است. عوامل طبقه اجتماعی، همچون عوامل فرهنگی بر تلقی فرد از موقعیت‌ها و نحوه پاسخ وی به آنها اثر می گذارد. (بروس کوئن،104:1380‌) از میان این عوامل، تاثیر خانواده بر شخصیت از اهمیت خاصی برخوردار است. الگوهای رفتاری والدین بر رشد شخصیت کودک اثر می‌گذارد. عوامل ارثی، همراه با عوامل محیطی، نقش عمده‌ای در تعیین شخصیت فرد، به خصوص در تعیین آنچه که در وی منحصر به فرد است، بازی می‌کند عوامل ارثی معمولا در خصوصیاتی مانند هوش و خلق و خو بیشتر است تا در شکل‌گیری ارزش‌ها و آرمان ‌ها و باورها « گاتزمن »معتقد است اگرچه وراثت امکان بروز رفتارهای خاص را مشخص می‌کند. در نهایت این محیط است که بر رفتارها عینیت می‌بخشد. به عبارت دیگر، وراثت حدودی را تعیین می‌کند که در درون آن، رشد بیشتر ویژگی‌های شخصیت در محیط امکان‌پذیر می شود. (همان:16) به طور خلاطه شخصیت را عوامل متعددی شامل وراثت، فرهنگ، طبقه اجتماعی و تاثیرات خانوادگی تعیین می‌کند که با یکدیگر در تعامل اند. (همان: 16)

2-5 ادبیات
ادبیات جمع ادبیه است و امروزه در معنی جمع ادب به کار می‌رود و به علوم ادبی و یا آثار ادبی یک جامعه اطلاق می شود. در فرهنگ‌ها، ادب به معنی دانش، معرفت، روش پسندیده، خوی خوش، آزرم و در ترکیب اصطلاحی چون علم ادب به معنی علومی که انسان با داشتن قواعد آنها می تواند درست شعر بگویید و خوب چیز بنویسید، آمده است. نظر گاه دانش «زیباشناسی» تعریف ادبیات: هنر بیان نیات به وسیله کلمات است و این معنی تقریباً معادل مفهومی است که از واژه‌ها (litierature) در زبان فرانسه است. استنباط می شود. (ستوده، 36:1381) دکتر اسلامی ندوشن در مقاله «ادبیات ایران و اخلاق می‌نویسد» ادب در آغاز (به معنای رسم و آیین خوب زندگی کردن است، خود را با ادب فنی (یعنی ایجاد آثار ادبی) گسترش داد. در واقع ادب نفس با ادب درس پیوند گرفت و ادبیات وسیله‌ای شناخته شد برای بهتر و زیباتر زندگی کردن. نویسنده در مقاله دیگر «ادبیات در عصر فضا» می گوید که «ادب چه فرهنگ اسلامی»، چه در ایران به معنای مجموع روش‌های خوب زندگی بوده است و دانش‌هایی جز فنون ادبی به شمار می‌آمده‌اند که انسان را برای بهتر و زیباتر زندگی کردن آماده کنند نظیر همین مفهوم را فرهنگ مغرب زمین نیز از ادبیات گرفته است. آنچه که در عرف مغرب زمین «معارف انسانی‌» «علوم انسانی» نامیده‌اند، همان سلسله معارفی است که مانند ادب ایرانی بشر را به سوی زندگی بهتر و انسانی‌تر رهنمون می‌شود. و چون بعد از رنسانس در نظر اروپائیان، آثار فکری یونیان قدیم مهمترین سرچشمه این فیض دانسته شد معارف باستانی با علوم انسانی مرادف گردید. (گریس، 10:1363‌) در مقاله «ادبیات در عصر فضا» می خوانیم که تولد ادبیات با ظهور انسان ابتدایی همزمان است و همزادش مذهب است. آن زمان که انسان ابتدایی تنها و بی‌پناه و گرانبار از تخیل و توهم چشم به مظاهر طبیعت، به آسمان و ستارگان و دشت و کوه نظر می‌دوخته و همه چیز در نظرش مرموز و دست نیافتنی و بی انتها می‌نمود، مذهب و ادبیات در وجود این موجود نظاره‌گر زاییده می شود.
مذهب برای آن که انسان در تنهایی و بی‌پناهی در مأمن لطیف خدا پناه بجوید و ادبیات برای آن که قوه تخیل او در هر شی، دنیایی مرموز می‌بینند که می خواهد آن را به تسخیر خود در بیاورد. چشم نظاره کننده پای بر زمین دارد ولی روح او بردامن افق و در آسمانها به پرواز در می‌آید، او پیش از آن که موجود متفکری باشد. موجود متخیل بوده است. موجود متغیل بوده است. بدینسان، ادبیات و دین هر دو از یک منشاء مشترکی یعنی «درون انسان» سرچشمه می‌گیرد و معنای کم و بیش مشترک را تعقیب کرده‌اند که از جمله وصول به عالم برتر است و بهترین تجلیگاه پیوند این دو عرفان است (گریس، 13:1363) ادبیات معرفتی است که از منظر رفیع همه هستی را نظاره می کند. و رسالت حقیقی آن روشنگری اذهان و تلطیف احساسات بشری و بارور ساختن امیال پاک مهرورزی و همدردی میان همه انسانها و به کلامی ارج نهادن به آرمان‌های والای انسانیت است.ادبیات مفهومی است که هر صاحب نظری آن را به گونه‌ای هماهنگ با جهان‌بینی اجتماعی، علمی و مذهبی خویش تعبیر و تفسیر نموده و چه بسا که چهره‌ای از این پدیده را برگزید و آن را به جای کل انگاشته است (همان:12) به نظر استاد زرین‌کوب ادبیات عبارت است از تمام ذخایر و و مواریث ذوقی و فکری اقوام و امم عالم که مردم در ضبط و نقل و نشر آن اهتمام کرده‌اند این میراث ذوقی و فکری که از رفتگان بازمانده است و آیندگان نیز همواره بر آن چیز خواهند افزود. همواره موجب استفاده و تمتع و التذاذ اقوام و افراد جهان خواهد بود. (ستوده، 37:1381)
تولستوی، هنر جمله ادبیات را یکی از عالی‌ترین تجلیات تصور خدا، زیبایی و عالترین لذت روحی و معنوی تعریف می کند و نویسندگانی را خوب می داند که به این مقصود کمک کرده‌اند مانند دیکنز، هوگو، داستایوسکی و … ادبیات نیز همچون پدیده‌های دیگر اجتماعی کارکردهای متفاوت دارد که دوام و بقای آن را تضمین می کند پدیده‌های غیر کارا دیر یا زود جای خود را به دیگر پدیده‌های با کار کرد می‌دهند. اگر ادبیات جوامع مختلف عمری به درازی آن جوامع دارند و در طول عمر خود از نظر سبک و محتوا تغییر می‌کنند بدان سبب است که پیوسته کارکردهایی را برعهده دارند که متناسب با تحول جوامع و تغییر شرایط و نیازها تغییر می‌یابند. (وحیدا، 24:1388).
2-5-1 زبان و ادبیات
2-5 -1-1 زبان
انسان موجودی است ناطق و اجتماعی. این دو صفت را پیوسته برای انسان بر می‌شمارند و از این طریق انسان را بر دیگر موجودات زنده برتر می‌داند. انسان موجودی است اجتماعی چون به زندگی با هم نوعان خود تمایل دارد و از جدا ماندن از آنان رنج می‌برد. به همین دلیل افراد انسانی هیچ‌گاه در تنهایی نزیسته‌اند و‌آثار و علاماتی که از قدیمی ترین آنان به دست می آید نشان دهنده آن است که همه وقت و همه جا به صورت گروهی می‌زیسته‌اند (وحیدا، 13:1388) زندگی گروهی یعنی زندگی با دیگران، زندگی در ارتباط با دیگران و برای برقرار شدن این ارتباط به ابزاری نیاز است. انسان برای ارتباط با همنوعان خود و برای زندگی جمعی زبان را آفرید که احتمال در آغاز زبان حرکتی (Languej estuelle) بوده و سپس به صورت گفتاری درآمده است. درباره زمان و مکان پدید آیی مجال گفتگو نیست اما آنچه روشن است این است که گروههای انسانی در اینجا و آنجا زبان‌های خاص خود را آفریدند و تنوع زبانی که تا امروز ادامه دارد نتیجه و دنباله کوششهای نخستین آن گروه‌هاست. شمار زبان‌هایی را که ساکنان امروزی کره زمین به آنها تکلم می کنند میان 4 تا 7 هزار برآورده کرده‌اند. (همان: 13) می توان گفت که زبان ابزار زندگی اجتماعی و نیز دست آورد تدریجی این زندگی است. کارکرد زبان، کمک در برقراری روابط اجتماعی و به دیگر سخن، ابزاری در انتقال مفاهیم و پیامهاست. جامعه همانند موجودی زنده پیوسته در حال تغییر و بتطور است و این نه تنها در ساخت و شکل و ابعاد بلکه در همه اجزای محتوی آن نیز صورت می‌گیرد. نیازها و خواسته‌های اعضا تغییر می‌کند و همراه با آن در زبان نیز دگرگونی‌های لازم صورت می‌گیرد تا بتواند از عمده انتقال مفاهیم و پیامهای جدید برآید. به همین دلیل، زبان را یکی از نمادهای اجتماعی به شمار می‌آورند که مانند دیگر نمادها در پاسخ به نیازها یا نیازهایی به وجود می آید، حرکتهای جامعه را همراهی می کند، رشد می‌یابد متحول می شود و گاهی نیز رو به خاموشی می‌گذارد (وحیدا، 14:1388) زبان نهادی است اجتماعی که برای برقراری ارتباط میان افراد یک جامعه به کار می‌رود. این ابزار اجتماعی در جوامع بشری، ثابت نیست و همیشه به یک شکل باقی نمی ماند زیرا به دلیل ماهیت و وابستگی به اجتماعی به تبع و هماهنگ با دگرگونی‌های جامعه تغییر و تحول می یابد. (باقری، 67:1382) بدان معنی که افراد یک اجتماع به منظور آگاهی از مقاصد و نیات یکدیگر و برای برقراری ارتباط با همدیگر عناصر آن را برقرار کرده‌اند. زبان نه تنها مهمترین وسیله ارتباطی بشر بلکه پایه اغلب نهادهای دیگر اجتماعی نیز می باشد و به دلیل سرشت اجتماعی خود هماهنگ با اختلاف اجتماعات مختلف است. به سخن دیگر، با اینکه این «نهاد» در همه‌ی اجتماعات بشری وجود دارد و وظیفه و نقش آن در همه جا یکسان است. شکل آن الزاما در همه جوامع یکسان نیست و نحوه عمل آن در هر اجتماع با دیگر آشکارا تفاوت دارد. به طوری که هر شکلی از زبان فقط در میان افراد جماعتی معین می‌تواند وظیفه برقراری ارتباط و تفاهم را به جای آورد. (باقری،11:1382) زبان دارای دو نمود، یکی گفتاری و دیگری نوشتاری است. (همان:68) تاریخ از هنگامی به مثابه یک علم پدید آمد که آدمی نوشتن را آموخت و نوشتار و کتاب جزئی تفکیک ناشدنی از زیست بشری درآمد. و انسان مرحله نوینی از زندگی خویش را آغاز کرد (ستوده، 36:1381) که در هر دو مورد نمود در نقش‌های چندی از جمله: نقش ارتباطی، بیان فکر، بیان فی‌ضمیر و نقش‌آفرینی و نقش زیبا آفرینی به کار می‌رود.(باقری، 68:1382) کارکرد های جامعه شناسی زبان مورد توجه شمار بسیاری از نظریه‌پردازان جامعه‌شناس قرار گرفته‌ است و این امری طبیعی است چون نقش زبان را در برقراری روابط اجتماعی لحظه‌ای نمی‌توان از نظر دور داشت. جامعه‌شناسانی که کنش و واکنش متقابل اجتماعی را در کانون توجهات خود قرار داده‌اند، بر اهمیت کارکرد جامعه شناختی زبان تاکید بیشتری ورزیده‌اند. امروزه یکی از نظریه‌های جامعه‌شناسبی با عنوان نظریه «کنش متقابل نهادهای» مطرح می شود. و آنچه در این نظریه مورد توجه است بررسی چگونگی کنش متقابلی است که در جریان زندگی اجتماعی میان کنش‌گران اجتماعی جریان می‌‌یابد در برقراری این کنش‌ها مجموعه‌ای از نهادها که همان کلمات و در واقع زبان است وظیفه اصلی را به عهده دارند . و در هدایت کنش‌گران و شکل دادن به کنش‌ آنان نقش اول را بازی می‌کنند، نظریه‌پردازان کنش متقابل نمادی برای زبان، علاوه بر کارکرد اصلی آن در برقراری روابط اجتماعی، کار کردهای دیگری را نیز بر می‌شمارند که به اختصار عبارتند از:

مطلب مرتبط :   کم، تبلیغات، متوسط، فرهنگی،، زیاد، اجتماعی،

1- نمادها انسانها را قادر می سازند تا از طریق نام گذاری، طبقه‌بندی و یادآوری چیزهایی که درجهان با آن رو به رو می شوند با جهان اجتماعی و مادی برخورد کنند، زبان به انسان توانایی می دهد تا به گونه ای بسیار کارآمدتر و موثرتر از برخورد با نقش‌های مصور بتواند پدیده‌های گوناگون را نام گذاری، طبقه بندی و یادآوری کند.
2- نمادها، به ویژه زبان، توانایی انسان را برای اندیشیدن افزایش می دهند.
3- نمادها توانایی انسان را برای درک محیط بهبود ما بخشند.
4- نمادها توانایی انسان را در حل مسائل گوناگون افزایش می دهند.
5- نمادها، به ویژه زبان به کنش گران توانایی را می‌دهد که از زمان و مکان فرا گذرند و درباره چگونگی زندگی در گذشته و یا در آینده تخیل کنند.
6-نمادها این توانایی را به انسان می دهند که درباره امور مابعدالطبیعی تخیل کنند و از اسارت محیط خود بیرون آیند(وحیدا، 15:1388) خلاصه آن که زبان شامل کلیه اصوات گفتاری، اشارات و حرکاتی است. که عاملان کنش متقابل به منظور برقراری ارتباط با خود و دیگران از آن بهره می‌گیرند (همان:15)
2-5-1-2 رسالت ادبیات
ادبیات منعکس کننده شکل ویژه زندگانی و فرهنگ هر جامعه است. این هنر نوعی کار فرهنگی و اجتماعی است که آن در سیر کمال یابنده ادراکات فرد و تحول اجتماع منعکس می‌شود.‌(گریس،15:1388) پی شبهه محیط ادبی نمی تواند از تاثیر محیط اجتماعی برکنار بماند. افکار و عقاید و ذوقها و اندیشه‌ها تابع احوال اجتماعی می‌باشد. متقابلاً ادبیات روی اوضاع و احوال اجتماعی اثر می‌گذارد. (همان:15) رابطه شاعر و نویسنده با محیط و جامعه او مشخص کننده نقشی است. که ادبیات در جامعه ایفا می کند. ادبیات عامل و محرک اجتماعی نیز هست در این موارد است که شاعر و نویسنده از اوضاع ناپسند مادی و اجتماعی خویش انتقاد می کند و برخلاف و ذوق و پسند جامعه سخن می‌گوید، با محیط خود مبارزه می کند. و می کوشد که آن را تغییر بدهد. (همان: 26) آی، ای ریچاردز می‌کوشد که تا نشان دهد که وظیفه ادبیات عبارت است از اینکه خواننده تعادل روانی و یا در واقع حالات متعادل روانی به وجود آورد. بدین معنی که معتقد است یک اثر هنری واکنش خاص و موزونی در بیننده یا خواننده ایجاد می‌کند.
زیرا زیبایی خود چیزی است که موجب تعادل ترکیبی می‌شود. به هر حال او می‌کوشد که شناخت ارزش ادب آثار را بر مبنای روانشناسی استوار سازد . (ستوده 38:1381) ژرژ سیمپرن یکی از نویسندگان فرانسوی می‌گوید: «توانایی ادبیات بی اندازه است، او چندین جنبه متفاوت دارد می‌تواند چشم‌ها را ببندد و هم بگشاید، جهان را هم آشکار سازد و هم در مفاهیم قالبی بپوشاند. از سویی دیگر توانایی ادبیات امری آنی نیست زیرا درگیری مستقیم با حوادث ندارد. و همیشه در پشت سر یا در پیشاپیش مسائل سیاسی است. ‌(همان: 19) یکی از مقاصد ادبیات خود شناختن است، انسان می‌خواهد خود را بشناسد وجود خویش را توجیه کند. انسان اندیشمند در این تاملات می باید که سرنوشت جسمانی از لحاظ نیاز به خواب و خور و … شبیه حیوان است. و جنگ، خونریزی، دزدی، حرص، و … از همین عنصر خاکی او ناشی