دانلود پایان نامه
علی(علیهالسلام) مالک اشتر را بهعنوان فرماندهی لشکر، برای مقابله با سپاهیان معاویه گسیل داشت، به او سفارش کرد که:
ای مالک، بر حذر باش که مبادا تو، با آن قوم جنگ را آغاز کنی پیش از آنکه آنان شروع کنند. با آنان دیدار کن و سخن ایشان را بشنو و مبادا بدی ایشان، پیش از آنکه ایشان را فراخوانی و مکرر اتمام حجت کنی تو را به جنگ با ایشان وادارد، بر میمنهی لشکر خود «زیاد»، و بر میسرهی آن «شریح» را بگمار و خود در قلب لشکر و میان اصحاب خویش بایست؛ و به آنان چنان نزدیک مشو که نزدیک شدن کسی باشد که میخواهد آتش جنگ را برافروزد، و از ایشان چندان فاصله مگیر که فاصله گرفتن کسی باشد که از مردم میترسد، تا من پیش تو رسم که من به خواست خداوند شتابان پیش تو میآیم(همان،1368،ج2،ص113 و1378،ج3، صص213-212).
با دشمن، جنگ را آغاز نکنید تا آنها شروع کنند؛ زیرا بحمدالله حجت با شماست و آغازگر جنگ نبودنتان، تا آنکه دشمن به جنگ روی آورد؛ حجت دیگر بر حقانیت شما خواهد بود. اگر به اذن خدا شکست خوردند و گریختند؛ آنکس را که پشت کرده، نکشید و آنرا که قدرت دفاع ندارد آسیب نرسانید و مجروحان را به قتل نرسانید. زنان را با آزار دادن تحریک نکنید هر چند آبروی شما را بریزند؛ یا امیران شما را دشنام دهند، که آنان در نیروی بدنی و روانی و اندیشه کمتوانند. در روزگاری که زنان، مشرک بودند، مأمور بودیم که دست از آزارشان برداریم و در جاهلیت، اگر مردی با سنگ یا چوبدستی، به زنی حمله میکرد، او و فرزندانش را سرزنش میکردند(نهجالبلاغه، نامه14،ص353).
مدیریت امیرالمؤمنین علی(علیهالسلام) الویتهای قدرت هوشمند را بر اساس شاخص عدالت اجتماعی تنظیم و مدیریت کردند. عدم جنگافروزی و اتمام حجت از جمله مؤلفههایی است که با به رسمیت شناختن حق آزادی انتخاب دشمن، توازن حقوق در جبههی دشمن را بر اساس راهبرد مدیریتی مساوات بشر در برخورداری عادلانه از حقوق، متعادل میکند. سایر مؤلفههای مدیریتی که امیرالمؤمنین علی(علیهالسلام)، در دستور کار قرار دادند عبارتند از:
الف) مصونیت گریختگان میدان جنگ، از تعقیب
ب) مصونیت افراد غیر مسلح، از آسیب
پ) مصونیت مجروحین، از کشتار
ت) مصونیت زنان، از آزار
در جنگ صفین، نخست شامیان بر شریعهی فرات پیروز شدند و تصمیم گرفتند که امام علی(علیهالسلام) و لشکر عراق را از تشنگی بکشند و آب را بر روی امام و یاراناش بستند؛ امام علی(علیهالسلام) برای تصرف شریعه با آنان جنگ کرد و آنرا به دست آورد و شامیان را از آن دور کرد. لشکریان امام علی(علیهالسلام) به ایشان گفتند: اینک تو آنان را با شمشیرهای تشنگی بکش و آب را از ایشان بازدار تا اینکه تسلیم شوند؛ امام(علیهالسلام) فرمود: «در لبهی تیز شمشیر از اینکار بینیازی است و من هرگز روا نمیدارم که آنان را از آب بازدارم؛ و برای آنان راه گشود تا کنار آب آیند و سپس شریعه را میان خود و ایشان تقسیم کرد»(ابن ابی الحدید،1375،ج1،ص414 و1378،ج2،ص313).
در بند 25 ماده 8 اساسنامه دیوان بینالمللی کیفری و سند نهایی کنفرانس دیپلماتیک رم، راجع به جنایات جنگی، چنین آمده است:
تحمیل گرسنگی به غیر نظامیان بهعنوان روش جنگی، یا محروم کردن آنان از موادی که برای بقایشان ضروری است؛ از جمله جلوگیری خودسرانه از رسیدن کمکهای امدادی پیشبینی شده در کنوانسیونهای ژنو(رابرتسون،1383،ص581).
اصلی که در سال 1998 یعنی کمتر از دو دههی گذشته، در ردیف اصول حقوق جنگ در جنایات بینالمللی گنجانده میشود، چیزی حدود چهارده قرن گذشته، توسط مدیریت هوشمند امیرالمؤمنین علی(علیهالسلام) در جنگ داخلی، و آن هم در مورد سپاهیان جبههی مخالف به اجرا گذاشته شد. حقوق بشر و یا ارزشهای انساندوستانه، اگر قرار باشد بنیاد سیاست را تشکیل دهد و رفتار قدرت نرم را ایجاد کند باید از درون به بیرون اشاعه یابد. همان چیزی که نای تحت عنوان «شهر روی تپه» به آن اشاره کرده است. نای میگوید:
به جای تمرکز صرف بر کنشگران دولتی و تلاشهای متمرکز برای تغییر سیاستهای خاص، همچنین باید تأثیر «شهر روی تپه» و جذب بهواسطهی الگو شدن را در نظر داشته باشیم. تا جایی یک اجتماع برای اجتماع دیگر جذابیت دارد، که آن اجتماع بتواند محیط قدرتبخشی را برای اهداف عمومی و همچنین تصمیمات مشخص نخبگان ایجاد نماید. در اینجا، هدف قدرت نرم، افکار عمومی کلی و نگرشهای فرهنگی است. بیشتر تاریخدانانی که این دوره را مطالعه کردهاند، موافقند که علاوه بر لشکریان و پول، قدرت آمریکا برای ترویج چنین اهدافی در اروپای پس از جنگ، شدیداً تحت تأثیر فرهنگ و عقاید بود؛ حتی با اینکه برنامههای دولتی همچون طرح مارشال حائز اهمیت بودند، اما تاریخدانان این دوره، بر تأثیر بازیگران غیر دولتی نیز تأکید مینمایند: «مدیران شرکتی و تبلیغی آمریکا، و همچنین رؤسای استودیوهای هالیوودی، نه تنها محصولات خود، بلکه فرهنگ و ارزشهای آمریکایی و رازهای موفقیت این کشور را به باقی جهان میفروختند». چنانکه یکی از صاحبنظران نروژی بیان میکند: «فدرالیسم، دموکراسی و بازارهای آزاد، بازنمایندهی ارزشهای محوری آمریکایی بود، و این همان چیزی است که آمریکا صادر میکرد». این امر، حفظ آنچه را که او «امپراطوری ابداعی» میخواند، آسانتر کرد(نای،1390،صص161-160).
محیط قدرت بخشی که از شهر روی تپه و در یک مقطع زمانی خاص و محدود صادر شد، نه به خاطر دلارهای طرح مارشال، یا دموکراسی و بازار آزاد آمریکا، که به خاطر تصویرسازیها و تبلیغات شبکههای هالیوودی، هارواردی، مایکروسافتی، و مایکل جردنی بوده است؛ تبلیغاتی که زاویهی دید را از بالا به پایین و از بیرون به درون شکل داد و جذابیت نمای شهر روی تپه را آشکار کرد؛ جذابیتی که دیری نپایید و در شکاف طبقاتی داخلی و شکاف توسعهی بینالمللی، نزول کرد و بنای منفعتطلبی و انحصارگرایی شهر روی تپه، آشکار شد؛ بنایی که امواج تبلیغات هم، دیگر توان پوشش آن را ندارند. بازتاب آنچه امروز از شهر روی تپه صادر میشود، جز افزایش انزجار عمومی نیست. راهبرد مدیریت قدرت هوشمندی که ترکیب قدرت سخت و نرم را در وادی انحصار و در راستای منفعت، عملیاتی کند، نتایج رفتار قدرت سخت را در تهاجم، و قدرت نرم را در استثمار، نمایان میکند و هر دو سر طیف قدرت را به سلطهگری پیوند میدهد.
چالمرز جانسون، در کتاب «بلایای امپراتوری» این ادعای نگران کننده را مطرح میکند که قدرت نظامی و سیستم گستردهی پایگاهی دوران جنگ سرد آمریکا، در دههی گذشته در شکل جدیدی از حکومت امپراتوری جهانی تحکیم یافته است. آمریکا به گفتهی جانسون به «یک غول نظامی مصمم برای سلطه بر جهان» تبدیل شده است. این غول تحت تأثیر یک بینش فاتحانه، احساس خطر مبالغهآمیز و یک مجموعه صنعتی- نظامی خودیاور، قسمت اعظم جهان را در چنگ خود گرفته است. پنتاگون بهعنوان شکل دهندهی اصلی سیاست خارجی جایگزین وزارت امورخارجه شده است. امپراتوری نظامی آمریکا بدین صورت شکل جدیدی از سلطه میباشد. جانسون آنرا یک «راکت حفاظتی بینالمللی: پیمانهای دفاعی دوجانبه، گروههای مشاور نظامی و نیروهای نظامی که در کشورهای خارجی برای «دفاع» در برابر دشمنی که وجود خارجی ندارد مستقر شدهاند»، توصیف میکند. این ترتیبات، «اقمار» به ظاهر کشورهای مستقلی که روابط خارجیشان حول کشور امپراتور حرکت میکند را بهوجود میآورد. امپراتوری آمریکایی چیز بدیعی است؛ چراکه اساس آن بر تملک سرزمینها نیست؛ این، امپراتوری پایگاهها است(آیکنبری،1383،صص457-456).
نایل فرگوسن، در کتاب «غول» عنوان میکند که آمریکا حقیقتاً یک امپراتور است و مدت طولانی است که اینچنین بوده است. لیکن از نظر فرگوسن، یک امپراتوری آزاد، قوانین و نهادها را حفظ میکند و منافع عمومی را با برقراری صلح، تأمین آزادی در دریا و آسمان، و ادارهی یک سیستم تجاری پولی و بینالمللی تضمین میکند. آمریکا وارث طبیعی سیستم انگلیسی مدیریت جهان است اما بهصورت ناقص. کشوری است آزاد، طالب یکپارچگی و متمایل به حکومت غیر رسمی. از این رو بیم فرگوسن از افزایش بیش از حد امپراتوری آمریکا بر جهان نیست بلکه از ناکافی بودن آن است. قسمت اعظم کتاب «غول» حکایت آشنای ظهور سلطهی جهانی آمریکا به عنوان اقدامی برای امپراتوری آزاد را بازگو میکند. به گفتهی فرگوسن، آنچه که امپریالیسم آمریکا را متمایز میسازد این است که در قالب ضد امپریالیسم دنبال میشود. امنیت، آزادی، جامعهی دموکراتیک، تعهد سیاسی، و تجهیز قدرت آمریکا با هم یکی شدهاند. اساس حکومت جهانی آمریکا اجرای قوانین آزادی اقتصادی بود. اما آمریکا علاقهمند بود که با اعمال زور، کشورها را در یک نظم آزاد یکپارچه کند. جالبترین ادعای فرگوسن این است که جهان به مقدار بیشتری از این نظم آمریکایی نیاز دارد. این استدلال تا حدی از این ادعا ناشی میشود که نظم جهانی موجود به یک رهبری روشنگرانه نیازمند است و تنها واشنگتن از عهدهی آن بر میآید(همان،صص460-459).
رایجترین پوشش و توجیه امپریالیسم، همیشه به شکل ایدئولوژی ضد امپریالیستی بوده است. رواج آن به این علت است که از همهی ایدئولوژیهای امپریالیستی کارایی بیشتری دارد. همانگونه که به قول هویلانگ، فاشیسم، در پوشش ضد فاشیسم به ایالات متحده خواهد آمد، امپریالیسم نیز در بسیاری از کشورها تحت پوشش ضد امپریالیسم وارد شده است. از پایان جنگ جهانی دوم به بعد، سیاست خارجی آمریکا و بریتانیا، و همچنین روسیه و چین با استناد به اهداف امپریالیستی سایر دول توجیه شده است. وقتی کشوری سیاست خارجی خود را صرف نظر از ماهیت واقعی آن، ضد امپریالیستی جلوه میدهد – یعنی مدافع و محافظ وضع موجود- به ملت خود، وجدانی آرام میدهد و اعتقاد به حقانیت آرمان خود را در آنها برمیانگیزد. بدون آرامش وجدان و اعتماد به حقانیت خود، هیچ ملتی از صمیم قلب از سیاست خارجی دولت حمایت و دفاع نمیکند و بهخاطر آن به نبردی موفقیتآمیز دست نمیزند(مورگنتا،1389،صص171-170). نای میگوید:
استعارهی امپراتوری از جهات مختلف تنفر زاست. ارتش آمریکا دارای پایگاههای نظامی در سراسر جهان است و فرماندهان منطقهای آن گاهی اوقات مانند افسران رومی عمل میکنند و حتی در رسانهها هم به همین نام خوانده میشوند. انگلیسی مانند لاتین یک زبان بینالمللی است. اقتصاد آمریکا بزرگترین اقتصاد جهان است. فرهنگ آمریکا مانند یک آهن عمل میکند. اما این اشتباه است که سیاستهای برتری و پیشتازی آمریکا را با سیاستهای امپراتوری خلط کنیم. اگرچه روابط نابرابر بین آمریکا و قدرتهای ضعیفتر میتواند باعث استثمار و فقدان کنترل رسمی سیاسی شود، بنابراین عبارت امپریال برای توضیح این روابط واژهی دقیقی نیست. پذیرش این عبارت بهوسیلهی مردم جهان میتواند سیاست خارجی آمریکا را به مسیرهای فاجعهباری بکشاند، زیرا این عبارت با تغییرات جهان، سازگاری ندارد. ایالات متحده به هیچوجه یک امپراتوری مانند امپراتوریهای اروپایی قرن 19 و 20 نیست، زیرا ویژگی اصلی این امپراتوریها کنترل مستقیم سیاسی بود(نای،1389،صص236-235).
آنچه موجب سفسطهگری نای در برائت از واژهی امپریالیسم میشود، دغدغهی حفظ جذابیتهای اعلانی قدرت نرم آمریکا است. جذابیتهایی که در قالب تبلیغات، دروندادهای ارزشی آمریکا را ترسیم میکند، دروندادهایی که توجیهگر سیاستهای فاقد اصالت ارزشی است؛ و این راهبرد قدرت هوشمند آمریکایی است. راهبردی که در عصر اطلاعات، جذابیت واژهها را سپر انزجار عملکرد قرار میدهد تا سرعت تراکنش اطلاعات مانع از ارزیابی بروندادهای سیاسی شود. پروفسور مولانا میگوید:
نسبت به شکاف کلی رو به رشد بین کشورهای پیشرفتهی صنعتی و در حال توسعه، در شیوهای که آنها میتوانند اطلاعات مورد نیاز توسعهی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را آفرینش، پردازش و بهکار برند، برداشتی وجود دارد که همگان در آن سهیماند، در حالیکه چنین تحولی، چون همگرایی میان ارتباطات راه دور و رایانه، بر روندی در کشورهای صنعتی تأکید میکند، عزم و نیاز فزایندهی کشورهای در حال توسعه برای تأمین ارتباطات راه دور در راستای پشتیبانی از سیاستهای ملی و بینالمللی خود، در حد اولیه باقی مانده است. تحقیقات، این واقعیت را تأیید میکنند که رشد فناوری ضرورتاً دسترسی همهی ملتها به اطلاعات را در سطوح ملی و بینالمللی افزایش نمیدهد، برعکس، نابرابری کامل بین فقرا و ثروتمندان وجود دارد؛ در عین حال، رقابت درون و میان کشورهای صنعتی در حوزهی اجرا و خدمات، در حال افزایش است. با این وجود طی پنج سال گذشته اتفاق نظر جهانی قابل توجهی در رابطه با نیاز به تحول و تغییر ساختاری در نظام ارتباط جهانی و ارزش آن وجود داشته است. همچنین فرایند تنظیم کننده – وضع کننده معیار در سطح بینالمللی و اصلاح نهادی نظام موجود ارتباط بینالمللی بهطور فزایندهای مورد نیاز و در حال تحقق است. نیاز آینده به مسئولیتها و وظایف افزایش یافتهی این نظام، محقق نخواهد شد مگر آنکه هم اکنون اقدامات حقوقی، ساختاری و بینالمللی عادلانه در پیش گرفته شود. در غیر این صورت، نه تنها تداوم طراحی ارتباط بینالمللی جاری، به جای کاهش سلطهی برخی کشورهای صنعتی، آنرا افزایش خواهد داد بلکه نتیجهی عرض اندام دیگر کشورهای صنعتی در برابر سلطهی آمریکا بر بازار جهانی، اقتصاد اطلاعاتی جدید و شکننده را مختل خواه