بر سفسطه می‌داند. در نظر ابن‌رشد کسی که ضرورت بین سبب و مسبب را نفی کند در حقیقت، جز عناد با حق گام دیگری برنداشته است. به همین جهت در انتقاد از اشاعره بیان می‌کند:
«بسیاری از اصول و ضوابطی که اشعریان بنیاد معارف خود را بر آن نهاده‌اند، اساس سوفسطایی دارد، زیرا بسیاری از ضروریات علمی را منکرند؛ مانند اعتقاد به ثبوت اعراض و تأثیر اشیاء در یکدیگر و استناد مسببات را به اسباب»206
همچنین ابن‌رشد در تفسیر مابعدالطبیعه در همین رابطه چنین می‌نویسد:
از آن‌جا که هدف از علم کلام یاری کردن نظریاتی است که از قبل صحت آنها پذیرفته شده است، لذا صاحبان علم کلام به هر نوع گفتاری که پیش آید، آن نظریات را یاری می‌نمایند. خواه مغالطه و نافی قواعد اولیه باشد یا جدلی و خطابی و یا شعری … مانند انکاری که آنها در باب وجود طبایع و قوا می‌نمایند، همچنین نفی ضرورت‌های موجود در طبیعت انسان. و هر انکار ضرورتی که اسباب محسوس فاعلی و انکار ضرورتی که بین اسباب و مسببات ادراک شده است.
مشهود است که در دیدگاه ابن‌رشد، رابطه‌ی ضروری بین سبب و مسبب و وجود خواص ثابت معین برای اشیاء امری پذیرفته شده است. همین امر منجر به نقد طریقه‌ی اشعری و به تبع آن غزالی شده است. لذا در کتاب تفسیر مابعدالطبیعه در این مورد چنین می‌نویسد:
«برخی از مردم قوه را که از لحاظ زمانی مقدم است بر آنچه این شیء قوه‌ی آن است، انکار می‌کنند و چنین می‌پندارند که شیء و قوه‌اش با یکدیگر پیدا می‌شوند. از این گفتار لازم می‌آید که اصلاً قوه‌ای نباشد؛ زیرا قوه مقابل فعل است و ممکن نیست که با یکدیگر پیدا شوند.»207
ابن‌رشد در تهافت التهافت بر این امر تأکید می‌نماید که شیء موجود شناخته نمی‌شود مگر از ناحیه‌ی اسباب ذاتی آن و بدون این اسباب نمی‌توانیم موجودی را از موجودات دیگر تمییز دهیم، از باب مثال آتش فعل معین دارد و همچنین آب نیز یک کار معین، و بدون در نظر گرفتن این اسباب ذاتی و صفات اصلی یک شیء، همه‌ی اشیاء یک شیء واحدی خواهند شد.
ابن‌رشد در تهافت التهافت می‌گوید «و أیضاً فماذا یقولون فی الاسباب الذاتیه التی لایفهم الموجود إلّّا بفهمها، فإنه من المعروف بنفسه أن للأشیاء ذوات و صفات هی التی اقتضت الأفعال الخاصّه بموجود موجود، و هی التی من قبلها اختلفت ذوات الاشیاء و أسماؤها و حدودها. فلو لم یکن له طبیعه تخصه لما کان له اسم یخصه و لا حد و کانت الأشیاء کلها شیئاً واحداً و لا شیئاً واحداً …»208
در دیدگاه ابن‌رشد هر چیزی دارای طبیعت مخصوص و فعل معین است. این امر به وضوح در اشیاء مادی آشکار می‌شود؛ زیرا قوا و نیروهایی که دارای ادراک نیستند، در صورت عمل فاعل و نبودن مانع، نتیجه‌ی آن که تأثیر فاعل و تأثّر منفعل است، پدید خواهد آمد. و این رابطه، امری ضروری است که انفکاک آن محال بوده و نفی آن در حقیقت نفی موجودیت موجودات و نهایتاً نفی صانع حکیم است.209 ابن رشد در کتاب الکشف عن مناهج‌الادله می‌آورد «من جحد وجود ترتیب المسببات علی الاسباب فی هذا العالم فقط جحد الصانع الحکیم، تعالی عن ذلک علواً کبیراً»210
البته برای استنباط نظر نهایی ابن‌رشد شایسته است نظراتی را که در باب علیّت مطرح کرده است و همچنین انتقاداتی که به غزالی مطرح می‌کند را نیز بررسی کنیم تا از این طریق، فهم ما نسبت به نظر ابن‌رشد دقیق‌تر شود. بخش 3-3-3 به این امر اختصاص دارد.
3-3-3. نقدهای ابن‌رشد به غزالی
ابن‌رشد سعی کرده تمام نقدها و نقض‌های متعددی را که غزالی درباره‌ی بیست مسأله‌ بر فلاسفه وارد کرده است، پاسخ دهد، لذا در برابر کتاب غزالی یعنی تهافت‌الفلاسفه، کتابی به نام تهافت التهافت نوشته ‌است. او علاوه بر این کتاب در کتب دیگرش بالاخص در کتاب الکشف عن مناهج الادله فی عقائد المله نیز تلاش کرده است عقاید متکلمان بالاخص غزالی را نقادی کند. ابن‌رشد در کتب مختلفش نقدهای متعددی بر تحلیل غزالی از علیّت وارد کرده است. ما با بررسی نقدها و نظرات ابن‌رشد در باب علیّت که برخی مستقیم به غزالی وارد شده است و برخی را هم می‌توان متوجه مخالفین عام ضرورت علّی و از جمله غزالی دانست، سعی در شناخت بهتر نظر ابن‌رشد داریم. این نقدها را می‌توان به دو دسته‌ی کلی نقدهای کلامی و نقدهای فلسفی تقسیم کرد. البته ابن‌رشد خود این تقسیم‌بندی را انجام نداده است، بلکه این دسته‌بندی از آثار وی قابل برداشت است. چهار مورد اول را که بیان خواهیم کرد، می‌توان نقدهای کلامی و موارد بعد را نیز می‌توان از نقدهای فلسفی ابن‌رشد به غزالی به شمار آورد. هر چند ما این بخش را به عنوان نقدهای ابن‌رشد به غزالی نام‌گذاری کرده‌ایم، اما هریک از مباحثی که در ادامه می‌آید خود می‌تواند به عنوان دلایل ابن‌رشد در دفاع از قانون علیّت و ضرورت علّی و معلولی نیز به شمار آید.
3-3-3-1. علیّت و اثبات خداوند
یکی از نقدهای ابن‌رشد بر غزالی و متکلمان، مسأله‌ی رابطه‌ی علیّت و صانع بودن خداوند است. اما در این مورد موضع ابن‌رشد درست نقطه‌ی مقابل غزالی است. بیان کردیم که غزالی یکی از توالی فاسد نظریه‌ی ضرورتِ رابطه‌ی میان علّت و معلول را نفی صانع بودن خدا نسبت به موجودات جهان معرفی کرده است. اما ابن‌رشد، در نقطه‌ی مقابل او ادعا کرده که اگر کسی رابطه‌ی ضروری میان علّت و معلول را انکار کند، در واقع این انکار موجب انکار صانع بودن خدا نسبت به موجودات جهان می‌شود.
ابن‌رشد چنین بیان می‌کند که «اگر کسی منکر علّت‌ها در جهان پدیدار شود، هیچ راهی برای اثبات وجود علّت فاعلی در جهان نامرئی ندارد. چه داوری درباره‌ی نامرئی در این موضوع تنها در توافق آن با داوری درباره‌ی مرئی و پدیدار است. و در نتیجه کسانی که منکر علیّت باشند، راهی برای دست یافتن به علم درباره‌ی هستی خدا ندارند، در صورتیکه برای سازگار بودن با نگرش خود مجبور از قبول این قضیه‌اند که هر فعلی به فاعلی نیازمند است.»211
ابن‌رشد می‌گوید وقتی ما رابطه‌ی ضروری میان علّت و معلول را انکار کردیم و مدعی شدیم که روابط میان اشیا صرفاً مبتنی بر اقتران و احتمال است، یکی از احتمالات این است که شیء صرفاً بر اساس اتفاق و صدفه به وجود آید و هیچ سببی در پیدایش آن دخیل نباشد. این مسأله را می‌توان تعمیم داد و درباره‌ی کل جهان هستی نیز مطرح کرد و گفت که جهان خلقت صرفاً بر اساس اتفاق به وجود آمد و هیچ سبب و علتی که رابطه‌ی ضروری با جهان خلقت داشته باشد، وجود ندارد. لذا وجود صانع به‌طور کلی منتفی می‌شود. کلام ابن‌رشد چنین است:
«من انکر وجود المسببات مرتبه علی الاسباب فی المور الصناعیه أو لم یدرکها فهمه، فلیس عنده علم بالصناعه و لاالصانع، کذلک من جحد ترتیب المسببات علی الاسباب فی هذا العالم فقد جحد الصانع الحکیم، تعالی الله عن ذلک علواً کبیراً.»212
ابن‌رشد می‌گوید با این مبانی که اشاعره پذیرفته‌اند، هرگز به شبهه‌ی قائلین به اتفاق نیز نمی‌توان پاسخ داد. بخشی از کلام ابن‌رشد را بازگو می‌کنیم:
بالجمله متی رفعنا الأسباب و المسبّبات لم یکن ههنا شیءٌ یرد علی القائلین بالاتّفاق، أعنی الذین یقولون لا صانع ههنا … .213
3-3-3-2. علیّت و سنت الهی در جهان
ابن‌رشد می‏گوید: نظام موجود در جهان منطبق بر سنت الهی است. خداوند اراده کرده است که اجرام آسمانی متحرک باشند تا شب و روز ایجاد شوند و به واسطه‌ی حرکت شمس، قمر و سایر ستارگان، وجود ما و سایر موجودات در روی کره زمین محفوظ باقی می‏ماند.
او می‏گوید: حتی اگر توهّم کنیم، یکی از قوانین موجود از بین برود یا در غیر موضوعش یا غیر اندازه‏ای که برای آن تقدیر شده بکار رود و یا مثلاً سرعت حرکت سیارات کندتر یا سریع‏تر شود، همه موجوداتی که بر روی زمین هستند از بین می‏روند.
بخشی از بیان ابن‌رشد چنین است:
«و نحن نقول: إنه لو لا القوى التی فی أجسام الحیوان و النبات و القوى الساریه فی هذا العالم من حرکات الأجرام السماویه لما أمکن أن تبقى أصلا، و لا طرفه عین.»214
خداوند برای هر یک از این موجودات، طبیعت و قوایی قرار داده است که مدبر اجسام آنها هستند. اگر این قوا در اجسام گیاه و حیوان، و قوایی که از حرکت اجرام آسمانی در این عالم جریان پیدا می‏کنند وجود نداشته باشند، حتی یک چشم برهم زدنی هم موجودات‏ نمی‌توانند به حیات خویش ادامه دهند.
همه‌ی این قوانین و مقررات و نظام حاکم بر جهان بر اساس سنت الهی است و سنت الهی هم طبق فرموده‌ی حضرت حق در قرآن امری غیر قابل تغییر و تخلف ناپذیر است. این سخن قرآن، در واقع، بیانی دیگر از رابطه‌ی ضرورت میان علّت و معلول است. اگر کسی این رابطه‌ی ضروری میان علّت و معلول را انکار کند، در واقع به نفی و انکار سنت الهی پرداخته است.215
ابن‌رشد در جای دیگری چنین می‌گوید:

مطلب مرتبط :   السلام)، (علیه، امام، بصره، فتنه، فتنه‌های