می توان به دو گروه اختلالهای افسرده وار (افسردگی یک قطبی) و اختلالهای دو قطبی تقسیم کرد. (2000, DSM IV- TR) افسردگیهای یک قطبی براساس نشانه شناسی و وخامت به سه گروه اختلال افسردگی مهاد، اختلال کژ خویی، اختلال افسردگی تصریح نشده تقسیم شده اند و اختلالهای دو قطبی نیز در چهار مقوله گنجانده شده اند. اما از آنجا که هدف ما در این اثر، بررسی ارتباط بین اختلال های خلقی با ارتکاب جرایم است بنابراین در سطور زیر تنها به نشانه های اصلی افسردگی مهاد و اختلال دو قطبی I(افسردگی مهاد توام با آشفتگی) یعنی اختلالهایی که مولفان مختلف به فراوان تر بودن آنها در مجرمان اشاره کرده اند به اختصار می پردازیم.
افسردگی مهاد، براساس خلق غمگین، کاهش مشخص رغبت یا لذت در تمام یا تقریبا” تمام فعالیتها، کاهش یا افزایش وزن، بیخوابی یا فزون خوابی، ناآرامی یا کندی روانی – حرکتی ، خستگی یا از دست دادن انرژی، احساس عدم شایستگی یا گنهکاری مفرط یا نامتناسب کاهش توانایی فکر کردن یا تمرکز ذهنی و یا حالت بی تصمیمی، افکار راجعۀ مرگ،افکار راجعه انتحاری بدون طرحی معین، وسوسۀ خودکشی یا طرحی معین برای خودکشی مشخص می شود بنابراین در افسردگی مهاد، افزون بر ضوابطی که نشان دهندۀ خلق افسرده هستند، نشانه های متعدد دیگری در قلمرو شناختی (احساس بی ارزشی و ناتوانی در تصمیم گیری) بدنی (سردرد، سوء هاضمه،دریافتهای حسی نامطبوع در سینه، دردهای تعمیم یافته، خستگی مزمن و …) هیجانی (از دست دادن احساس و عاطفه نسبت به دوستان یا خویشاوندان، احساس بدبختی و خلا وشرمساری، ناتوانی در اخذ لذت از هر رویداد یا ارتباط) و انگیزشی ( از دست دادن تمایل به مشارکت در فعالیتهای روزمره، فقدان ابتکار و حالت ارتجالی، عدم تمایل به کار و صحبت با دوستان، خوردن غذا و برقرار کردن روابط جنسی) مشاهده می شوند.
شدت یک گسترۀ افسردگی در افراد مختلف متفاوت است و در معدودی از افراد حتی ممکن است در برگیرندۀ نشانه های روان گسستگی نیز باشد. بدین معنا که فرد تماس با واقعیت را از دست می دهد، هذیان (افکار عجیب و غریب بدون مبنا) و توهم (ادراک چیزهایی که در وضع کنونی وجود ندارند) را تجربه می کند.
اختلال دو قطبی براساس بروز متناوب وهله های آشفتگی35 یا کم آشفتگی36 با دوره های افسردگی مشخص می شود. آشفتگی در تضاد با حالت افت حیاتی گسترۀ افسردگی قراردارد. شخصی که دچار حالت آشفتگی است واجد انبساطی بی حد و مرز و نامتناسب است و هر فعالیتی به ایجاد لذت وافر و شادی وی منجر می شود. آشفتگی نیز مانند افسردگی بر کنش وری هیجانی، انگیزشی رفتاری، شناختی و بدنی اثر می گذارد.
در قلمرو انگیزشی، افراد آشفته نیازمند تحریک پذیری دایم و مصاحبت دیگران هستند، بدون آنکه خواسته ها و یا تمایلات آنها را در نظر بگیرند و متوجه شوند که سبک اجتماعی شان می تواند ناراحت کننده، سلطه جو و افراطی باشد. آنها مدام در جنب و جوش هستند. گفتارشان معمولا” بسیار سریع، شتابزده و گاهی نامنسجم است. خودنمایی با بخشیدن مقادیر زیادی پول به غریبه ها، در گیرشدن در فعالیتهای خطرناک و یا پوشیدن لباسهای نامناسب نیز از دیگر خصیصه های کنش وری آشفته وار است.
برون ریزی هیجانهای مهار نشده از ویژگیهای گسترۀ آشفتگی است و احساس شادی و لذت وافر بیمار با رویداد های کنونی زندگی وی تناسبی ندارد. ضعف افراد آشفته در قلمرو شناختی نیز بارز است چرا که احساس وجد، سرعت عمل و شتابزدگی آنها در دستیابی به هدفهایی که برای خود تعین می کنند، بیش از آن است که بتوانند پیامد های اعمالشان را در نظر بگیرند. گاهی افزایش سطح حرمت خود در آنها به حدی است که به خود بزرگ پنداری نزدیک می شوند و در نتیجه به توصیه های اطرافیان در مورد حفظ آرامش، متوقف کردن کسب لذتها و صرف نظر کردن از سرمایه گذاریهای نابجا توجهی نمی کنند.
محرکهای پیرامونی نیز به شدت افراد آشفته را تحت تاثیر قرار می دهند و به خصوص در وهله های حاد آشفتگی، مهار فکری با آنچنان مشکلاتی مواجه میشود که به از هم پاشیدگی و عدم انسجام می انجامد و حتی قطع رابطه با واقعیت را در پی دارد. اختلال گاهی به اندازه ای وخیم است که حمایت از فرد در برابر پیامدهای اعمالی که ناشی از ضعف قضاوت هستند (مانند زیانهای مالی، فعالیتهای غیر قانونی، دست زدن به رفتارهای تهدید آمیز و جز آن ) بستری کردن وی را در بیمارستان الزامی می سازد.
بالاخره در قلمرو جسمانی با احساس نیروی قابل ملاحظه و کاهش خواب مواجه هستیم به گونه ای که این بیماران حتی اگر یک یا دو شب نخوابند، هنوز سطح انرژی آنها بالاست.
افسردگی یک قطبی به مراتب فراوان تر از اختلال دو قطبی است و براساس بررسیهای همه گیری شناختی، تخمین زده شده است که دست کم 8% تا 11% از مردان و 18% تا 23% از زنان، یکبار در خلال زندگی خود دچار افسردگی معنادار بالینی شده اند (هالین 1996).
اختلال دو قطبی نادرتر است و تقریبا” در 1% از جمعیت کلی بروز می کند. نظریه های افسردگی طیف گسترده تری از عوامل زیست شناختی، رفتاری و اجتماعی را در بر می گیرند و به نظر می رسد که هر یک از روی آوردها تنها توانسته اند بخشی از علت شناسی افسردگی را تبیین کنند. مانند آنچه در روان گسیختگی و یا در واقع هر اختلال روانی دیگر دیده می شود برقراری ارتباط بین افسردگی با جرم نیز مشکلات متعددی را مطرح می کند.
در این زمینه می توان به طیفی ار احتمالات اشاره کرد:
ارتکاب جرم می تواند ناشی از افسردگی فرد مجرم باشد، ممکن است مجرم پس از ارتکاب جرم به علت احساس گناه یا دستگیر و زندانی شدن دچار افسردگی شود و یا آنکه احتمال دارد که مجرم به هنگام ارتکاب جرم افسرده باشد اما افسردگی، عامل برانگیزانندۀ جرم به حساب نیاید. در چهار چوب پیوستگی علی مستقیم یکی از شناخته شده ترین و تاسف بارترین همخوانی هایی که بین افسردگی و جرم وجود دارد، زمانی است که باور عمیق فرد نسبت به بی حاصل بودن زندگی چنان وی را ناامید می کند که قبل از انتحار، فرزندان و دیگر اعضای خانوادۀ خود را به قتل می رساند. در یک بررسی در سال (1965) پس از بررسی 78 مورد از قتلهایی که خودکشی را در پی داشته اند؛ به این نتیجه رسید که 28 نفر از گروه نمونه به هنگام ارتکاب جرم افسرده بودند. لاسن37 (1984) عقیده دارد که الگوی قتلهای افراد افسرده دارای همان شرایط اجتماعی و ضوابط قتلهای خانوادگی است و اغلب این افراد، مدتها رویدادهای منفی زندگی مانند اختلافهای خانوادگی را تجربه کرده اند و از قبل، طرحی برای ارتکاب جرم نداشته اند.
افزون بر ارتباط افسردگی با قتل، این اختلال می تواند با جرایم دیگری مانند سرقت از فروشگاهها و خشونت نیز مرتبط باشد. هافنر38 و بوکر39 (1982) به این نتیجه رسیده اند که خشونت افراد افسرده نیز مانند (خودکشی تعمیم یافته) به سوی خویشاوندانشان جهت دارد بیماران افسرده همیشه یک گروه خشن را تشکیل نمی دهند و ارتباط بین افسردگی و جرم –وقتی افسردگی جنبۀ علّی دارد به گونه ای تنگاتنگ به عوامل اجتماعی و به خصوص بین شخصی وابسته است.
اگر چه بسیاری از محققان، نوع افسردگی مجرمان را مشخص نکرده اند اما به طورمنطقی می توان فرضیۀ وجود افسردگی مهاد را عنوان کرد ضمن آنکه به مواردی از وهله های آشفتگی نیز اشاره شده است و از دیدگاه بسیاری از محققان (مانند بلوم برگ40 1981) وجود وهله های آشفتگی – افسردگی پس از روان گسیختگی را می توان متداول ترین اختلال در مجرمان دانست. بنابر آنچه گفته شد، به رغم دلایلی که به سود وجود ارتباط بین روان گسیختگی وافسردگی یا جرم ارائه شده اند هنوز هم ماهیت اصلی این ارتباط روشن نشده است و پژوهشگران اخیر بر این باورند که بجای جستجوی یک رابطۀ علّی ساده، بهتر است که روابط چنین اختلالهایی با جرم به عنوان یک پدیده پیچیده روانی – اجتماعی در نظر گرفته شود41.

مطلب مرتبط :   شهروندان، دیپلماسی، سیاست، اینترنت، رسانههای، تعامل

بند 1: پرخاشگری و خشونت
اصطلاح پرخاشگری42 به طور گسترده مورداستفاده قرار می گیرد. خواه در معنی نزدیک شد به اشیاء و اشخاص، خواه به معنی درگیری با نیروهای خارجی. این مفهوم گاهی با مفاهیم انگیختگی، کارآوری و حتی با مفهوم کنجکاوی اشتباه می شود.
اتو کلاین برگ43 مفهوم پرخاشگری را گسترده در نظر می گیرد و معتقد است که جنبه های مثبت یا منفی پرخاشجویی را در بردارد: اگر «پرخاشجویی» را به جای پرخاشگری بکار ببریم به معنی محدود «دشمنی» را نیز شامل می شود.
مفهوم دشمنی تا حدی شامل ارزشهای منفی است. در حالی که پرخاشگری به معنی، «مخالف بودن» دارای ارزش ارتباطی است و در بعضی شرایط مثبت و سازنده است. پرخاشگری را از عمل پرخاشجویی (تجاوز) متمایز می کنیم: پرخاشگری از عوامل انفعالی وجود انسان و در انسان نهفته است و هنگام ظهور در پرده ای از پوششهای دفاعی پیچیده شده است و به صورت بخشی از نیروهای آماده برای عمل و فعالیت بروز می‌کند. «پرهیز» صورتی از عقب نشینی پرخاشجویی است. پرخاشگری همیشه با عمل پرخاشجویانه بروز نمی کند، وقتی واقع می شود ضرورتا پرخاش علیه دیگری نیست بلکه پرخاشجویی می تواند متوجه خود فرد نیز بشود.
– «پرخاشجویی» به معنی حمله ای که به تحریک کسی نباشد و در انسان به صورت بدنی و یا لفظی بروز می کند، رفتاری بی خبرانه است که به صورت حمله و ضد حمله بروز می کند برای رفتار پرخاشجویانه ای که به تحریک دیگران به وجود می آید و همچنین برای عملیات «پاسخ» یا اعتراضی که برای دفاع و یا حمله است باید کلمات و اصطلاح دیگری را جستجو کرد.
پرخاش، حالت نسبتا دائمی همراه با آمادگیهای سرشتی و نیروی ذخیره برای پرخاشجویی است و گاهی مفاهیم ابتکار عمل، جاه طلبی، درگیری و جسارت را شامل می شود.
به طور کلی رفتار پرخاشجویانه تحت یک مفهوم واحد در نمی آید: مایر44 هشت نوع رفتار پرخاشگرانه می شمارد که هر کدام متکی به جریان عصبی مشخصی است که در آغاز تولد و در جریان رشد حیوان متمایز می شود: پرخاشجویی برای جانشینی، پرخاشجویی میان نرها، پرخاشجوئی بواسطه ترس و یا برای ستیزه جویی و حفظ قلمرو، پرخاشجوئی مادرانه و یا اظهار تمایلات جنسی45.
در علت خودکشی تحقیقات زیادی شده: عوامل ارثی، خانوادگی و اجتماعی، روانی، روان نژندی، روان پریشی، را مورد بررسی قرار داده اند آنچه مسلم است عمل خودکشی را نمی توان تنها به یکی از این عوامل منتسب کرد بلکه همیشه دسته ای از عوامل در تعامل با یکدیگر در کار بوده اند. برخی از محققین خودکشی را یک سندرم دانسته اند اما در عوامل سازنده و مکانیسم آن نظر و کشفیاتی جداگانه داشته اند.
تقریبا همه محققین فراوانی گسیختگی خانوادگی، خانواده نداشتن، عدم تفاهم پدر و مادر، طرد شدن به وسیله مادر، فقدان پدر، عدم ارتباط پدر با فرزندان، ارزشمند و اطمینان بخش نبودن پدر و …… را جزء عوامل قطعی خودکشی دانسته اند.
سوتر46خودکشی را در چهار چوب «سندرم کمبود اقتدار» قرار می دهد. این سندرم موجب کمی پیوستگی و ضعف اتصال شخصیت و سلوک فرد می شود. موقتی بودن روابط بین انسانها موجب آن می شود که فرد خودکشی را راه حلی آسان برای رفع مشکلات خود بداند.
هیم سندرم خودکشی را حاصل بازی ظریف و شکننده فرایندهای همانند سازی و یکپارچه کردن تعارضهای کودکی دانسته است. افراد جوانی که خودکشی می کنند دچار افسردگی، شیزوفرنی ساده تا بیماری روانی بوده اند.
اکثر آنها حالات غیر عادی خود را در حدی نشان می دهند که نمی توان آنها را در طبقه خاصی از بیماری روانی قرار داد47. تهاجم در مقابل همنوعان نه تنها برای جانداران مضر نیست بلکه نقش عمده ای در حفظ نوع دارد. اما البته این اصل نباید ما را به وضع فعلی بشر خوشبین نماید بلکه برعکس باید ما را متوجه کند که رفتارهای غریزی ممکن است با مختصر تغییر در شرایط محیط از حال تعادل خارج شوند و ناتوانی موجودات در سازش دادن فوری رفتارشان با محیط تغییر یافته، ممکن است حتی به نابودی یک نوع بیانجامد. بدین ترتیب اگر تغییرات ناچیز برای به هم زدن تعادل رفتار غریزی کافی هستند، می توان انتظار داشت که دگرگونیهای عظیمی که انسان در محیط زیست خود بوجود آورده، در هماهنگی غریزه های وی اثر عمیق بگذارند48.
«خشم» به خودی خود یک نوع «بیماری» نیست که فقط «یک» علت داشته باشد. «خشم» یک فرایند، یک دادوستد، یا یک روش ارتباط است. گاهی اوقات، «خشم» به دلیل نابسامانی های جسمی است؛ اما غالبا از رخدادهای اجتماعی سر چشمه می گیرد: اغلب اوقات، «خشم» در اثر «روابط اجتماعی میان افراد جامعه» بروز می کند49. عقاید کنونی ما در باره «خشم» از روان درمانی به دست آمده و غالبا براساس این عقیده است که در درون هر «روان آرام»، یک «روح متلاطم» وجود دارد که «فریاد رهایی» سر می دهد50.
این حقایق عینی عالم واقع نیستند که ما در قبال آنها عکس العمل نشان می دهیم، بلکه اعمال ما بیشتر منبعث از درون خود ما هستند. یعنی یک تصور شخصی است که ما را به واکنش وامی دارد.
در توصیف پرخاشگری طبق روش آنها، چگونگی استنباط یا اطلاق هر گونه صفتی بر عمل مخالفین، اهمیت ندارد. زیرا پرخاش آن چیزی است که بیننده می بیند. یک رفتار زمانی پرخاشگرانه است که بیننده از آن استنباطهای زیر را داشته باشد:
1- تحمیل فشار بر سایر جایگزینهای رفتاری یا بر نتایج مورد انتظار و پیش بینی شده.
2- از جانب فردی که مورد هدف قرار گرفته است زیان آور تلقی شود یا زیان آور