باورهای، ادراکی، موجه، شناسا، نظریههای، باوری

قرمز رنگ به نظر من میرسد با صرف نظر از همهی باورهای دیگرم موجه باور من به قرمز رنگ بودن کتاب میباشد. نظریههای کل گرایانه ایجابی انسجام نیز دچار چنین اشکالی هستند. اما نظریه کل گرایانه انسجام لرر که توجیه یک باور را به انسجام با باورهای دیگر نمیداند، از ناحیه اشکال دیگری نمیتواند، این مسئله را حل کند. همان طور که در فوق گفتیم به نظر لرر همین که پذیرش این باور معقولتر از پذیرش باورهایی رقیبش باشد برای توجیه آن باور کفایت میکند؛ مثلاً باور من اینجا به اینکه این کتاب قرمز است، از پذیرش باور به اینکه دارم توهم میکنم که این کتاب قرمز رنگ میباشد، معقولتر256 است؛ چرا که ادراک حسی مبنی بر قرمز رنگ بودن این کتاب دارم. اشکالی که پولاک بر این نظریه لرر میگیرد و به نظر او این اشکال بر همه نظریههای انسجام کل گرایانه ایجابی نیز وارد میباشد، بر اساس یک ویژگی توجیه معرفتی میباشد که ما در ذیل ویژگی 8 توجیه معرفتی به آن اشاره کردیم. ایشان بر اساس همین ویژگی میگوید، نظریات توجیه باید تمایزی میان باور موجه و باور توجیه پذیر بگذارند؛ چرا که تفاوت وجود دارد میان دارا بودن دلیل خوب برای باور به گزارهای ( باور توجیه پذیر) و باور به گزاره به خاطر دلیل خوبی (باور موجه). نظریات توجیه باید معیاری دراختیار ما بگذارند که بر اساس آن بگوییم این باور موجه است؛ یعنی به آن شناسا بر اساس دلایل خوب باور دارد. صرف اینکه دلیل خوبی برای باوری داشته باشیم ولو اینکه آن باور مبتنی بر آن دلایل نشده باشد، آن باور را موجه نمیکند، هرچند آن باور در این صورت توجیه پذیر است. نظریه توجیه باید مانع باورهای توجیه پذیر در زمره باورهای موجه بشود. ابتنا باور به دلایل خوب به نظر پولاک باید علی باشد؛ یعنی باید دلایل خوب برای باور به p ، علت اعتقاد و ایجاد باور ما به P باشد و باور ما به گونهای مناسب بر اساس دلایل ایجاد شده باشد. پولاک میگوید در نظریات انسجام کل گرایانه، چنین ابتنایی ممکن نیست. ایشان برای ابتنا باید بتوانند، نشان دهند انسجام باور با کل باورهای نظام شناسا میتواند منجر به ایجاد اعتقاد به آن باور به نحو مناسبی شود اما نظریه انسجام چنین ابتنایی را نمیتواند ارائه کند؛257 چرا که اگر بخواهد این کار را کند باید اول شناسا ببیند باور P در انسجام با سایر باورهای او است و سپس گزاره P را بر اساس اینکه در انسجام با سایر باورهای او است، قبول کند. در این صورت است که این نسبت انسجام میتواند مؤثر در ایجاد باور وی به P باشد. اما چنین امری به دو دلیل محقق نمیشود؛ چرا که اولاً ما شهوداً مییابیم که از راه انسجام باورهایمان به ایجاد و اعتقاد به باور P نمیرسیم، مثلاً بنا بر نظریه لرر باید بگوییم اگر باور به P از همه رقیبهایش معقولتر باشد، این امر علت باور ما به P میشود. اما این درست نیست؛ چرا که به نظر پولاک، اولاً ما شهودا مییابیم سایر باورهای نظام ما مدخلیتی در اینکه امور چگونه بر ما پدیدار شوند و ما چگونه به باور ادراکی خاصی برسیم، ندارند؛ یعنی مثلاً باور من به اینکه این کتاب قرمز است، به خاطر این است که این باور به قرمزی کتاب به درون نظام باورهای من وارد شده است و سپس بر اساس آن من به این باور رسیدم و باورهای دیگر شناسا مثلاً نقشی در تعیین اینکه این کتاب به چه رنگی بر من پدیدار شود، ندارند، بلکه حالت غیر ادراکی من سبب ایجاد باور ادراکی من به قرمز رنگ بودن کتاب شده است. ثانیاً اینکه بنابراین نظر لرر، این نسبت انسجام به تسلسل نامتناهی منجر میشود؛ چرا که این باور ما که P در انسجام با سایر باورهای ما است، باید بنابراین نظریه خودش با سایر باورهای ما در انسجام باشد. باز ما بنابراین نظریه میگوییم ” این باور ما به اینکه « باور P در انسجام با سایر باورهای ما است» در انسجام با سایر باورهای ما میباشد” خود باید در انسجام با سایر باورهای دیگر باشد. و از اینجا که این ملاک ادامه دارد، ما به تسلسل برای توجیه باور خویش به P دچار میشویم.
اما یک ارتباط علی که نسبت ابتناء را برقرار کند، باید وجود داشته باشد که مسبب باور به P بشود، (ibid, pp 79-80; 84) تا اینجا مسلم شد که « آنچه آنها [ باورهای ادراکی] را موجه میکند، سایر باورها نیستند »؛ ( ibid, p 239) چرا که باورهای ادراکی ما برای توجیه خودشان بر سایر باورها مبتنی نشدهاند. پس باور ما مبتنی بر امر دیگری است. قبل از اینکه به بیان آن امر بپردازند، پولاک نکتهای را گوشزد میکند که غفلت نظریههای مبتنی بر باور از آن، منجر به عدم وصول نظرشان به آنچه مورد نظر ایشان است، شده است. این نکته این است که ادراک حسی از باورها استنتاج نمیشود. وقتی ما بر اساس ادراک حسی باور داریم که کتاب قرمز رنگ میباشد، این باور به قرمزی کتاب را از هیچ باور دیگری استنتاج نکردهایم. ادراک حسی فرایند علی میباشد که باورها را به درون نظام باورهای ما وارد میکند بدون اینکه این باورها براساس باورهای قبلی شناسا بدست آمده باشند و توجیه خویش را بر اساس آنها کسب کنند. این نکته به نظر پولاک غیر قابل انکار است. ( ibid, p 74) اما همه نظریههای مبتنی بر باور، از این نکته غفلت کردهاند و لذا باورهای ادراکی را نمیتوانند توجیه کنند؛ چرا که تنها راهی که ایشان برای ارتباط با واقعیت دارند، از طریق علی است، اما ایشان راه صحیح توجیه باور بر اساس آن را نیافتهاند، از این رو نمیتوانند با توجه به نظریاتی که دارند، توجیه باورهای ادراکی ما را با جهان خارج مرتبط سازند.
ایشان از نکتهی قبل و این ن کته که جای شک نیست که باورهای حسی خطاپذیراند 258و چون خطاپذیراند دقیقاً به اندازه باورهای دیگر نیاز به توجیه دارند (ibid, p 30) ، استدلال اصلی خویش را برای رد نظریههای مبتنی بر باور بیان میکند: « 1. باورهایی که از ادراک حسی ما کسب میکنیم، ذاتاً موجه259 نمیباشند، پس آنها باید توجیه خویش را از ناحیه چیزی غیر از وجود خودشان کسب کنند. اما 2. آنچه آنها را موجه میکند، باورهای دیگر نمیباشد» (ibid, p 239) و از آنجا که در نظریات مبتنی بر باور تنها چیزی که منجر به توجیه باور میشود، باورها میباشند، این نظریهها باطل میباشند؛ چرا که نمیتوانند توجیه مقبولی از معرفت ادراکی260 ما بدست دهند.
3-5-4. نظریه نهایی پولاک
پس از ردی که ایشان از نظریههای مبتنی بر باور کرد، ایشان نظریه خویش را بیان میدارد. ایشان میگوید تنها راهی که باورهای ما میتوانند با جهان خارج در ارتباط باشند، از طریق علی است. همچنانکه دیدیم مبناگرایان و انسجام گرایان تفسیر مقبولی از نحوه ارتباط علی نتوانستند ارائه دهند که در پرتوی آن این ارتباط باورهای ادراکی ما ما با جهان خارج تبیین و از این رهگذر موجه بشود. اما ما با توجه به اینکه ادارک حسی فرایندی علی است که از راه جهان خارج بدست آمده است، نظریهای ارائه میدهیم که آنرا واقع گرایی مستقیم میخوانیم . در این نظریه ما این مشکل را حل میکنیم. براساس این نظریه، آنچه در توجیه باورهای ما باید اهمیت اساسی داده بشود، نفس خود حالتهای ادراکی261 میباشد که خود این حالتها از سنخ باور نیستند. (ibid, p 25) « واقع گرایی مستقیم، عبارت از این دیدگاه است که حالات ادراکی میتوانند مجوز احکامهای ادراکی ما در باب اشیاء مادی مستقیماً و [یعنی ] بدون میانجی باورهای درباره احوال ادراکی، باشند. » (ibid, p 87) مراد ایشان از مستقیماً این است که برای اینکه باور من به قرمزی کتاب موجه باشد، نفس همین حالت ادراکی من به قرمز رنگ بودن کتاب کافی است که بر من به واسطه ادراک حسی که فراهم آمده از طریق ارتباط علی با جهان خارج میباشد، پدیدار شده است و نیازی نیست که همچون نظریه مبناگرایی ما برای توجیه این باورمان به قرمزی کتاب ، باوری مبنی بر اینکه کتاب قرمز رنگ بر من پدیدار شده است، داشته باشیم؛ یعنی صرف همین حالت که از سنخ باور نیست، موجه باور من است. به قول ایشان همین که بر من قرمز رنگ این کتاب پدیدار میشود، موجه باور من به اینکه چیزی قرمز رنگ پیشاروی من وجود دارد است، و همین که ظاهراً به یاد میآورم که کریستف کلمب در 1492 قاره امریکا را کشف کرد، موجه باور من به این مطلب است.262
ایشان میگوید این نظریه ساختارش مانند نظریههای مبناگرا است. (ibid, p 87) فقط مشکل آنها این بود که به غیر باور- یعنی به حالات ادارکی و حالتهای حافظه – وقعی نمینهادند، اما من در واقع گرایی مستقیم برای توجیه باورها به آنها منزلتی اساسی اعطا میکنم.
البته ایشان نقش باورهای دیگر را در توجیه باورها از نظر دور نمیدارند. ایشان میگویند «عقلانیت معرفتی صرفاً تابعی از باورهای فرد نیست بلکه هم باورها و هم حالات غیر باوری ادراکی و حافظه دخیل در موجه سازی263 باور میباشند.» (ibid, p 87) اینکه توجیه باور به حالات غیر باوری ربط دارد را تا به حال به آن پرداختیم که بر اساس نظریه پولاک واقعیت خارجی علت ایجاد حالت غیر باوری در من میشود و آن علت ایجاد باور من به فلان گزاره خاص میشود و این دیدگاه مشکل گسست نظریات توجیه باور ادراکی را با جهان خارج حل میکند. اما ایشان میگوید این ارتباط علی برای توجیه کافی نیست و باید یک ارتباط عقلانی 264را هم در نظر بگیریم که به نظر ایشان این ارتباط عقلانی با در نظرگرفتن باورهای دیگری که شناسا دارد، محقق میشود. علت اینکه ما باید علاوه بر حالتهای غیر باوری خویش چنین ارتباطی را برای توجیه باور لحاظ کنیم ، این میباشد که ما باورهایی که نامعقول اند؛ یعنی در آنها این نسبت بین باورها لحاظ نشده است، موجه نمیانگاریم. این مطلب را با استفاده از مثال خود ایشان شرح میدهیم. براساس مثال ایشان میتوانیم بگوییم شما دو موقعیت را فرض کنید در یک موقعیت شناسا کتابی را میبیند که قرمز رنگ بر او پدیدار شده است و بر اساس آن باور میکند کتاب قرمز رنگ است. اما در موقعیت دیگر او دقیقاً همین موقعیت و حالت غیر ادراکی قرمز رنگی کتاب را دارد اما فرض کنیم او در این موقعیت دو باور دیگر هم دارد یکی مبنی بر اینکه این اتاق غرق در نور قرمز بوده و با آن نورپردازی شده است و دیگر اینکه این نور پردازی قرمز رنگ ، بر رنگ هایی که بر ما در این اتاق پدیدار میشوند، تأثیر میگذارد. فرض کنیم که در این موقعیت دوم نیز او باور کند که کتاب قرمز رنگ است. در اینجا ما باور وی در موقعیت اول را موجه و معقول میپنداریم اما این باور وی در موقعیت دوم را موجه نمیانگاریم؛ چرا که او به باورهای دیگرش توجه نکرده است. (ibid, pp 74-75) براساس مطالب مذکور است که ایشان میگوید: « آنچه باور ادراکی متعارفی را از لحاظ معرفتی روا میدارد (یعنی موجه میکند) این میباشد که فرد در حالت ادراکی مناسبی باشد ( یعنی به طرقی مناسب265 بر او پدیدار شود) و باورهای الغا کننده [ برای آن باور ] نداشته باشد. دومی [ عدم و جود باورهای الغا کننده] مربوط به باورها میباشد، اما اولی [ حالت ادراکی مناسب با باور داشتن] مربوط به باور نیست. [ یعنی از سنخ حالات غیر باوری میباشد] (ibid, p 87)
ایشان نظریه واقع گرایی مستقیم خویش را نظریهای درون گرا و غیر مبتنی بر باور میداند. تقسیم بندی او بر اساس تعریف وی از نظریههای مبت نی بر باور و غیر مبتنی بر باور میباشد که در فوق به آنها اشاره کردیم. به نظر وی نظریههای درون گرا نظریههاییاند که عواملی که موجب توجیه باور میشوند را منحصر در حالات درونی شناسا میکنند. ایشان گرایش معرفت شناسان مبنی بر اینکه نظریههای درون گرا را با نظریههای مبتنی بر باور یکسان میپندارند، کاذب میداند؛ چرا که حالات درونی اعم از باورها و حالات غیر باوری شناسا میباشد و ملاک اصلی آنچه منجر به درون گرایی میشود، « دسترسی مستقیم266» فاعل شناسا است، پس در نظریه واقع گرایی مستقیم با اینکه نظریهای مبتنی بر باور نیست؛ چرا که صرف باورها را برای توجیه کافی ندانست، اما با این وجود نظریهای درون گرا است؛ چون فرد علاوه بر باورهایش به حالات غیر باوری خویش نیز دسترسی مستقیم دارد و بر آنها آگاه میباشد و لذا از آنجا که توجیه باور صرفاً منوط بر حالاتهای درونی فرد در این نظریه هست، این نظریه نظریهای درون گرا است.267
جمع بندی نظریه پولاک این است که ایشان با وجود اینکه مشکل جدایی را بر نظریه انسجام برای اولین بار صورت بندی کردند، از آن دست شستند؛ از این رو که ایشان بیان کردند که این نظریه میتواند بگوید ما در توجیه باور گسسته از واقعیت نیستیم و از طریق علی با آن در ارتباط میباشیم. ایشان همچنین مطرح کردند که مبناگرایان هم ارتباط شان با خارج صرفاً از همین طریق است. اما ایشان اشکال اصلی که در بطن این اشکال نهفته بود، این میدانست که ایشان تفسیر مقبولی برای ارتباط علی باورهای ادراکی با جهان خارج و توجیه از رهگذر آن نمیتوانند ارائه بدهند. ایشان پس از تبیین مدعایش، دیدگاه خویش را برای حل این ارتباط و توجیه باورهای ادراکی عرضه کرد که آن را واقع گرایی مستقیم دانست. بر اساس این دیدگاه علت توجیه یک باور ادراکی این است که جهان خارج، علت پدیدار شدن حالت ادراکی خاصی بر شناسا میشود که آن حالت ادراکی خاص شناسا، منجر به پیدایش باور ادراکی در وی میشود. علت ارتباط با خارج و توجیه باور ادراکی شناسا همین ابتنا بر این حالت ادراکی است، به شرطی که باور الغا کنندهای بر محتوای آن باور ادراکی نداشته

]]>