آزادی، (رکن شناختی) آزادی است. شکل‌گیری این رکن آزادی، همراه با گام های اساسی است که از زمان اپیکوروس تا هگل و مارکس برداشته‌شده است؛ بنابراین پیشرفت علوم طبیعی، شکل‌گیری روان‌شناسی اسپینوزایی و جبرگرایی و کل‌گرایی تاریخی هگلی، سه قدم اساسی است که ضرورت توجه به رکن شناختی آزادی را آشکار ساخته اند، رکن شناختی آزادی نیز همانند رکن قانونی آن به‌تنهایی نمی‌تواند جامع‌ومانع گردد و با کاستی هایی روبروست. آزادی شناختی، اراده‌ی اساسی انسان را برای رسیدن به آزادی نادیده می‌گیرد و از این رو به رکن دیگری نیاز است که رکن(ارادی) نام دارد. نه رکن قانونی آزادی به‌راستی جامع‌ومانع است و نه رکن شناختی آن، قانون، قدرت سیاسی را محصور می‌کند، شناخت، راه منتهی به آزادی را به ما نشان می دهد؛ امّا آدمی جز با کوشش خویش به آزادی نمی‌رسد، نه خداوند به او آزادی عطا می‌کند و نه تاریخ»(به نقل از میراحمدی،75:1379-74).
10-2)دموکراسی:
واژه‌ی دموکراسی؛ در یونانی به معنی«حکومت توسط مردم» است. ازآنجاکه مردم به ندرت اتفاق آراء دارند، دموکراسی به عنوان یک اصطلاح توصیفی می‌تواند با حکومت اکثریت مترادف قلمداد شود. در یونان باستان و به هنگام آغاز استفاده‌ی مجدد از این کلمه در قرن نوزدهم، استفاده‌کنندگان با چیزی که آن را دموکراسی می خواندند مخالف بودند. در عصر جدید، معانی مورد اشاره‌ی کلمه آنچنان مساعد در نظر گرفته می شود که رژیم هایی که ابداً هیچ ادعایی نسبت به آن ندارند، آن را مورد بهره‌برداری قرار داده اند. «دموکراسی» و«دموکراتیک» حتّی زمانی که کاربرد تو خالی و تبلیغی ندارند، بارها به شیوه هایی مورد استفاده قرار می‌گیرند که هیچ ربط مستقیمی با حکومت اکثریت ندارد. برای نمونه کتاب هوش دموکراتیک(نوشته جی.ای.دیوی) ظاهراً یک بحث معروف مساوات طلبی سیستم آموزشی اسکاتلند در قرن نوزدهم است(ایان مک لین،1381،218).
مشهورترین تعریف از دموکراسی ساده ترینِ آن است: «حکومت مردم بر مردم». این تعریف که در سرشت خود، حکومت و حاکمیت پاره یا جزیی از مردم را خواه از سوی فرد یا گروه بر کل اجتماع نفی می‌کند، بر پایه ی این اندیشه استوار است که همه ی مردم باید به گونه ای در حکومت کردن همباز باشند. اندیشه و مفهوم دموکراسی در جهان امروز تنها نظام سیاسی نیست بلکه در عین حال نوعی زندگی کردن و فلسفه زندگی است و شاید از دید پاره ای از کسان این فکر با باورهای مذهبی نیز برابری می‌کند(ابوالحمد،1384،172).
اگرچه با توجه به ریشه های لاتین دموکراسی یعنیdemos)) یا مردم وkratia)) یا اقتدار و حاکمیت، می‌توان دموکراسی را حاکمیت مردم یا قانون‌گذاری به وسیله‌ی مردم تعریف کرد، مع ذالک تصریح می‌شود این تعریف حتّی اگر با توافق عمومی مواجه شود، ماهیت دموکراسی را خیلی روشن نمی کند؛ به عبارت دیگر این گونه تعاریف نادرست نیستند لیکن نمی توانند به اصل مطلب راه یابند.
هرگاه چنین تعاریفی نقادانه موردبررسی قرار گیرند، نامفهوم بودن آنها بیشتر محرز می‌گردد. به عنوان مثال این موضع نقادانه می‌تواند ناظر بر سؤالات زیر باشد:
منظور از مردم چیست؟ آیا همه ی مردم در کل جهان مد نظر است؟ یا مردم یک نقطه‌ی جغرافیایی مورد توجه است؟
آیا این مردم شامل اقشار کم‌درآمد، خدمتکاران و یا بچه ها نیز می شود؟ یا منظور از مردم فقط یک گروه منتخب کوچک است؟
یا اینکه قانون‌گذاری و حاکمیت چه معنایی می‌دهد؟ آیا در امر قانون‌گذاری هر فردی شراکت دارد و آن را کنترل می کند؟ یا شراکت و کنترل توسط گروه منتخب کوچک انجام می‌شود؟ یا اینکه قانون‌گذاری در ارتباط با چه مسائلی انجام می‌شود؟ آیا قانون‌گذاری شامل هر چیزی از جمله زمینی که بر آن راه می‌رویم و یا هوایی که در آن تنفس می‌کنیم می شود؟ باآنکه شرایط خیلی محدود، خاص و معیّن وجود دارد که مردم می توانند در آن مشارکت داشته باشند و نفوذشان را اعمال کنند؟
این سؤالات و سؤالات مشابه اهمیت بررسی مجدد این مفهوم از جنبه‌های متفاوت را نشان می دهد. به‌طور کلی مجموعه تعاریف ارائه‌شده در پیوند با مفهوم دموکراسی را می‌توان در دو مقوله دسته‌بندی کرد:
1. تعاریفی که از دموکراسی به عنوان شیوه ای حکومتی نام‌برده‌اند.
2. تعاریفی که به دموکراسی نگاه گسترده‌تری داشته و علاوه بر شیوه ای حکومتی آن را به عنوان شیوه ی زندگانی نیز معرفی کرده اند(جاویدی کلاته،1385،149-148).
مفهوم دموکراسی هم شکلی از حکومت است و هم فلسفه زندگی با هم. حکومتی است که در آن مردم یا اکثریت آن‌ها دارنده قدرت نهایی تصمیم‌گیری درباره‌ی مسائل مهم سیاست عمومی اند. چنین حکومتی است که در آن مردم یا اکثریت آن‌ها دارنده‌ی قدرت نهایی تصمیم‌گیری درباره‌ی مسائل مهم سیاست عمومی اند. چنین حکومتی هدفی در خود نیست بلکه وسیله‌ای است برای دست یافتن به هدف‌های بسیار مهمتر؛ زندگی خوب برای همه ی ساکنان کشور، حداکثر آزادی فردی همراه با تأمینات عمومی، نظم و رفاه، بیشترین امکانات برای همه، رشد کامل شخصیت افراد و مشارکت فعال بیشترین شمار ممکن شهروندان در حکومت. به دیگر سخن، دموکراسی رژیمی سیاسی و فلسفه‌ای اجتماعی است که بیش از هر رژیم یا فلسفه، گوناگونی عقاید را می‌پذیرد و در آن دست به دست شدن قدرت سیاسی از راه‌های مسالمت آمیز صورت می‌گیرد و هدف آن تأمین حداقل رفاه برای همگان است(عالم،1373،296).
بسیاری از متفکّران نظیر جفرسون، کوهن، بیتهام و نیز برخی مؤسسات فرهنگی نظیر Civitas، دموکراسی را به عنوان«شیوه ی حکومتی» معرفی کرده اند. در مؤسسه‌ی تبادل نظر درخصوص تربیت مدنی بین‌المللی، دموکراسی بر اساس ریشه های یونانی یعنی(demos) به معنای مردم و(kratia) به معنای اقتدار و حاکمیت تعریف‌شده و بر این مبنا دموکراسی به عنوان نوعی حاکمیت یا قانون‌گذاری به وسیله‌ی مردم معرفی‌شده است.
بر این اساس این گروه عقیده دارند که وظیفه‌ی حکومت دموکراتیک برپاساختن جمهوری است که در آن قانون‌گذاری توسط خود مردم انجام می‌شود. از این رو در یونان باستان دموکراسی به عنوان حمایت از آزادی همه ی مردم جهت حکومت بر خود تعریف‌شده است.
همچنین این گروه بر این باورند که دموکراسی حکومت جمعی است که در آن، از بسیاری لحاظ، اعضای اجتماع به‌طور مستقیم یا غیر مستقیم، درگرفتن تصمیم‌هایی که به همه ی آن‌ها مربوط می‌شود شرکت دارند، یا می‌توانند شرکت داشته باشند(جاویدی کلاته،1385،149).
برخی از اندیشمندان دموکراسی را علاوه بر شکلی از حکومت، شیوه ای از

مطلب مرتبط :   جنایی، سیاست، مجازات، لواط، حقوق، دیه