دانلود پایان نامه
اینکه این دو محقق بدون تحقیق در دام خیالات و اوهام گلدزیهر افتاده و براساس کلام بدون استدلال او داوری کردند اظهار ناخرسندی کرده و در ادامه تمام جوانب مورد اتهام گلدزیهر را پاسخ میدهد. آنچه مسلم است این است که سخنان مطرح شده در مورد مراجعهیابنعباس به اهلکتاب، قابل پذیرش نیست؛ زیرا دکتر ذهبی در خصوصِ این تبصره های که برای مراجعه صحابه- به طور ویژه ابنعباس – به اهلکتاب مطرح کرده است؛ حتی یک شاهد هم اقامه نمیکند.133
اینکه ذهبی بدون شاهد، چگونه توانسته معیار بودن عقل و دین را استخراج کند خود جای سوال است.
آقای معرفت در رد اتهام از ابنعباس، سخن گلدزیهر را که مدعی پرسش ابنعباس از کعبالاحبار، در مورد سه واژهی قرآنی «ام الکتاب»، «المرجان» و «البرق» شده است را زیر ذره بین قرار داده و با پنج محور، پاسخ او را میدهد. پاسخ ایشان از این قرار است.
1. گلدزیهر از کجا دریافته که این پرسش کننده، شخصیتی بزرگ همچون ابنعباس بوده است؟
2. گلدزیهر بر اساس نقل طبری میگوید، طبری از شیبان نقل کرده است:«ابنعباس از کعبالاحبار دربارهی «ام الکتاب» پرسید و او پاسخ داد. . . » شایان ذکر است که این “شیبان” فرزند “عبدالرحمانتمیمینحوی” است که در کوفه اقامت گزید، سپس به بغداد رفت. وی در زمان خلافت مهدی عباسی در سال (164ه ق) درگذشت. از این رو، هرگز نمی توانسته ابنعباس را که متوفای سال (68ه ق) است و نیز کعبالاحبار را که در دوران خلافت عثمان ( سال 32) درگذشته، درک کرده باشد. در نتیجه، روایت مزبور، مرسله و از درجه اعتبار ساقط است.
3. وی در مورد استفسار ابنعباس از کعبالاحبار دربارهی مفهوم واژه «البرق» به روایتی استناد کرده که راوی آن، موسیبنسالمابوجهضم است که نه با ابنعباس برخورد داشته و نه او را درک کرده است؛ چرا که غلام آل عباس است، نه غلام ابنعباس. ابنحجر میگوید: موسیبنسالمابوجهضم، غلام آزاد شدهی آلعباس است که به صورت مرسل از ابنعباس حدیث نقل نموده است. او از راویان امام باقر( به شمار می رود.
4. مواردی را که در رابطه با مراجعهیابنعباس به اهلکتاب فرضاً ذکر کردهاند– از مرز فهم معنای لغت تجاوز نمیکند و با اخبار و مسائل امم سلف ارتباطی ندارد.
5. «برق» واژهای عربی است چگونه ممکن است؛ که در این زمینه عربِ اصیلی چون ابنعباس به افرادی بیگانه از قبیل کعبالاحبار مراجعه کند؟134
اما همانطور که در قبل نیز اشاره شد، گویا ذهبی مقصودی غیر از بیان حقایق را دارد. به نظر چون صحابهی دیگری، از جمله خلیفه عمر و عثمان در کارنامه زندگیشان از این مراجعات و حتی مراودات بسیار داشتند135 که – در ادامه شرح اسناد این مراجعات خواهد آمد و – متأسفانه شاهدی بر استفادهی آنها، با دقت بر اساس معیارِ دین و عقل وجود ندارد، از این رو ذهبی را مجبور به اظهار چنین بیاناتی داشته است.
اما ایشان باید بداند برای نجات افراد مورد نظر خود نمیتواند روایات محکم و متقن موجود در مورد اصحاب مقید، خوشنام، و زیرک پیامبر( را نادیده گرفته، و با همان روایات جعلی داوری کند. از همه مهمتر ما روایت صریح از ابنعباس در خصوص نهی از مراجعه به اهلکتاب داریم که به مردم میگفت:
«چگونه از اهل کتاب سؤال مىکنید، در حالى که قرآنى که بر پیامبر خدا( نازل شده، تازهترین گفتارى است که شما آن را بدون شائبه قرائت مىکنید؛ کتابى که از دستبرد تحریف و تدلیس مصون مانده است. خداوند به شما خبر داده که اهل کتاب، کتاب خدا را دگرگون ساخته، تحریف کرده و کتابى را خود نوشته و جایگزین آن کردند، و گفتند: این از جانب خداست تا به این وسیله به بهاى اندکى آن را معاوضه کنند. 136 آیا دانشى که از جانب خدا برایتان آمده، شما را از پرسیدن از آنان باز نمى دارد؟ نه، به خدا سوگند؛ هرگز شخصى از اینان را ندیدیم که راجع به آن چه بر شما نازل شده، از شما سؤال کند». 137
جالب که ذهبی این روایت را در کتاب خود نقل کرده و خود او شاهد صلابت و استحکام کلام ابنعباس در این روایت است. اما بازهم قائل به مراجعهی او به اهلکتاب شده است. وی از این روایت فقط به همین مقدار بهره برده که ابنعباس در مراجعه به اهلکتاب هر چه میشنیده نقل نمیکرده و از معیار دین و عقل برای شناخت قصص درست از نادرست بهره برده است ولی توضیح نداده که کجا و چگونه.
نکتهی قابل توجه این است که این روایت حتما در دورانی از ابنعباس صادر شده که دیگر کودک نیست. لحن موجود در روایت حاکی از این است که گویا منش تعداد زیادی از مردم چنین بوده که اصحاب ارزشمند رسولخدا( را معطل گذاشته و به اهلکتاب مراجعه میکردند. همانطور که قبلا اشاره شد، اجازهی قصهخوانی در زمان خلیفهی دوم به تمیمداری و. . . داده شد و ابنعباس در آن زمان حضور داشته است؛ چنین صحبت کردن ابنعباس به صورت غیر مستقیم و در عین حال کامل و جامع که جای هیچ شبهای را باقی نمیگذارد، آن احتمال ما را مبنی بر تقیه ابنعباس تقویت میکند.
استاد معرفت در دفاع از ابنعباس چنین مینویسند:
«تمام آن چه که به آن استشهاد مىکنند که ابنعباس به یهود مراجعه مىکرده، باطل و زور است و هیچ یک از آنها ثابت نشده است». 138
وی در ادامه یادآور شده است، ابنعباس نیازی به مراجعه به اهلکتاب نداشت و روایاتی وجود دارد که او کعبالاحبار را دروغگو خطاب کرده؛ سپس روایت ذیل را به عنوان شاهد مدعی خود آورده است:
«شخصى نزد ابنعباس آمد و گفت: کعبالاحبار گمان مى کند خورشید و ماه روز قیامت مانند دو گاو ذبح شده محشور مى شوند و در آتش افکنده مى شوند. ابنعباس عصبانى شد و گفت: کعب دروغ گفته، کعب دروغ گفته، کعب دروغ گفته، بلکه او یهودیى است که مىخواهد چیزى از غیر دین، در دین اسلام وارد کند».139
آیا همین جملات ابنعباس مبطل تمام آن سخنان که دربارهی او زده شده نمیباشد. ابنعباس به اهداف یهود و دستنشاندههای او چون کعبالاحبار و ابوهریره آگاه است، پس چطور میشود که برخی روایات موجود در جوامع اهل سنت از بودن ابنعباس در کنار افرادی چون ابوهریره خبر میدهد– آن هم به گونه ای که تصور میشود غالب خلوت گزینیهای ابنعباس با ابوهریره بوده است.
آقای معرفت در مقابل این اتهامات که ابنعباس را با کعبالاحبار در رفت و آمد دانسته و او را عامل گسترش علوم کعب در درون جامعه مسلمین میدانند، موضع گیری کرده و آنرا جفایی بزرگ در حق ابنعباس میداند. وی معتقد است حتی یک روایت که در بر دارنده نقل ابنعباس از یهودیان باشد، وجود ندارد تا چه رسد به کعبالاحبار.140
علامه طباطبایی هم از جمله کسانی است که اتهامات وارده به ابنعباس را قبول ندارد و نسبت به داستانهای عجیبی که نقل آنها به ابنعباس میرسد، یا اینکه خود ابنعباس به صراحت بیان کرده این را از کعب شنیدم اظهار تعجب کرده و میگوید:
«اینها همه مطالب بیپایهای است که دست خائنان و نوجعالان، آنها را در روایات داخل کرده و همانطور که قبلاً هم گفتیم، نباید به آنها اعتنا نمود». 141
خلاصه
آنچه که در انتها به عنوان جمعبندی میتوان مطرح کرد این است، ادلهی موافقان این مراجعات بدون سند و مدرک واقعی بوده طوری که فقط به گفتن و نسبت دادن این مراجعات به ابنعباس از طریق الفاظ پرداختهاند. در حالی که مخالفان مراجعهیابنعباس به اهلکتاب با ادله فراوان به صورت مستند سعی در رد این اتهام داشتهاند. در انتها با مطالعه روایتی که از زبان خود ابنعباس، خطاب به مراجعه کنندگان اهلکتاب وارد شده است، دیگر جای شک باقی نمیماند که مراجعه او به اهلکتاب اتهامی بیش نیست.
3-1-3-گروه سوم
در این گروه افرادی قرار گرفتند که به شدت در تعامل با حکومت بوده و سنت پیامبر( را برای تحکیم پایههای حکومت تغییر میدادند. این افراد به توصیهی رجال حکومتی به راحتی میتوانستند بر منابر نشسته و نقل روایت کنند که گاه این روایات از رسولاکرم( بود و گاه از شخص خودشان.
خصوصیت برخی از این افراد، تازه مسلمان بودنِ آنهاست و به دلیل ارتباطات خاص و وسیع با صحابه در گروه صحابه مورد بررسی قرار میگیرند. نکتهی مهم و قابل تأمل در این افراد این است که با ملاکهای اهلسنت در مورد “صحابی پیامبر” فاصلهی بسیار دارند؛ چرا که از نظر آنها صحابی پیامبر( کسی است که پیامبر( را دیده باشد آن هم مشروط به اینکه خودش مسلمان باشد و این ملاقات حتی اگر برای ساعاتی هم باشد کفایت میکند.142 در حالی که برخی از این افراد چون کعبالاحبار پیامبر( را ندیدهاند و به قطع به هیچ طریقی جزء صحابه محسوب نمیشوند.
کعبالاحبار یهودى تازه مسلمانى بود که در زمان پیامبر( مسلمان نشده، حتی در زمان ابی‏بکر هم مسلمان نشد تا زمان عمر، و زمان عثمان هم از دنیا رفت.143 چنین فردی با معیار اهل سنت نمیتواند یکی از صحابی پیامبر( محسوب شود. او به قطع از صحابه نیست اما به دلیل میزان تعامل او با صحابه و تأثیرگذاریاش بر آنان، در این قسمت قرار میگیرد.
خلفا افرادی با چنین خصوصیات را از سیاست منع نشر حدیث استثناء کرده، و دست آنان را در نقل روایات اسرائیلى بویژه مطالبى که مشابهتى با آیات قرآن داشت باز گذاشتند و مىتوان گفت مسئولیت تفسیر قرآن را به آنها سپردند. در اینجا به بررسی مهمترین این افراد تأثیرگذار بر صحابه بر اساس توالی تاریخی میپردازیم.
در این گروه معرفی کوتاهی از عمربنخطاب و عثمانبنعفان خواهیم داشت، زیرا این دو صحابه پیامبر( در بسیاری از غزوات و جنگها با رسولاکرم( در یک جبهه بوده و جنگیدهاند. رفتار پیامبر( را از نزدیک مشاهده کرده بودند ولی به لحاظ عملکردی در مقابل اهلکتاب رویهای مخالف دستور پیامبر( در پیش گرفتند.
3-1-3-1- عمربنخطاب (23 ه ق)144
“عمربنخطاببننفیلبنعبدالعزّىبنریاح” که کنیه‌اش “أبوحفص‏” بود. در سال سیزدهم بعد از عام الفیل به دنیا آمد. مادر او نیز “حنتمهبنتهاشمبنمغیره” از قریش و طایفهی بنی‌مخزوم بوده است. عمر در ابتدای ظهور اسلام، از مخالفان سرسخت مسلمانان بود و بر افرادی که از قبیله‌اش، به اسلام می‌گرویدند با خشونت رفتار می‌کرد تا جایی که خواهر و دامادش، اسلام خود را از عمر مخفی نگه داشته بودند. با این حال در حدود سال ششم بعثت و پس از اسلام آوردنِ نزدیک به شصت نفر، اسلام آورد. او بعدها با ازدواج دخترش حفصه با پیامبر(، با حضرتشان خویشاوندی پیدا کرد.145
از آنجایی که عمر به مدت چند سال خلیفهی مسلمین بود لذا گزارشهای بسیار از او در قبال اهلکتاب در دست است. در اینجا به گوشهای از آن اشاره خواهد شد.
اولین کسی که قصه گفت تمیمداری بود، او از عمر اجازه این کار را گرفت.146 عمر به او اجازه نقل قصه داد و خود نیز سخنان او را گوش میداد.147
زمانی که تمیم از عمر اجازه قصه گفتن خواست، عمر گفت: میترسم مردم تو را لگد مال کنند. و یک بار دیگر به او گفت: سر تو را خواهند برید. اما تمیم پاسخ داد: قصد خیر دارم و می خواهم ثواب ببرم. سر انجام خلیفه به او اجاره داد و او نخستین کسی بود که اجازه این کار را گرفت. تمیم ابتدا روزهای جمعه و سپس روزهای شنبه در مدینه برای مردم قصه میگفت و پس از عمر نیز از عثمان اجازه خواست. عثمان زمان بیشتری برای کار به او اختصاص داد.148
کعب در زمان خلافت عمر اسلام آورد و برای عمر از کتابهای پیشین نقل حدیث میکرد؛ چه بسا عمر سخنان وی را میشنید و به مردم اجازه میداد تا حرفهای او را بشنوند یا سخنان او را راست یا دروغ، نقل کنند؛ در حالی که این امت، حتی به یک حرف از سخنان کعب احتیاج نداشتند.149
از این کلام میتوان به میزان ارتباطات پیبرد که تا چه حد بوده است. به قطع در این ارتباطات، مراجعات و سوالات هم وجود خواهد داشت. در این گزارشِ تاریخی آمده است که عمر از ک
4-1-3-1-کعبالاحبار
در کتاب مالک آمده است، کعبالاحبار بدون درخواست قبلی شروع به نصیحت کردن خلیفهی دوم کرده، و او را از رفتن به عراق منصرف میکند، خلیفه هم بدون کوچکترین اعتراضی