دانلود پایان نامه
ملاحظه ی عواطف، امیال و غایات مورد نظرش، دریابند کدام طریق زندگی برایشان خوب است یا به تعبیری دیگر، موجب شکوفایی شان می شود. از پسِ مطالعه ی سرگذشت ها و زندگینامه ها و تجربه ی مستقیم اشخاصی که تحسین382 ناظر را برمی انگیزند، او درمی یابد که آراستگی به فضایل اخلاقی، داشتن انگیزه های خوب و کامیابی در وصول به غایات آن ها همان چیزی است که “زندگی خوب” نامیده می شود و وصفی برای طریق زندگیِ الگوی اخلاقی است. صدالبته بین “زندگی تحسین برانگیز” و “زندگی مطلوب” فاصله است اما آنچه این فاصله را پر می کند بخت و اقبال مناسب است. ممکن است صاحبان فضیلت در اوضاع و احوالی به سر برند که فاقد بخت و اقبال مناسب باشند اما این از تحسین برانگیزیِ زندگی آن ها نمی کاهد.383 فاعل اخلاقی می تواند امیدوار باشد که با تشبّه به الگوی فضیلتمند، هم از زندگی تحسین برانگیز و هم از بخت و اقبال لازم برای کامیابی در وصول به زندگی مطلوب برخوردار باشد. بنابراین، ارجاع مستقیم به الگوی اخلاقی نه فقط در فهم مفاهیم پایه ی اخلاق بلکه در فهم زندگی خوب نیز ارزش تبیینی خود را نشان می دهد:
“”شکوفایی”، یعنی “زندگی مطلوب”، مفهوم مبنایی اخلاق نیست که ما چیستی فضیلت را در نسبت با آن بفهمیم. در عوض، مطابق طرح من، مبنای اخلاق اصلاً مفهوم نیست بلکه مبنا را الگوهای خوبی فراهم می آورند که ارجاع مستقیم به آن ها ما را در تعریف “فضیلت”، “زندگی مطلوب” و “زندگی تحسین برانگیز” یاری می کند”.384
الگوگرایی بی شباهت به نظریه ی “ناظر آرمانی”385 نیست که مطابق آن نیز داوری دیگری از منظر سوم شخص اهمیت اخلاقی تعیین کننده می یابد.386 نظریه ی ناظر آرمانی روایت هایی متفاوت دارد اما به نظر می رسد دست کم در ابتدای طرح نظریه، گمان بر این بوده است که ذهن فاعل، به دلیل محدودیت های خاص خود، نمی تواند ارزیابی اخلاقی درستی انجام دهد و به این منظور، باید به ذهن منسجمِ ناظری بی طرف، فاقد منافع، آگاه به واقعیت های ذی ربط یا حتی همه دان و بی احساس و عاطفه توسّل جوید تا فراتر از موقعیت، ارزیابی اخلاقی درستی از آن عرضه کند.387 الگوگرایی زگزبسکی از حیث دستیازی به سوم شخص مشابه نظریه ی ناظر آرمانی است اما در تفصیل خود به کلّی از آن جدا می شود. اولاً، به نظر می رسد نظریه ی ناظر آرمانی بیش از اندازه از موقعیت و فاعل اخلاقی گسسته است و انتزاع آن از این دو، این نتیجه را در پی دارد که داوریِ ناظر هیچ گونه ارتباطی با داوری فاعل ندارد و آنچه در آن احساس و اظهار می شود از آنِ فاعل نیست. ثانیاً، به ناظر آرمانی ویژگی هایی نسبت داده می شود که تحقّق آن برای فاعل اخلاقی بسیار دشوار و بل ناممکن است. از این رو، داوری ناظر، هرچه باشد، نسبت چندانی با موقعیت فاعل و داوری او ندارد.388 در نتیجه ی این انتقادها، نظریه های متأخر درباره ی ناظر آرمانی، همچون نظریه ی فرانکنا، ویژگی های ناظر را تعدیل و آن را به موقعیت فاعل نزدیک تر ساخته اند. برای نمونه، در طرح فرانکنا، ناظر دیگر ناظر نیست بلکه کسی است که داوری او، همچون داوری قاضیِ عادل، مقبول و مورد تأیید همگان است. این ناظر صرفاً بیننده ای بیرونی نیست بلکه حکم او همان حکمی است که از منظر اخلاقی، از ضمیر همه ی فاعلان برمی آید.389 با این حال، الگوگرایی زگزبسکی از این نیز فراتر می رود چراکه اشخاص واقعی، یعنی الگوهای اخلاقی، را جایگزین ناظر آرمانیِ خیالی می کند. این الگو چنان است که احساس تحسین و در عین حال، تشبّه جویی را به دیگران القا می کند. همچنین، پاره ای ارزش های اخلاقی، مانند “عشق” و “دوستی”، چنان با اول شخص و موقعیت او گره می خورند که ارزیابی از چشم ناظر اخلاقی دشوار می شود و به فاعل اخلاقی حاجت می افتد.
افزون بر این، الگوگرایی اخلاقی متناظر با نظریه ی “ارجاع مستقیم”390 است که سول کریپکی391 و هیلاری پاتنم آن را در دهه ی 1970 در تعریف انواع طبیعی، مانند “طلا” و “آب”، به کار گرفتند.392 آنان بر این باور بودند که افراد غالباً نمی دانند ماهیت آنچه به آن اشاره می کنند چیست اما با این حال، هیچ گاه از اشاره کردن و ارجاع دادن به آن بازنمی مانند. برای نمونه، بسیاری نمی دانند ماهیت طلا چیست اما ممکن است حتی بتوانند طلای واقعی را از طلای دروغین تشخیص دهند. همچنین، پیش از دوران جدید، ماهیت آب برای همگان نامعلوم بود اما این مانع از اشاره به آب یا استفاده از آن نمی شد. اگر چنین بود، ممکن بود کشف ساختار مولکولی آب هرگز به چیزی که به عنوان آب شناخته می شد مرتبط شمرده نشود. اما عموم انسان ها پیش و پس از کشف این ساختار، ماده ی واحدی را آب می شمرده اند.393
طرح نظریه ی ارجاع مستقیم انقلابی را در معناشناسی موجب شد و در پی آن، آشکار گشت که مهارت کامیابانه در به کارگیری اصطلاحات به این ربطی ندارد که فاعل معنای توصیفی آن ها را بداند. برای نمونه، برای اشاره به “آب” یا “طلا” نیازی به دانستن معانی توصیفی آن ها نیست و این کار حتی با داشتن معانی توصیفیِ نادرست در ذهن نیز ممکن است. مهم آن است که ارجاع به انواع طبیعی ارجاعی به نمونه های واقعی آن ها باشد و افرادی در اجتماع معرفتی بتوانند به نحو درستی این کار را انجام دهند و دیگر افراد بتوانند از این جهت آنان را تمییز دهند.394 افزون بر این، آشکار شد که تعریف از طریق ارجاع مستقیم صدقِ ممکن دارد. اینکه امر مورد اشاره در لحظه ی فعلی همان آب باشد، نه جزئی از معنای آب است و نه صدق ضروری دارد.395 زگزبسکی بر آن است که شیوه ی ارسطو در تعریف “حکمت عملی”396 بسیار مشابه نظریه ی ارجاع مستقیم به روایت کریپکی و پاتنم است البته بی آنکه ظرایف معناشناختی آن را داشته باشد. ارسطو اندکی درباره ی حکمت سخن می گوید اما بی تردید در بند آن نیست که شرح و وصفی کامل از آن عرضه کند و اساساً، نیازی به این کار نمی بیند چراکه پیش از عرضه ی چنین شرح و وصفی، می توان به کسانی اشاره کرد که واجد آن اند: “حکما”.397 حکمت خود با توجه به مصادیق نمونه وار آن معنایی روشن تر می یابد. اگر دیدگاه ارسطو را در این زمینه ی کلی بنگریم، درخواهیم یافت که اتهام سنّتیِ دوری بودن تعریف حکمت نزد ارسطو بی پایه است. ارسطو همان گونه حکمت را تعریف می کند که در نظریه ی ارجاع مستقیم “آب” را تعریف می کنند.398
بدین ترتیب، الگوی اخلاقی می تواند جایگزین “طبیعت انسان”، “عقلانیت” یا “اراده ی خدا” شود که معمولاً نظریه های اخلاقی برای گریز از دور مفهومی در تعریف مفاهیم اخلاقی، به آن ها دست می یازند. الگوی اخلاقی همان انسان خوب، تحسین برانگیز یا به تعبیر ارسطو، “شخص حکیم” است که محل ارجاع مفاهیم اخلاقی قرار می گیرد. شناخت او مشروط به معرفتی پیشین درباره ی ویژگی های توصیفی یا ارزیابانه ی خوبی نیست. همان گونه که گفته می شود “آب چیزی است شبیه به آنچه در آن لیوان است”، در پرسش از اینکه خوب کیست، می توان پاسخ داد “کسی که مثل سقراط، مسیح، مهاتما گاندی یا قدّیس فرانسیس آسیزی399 است”. اینکه چه چیزی موجب خوبی این نیک مردان شده پرسشی گشوده است. شاید مجموعه ای از اوصاف، شاید مجموعه ای از هنجارها و تجویزها و شاید مجموعه ای درهم تنیده از این هر دو خاستگاه این خوبی باشد. رویکرد الگوگرا پاسخی ماتقدّم به این پرسش ها نمی دهد چون بی نیاز از این توضیح است.400 آنچه مهم است ملاحظه و مشاهده ی درازمدت و دقیقِ شخصیت های اخلاقیِ برتر و تحسین برانگیز و روایات زندگی آن ها است. این ملاحظات یک فعل یا ویژگی اخلاقی خاص را بر ذهن ناظر تحمیل نمی کنند بلکه می توانند طیف و تنوّعی از افعال و ویژگی های درست و متناسب با موقعیت را بر او عرضه کنند چراکه اساساً شخصیت خوب واجد تنوّعی در اوصاف و شیوه های حیات است و صرفاً به یک ذات واحد و تغییرناپذیر راجع نمی شود.401
زگزبسکی بر آن است که ملاحظه و بررسی روایات همان جایگاهی را در اخلاق دارد که مشاهده های تجربی در اکتشاف های علمی، مثلاً کشف ساختار مولکولی آب، دارند. نظریه ی ارجاع مستقیم نشان داد که برخلاف تصور رایج در فلسفه ی جدید، حقایق ضروری می توانند به نحو ماتأخّر کشف شوند، چنانکه ماهیت مولکولی آب و دیگر انواع طبیعی از پسِ مشاهدات تجربی کشف می شود. روایت ها نیز می توانند بسی بهتر از مفاهیم انتزاعی وجوه ضروریِ ارزش را با آشکار ساختنِ ویژگی های اساسیِ شخصیت حکیم و الگوی اخلاقی برملا کنند:
“روایت ها برای مقاصد تعلیم و تربیت و اصلاح اخلاقی مفیدند چون انگیزه های ما را بسی بیشتر از نظریه های انتزاعی درگیر می کنند و برای شکل دادن به بصیرت ما نسبت به زندگی خوب ضروری اند”.402
آن ها گاه از تجربه ی مستقیم نیز کارامدترند زیرا ممکن است پاره ای جزئیاتِ مهم از توجه و چشم شاهد مستقیم برکنار بمانند یا او نتواند به خوبی وقایع را در ذهن خود مرور کند چون فقط یک بار ناظر امری بوده است.403
2-4-2-2. تشبّه جویی
با طرح الگوگرایی، زگزبسکی زمینه ی لازم را برای طرح دیگر مؤلفه ی مهم نظریه ی اخلاقی خود، یعنی “تشبّه جویی”، فراهم می کند. روان شناسی رشد نشان می دهد که یادگیری در انسان، از آغازین روزهای تولد، از طریق ساز و کار تقلید و تشبّه شکل می گیرد و در طول حیات نیز از همین طریق ادامه می یابد.404 آشکار است که در ابتدای زندگی، سرمشق گیری از دیگری ساز و کاری ناآگاهانه است اما پس از شکل گیری توانایی های عقلانی، دست کم در برخی وجوه، این کار متأملانه می شود. بنابراین، تقلید از ابتدا نیازمند مفهوم پردازی نیست. شاید بتوان گفت آنگاه مفهوم پردازی آغاز می شود که فرد از خود می پرسد چرا باید کاری را انجام دهد که شخص الف انجام می دهد. در اینجا، او بازمی نگرد که آیا می تواند به عاطفه ی تحسین یا نفرت خود نسبت به الف اعتماد کند یا آیا می تواند وجوهی از شخصیت او را برای سرمشق گرفتن جدا و انتخاب کند و وجوهی دیگر را وانهد.
اندیشه ی تشبّه جویی و به کارگیری الگو برای تعلیم و تربیت اخلاقی پیشینه ای طولانی در نظام های اخلاقیِ مسیحی و مکتوب های بیانگر زندگی مسیح، حواریون و قدّیسان دارد405 اما سابقه ی این اندیشه حتی به پیشتر از آن، یعنی به نظام های اخلاقیِ غیردینی، بازمی گردد. برای نمونه، پلوتارک در زندگی نجبای یونان و روم می گوید تجلّی فضیلت در عمل فضیلتمندان دیگران را فرامی خواند که اعمال و انگیزه های فضیلتمندان را در وجود خود برگیرند.406 به عبارت دیگر، الگوی اخلاقی با منش و عمل خود دیگران را به تشبّه فرامی خواند و دیگران با تحسین او و اعمالش به این فراخوان پاسخ می گویند.407 آنان این الگوها را از طریق اعتماد به عاطفه ی “تحسین” خود می شناسند. عاطفه ی تحسین البته در معرض خطا قرار دارد اما اگر فاعل اخلاقی این عاطفه را با تأمل انتقادی در خود بپروراند، واکنش ها و انتقادهای دیگران را به عاطفه ی خود ملاحظه کند و آن را با سنّت اخلاقی خود و روایات برسازنده ی آن بسنجد، می تواند به تضمین شدگیِ آن اعتماد کند. از این نظر، عاطفه ی تحسین مشابه قوای معرفتی است. این قوا نیز در معرض خطا قرار دارند اما باورنده به آن ها اعتماد دارد و با ارزیابی مداوم، این اعتماد خود را تقویت یا تضعیف می کند.408
از آنجا که شخصیت الگوهای اخلاقی، بر طبق نظریه ی فضیلت، اساسی تر از فعلِ محض است، صفات، اعمال و نیز پیامدهای خوب یا بد برحسب مَنش الگوی اخلاقی تعیّن می یابند. صفات و اعمال خوب همان صفات و اعمال واقعی یا علی الاصولِ409 الگوی اخلاقی است و پیامدهای خوب نیز آن ها است که الگوی اخلاقی می کوشد پدید آورد یا زایل کند. افزون بر این، همان گونه که کیت وارد می گوید، الگوی اخلاقی ارزش های اخلاقی را وحدت و تجسّم می بخشد و بدین ترتیب، شناخت این ارزش ها و نحوه ی کارکرد آن ها را سهل تر می سازد.410 اگر شیوه ی مبتنی بر تشبّه شناختِ آدمی را در نظر بگیریم، در تعلیم و تربیت اخلاقی، تشبّه به الگوی اخلاقی عملی تر و مؤثرتر از ملاحظه ی ارزش ها به مثابه اموری مجزّا و انتزاعی است. به علاوه، تشبّه به زندگی الگوی اخلاقیِ تحسین برانگیز، مؤثرتر و آموزنده تر از تشبّه صرف به افعال او است.411
مفهوم “سعادت” در نظر ارسطو نیز می تواند چنین توضیح داده شود. سعادت، چه به معنای داشتن ویژگی ها و مؤلفه های سازنده ی آن و چه به معنای تحقّق ماهیت انسانی، همان است که الگوهای اخلاقی واجد آن اند. بدین ترتیب، پذیرش روایت زگزبسکی از اخلاق فضیلت گرا نیازمند غایت اندیشی به سبک ارسطو نیست.412 همچنین، الگوگرایی نیازمند اندیشه ی افلاطونی و ارسطوییِ “وحدت فضایل” یا کمال اخلاقی نیست. به نظر می رسد به نزد استاد و شاگرد، داشتن کمالِ یک فضیلت به معنای بهره مندی از فضایل دیگر نیز هست. احتمالاً حکیم ارسطویی یا رواقی یا قدّیس مسیحی یا حتی آراهانت413 بودایی در زمانه ی خود جامع همه ی فضایل شمرده می شدند و به نظر می رسید سراسر زندگی آن ها درس آموز است. اما پیچیدگی و تنوع موقعیت های اخلاقی در زندگی جدید ذهن انسان متجدّد را نسبت به وجود چنین اشخاصی بدبین کرده است.414 با این حال، زگزبسکی می گوید الگوگرایی فقط متضمّن تشخیص وجوهی از شخصیت فضیلتمند، تحسین، انتزاع و تعمیم آن است به نحوی که دیگری نیز بتواند به آن وجوه یا به آن شخصیت تشبّه جوید.415
میل طبیعی فاعل اخلاقی به تشبّه به الگوی اخلاقیِ تحسین برانگیز برآمده از دو