دانلود پایان نامه
ی مسلمانان، عمر، به طور کامل با مبانی فکری، هماهنگ است و اشک ریختن عمر از شنیدن جواب تا حد زیادی نشان از پذیرش پاسخ دریافتی است آن هم از فردی که سابقه اسلام آوردنش از او کمتر است.
2-1-5-4-اخذ مطالب موافق با عقاید اسلامی از اهلکتاب
دلیل ذهبی، دال بر دقتِ صحابه در موضوعات مطابق یا غیر مطابق با شریعت اسلام، با دقت در شواهد مندرج در مصادر روایی اهل سنت، بسیار متعارض و متناقض است. او معتقد است وجود تحریف در کتابهای آسمانی گذشته دلیلی بر مراقبت صحابه در برخورد با روایات آنها و نیز مراجعه محدودشان به اهلکتاب بود. ولی در واقع این دلیل با شواهد موجود در کتابهای اهل سنت کاملا قابل خدشه است. او میگوید:
صحابه هرگز از اهلکتاب جز آن چه را که با عقایدشان هماهنگ بود و با آن ناسازگاری نداشت، نمیپذیرفتند. آنها عقاید ناسازگار و معارض با قرآن و عقاید خود را مردود دانسته، در موارد مشکوک نیز احتیاط و درنگ می نمودند و از رسولخدا( پیروی میکردند که فرمودند: سخنان اهلکتاب را نه تصدیق کنید نه تکذیب؛ و بگوئید به خدا و آن چه برای ما نازل شده است، ایمان آوردیم. 52
اما این نظر، با آنچه که در مصادر روایی اهل سنت مشاهده میشود بسیار متعارض و متناقض است؛ در این منابع بیشتر از آنکه با دیدگاه نقادانهی صحابه در مقابل منقولات اهلکتاب مواجه شویم، به ذهن پر سوال و جویای جواب برخی صحابه در مقابل اهلکتاب برمی خوریم. به نمونه زیر توجه کنید.
عثمان از کعبالاحبار در حضور دیگر صحابه میپرسد: آیا به نظر شما اشکالی دارد که از بیت المال مسلمانان چیزی برداریم و آن را در پیشامد هایی که برایمان رخ میدهد خرج کنیم و بخشی از آن را نیز به شما بدهیم؟ کعبالاحبار گفت: اشکالی ندارد. ابوذر عصای خود را بلند کرد و به سینه کعب زد و گفت: ای یهودی. چقدر تو در اظهار نظر کردن درباره دین ما گستاخی. عثمان به او گفت: چقدر تو برای من آزار دهنده ای، از من دور شو، تو ما را ناراحت کردی. 53
با دقت در این ماجرا، خبری از نقد، بررسی و تطبیق یا عدم تطبیق با شریعت اسلام از طرف صحابهی پیامبر( در مقابل کعب نیست؛ بلکه او را جویای سوال احکامی خود از یک تازه مسلمان می بینیم که قدمت اسلام آوردنش از خود او کمتر است. او بعد از شنیدن جواب، کمترین مقاومتی در مقابل کعب نمیکند؛ حتی در مقابل ابوذر و موضعِ صریح وی جبههگیری کرده و اظهار نظر او (که دال بر دقت در سلامتِ منبع اخذ مسائل دینی دارد) را با عناد کامل نمیپذیرد.
حال باید دید ذهبی مبتنی بر کدام روایات، چنین ادعایی را– یعنی نگاه نقادانهی صحابه با منقولات اهلکتاب و احتیاط و درنگ آنها – بیان کرده است؛ در حالی که حجم اسرائیلیات موجود نشان از حرکتی حساب شده و زیرکانه دارد که فقط افراد هوشیاری که در مکتب رسول الله ( زانو زده بودند، فریب عالم صفتی این یهودیان را نخوردند. همچنان که ابوریه می نویسد:
«نیرومندترین و زیرکترین اینان در حیلهگری، کعبالاحبار، وهببنمنبه و عبداللهبنسلام هستند که چون از تحریف قرآن کریم به علت تدوین منظم آن و حفظ آن در سینه های بسیاری از مسلمانان ناامید بودند، به گسترش اسرائیلیات در میان آثار نبوی پرداختند. جعل روایات اسرائیلی در درون آثار اسلامی با اقبال صحابه روبرو شد و جهل مردم و نا آگاهی آنان از اسرار هستی و خلقت، رونق و گسترش یافت و بدین سان چهره زیبای منابع اسلامی مخدوش گشت». 54
پاسخ دیگر به ذهبی این است که آنان اعتقاد قلبی به قداست صحابه دارند؛ گویا اینکه صحابه از خطا و اشتباه در دریافت مطالب از اهلکتاب در امانند و هرگز دچار کج فهمی نمی شوند چگونه میتوان «مراقبت صحابه از اینکه تحت تاثیر کلام اهلکتاب قرار نگیرند» را تضمین کرد؟ آیا او ملاک و ابزاری که صحابه برای این مراقبت استفاده میکردند را میشناسد و برای گفته خود شاهدی دارد، شاهدی که یکی از این صحابه با دید نقادانه، کلام اهلکتاب را بررسی کرده و در مقابلِ کلامی که به نظرش مخالف قرآن و سنت است ایستاده باشد یا حداقل به گفتهی خودش احتیاط و درنگ کرده باشد؟ در حالی که آنچه در تفسیر برخی مفسرین به نقل از صحابه آمده خلاف آن را نشان میدهد.
با دقت و تأمل در تمام منابع اهل سنت به خصوص در حوزه مطالعات و دلایل متأخران در بیان علت و نوع مراجعات به اهلکتاب، شواهد منطقی اقامه نمیشود. پس باید گفت این اقوال، تنها ادعاهایی ثابت نشده هستند. اینجاست که موضع نقادانه صحابه در مقابل منقولات اهلکتاب زیر سوال می رود.
2-1-5-5-استقرار احکام و دفع خوف اختلاط
از دیگر دلایل ذهبی به تبعیت از ابنحجر این است که این مراجعات در دوره ای جایز شد که احکام تثبیت و استقرار یافته و دیگر بیم فتنه و آشوب نمی رفت. اما آیا میتوان زمانی را به عنوان زمان استقرار احکام و عدم خوف اختلاط معرفی کرد به این معنا که صحابه به دورانی از ایمنی در برابر یهود و دسیسه های آنها رسیده باشند؟
شواهدی وجود دارد که به استمرار دسیه ها اشاره میکند، اما برای رفع خوفِ اختلاط شواهدی وجود ندارد.
«تلاش ذهبی به پیروی از ابنحجر برای توجیه نهی پیامبر ( به زمان قبل از استقرار احکام اسلامی یا خوف آمیختگی احکام شریعتِ یهود با اسلام، صرفا توجیهی بدون دلیل در برابر نص است؛ زیرا نگرانی اصلی پیامبر( در آغاز نزول قرآن کریم این بوده است که مبادا یهودیان که قهرمان تحریف گری در طول تاریخ بودهاند، در نصوص دینی مسلمانان تحریفی آورده و اذهان مسلمانان را آلوده و مشوش سازند. از این رو، همواره مسلمانان را از اثر پذیری و خود باختگی در برابر اهلکتاب، به ویژه یهود بر حذر داشتهاند. پیدایش اسرائیلیات را در زمان صحابه و گسترش آن را در زمان تابعین به بعد دانستهاند؛ بنابراین، این نگرانی منحصر به صدر اسلام نبوده مگر در مقام احتجاج با مشرکان و منکران، که پیامبر ( آنان را به دانشمندان اهلکتاب ارجاع میدادند».55
از طرفی اعتقاد ذهبی در مورد کعبالاحبار با این مضمون که کعب همواره، حتی بعد از مسلمان شدنش، به تورات و دستورالعمل های اسرائیلی مراجعه میکرده است،56 نشان از حساس بودن منقولات این شخصیت دارد که خود او به آن اذعان دارد، پس احتمال وجود آن اعتقادات و دستورالعمل ها در کلامش بسیار بالا می رود. حال چگونه ذهبی در جایی دیگر با یقین، مورد قبول بودن کلام او (علمای اهلکتاب) توسط تابعین- که خود پیغمبر( ندیدهاند- را دلیلی بر درستی سخن این یهودی تازه مسلمان دانسته است؟
قراینی از درس آموزی برخی افراد نزد کعب وجود دارد که بوی اختلاط میدهد نه رفع بیم اختلاط. حضور صحابه و تابعان در کلاس های درس کعبالاحبار نشان از تأثیری هدفمند است.
ذهبی تمام این مطالب را میگوید تا به اینجا برسد که حدیث موجود در مورد عمربن خطاب، که او را در حال بردن نوشته ای از اهلکتاب به یهود گزارش کرده است، هیچ ناسازگاری با کلام نخست پیامبر( ندارد. زیرا نهی این حدیث مربوط به آغاز ظهور اسلام و قبل از استقرار احکام شرع مقدس است و پس از آشنایی و استقرار احکام حکم اباحه و جواز صادر شده است، چرا که دیگر نگرانی از آمیختگی احکام وجود ندارد.57
با نقد مجموع دلایل ذهبی آنچه به دست میآید این است هیچکدام از دلایل اقامه کردهاش دارای سند و مدرک نبوده و کاملا قابل خدشه هستند. او روایات و کلمات را به گونه ای میچیند تا بتواند اشخاص مورد علاقه خود را از این اتهام مبرا گرداند، او بین دو روایت «حدثوا عن بنیاسرائیل ولا حرج» و « لا تصدقو اهل الکتاب و لا تکذبوهم» هیچگونه تعارضی نمیبیند و معتقد است حدیث نخست « حدثوا عن بنیاسرائیل ولا حرج» نقل حدیثی هست که حاوی عبرتها است؛ آن را مباح دانسته؛ مشروط به آن که با دروغی همراه نباشد. چرا که دروغ هرگز مورد تأیید پیامبر( نبوده است. مراد از حدیث دوم « لا تصدقو اهل الکتاب و لا تکذبوهم» این است که باید دربارهی آنچه از اهلکتاب که احتمال صدق و کذب دارد توقف کرد، زیرا چه بسا راستی تکذیب شود و یا دروغی تصدیق. او در انتها یاد آور میشود که«بدیهى است در مواردى که گزارش‌ها و روایات اهل کتاب با شرع ناسازگار است، ما مجازیم آنان را تکذیب کنیم و در مواردى که گزارش‌هاى آنان با شرع سازگار است، مجازیم آنان را تصدیق نماییم».58
همانطور که گذشت بی پایه و اساس بودن کلام وی و توجیه بودنش کاملا روشن و واضح است.
2-1-6-رشید رضا59 و نقش پیامبر ( در نقل حدیث جساسه60
به نظر میرسد جا دارد در این قسمت به بررسی روایتی بپردازیم که در یکی از کتابهای معتبر اهل سنت آمده ولی به لحاظ عقلی قابل پذیرش نیست. نحوه برخورد با این روایت میتواند تا حدی موضع ما را در قبال دیگر روایات روشن سازد از جمله روایت زیر:
«عمر از رسولخدا ( درباره یادگیری تورات سوال کرد. حضرت فرمودند: لازم نیست یاد بگیری؛ فقط به آن ایمان داشته باش و تنها آنچه را که بر خود شما نازل شده است را بیاموزید و به آنها ایمان بیاورید».61
از این روایت دو برداشت میتوان داشت:
اول آنکه این روایت معتبر نیست و پیامبر( چنین سفارشاتی ایراد نفرمودند.
دوم اینکه پیامبر( از اینکه تورات به جزئیات، بیشتر از کتاب قرآن توجه نموده، آگاه نبوده است.
از آنجایی که این روایت در کتابهای معتبر و مورد استناد اهل سنت آمده پس نمیتواند از دیدگاه اهل سنت بی اعتبار باشد. تنها احتمال عدم آگاهی پیامبر(باقی می ماند که آنهم اتهامی سخیف است که امثال “رشید رضا” به راحتی به ساحت مقدس پیامبر( وارد میکند. او پیرامون حدیث جساسه62 چنین میگوید:
«پیامبر( غیب نمیداند، او مانند سایر افراد بشر است و سخن مردم را اگر شبهه ای در آن وجود نداشته باشد، به راستی و درستی حمل میکند و باور می نماید. در واقع پیامبراکرم( فریب سخنان تمیمداری را خورده، و بدون این که به خرافی بودن آن پی ببرد، با شادمانی آن را برای مردم بازگو کرده و به ایشان آموخته است».63
2-2- بررسی نظریات مخالفان قاطع مراجعه به اهلکتاب
در این بخش از پژوهش، نظریات متقدمان و متأخران در رد مراجعه به اهلکتاب و پرسش از آنها میآید. برخی از این مخالفت ها، در این بخش ناظر و مرتبط با بحث قبلی خواهد بود.
2-2-1- ابن خلدون64
ابن خلدون را نمیشود از مخالفان مراجعه به اهلکتاب برشمرد. او از متقدمانی است که عوامل مراجعه به اهلکتاب را مطرح کرده و سخن او زیر بنای استدلال مخالفان مراجعه به اهلکتاب قرار گرفته است. او در کتاب خود عامل مراجعه به اهلکتاب را چنین آورده است:
از آنجایی که عرب با علم سروکار نداشت و نوشتن نمى‌دانست و روح بدوى و بى‌سوادى بر ایشان غالب بود و هرگاه به دانستن نکاتى دربارهی علل آفرینش و آغاز خلقت و اسرار هستى-که مقتضاى طبع جستجوگر هر انسانى است-جویا مى‌شدند به اهل کتاب، اعم از یهودیان و مسیحیان، رجوع مى‌کردند و از آنان بهره مى‌بردند و اهل کتابى که در آن روزگار میان عربها بودند مانند خود آنها بوده که دربارهی مسائل یادشده چیزى بیش از خود آنان نمى‌دانستند و دانشى اندک و عوامانه داشتند. بیشتر این اهل کتاب از قبیلهی «حمیر» بودند که دین یهود را پذیرفته بودند و بعد از آنکه اسلام آوردند همچنان دانسته‌هاى سابق خود را محفوظ داشتند؛ آن هم دانسته‌هایى که هیچ ربطى به احکام شرعى نداشت. از جمله اخبار مربوط به آغاز آفرینش و خبرهاى مربوط به جنگها، وقایع، حماسه‌ها و امثال آن.65
بدین ترتیب یکی از عوامل مراجعه به اهلکتاب ارضاء حس کنجکاوی برخی صحابه بود. گاهی این کنجکاوی ها نه به سود دنیا بود نه آخرتشان. قرآن کریم در این باره فرموده است.
( سَیَقُولُونَ ثَلاثَهٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَهٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَهٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ قَلیلٌ فَلا تُمارِ فیهِمْ إِلاَّ مِراءً ظاهِراً وَ لا تَسْتَفْتِ فیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً(66
گروهى خواهند گفت: «آنها سه نفر بودند، که چهارمین آنها سگشان بود!» و گروهى مى‏گویند: «پنچ نفر بودند، که ششمین آنها سگشان بود. » -همه اینها سخنانى بى‏دلیل است- و گروهى مى‏گویند: «آنها هفت نفر بودند، و هشتمین آنها سگشان بود. » بگو: «پروردگار من از تعدادشان آگاهتر است!» جز گروه کمى، تعداد آنها را نمى‏دانند. پس درباره آنان جز با دلیل سخن مگو؛ و از هیچ کس درباره آنها سؤال مکن.
که ذیل این آیه در تفسیر می خوانیم:
« ابنعباس – رضى اللّه عنهما- گوید که من از آن اندکی هستم که تعداد اصحاب کهف را می دانم. خداى- عزّوجلّ- آن دو قول نصارى را رد کرد و آن را گفت: ( رَجْماً بِالْغَیْبِ( و بر این قول دیگر که هفت بودند و هشتم ایشان سگ، هیچ کلام رد کنندهای نیاورد لذا دانستم که این قول درست است. آنگاه پیغمبر( را گفت: (وَ لا تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً( و فتوى مپرس در باب ایشان از هیچ کس از اهل کتاب».67
سیوطی در تفسیر آیه چنین آورده است:
جمله (وَ لا تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً اً(منظور این است که از یهود درباره اصحاب کهف نپرس مگر به همان مقداری که ما به تو خبر دادیم . . . و از طریق های مختلف که از ابنعباس وارد شده است، منظور از ( وَ لا تَسْتَفْتِ