دانلود پایان نامه
عقلانیتِ بیرونی851 را، که شروط نخستینِ تضمین شدگی اند و بر کارکرد درست قوای معرفتی تأکید دارند،852 برنمی آورند و از آنجا که تضمین مستلزم صدق است، این باورها، هم کاذب و هم بدین معنا، نامعقول اند در حالی که اگر بتوان صدق تعالیم مسیحی را نشان داد، آنگاه می توان نادرستی سخن منتقدی را برملا کرد که می گوید باور مسیحی، ولو اینکه صادق باشد، نامعقول است.
اما زگزبسکی دوپاره کردن عقلانیت و جدا کردن تضمین از آن را بدین نحو نمی پذیرد. مطابق تحلیل پلنتینگا، ممکن است باورهایی معقول (به معنای عقلانیت درونی) اما یکسره کاذب باشند. در این صورت، اساساً مشخص نیست که آیا این معنا از عقلانیتِ درونی دقیقاً بیانگر همان تلاشی است که معرفت شناسان برای توضیح توجیه و مسئولیت معرفتی و عرضه ی شروطی برای آن کرده اند. به علاوه، اگر عقلانیت درونی این قدر با صدق بی مناسبت است و حتی می توان باورهایی برخاسته از تعصّب نژادی یا دینی را فرض کرد که شروط آن را برمی آورند چرا باید آن را سُتود و باورنده را به داشتن آن تشویق کرد:
“پلنتینگا، یا درنیافته است که بسیاری از فیلسوفان بر این گمان اند که برآوردن آن شروط تا چه حد دشوار است یا به جای آن، مفاهیمی بدیع از توجیه و عقلانیتِ درونی جعل کرده است که در این صورت، در به کارگیری مفاهیم توجیه، مسئولیت معرفتی و عقلانیت، آن گونه که مخاطبانش استعمال می کنند، ناکام مانده است. در هر دو صورت، آنچه پلنتینگا درباره اش سخن می گوید با آنچه منتقدان می گویند ناموزون است”.853
در واقع، مفهومی از عقلانیت که پلنتینگا پیش می کشد و باور دینی را بر اساس آن معقول می خواند، چه به معنای درونی و چه به معنای بیرونی، همان مفهومی نیست که مورد نظر منتقدان باور دینی است. وارد کردن عملکرد روح القدس تعامل را از این هم پیچیده تر می کند و فاصله ی پلنتینگا را از منتقدی که به این عملکرد باور ندارد بیشتر می سازد. در نتیجه،
“این نظریه که باورهای مسیحی نوعاً باورهایی پایه اند که تضمین شده اند اگر و فقط اگر روح القدس به شیوه ای خاص عمل کند، فضای اندکی برای مباحثه ی مسیحیِ پلنتینگایی با فیلسوفان غیرمسیحی و حتی بسیاری از فیلسوفان مسیحی باقی می گذارد”.854
مسئله آن است که مفهوم مورد نظر پلنتینگا از عقلانیت درونی، که مورد توجه عموم معرفت شناسان است، ارتباطی اندک با فاعلیت معرفتیِ خوب855 و بنابراین، دستیابی به صدق دارد در حالی که دلیل ارزش و اهمیت هنجاریِ عقلانیت آن است که بنا به فرض، سلوک معرفتیِ عقلانی، گرچه دستیابی به صدق را تضمین نمی کند، بهترین طریق برای وصول به صدق و حتی به یک معنا، علّت وصول به آن است؛ یعنی هرچه کارکرد قوای معرفتیِ باورنده بهتر، آراستگی او به فضایل عقلانی بیشتر و عمیق تر و محیط و اجتماع معرفتی او مناسب تر باشد، احتمال دستیابی او به صدق بیشتر می شود. اگر پلنتینگا بر آن است که آیین وودو و کثیری از آیین ها و مذاهب دیگر یکسره بر خطایند ولی ضمناً از عقلانیت درونی نیز بهره مندند، آنگاه به نظر می رسد عقلانیت درونی او واجد هیچ گونه ارزش معرفتی نیست. به این ترتیب، مطابق مدل پلنتینگا، عمل روح القدس واقعاً فعلی الهی است چراکه می تواند به رغم وضعیت عقلانیِ نامناسبِ باورنده ی مسیحی، او را به صدق واصل کند. نتیجه ی هنجاری این مدل آن است که سلوک عقلانی و تلاش برای کسب وضعیت معرفتیِ بهتر اساساً لزومی ندارد، گویی در اینجا، کارکرد مناسب قوای معرفتی مقتضی نادیده گرفتن کارکرد بهنجار و عقلانی آن ها است.856 ممکن است بتوان گفت که این بخت و اقبال معرفتیِ بلند، یعنی فعل روح القدس، به ضرورت نیازمند برآوردن شروط عقلانیت درونی نیست به همان شکل که برآوردن غایت یک فعل اخلاقی اقتضای فاعلیت اخلاقیِ خوب را ندارد. از توضیحات پیشین درباره ی نظریه ی اخلاقی زگزبسکی و شروط فعل فضیلتمندانه برمی آید که این تلقّی از موضوع نادرست است اما همچنین، باید گفت
“تفاوتی بین این مسئله ی معرفتی و نظیر اخلاقی آن در کار است. ما شیوه هایی برای فهم اینکه آیا خوشی مستقل از کارکرد اخلاقیِ درونیِ خوب پدید آمده است یا نه در دست داریم در حالی که چنین شیوه هایی در مورد سناریوی معرفتی پلنتینگا در کار نیست. ما نمی توانیم برای صدق باورهای دینی محکی بگذاریم تا بفهمیم آیا دستیابی به صدق از کارکرد معرفتیِ درونیِ خوب گسسته می شود یا نه و اگر آری، چه هنگام چنین می شود”.857
چنانکه در پایان فصل پیش گفته آمد، زگزبسکی، با توجه به اعتماد وجدان مدارانه ی باورنده به خود و دیگری، سه اصل بنیادین را برای ارزیابی عقلانی در نظر می آورد: 1. اصل نیاز به حل تعارض 2. اصل تشخیص عقلانی و 3. اصل معقولیت فرهنگی. تلقی پلنتینگا از باور دینی این هر سه اصل بنیادین را نقض می کند: مطابق اصل نیاز به حل تعارض، تلاش برای حل تعارض باورها در فرهنگ های مختلف عقلانی است. اصل تشخیص عقلانی بیانگر آن است که اگر باوری عقلانی باشد، افراد عاقل در هر فرهنگی می توانند عقلانیت آن را علی الاصول دریابند و اصل معقولیت فرهنگی بر معقولیت فی بادی النظرِ اعضای دیگر اجتماع های معرفتی تأکید دارد.858 اما طرح آثار معرفت شناختیِ منفیِ گناه بر حس الوهی، در واقع، زمینه ای را برای جدی نگرفتن عقلانیت غیرمتدینان، به طور خاص، غیرمسیحیان و به طور اخص، ناباوران به مسیحیتِ پروتستان، فراهم می کند و امکان گفت وگو و فهم عقلانی بین هم کیشان و ناهم کیشان و شکل گیری زمینه ای برای حل اختلاف در باورهای دینی را از بین می برد859 در حالی که به نظر می رسد لازمه ی جدی گرفتن مفهوم عقلانیت در نزد هم کیشان و خواستِ تأثیر آیینی بر دیگران، جدی گرفتن مفهوم عقلانیت به شیوه ای است که ناهم کیشان آن را به کار می برند.860 طرح پلنتینگا نه فقط این عقلانیت را جدی نمی گیرد بلکه با تکیه بر آثار معرفت شناختی گناه خود را به سوی خودتک انگاری و سلطه جوییِ فرهنگی861 سوق می دهد چون
“خودتک انگاری و سلطه جوییِ فرهنگی نامعقول اند حتی آنگاه که بر اساس داستانی که اعضای فرهنگ غالباً به آن باور دارند توجیه شوند. صورتی از این مسئله در مورد مسیحیانی طرح می شود که به تفسیری از آموزه ی “گناه نخستین” باور دارند که بر طبق آن، قوای عقلانیِ انسانی با هبوط آدم و حوا به شدّت معیوب شده است، آن گونه که نمی توان به تعالیم معمولِ این قوا اعتماد کرد و به علاوه، گناه شخصی افراد را چنان به صورت گسترده به خودفریبی در باورهایشان می کشاند که بیشتر اشخاص به وساوسِ آن گرفتار می شوند و نمی توانند به برداشت خودشان از اینکه عقلانیت چه هست و چه نیست اعتماد کنند. چنین دیدگاهی در مشکلات خودتک انگاری و سلطه جویی فرهنگی سهیم است و به شکلی خطرناک به انکار اساس عقلانیت نزدیک می شود و جلوی گفت وگوی بین فرهنگی را به مثابه ابزاری برای رفع تعارض می گیرد”.862
به این ترتیب، ظاهراً زگزبسکی معتقد است پاسخ پلنتینگا به انتقاد کدوتنبل بزرگ کافی نیست:
“می توانیم ببینیم که چرا راهبرد ]پلنتینگا[ اصل تشخیص عقلانی را نقض می کند. این راهبرد به ناظر عاقلِ بیرون از اجتماع مؤمنان در مدل مورد نظر اجازه نمی دهد مدل پلنتینگا را از باورهای هر گروه دیگر، هرچه هم نامعقول و عجیب و غریب باشند (خورشیدپرستان، پیروان فِرَق، مؤمنان به خدایان یونانی و…)، تفکیک کند چون البته می توان فرض کرد که آن ها هم آن قدر باهوش هستند که بتوانند آموزه های معرفتی خودشان را در قالب مدل هایی مشابه درآورند. اما ما بر این گمان ایم که تفاوت هایی بین عقلانیت باورهای یک فرقه و باورهای مسیحی در کار است ولو اینکه آن فرقه دقیقاً بتواند دلیلی مشابه بر این گزاره ی شرطی بیاورد که اگر باورهای فرقه صادق باشند، عقلانی اند”.863
بنابراین، باید به جای نادیده گرفتن عقلانیت درونی و ارتباط آن با صدق، اقتضائات فاعلیت معرفتیِ خوب را از طریق توجه به رفتارهای معرفتیِ الگوهای معرفت شناخت. این توجه نشان می دهد که الگوهای معرفت واجد خصایصی اند که همان فضایل عقلانی اند و با مجموع آنچه پلنتینگا عقلانیت درونی و بیرونی می نامد نزدیکی بسیار دارند گرچه منطبق بر آن ها نیستند. فضایل عقلانی، اولاً، خاصه های باورنده اند و نه باور و ثانیاً، از تمییز ناموجه پلنتینگا بین عقلانیت درونی و بیرونی فراتر می روند و وجوهی از خودآگاهی باورنده، ارتباط او با اجتماع معرفتی و کامیابی در کسب معرفت را در بر می گیرند. باورنده ی فضیلتمند قابل اعتماد است؛ یعنی در بیان حقیقت اعتمادپذیر است و باورهای او برای دیگر اعضای اجتماع معرفتی معتبر و در مواردی حجّت است. مدل پیشنهاده ی پلنتینگا موجب می شود باورنده ی مسیحی چنان از اجتماع معرفتی و تصوّر آن از عقلانیت گسسته و منعزل شود که دیگر نتواند در زمینه ی باورهای دینی قابل اعتماد یا معتبر به چشم آید. آنچه او را به باورهای دینی سوق داده است، هیچ ارتباطی با اجتماع معرفتی ندارد و قابل انتقال به غیر نیست، گویی او نه مستفیض به فیض الهی بلکه در واقع، همچون کاساندرا گرفتار طلسم انزوای آپولو864 است.865
زگزبسکی با طرح پلنتینگا درباره ی اختلاف باورهای دینی و دفاع او از انحصارگرایی نیز مخالف است. آشکار است که گسترش ابزارهای ارتباطی در دوران جدید ملاحظه ی اختلاف در باورهای دینی را به میزان کافی در دسترس همگان قرار داده است. افراد به سهولت درمی یابند که ادیانی دیگر با پیروانی کثیر در کارند که باورهایی متفاوت با باورهای دینی آن ها دارند و برخی از این پیروان به اندازه یا بیش از آن ها ایمان و تعهّد دینی دارند. پلنتینگا با دستیازی به عملکرد باورسازِ روح القدس و بستن تضمین شدگیِ باور به صدق آن، بر آن است که اختلاف باورهای دینی اختلاف باورهای صادقِ مسیحی با باورهای کاذبِ ادیان دیگر است و باورهای ادیان دیگر مقتضی تغییر منظر یا تأمل انتقادی باورنده ی مسیحی در باورهای خود بر اساس معیارهای معرفتی عام و همه شمول نیست. از این رو، این اندیشه ی کثرت گرایانه که اختلاف باورهای دینی صرفاً به موقعیت زمانی و مکانی تولّد و پرورش پیروان ادیان و مذاهب تقلیل می یابد، گویی اگر باورنده جای دیگری پرورش می یافت، احتمالاً آیین دیگری می داشت، تضمین شدگی باور دینی را زیر سؤال می برد:
“اگر باورهای دینی و فلسفی الف چنان باشد که اگر الف در مکان یا زمانی دیگر به دنیا می آمد، آن باورها را نداشت، آنگاه آن باورها را ساز و کارهایی اعتمادناپذیر به وجود آورده است و بنابراین، تضمین ندارند”.866
زگزبسکی بر آن است که احتملاً می توان درکی بهتر از پلنتینگا از ماجرا داشت. افراد بسیاری، به ویژه در سطح کسانی که آراسته به فضایل عقلانی اند، تا حدی به باورهای دینی خود این گونه می اندیشند. به نظر می رسد آنان در پسِ ذهن خود گونه ای برابری را بین قوای معرفتی خود و دیگری، که با آن ها اختلاف دارد، می یابند. بسیاری از آنان ارتباطی همدلانه و گسترده با مخالفان دینی خود داشته اند و تلاش کرده اند دلالت های این اختلاف و نحوه ی تغییر باورها را به جد بررسی کنند. به این ترتیب، آنان تأمل کرده اند که باقی ماندن بر باور دینی خود در عین تعامل با پیروان ادیان دیگر چگونه است، چگونه می توان تداوم بر اعتقاد خود را با شنیدن دیدگاه مخالف و نقد عقلانی باورهای دینی همراه کرد و آیا می توان درک درستی از باورهای مخالف داشت یا تلفیقی سازگار از باورهای به ظاهر ناسازگار پدید آورد؟ در حالی که سخن پلنتینگا متضمّن این معنا است که اختلاف باور دینی دلالتی خاص برای باورهای دینیِ باورنده ندارد، به نظر زگزبسکی، اقتضای فضایل عقلانی آن است که اختلاف این باورها نه صرفاً به زمینه و زمانه ی زندگی افراد تقلیل یابد و نه نادیده گرفته شود بلکه فاعل به تأمل هایی همچون آنچه گفته آمد بپردازد.867
به نظر زگزبسکی، صرف وجود تعارض امری نامطلوب است و ذهن خودآگاه یا ناخودآگاه برای رفع آن می کوشد.868 تعارض در اعتماد معرفتی به خود یا دیگری به سادگی با تغییر موضع برطرف نمی شود. ممکن است گمان شود که اقتضای اعتماد به دیگری آن است که در پی فهمِ اختلافِ خود با او، جانب او را برگیریم اما این راه حل تصنّعی به نظر می رسد چون همچنان، افرادی قابل اعتماد در کارند که از همان موضع مقابل دفاع می کنند. موضع خودِ فرد نیز پیشتر همان بوده اما بنا بر این فرض، به صرف مشاهده ی دیدگاه مقابل، اینک جانب آن را گرفته است. مسئله آن است که اختلاف معرفتی، در واقع، اختلافی در اعتماد باورنده به وجوهی مختلف از اعتمادش به خویشتنِ خود است: خویشتنی که هم قوای معرفتی خود و هم قوای معرفتی دیگری و باور برآمده از آن را اعتمادپذیر می یابد و اینک گرفتار اختلاف در درون این اعتماد است. بنابراین، راه حل تعارض تقدّم دادن به باور خود یا دیگری نیست بلکه به تأملات وجدان مدارانه ی باورنده در نحوه ی اعتماد خود بازمی گردد.

مطلب مرتبط :   منابع تحقیق با موضوع انعقاد قرارداد، کامپیوترها

4-2. معرفت شناسی باور دینی: دیدگاه زگزبسکی
از منظری دیگر، زگزبسکی تلاش می کند بر اساس نظریه ی معرفت خود و به نحو ایجابی، به ارزیابی باورهای دینی بپردازد. در ابتدای این فصل گفته شد که این تلاش هنوز انسجام لازم را در مجموعه ی آثار زگزبسکی نیافته است. از این رو، باید منظر ایجابی او را بر اساس آراء و مکتوبات او بازساخت. زگزبسکی باور دینی موجه را باوری می داند که از سرِ فضایل عقلانی، یعنی فضایلی چو