اسب، و، شخصیّت، راوی، سگ، جانور

دستمایهای برای به کرسی نشاندن پیام اخلاقی حکایت میشوند، و این ناشی از همان خصیصۀ ذاتی تمثیل است که درآن«برای بیان اندیشه و جریانات پنهانی از تصویرگری استمداد میشود؛ زیرا… تشخیص میبخشد و باعث میشـود موضوعات ذهنـی و عاطفی مجسّم شـده، برای انتقال به دیگران به تصویر کشیـده شوند.»(رستگارفسایی، 1369: 15) .
این جانوران را نیز در فهرست زیر به این صورت میتوان نشان داد:
جانورانی که نقش آنها در حکایتها قابل پیشبینی نیست.
گنجشک در حکایت: الصیّادُ و العصفورَه.
افعی در حکایت: الأفعیُّ النیلیّه و العقربهُ الهندیّه.
مورچه در حکایت: النّملهُ و المقطّم.
سوسک در حکایت: الغُصن و الخُنفساء.
خرس در حکایت: الدُّبُ فیالسّفینه.
کشمکش
گفتیم که عناصر داستان به معنای متداول آن در این حکایتهای تمثیلی، حالتی غربال شده و تلطیف یافته دارند؛ به این دلیل که ساختار تمثیل و قدرت راوی در دستکاری شخصیّتها و محتوای حکایت، این امر را ایجاب میکند. این ویژگی، به خصوص دربارۀ کشمکش و پیامد طبیعی آن، یعنی حادثه بسیار مشهود است؛ زیرا اولاً انگیزۀ این کشمکشها که بهانهای است برای بیان هدف اخلاقی به هیچ وجه مطرح نمیشود. ثانیاً این کشمکشها به حادثۀ جزئی میانجامد. بدیهی است که از میان انواع کشمکشهای یاد شده، کشمکش غالب در این حکایتها همان کشمکش اخلاقی است که با جانبداریهای راوی و نادیده گرفته شدن بسیاری از خصوصیات ذاتی و غریزی شخصیّتها مطرح میشود و هدف مورد نظر آن در پایان به کرسی مینشیند. برای روشنتر شدن این قسمت از بحث ابتدا باید به تعریف حادثه توجه کنیم، سپس چند نمونه از کشمکشها و همچنین حوادث جزئی حکایتهای شوقی را نشان میدهیم.
«حادثه از چیزی در گذشته سرچشمه میگیرد و بر چیزی در آینده اثر میگذارد و در واقع از نظر زمانی سه بُعدی است… هر حادثهای از یک انگیزۀ قبلی ـ خودآگاه یا ناخودآگاه ـ سرچشمه میگیرد و به همین دلیل ظرفیّت عاطفی خاصی دارد… هر حادثهای انسانی است و زمینی، خواه ذهنی باشد و خواه عینی؛ چرا که به دلایل انسانی و کنترل شده اتفاق میافتد»(براهنی، 1368: 176) از نظر قصّهنویس، حادثه تدبیری است برای واقعیّت و عینیّت بخشیدن به افکـار، احساسها و یا اعمال پا درهـوا. قصّهنویس از طریق حادثهپردازی، ابعاد اعمال و شخصیّتها را نشان میدهد. حادثه و جدالی که از آن حادثه سرچشمه گرفته است مثل آیینهای در برابر شخصیّتهای عریان قرار داده میشود تا آنها در صحنۀ عمل زوایای روح خود را بر ملا سازند. حادثه وسیلهای است برای افشا کردن شخصیّتها، برای باز کردن مشت آنها و گرفتن مچ آنها در حین عمل.»( همان: 181)
چنانکه اشاره شـد، در حکایتهای شوقی، بدون هیچگونه اشاره به انگیزهای دربارۀ شکلگیری کشمکش و جـدال، در این جـدالهای لفظی، شخصیّت مثبت پس از جـدال و کشمکش با شخصیّت منفی، برتری خود را به اثبات میرساند و این اثبات برتری، در اغلب موارد، با جانبداری راوی و دریافت سهم بیشتر شخصیّت مورد حمایت وی از دریافت کلام هنری، صورت میگیرد. به عنوان نمونه به حکایتهای ذیل میپردازیم:

البَغْلُ و الجَوَادُ

بَغْلٌ أَتَی الجَوادَ ذَاتَ مَرَّهْ
فقالَ: فَضلِی قَدْ بَدَا یا خِلِّی
إِذْ کُنتَ أَمسِ ماشِیاً بجانبی
أَختالُ، حتَّی قالتِ العِبادُ:
فَضَحِکَ الحِصانُ مِنْ مَقالِهِ
لَمْ أَرَ رَقصَ البَغلِ تَحتَ الغازِی
و قَلبُهُ مُمتلِیءٌ مَسَرَّهْ
و آنَ أَنْ تَعرِفَ لِی مَحلِّی
تُعجَبُ مِنْ رَقصِی تَحتَ صاحِبی
لِمَنْ مِنَ المُلوکِ ذَا الجَوادُ؟
و قالَ بِالمَعهودِ مِنْ دَلالِهِ:
لکنْ سَمِعْتُ نِقْرَهَ المِهماز!
(شوقی، 1995: 182)
السّلوقی وَ الجَوَادُ

قالَ السَّلوُقـی مَرَّهً لِلجَواد
باللهِ قُلْ لـی یا رفیقَ الهَنـا
ألسـتَ أهلَ البَیـدِ، أهلَ الفَـلا
ألم تَکُنْ رَبَّ الصِّفاتِ الّتـی
قال: بلـی کُلَّ الذّی قُلتَـهُ
قالَ: فما بالُکَ یا صاحِبـی
تَشکو، فتُشکِیکَ عَصا سیدی
و تَنْثَـنی فـی عَـرَقٍ سائِـلٍ
و ذا السَّلـوقی أبـداً صابـرٌ
فقالَ: مَهلاً یا کبیـرَ النُّهـی
السرُّ فی الطَّیرِ و فی الوحشِ لا
ما الرِّجْلُ إلّا حَیثُ کان الهَوی
أما تَری الطَّیرَ عَلی ضَعْفِها

و هُوَ إلی الصَّیدِ مَسُوقُ القِیادْ
فأنتَ تَدْری لی الوَفا فی الـوِداد
أهلَ السُّری و السَّیرِ، اهلَ الجِهاد؟
هامَ بها الشاعرُ فی کُلِّ واد؟
أنا بِـه المَشهـورُ بَینَ العِبـاد
إذا دَعا الصَّیدُ، وجَـدَّ الطِّراد
إنَّ العصـا مـا خُلِقَت للجـواد
مُنَکَّـسِ الـرَّأسِ ، ضَئیـلَ الفُؤاد
ینقـادُ للمـالکِ أیّ إنقیـاد؟
ما هکذا أنظارُ أهل الرَّشـاد
فی عَظْمِ سیقانِکَ یا ذا السَّداد
إنَّ البُطُــونَ قـادِراتٌ شِـداد
تَطْوِی إلی الحَبِّ مِئاتَ البِلاد؟
(همان: 132) .
چنانکه ملاحظه میگردد، در حکایت نخست که مناظرهای میان قاطر و اسب است، ابتدا بدون هیچگونه دلیلی، قاطر دربرابر اسب ظاهر میشود و شروع به خودستایی میکند و با دروغی که در نهایت، اسب آن را آشکار مینماید، جَستن ناشی از درد مهمیز را رقص زیبای خود میخواند که صاحبش را به شگفت آورده و باعث شده او را اسب پادشاهی بنامد. ناگهان اسب خندۀ تمسخرآمیزی سر میدهد و با جوابی کوتاه دروغگویی قاطر را آشکار میکند و با رسوا ساختن او، برتری خود را به اثبات میرساند. حال نکتۀ مهم دیگر در اثبات این برتری اسب نسبت به قاطر، همان جانبداری راوی از اسب و دادن سهم بیشتر کلام هنری به اوست که ابتدا با عبارت فَضَحِکَ الحِصانُ مِنْ مَقالِهِ صورت میگیرد. این عبارت به ظاهر ساده، یکباره تمام شخصیّت قاطر را به چالش میکشد و به خوبی حقارت او را در برابر اسب نشان میدهد؛ سپس راوی بلافاصله به جانبداری از اسب میپردازد و با تمجیدی بسیار باشکوه از اسب در قالب عبارت و قالَ بِالمَعهودِ مِنْ دَلالِهِ حتی پیش از آن که اسب، قاطر را رسوا سازد، برتری او را نشان میدهد و در نهایت با اختصاص دادن عبارتی بسیار موجز و هنرمندانه که معنایی بسیار را در الفاظی اندک منتقل میسازد و به خوبی میتواند یک ضربالمثل باشد، اسب را پیروز میدان و قاطر را حقیر و شکست خورده اعلام میکند.
دومین حکایت نیز مناظرهای میان سگ شکاری و اسب است که در طی آن سگ شکاری تلاش میکند تا برتری خود را بر اسب ثابت کند؛ به همین منظور نفسنفس زدن و خستگی و عرقریختن اسب را در تعقیب شکار بهانه میکند و با صبور معرفی کردن خودش، خود را برتر از او مینماید. در این لحظه اسب به سخن میآید و با بیانی خردمندانه که طنزی هنرمندانه نیز در آن آشکار است، سگ شکاری را خطاب قرار میدهد و با توجه دادن او به خصوصیات ذاتی و غریزی هر حیوانی، برتری او را بر خودش نفی میکند و تبدیل به چهرۀ برتر و محبوبتری نسبت به او میشود. جانبداری راوی از اسب در این حکایت، از همان آغاز در صفاتی که سگ برای اسب برمیشمارد دیده میشود، تا این که به بیت «فقالَ: مَهلاً یا کبیـرَ النُّهـی ما هکذا أنظارُ أهل الرَّشـاد» میرسد که همچنان که گفتیم هم سخنگفتن خردمندانه و با تأنّی اسب و هم طنز لطیف در خطاب آن را نشان میدهد. اسب در این عبارت، سگ شکاری را خردمند خطاب میکند، در حالی که مخاطب میداند که چنین نیست؛ زیرا سگ شکاری در پی اثبات برتری خود و فخر فروشی بر اسب است و این کارها از صفات خردمندانه نیست. سپس اسب سخن از یک راز به میان مـیآورد و دانایی و نکتهبینی خود را در برابر قضاوت شتابزدۀ سگ شکاری نشان میدهـد، اینجاست که راوی تمام تلاش خود را به کار میگیرد و با اختصاص سهم کلام هنری بیشتر به اسب در دو بیت آخر که از حیث ایجاز، بازهم جنبۀ ضربالمثلی دارد و بار معنایی بسیاری را بر دوش میکشـد، با یک اشارۀ کوچک تمثیلی به پرندهای خُرد، سخن اسب را به کرسی مینشاند و برتری او را بر شخصیّت سگ شکاری مینمایاند.
دربارۀ حادثه در حکایتهای شوقی نیز با ذکر سه مثال، وجود جزئی این حوادث را نشان میدهیم. گفتیم که این حوادث جزئیاند؛ زیرا ساختار یک حکایت تمثیلی چنین ایجاب میکند و علاوه بر این، دخالت راوی و غلبۀ روایت بر کنش داستانیکه ویژگی ذاتی تمثیل است مانع از این میشود تا ما با حوادث شگرفی که نتیجۀ طبیعی کشمکشها هستند، روبهرو باشیم؛ لیکن از اینها گذشته، جزئیبودن این حوادث، دلیل دیگری نیز دارد و آن تکرار حوادث در لابهلای دیگر حکایتها است. این تکرار به جذابیّت آنها لطمه میزنـد و با تبدیل شـدن به یک سنّت حتمی و سرانجام قطعی قابل پیشبینی، جزئی و ناچیز، جلوه میکند. به هر حال، حوادث در حکایتهای شوقی به سه صورت تکراری زیر دیده میشوند:
1) شخصیّت جانور منفی مورد نظر، فریب میخورد و به وسیلۀ شخصیّت منفی یا مثبت دیگر خورده یا نابود میشود.
2) شخصیّت جانور منفی با رفتاری که ناشی از بیخردی خود اوست، با دست خود، باعث مرگ خود میشود.
3) مرگ، شخصیّت دو جانور مثبت را تهدید میکند و این دو جانور با یاری رساندن به هم در شرایط سخت، باعث نجات یکدیگر میشوند.

1..مثال برای شخصیّت جانور منفیکه فریب میخورد و به وسیلۀ جانور منفی یا مثبت دیگر، خورده یا نابود میشود:
الأسد و الثعلب و العِجْل

نَظَرَ اللَّیثُ إلی عِجْلٍ سَمینْ
فاشْتَهَتْ مِنْ لَحمِه نَفْسُ الرئیس
قال للثعلبِ: یا ذا الأحتیال
فدَعَا بالسَّعدِ و العُمری الطویل
و أَتی الغَیطَ و قَد جَنَّ الظَّلام
قائلاً یا أیها المَولی الوزیرْ
حَمَلَ الذَّئبُ علی قتلی الحَسَدُ
فَتَرامَیتُ علی الجاهِ الرَّفیع
فَبْکِی المغرور عَنْ حالِ الخَبیث
قالَ هَلْ تَجْهَلُ یا حُلْوَ الصِّفات
فَـرَأی السُّلطانُ فی رأسِ الکبیر
و رآکُم خیرَ مَن یسْتَوْزَرُ
و لقد عَدُّوا لَکُم بَین الجُدود
فأقاموا لِمعالِیکُم سَریر
و اسْتَعَدَّ الطَّیرُ و الوَحْشُ لِذاک
فإذا قُمْتُمْ بأَعْباءِ الأمورْ
برِّئونی عند سلطانِ الزّمان
و کفاکم أنَّنی العبدُ المطیع
فأَحَدَّ العِجْلُ قَرنیهِ و قال:
فامْضِ و اکْشِفْ لی إلی اللّیثِ الطریق
فَمَضَی الخِلِّانِ تَـوَّا للفَلاه
و هُناک اِبْتَلَع اللّیثُ الوزیر
فانْـثَنَی یضحکُ من طیشِ العُجُولْ
سَلِمَ الثعلبُ بالرَّأسِ الصغیر
کانَ بالقُربِ عَلی غَیطٍ أمینْ
و کذا الأَنفُس یُصْبِیها النَّفیس
رأسُک المحبوب، أو ذاک الغزال!
و مَضَی فی الحالِ للأَمرِ الجَلیل
فَـرَأَی العِجلَ فـأهداهُ السّلام
أنتَ أهلُ العفوِ و البِرِّ الغَزیرْ
فَوَشَی بِی عندَ مولانا الأسد
و هُوَ فینا لَمْ یزَلْ نِعْمَ الشَّفیع!
و دَنَا یسألُ عَنْ شَرحِ الحَدیث
أَنَّ مولانا أبا الأفیالِ مات؟
عَنْ یمینِ المُلْکِ السّامی الخَطیر
و لأَمرِ المُلْکِ رُکناً یذْخَرُ
مثل آبیسَ و معبودِ الیهود
عَنْ یمینِ المُلْکِ السّامی الخَطیر
فی انتظار السَّیدِ العالی هُناک
و انتَهَی الأُنسُ إلیکم و السرورْ
و اطلبُوا لی العفوَ منه و الأَمان
أخدُمُ المُنْعِمَ جَهْدَ المُستطیع
أنتَ مُنذُ الیومِ جاری، لا تُنال!
أنا لا یشقی لَدَیهِ بی رَفیق
ذا إلی الموتِ و هذا للحَیاهِ
و حَبَا الثعلبَ منه بالیسیر
و جَرَی فی حَلْبَهِ الفَخْرِ یقُولْ
فَفَداهُ کلُّ ذی رأسٍ کبیر!
(همان: 138)
2.مثال برای شخصیّت جانور منفی با رفتاری که ناشی از بیخردی خود اوست، با دست خود، باعث مرگ خود میشود:
الکلبُ و القِطُّ و الفَأر

فأرٌ رَأَی القِطَّ عَلَی الجِدارِ
و الکلبُ فی حالتِه المَعهودَه
فَحاوَلَ الفأرُ إغتِنامَ الفُرصَه
لَعَلَّهُ یکْتُبُ بالأَمانِ
فَسارَ لِلکَلْبِ عَلَی یدَیهِ
فَاشْتَغَلَ الرّاعِی عَن الجِدارِ
مُبْتَهِجاً یفکَرُ فی وَلیمَه
یجعَلُها لِخَطبِه عَلامَه
فجاءَ ذاکَ الفأرُ فی الأَثناءِ
رأیتَ فی الشِّدِّهِ مِنْ إخلاصی
و قَدْ أَتَیتُ أَطلبُ الأَمانا
فقال: حقّاً هذهِ کَرامه
یکفیکَ فَخراً یا کریمَ الشِّیمَه
و انْقَضَّ

]]>