تا آن‌ زمان‌، یعنی‌ فارابی‌ و ابن‌سینا را برگزیده‌ بود. ابن‌رشد نیز خود را ناگزیر می‌بیند که به اثبات تهافت و لغزشِ غزالی و کتاب او بپردازد.196
هستی‌شناسی‌ ابن‌‌رشد، در کل، ارسطویی‌ است‌. نظریه‌ی‌ «هستی»‌ و «چیستی‌» (وجود و ماهیت‌) و مبحث‌ اصالت‌ آن‌ یا این‌ و تقدم‌ یکی‌ بر دیگری‌، به‌ آن‌ شکلی‌ که‌ قرن‌ها بعد در فلسفه‌ی‌ اسلامی‌ مطرح‌ شده‌ است‌، نزد ارسطو و دیگر مشّائیان‌ باستان‌ یافت‌ نمی‌شود. برای‌ ارسطو، هستی‌ یا وجود و «موجود» و «چیستی یا ماهیت» هر یک‌ جای‌ ویژه‌ی‌ خود دارد و باید جداگانه‌ درباره‌ی‌ آن‌ها پژوهش‌ شود. ارسطو پیش‌ از هر چیز واقعیت‌گرا و طبیعت‌گراست‌. بر پایه‌ی‌ این‌ واقعیت‌گرایی‌ (رِئالیسم‌) او، می‌توان‌ گفت‌ که‌ برای‌ وی «موجود» واقعی‌ بیرون‌ از ذهن‌ یا به‌ تعبیر دیگر وی‌ «این‌ چیزِ در اینجا» در برابر چیستی‌ یا ماهیت‌ که‌ محصول‌ کنش‌ انتزاعی‌ ذهنی‌ و شناختی‌ ماست‌، اصالت‌ و تقدّم‌ دارد. ابن‌‌رشد نیز به‌ همین‌ امر باور دارد. یعنی ابن‌‌رشد نیز قائل است که‌ وجود شی‌ء مقدم‌ بر ماهیت‌ آن‌ است. و در طی‌ پژوهش‌هایش‌ درباره‌ی‌ مسائل‌ گوناگون‌، به‌ این‌ مسأله‌ نیز می‌پردازد و در این‌ رهگذر به‌ ویژه‌ با ابن‌سینا و نظریات‌ وی‌ درگیر می‌شود.
ما جوانه‌هایی‌ از نظریه‌ی «تشکیک‌ در وجود» را ـ همچون‌ نزد ارسطو ـ نزد ابن‌‌رشد نیز می‌یابیم‌. وی‌ در جایی‌ می‌گوید نام‌ «موجود» به‌ گونه‌های‌ بسیار گفته‌ می‌شود، و به‌ گونه‌ی‌ هم‌ نامی‌ [اشتراک‌ اسم‌] گفته‌ نمی‌شود؛ مانند واژه‌ی «عین‌» [در عربی‌] که‌ هم‌ به‌ زر، هم‌ به‌ عضوی از تن‌ و هم‌ به‌ رودخانه‌ی‌ کوچک‌ [چشمه]‌ و غیر آن‌ از نام‌ها گفته‌ می‌شود. این‌ نام‌ همچنین‌ به‌ تواطؤ هم‌ نیست‌، مانند حیوان‌ و انسان‌؛ بلکه‌ از آنگونه‌ نام‌هایی‌ است‌ که‌ بر چیزهایی‌ منسوب‌ به‌ یک‌ چیز گفته‌ می‌شود، و این‌ همان‌ است‌ که‌ در صناعت‌ منطق‌ به‌ نام‌هایی‌ که‌ به‌ تقدیم‌ و تأخیر یعنی‌ به‌ تشکیک‌ گفته‌ می‌شوند معروف‌ است‌؛ زیرا میانه‌ی‌ نام‌های‌ متواطی و مشترک‌ است.197‌
ابن‌رشد در جهان‌شناسی و کیهان‌شناسی خود نیز، از یک سو پیرو و وفادار ارسطو است و از سوی دیگر می‌کوشد که کمبودها و دشواری‌هایی را که در نظریات ارسطو در این زمینه یافت می‌شود، جبران کند و از میان بردارد.198
3-2. رویارویی ابن‌رشد و غزالی
ابن‌رشد در مقام فیلسوفی ارسطویی و مسلمان در تهافت التهافت با چالش‌های غزالی روبه‌رو می‌شود. در این بخش از پژوهش به کلیّاتی از این جدال اشاره می‌شود و در ادامه‌ی پژوهش به بررسی نظرات ابن‌رشد در باب علیّت و لوازم آن می‌پردازیم و در فصل آخر نیز به تحلیل دیدگاه غزالی و ابن‌رشد و میزان توفیق و ناکامی آنها در مدعیات خود خواهیم پرداخت.
3-2-1. ویران‌سازی غزالی و کتاب وی
ابن‌رشد که‌ بنابر تأکیدها و اعتراف‌های مکرر و صریح‌ خودش‌، شیفته‌ی حقیقت‌ و کشف‌ آن‌ بوده‌ است‌ ـ آن هم‌ حقیقتی‌ که‌ در روش‌ و قالب‌ تفکر فلسفی‌ آشکار می‌شود ـ خود را ناگزیر می‌بیند که‌ به‌ «ویران‌سازی» غزالی‌ و کتاب‌ وی برخیزد. غزالی‌ درباره‌ی هدف‌ اصلی‌ خود در کتابش‌ می‌گوید «ما در این‌ کتاب‌ نه‌ همچون‌ آماده‌سازان‌ [زمینه‌ی] حقیقت‌، بلکه‌ همچون‌ ویران‌گران‌ و معترضان‌، به‌ مسائل‌ می‌پردازیم‌، و از اینرو کتاب‌ را فرو ریزش‌ فیلسوفان‌ نامیده‌ایم‌، نه‌ آماده‌ سازی حقیقت». ابن‌رشد در کتاب‌ خود، تَهافُت‌ التَهافُت‌ به معنای فرو ریزش‌ فرو ریزش‌، یا ویران‌سازی ویران‌سازی، پاسخ‌های کوبنده‌ای به‌ اعتراضات‌ غزالی‌ به‌ فیلسوفان‌ می‌دهد. وی در دفاع‌ از فیلسوفان‌ می‌گوید «اما فیلسوفان‌ در جست‌ و جوی شناخت‌ موجودات‌ به‌ وسیله‌ عقل‌هایشانند، نه‌ از راه‌ استناد به‌ گفته‌ی کسی‌ که‌ ایشان‌ را به‌ پذیرفتن‌ گفته‌ی خود، بدون‌ برهان‌، فرا می‌خواند. فیلسوفان‌ در این‌ رهگذر ای بسا با چیزهای محسوس‌ نیز مخالفت‌ کرده‌اند.». ابن‌رشد همواره‌ در طی‌ پاسخ‌های خود به‌ اعتراضات‌ غزالی‌ به‌ عقاید فیلسوفان‌، بر عکس‌ غزالی‌ در داوری‌هایش‌ درباره‌ی ایشان‌، می‌کوشد که‌ مقام‌ علمی‌ غزالی‌ را رعایت‌ کند و درباره‌ی او منصفانه‌ داوری کند. وی در یک جا به‌ نکته‌ای دقیق‌ درباره‌ی غزالی‌ اشاره‌ می‌کند و می‌گوید «پرداختن‌ ابوحامد به‌ اینگونه‌ چیزها به‌ این‌ نحو از پرداختن‌، شایسته کسی‌ مانند او نیست‌؛ زیرا این‌ از دو امر بیرون‌ نیست‌: یا اینکه‌ وی این‌ چیزها را در حقایقشان‌ فهمیده‌ است‌ و در اینجا آنها را برخلاف‌ حقایقشان‌ کشانده‌ است‌، که‌ این‌ کردار بدکاران‌ است‌، و یا اینکه‌ وی آنها را در حقیقتشان‌ نفهمیده‌ و از روی بی‌شناختی‌ درباره‌ی آنها سخن‌ می‌گوید، و این‌ نیز کار نادانان‌ است‌. ولی‌ این‌ مرد نزد ما از هر دو حالت‌ برتر است‌. اما ناگزیر هر اسب‌ راهواری را لغزشی‌ است‌، و لغزش‌ ابوحامد تألیف‌ این‌ کتاب‌ است‌. شاید هم‌ به‌ خاطر زمان‌ و مکانش‌ به‌ این‌ کار ناگزیر شده‌ است‌.»199.
از این‌ داوری، ابن‌رشد بار بسیار سنگینی‌ را می‌کشد. ولی‌ سرانجام‌ ابن‌رشد، واپسین‌ داوری خود را درباره‌ی کتاب‌ غزالی‌ با صراحت‌ و تلخی‌ بیان‌ می‌کند و می‌نویسد «از اینرو شایسته‌ترین‌ نام‌ها برای این‌ کتاب‌، «کتاب‌ فرو ریزش‌ مطلق‌» یا «فرو ریزش‌ ابوحامد» است‌، نه‌ فرو ریزش‌ فیلسوفان‌».200
3-2-2. تکفیر فلاسفه توسط غزالی و جواب ابن‌رشد
غزالی‌ فیلسوفان‌ را تکفیر می‌کند و علت‌های آن‌ را برمی‌شمارد؛ «تکفیر ایشان‌ در سه‌ مسأله‌‌، واجب‌ است‌؛ اعتقاد به‌ بی‌آغازی جهان‌ [قِدَم‌ عالم‌]، انکار‌ علم خدا به‌ جزئیات‌ اشیاء [عِلم‌ُ الله‌ِ بِالجزئیات‌]، و انکار معاد جسمانی‌. اما در مسائل‌ دیگر، در بیشتر آنها با معتزله‌ و فرقه‌های دیگری از اسلام، شریکند، و همه‌ی مسلمانان‌ درباره تکفیر اهل‌ بدعت‌ها، اتفاق‌ نظر ندارند».201
ابن‌رشد نیز، کتاب‌ خود را با این‌ جملات‌ پایان‌ می‌دهد «غزالی‌ فیلسوفان‌ را در سه‌ مسأله‌ تکفیر کرده‌ است‌:
۱. در قول‌ به‌ بی‌آغازی جهان‌، اما مقصود فیلسوفان‌ از این‌ نام‌ غیر از آن‌ است‌ که‌ متکلمان‌ ایشان‌ را به‌ سبب‌ آن‌ تکفیر کرده‌اند. مقصود ایشان‌ از بی‌آغاز [قدیم‌] آن‌ چیزی نیست‌ که‌ دارای علتی‌ نیست‌، بلکه‌ آن‌ چیزی است‌ که‌ زمان‌ِ وجودش‌ را آغازی نیست‌.
۲. در انکار آگاهی‌ خدا به‌ جزئیات‌، این‌ گفته،‌ عقیده‌ی ایشان‌ نیست‌.
۳. در انکار‌ معاد جسمانی‌ نیز، این‌ مسأله‌ نزد ایشان‌ از مسائل‌ نظری است‌، و خود غزالی‌ نیز در جاهای دیگری، غیر از این‌ کتابش‌، در تکفیر به‌ اجماع‌ تردید کرده‌ است‌.
اما چنانکه‌ می‌بینی‌، همه اینها سخنان‌ دروغ‌آمیزی است‌. شکی‌ نیست‌ که‌ این‌ مرد درباره شریعت‌ خطا کرده‌ است‌. همانگونه‌ که‌ درباره‌ی حکمت‌ خطا کرده‌ است‌».202
در کتاب دیگری ابن‌رشد چنین می‌گوید که «ابوحامد درباره شرع‌ و حکمت‌ خطا کرد، هر چند قصدش‌ خیر بود و گروهی‌ جویای نکوهش‌ حکمت‌ و گروهی‌ جویای نکوهش‌ شریعت‌ و گروهی‌ جویای جمع‌ میان‌ آن‌ دو بوده‌اند، و چنین‌ پیداست‌ که‌ این‌ یکی‌ از مقاصد وی از کتاب‌هایش‌ باشد، و دلیل‌ بر اینکه‌ قصد وی از این‌ کار آگاهانیدن‌ ذهن‌هاست‌، این‌ نکته‌ است‌ که‌ وی در کتاب‌هایش‌ پایبند مذهبی‌ معین‌، نیست؛ بلکه‌ با اشعریان‌، اشعری است‌، و با صوفیان‌ صوفی‌ است‌، و با فیلسوفان‌ فیلسوف‌ است‌».203 بنابراین وی همان‌ داوری را بار دیگر، درباره‌ی غزالی‌، در اینجا نیز تکرار می‌کند.204
3-3. علیّت از نظر ابن‌رشد
ابن‌رشد مانند هر فیلسوف دیگری به بحث از علیّت پرداخته است. برای آشنایی با دیدگاه ابن‌رشد در باب علیّت، ابتدا به بررسی اجمالی مسأله‌ی هفدهم تهافت التهافت پرداخته و پس از آن مباحثی تحت عنوان رابطه‌ی ضروری بین سبب و مسبب، سببیت و اعجاز، علیّت و هدفداری، علیّت و اتفاق، علیّت و حد و برهان، علیّت و اثبات خداوند، ابطال قول به عادت و … به تبیین دیدگاه ابن‌رشد در برابر غزالی، خواهیم پرداخت.
3-3-1. مروری اجمالی بر مسأله‌ی هفدهم تهافت التهافت
ابن‌رشد پس از بیان سخنان غزالی در مسأله‌ی هفدهم، ابتدا به غزالی در مورد علومی که به عنوان طبیعیات بیان نموده است، اشکال می‌نماید که برخی از این علوم اساساً باطل هستند؛ همانند علم طلسمات، و برخی وجودشان مشکوک است مانند کیمیا.
ابن‌رشد در مورد معجزه که بیان اصلی مسأله‌ی هفدهم را تشکیل می‌دهد، معتقد می‌شود که قدمای فلاسفه به دلیل اینکه معجزه از مبادی شرایع است و ملتزم شدن به مبادی شرایع از فضایل است، سخنی در مورد معجزات نگفته‌اند و آنچه غزالی به نقل از فلاسفه در مورد معجزات بیان نموده، همه پرداخته‌ی ابن‌سینا است و کسی غیر از او چنین نظری ارائه نداده است. از نظر ابن‌رشد، معجزه حقیقی پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله و سلّم) همان قرآن است که برای همیشه‌ی زمان‌ها معجزه خواهد بود و البته طریقه‌ی تصدیق پیامبران توسط خواص، غیر از طریقی است که عوام به آن متمسک می‌شوند.
ابن‌رشد قول غزالی را در نفی سببیت، قولی سوفسطایی می‌داند. زیرا اشیاء دارای ذوات و صفاتی هستند که به واسطه‌ی آن، دارای افعال مخصوص می شوند. نفی این صفات و افعال، نهایتاً منجر به نفی طبیعت شیء و عدم آن خواهد شد. پس آتش مثلاً همواره مادام که نام آتش بر او اطلاق شود، فعل سوختن را در مجاورت شیء قابل سوختن انجام خواهد داد. مگر اینکه مانعی باشد. از آن‌جا که عقل چیزی جز ادراک موجودات بوسیله‌ی علل آنها نیست، لذا منکر اسباب شدن، منکر عقل شدن است و همچنین معرفت به پدیده‌ها جز از طریق علل آنها میسر نیست. لذا منکر اسباب شدن در حقیقت رفع و نفی علم خواهد بود. و کسی که چنین نماید قول خود او نیز ضروری نخواهد بود.
در مورد لفظ عادت، ابن‌رشد سه وجه را در نظر می‌گیرد:
الف) عادت موجودات ب) عادت ما ج) عادت فاعل (خداوند)
نهایتاً عنوان می‌نماید اگر مراد عادت موجودات باشد این در حقیقت همان طبیعت موجودات است. و فلاسفه این‌گونه عادت را نفی نمی‌نمایند. از آن‌جا که ابن‌رشد فیلسوفی مؤمن است، عنوان می‌کند که اسباب و علل موجود فی نفسه مستقل نیستند، بلکه فاعلی خارج از آنهاست که فعل او شرط در فعل اشیاء و شرط در وجود آنهاست. ابن‌رشد معتقد است آنچه به فلاسفه نسبت می‌دهند که در مبادی مفارقه‌ اختیار وجود ندارد، نسبتی ناروا است. زیرا هر فاعل عالمی دارای اختیار است ولی اختیار انها چیزی در جهت تکمیل ذات آنها نیست؛ زیرا آنها از نقص مبری هستند، بلکه برای رفع نقص موجودات است. و اگر متکلمین، اراده‌ی فاعل را بدون ضابطه بدانند در تمام آنچه که غزالی به عنوان اعتراض بر خود آورده است، بر آنها وارد خواهد بود. زیرا علم یقینی، شناخت شیء است آنچنانکه هست. اگر در وجود چیزی جز امکان دو امر متقابل نباشد یعنی امکان داشته باشد که یک شیء همواره به گونه‌ای دیگر غیر از آنچه هست، پیدا شود دیگر علم ثابتی به اشیاء نخواهد ماند.
توضیح غزالی در بیان خلق علم در ما صحیح است، اما این امر بواسطه‌ی این است که موجودات، خود دارای طبیعتی هستند و علم بما هو علم تعلق به طبیعت محصله خواهد داشت و جهل ما به ممکنات در نتیجه‌ی جهل به این طبیعت‌ها است.
از آن‌جا که غزالی مشاهده نموده است که نمی‌تواند صفات مخصوصه‌ی هر شیء را که بواسطه‌ی آن موجود، موجود می‌گردد انکار نماید، تسلیم شده و موضوع خود را تغییر می‌دهد. این تغییر موضوع دو گونه است:
الف) ممکن است این صفات در اشیاء باشند ولی تأثیر آنها نباشد. مانند اینکه، آتش با حرارت آن باشد ولی شیء که نزدیک آن شود نسوزد، اگر چه شأن آن سوختن باشد.
ب) صور خاص، ماده‌ی خاص ندارد.
ابن‌رشد در مورد اول می‌گوید این امری نیست که فلاسفه آن را انکار نمایند؛ زیرا ممکن است امری خارجی مانع بروز آن حالت گردد. همانند طلق که جلوگیری از اثر آتش می‌کند. و در مورد دوم می‌گوید قوام اشیاء از دو صفت جنس و فصل است که نفی هر کدام موجب نفی شیء می‌گردد. همچنانکه رفع نطق یا حیوان بودن، موجب نفی انسان می‌گردد. در این مورد بین فلاسفه و متکلمین، اختلافی نیست. لکن فلاسفه صفت عامه [جنس] را شرط صفات خاصه می‌دانند، ولی متکلمین چنین چیزی را قبول ندارند. آنها تبدیل صورتی به صورت دیگر، بدون وسایط را، پذیرفته‌اند ولی فلاسفه چنین چیزی را مغایر با حکمت پروردگار می‌داند.205
3-3-2. ابن‌رشد و رابطه‌ی ضروری بین علّت و معلول
ابن‌رشد در نقد گفتار غزالی در مسأله‌ی هفدهم تهافت التهافت پس از بیان نظرات غزالی در این باره نظرات و آرای خود را مطرح می‌کند. از مجموع بیانات ابن‌رشد می‌توان این مطلب را استنباط کرد که نزد ابن‌رشد اساساً رابطه‌ی ضروری بین علّت و معلول، رابطه‌ای است که عقل همواره بر آن تأکید دارد. ابن‌رشد در نقد غزالی چنین بیان می‌کند که «انکار وجود علت‌های فاعلی که در میان محسوسات مشاهده می‌کنیم، سخنی است مغلطه آمیز و گوینده‌ی آن یا چیزی را به زبان انکار می‌کند که در دل خود قبول دارد، و یا اینکه بر شبهه‌ی مغلطه آمیزی گردن نهاده است و دچار سفسطه شده است. زیرا هر کسی منکر این امر شود، نمی‌تواند بگوید هر فعلی، فاعلی دارد. از اینجا می‌توان فهمید که چرا ابن‌رشد در «فصل المقال» و دیگر کتب خود، اساس تفکر اشاعره را

مطلب مرتبط :