دانلود پایان نامه
نیست.
اما در مورد نکته دوم، به نظر نگارنده میرسد برای بیان علت اختلاف دیدگاه خویش با ایشان ما باید توجه نماییم که چرا امثال پولاک و برخی مبناگرایان میانه رو قائل به این دیدگاه شدند که صرف تجربه نمیتواند گاهی موجِّه باور مربوط به خود باشد؟ با توجه به تحلیلی که از پاسخ پولاک در فصل قبل مطرح نمودیم، باید این مسئله روشن شده باشد. پولاک و مبناگرایان میانه رو متفطن شدند که گاهی شناسا باورهای دیگری برخلاف آن باوری که بر اساس تجربه شکل میدهد دارد که آن باورها منجر به عدم موجه بودن وی در تشکیل باور بر اساس آن تجربه هستند. لذا امثال پولاک شرط کردهاند که شناسا نباید باور الغاکنندهای بر علیه باور حاصل از آن تجربه داشته باشد و مبناگرایان میانه رو نیز انسجام را به صورت سلبی در نظریه خویش شرط کردند یعنی گفتهاند که عدم انسجام به توجیه این باورها لطمه وارد میکند.
همچنانکه در فوق دیدیم، نمیتوان راه حلی در مورد اشکال تفرقّ ارائه داد که در پرتوی آن بتوان این مشکل را صرفاً با تکیه بر نقش توجیهای خود تجارب حل کرد. تحلیل پیشگفته ما هرچند بر اساس نظریه پولاک بود، اما سخن ایشان و مبناگرایان ناتمام است؛ چرا که:
اولاً به نظر میرسد لازمهی نظریه ایشان، در حقیقت قبول نقش نظریه انسجام گرایی در توجیه این باورهای تجربی ولو به صورت شرط لازم است. از این رو که لازمهی حرف پولاک و مبناگرایان میانه رو همان چیزی است که نظریه انسجام شرط میکند. اینکه ایشان میگویند که نباید باور الغا کنندهای برای باور برگرفته از این تجارب باشد، یعنی باید این باور با باورهای دیگر شناسا در انسجام باشد؛ چرا که اگر باوری بر خلاف این باور باشد، این باور با آن باور در انسجام نیست. مبناگرایان میانه رو نیز که میگویند عدم انسجام مخل به توجیه است، اما ما انسجام را به صورت ایجابی نیز شرط نمیکنیم که انسجام گرا شویم، به آنها میگوییم در حقیقت این همان شرط نمودن انسجام در توجیه است؛ چرا که ما میپرسیم که چه زمانی عدم انسجام محقق خواهد شد؟ ایشان ناگزیرند بگویند زمانی که شناسا باوری داشته باشد که بر خلاف باور حاصل از این تجربه ادراکی باشد. پس میگوییم عدم انسجام زمانی است که انسجام برقرار نباشد و زمانی انسجام برقرار نیست که انسجام حاکم باشد؛ چرا که ارتفاع نقیضین محال است. عدم وجود باور الغا کننده نیز دقیقاً به همین دلیل بازگشت به قبول شرط انسجام میکند. پس تحلیل سخن شما که میگویید که عدم انسجام مخل به توجیه است، به این بازگشت که انسجام مدخلیت در توجیه باورها دارد و این همان قبول شرط انسجام در توجیه است. بلکه بالاتر میتوانیم بگوییم که قبول نقش سلبی انسجام عین قبول نقش ایجابی انسجام است. 338
ثانیاً شاید کسی بگوید که اصلاً قبول نقش عدمی در توجیه معنای محصلی ندارد. عدم وجود باور الغا کننده که چیزی نیست که بخواهد در توجیه نقش ایفا کند و مدخلیت داشته باشد. به عبارت دیگر چیزی که امر وجودی نیست، چگونه میتواند شرط که امری وجودی است تلقی شود؟ 339
ثالثاً شاید به دیدگاه این مبناگرایان اشکال شود که این سخن که باورهای الغا کنندهای نباید وجود داشته باشند، لازمهای دارد که بعید است مبناگرایانی نظیر پولاک به آن گردن بنهند. به نظر بسیاری از ما باورهایی داریم که میتوانند الغا کنندهی بسیاری از باورهای ما باشند اما ما در زمان مثلاً باورهای ادراکی خویش به آنها التفاتی نداریم و یا حتی ممکن است که آنها را فراموش کرده باشیم. در زمانی که شناسا باور الغا کنندهای را به یاد نمیآورد، این باور الغا کننده وجود دارد اما شناسا به آن التفاتی ندارد ما در این صورت در بسیاری موارد در باورهای خویش موجه هستیم هرچند باور الغا کنندهای هم وجود دارد اما به آن التفات نداریم و یا فراموش کردهایم. با توجه به آنچه پولاک میگوید شناسا چون چنین باورهای الغا کنندهای دراختیار دارد نباید در باورش موجه باشد، یا نظیر آنچه مبناگرایان میانه رو میگویند که عدم انسجام مخل است. ممکن است در حقیقت میان این باور شناسا با برخی باورهای دیگر وی انسجام محقق نباشد و لذا باور شناسا به این دلیل موجه نباشد اما ما شهوداً وی را موجه حساب میکنیم هرچند وی التفاتی به این عدم انسجام میان باورهای خویش ندارد؛ چرا که فهم اینکه فلان باور الغا کننده این باور است و یا فلان باور منجر به عدم انسجام با این باور میشود، نیاز به محاسبات و دقتهای عقلی زیادی دارد که حتی اگر ممکن باشد، هیچ معرفت شناسی نمیگوید نیاز است. مثلاً برای اینکه شناسا بفهمد میان سیصد باور وی با هم دیگر عدم انسجام حاکم نیست، اگر بخواهد روش جدول صدق را به کار ببرد، کل عمر خویش را هم مصروف این امر کند، باز یک درصد از این محاسبه را برای فهم این امر انجام نداده است!. به هرحال احراز عدم انسجام یا عدم باور الغا کننده بر باورهای شناسا، بسیار مشکل است.
در نهایت، فرض کنیم که این سه اشکال نگارنده بر ایشان وارد نباشد و ایشان راه خروج از این اشکالات را داشته باشند. اما بنابراین فرض، باز هم ما با ایشان مخالفت میکنیم و میگوییم به فرض بنابر دیدگاه شما مسئله حل شود اما ما این دیدگاه را قبول نداریم بلکه این مسئله را از منظر دیگری حل میکنیم. ما با ترکیبی از مبناگرایی و انسجام گرایی این مسئله را حل میکنیم که از منظر ما این ترکیب بهترین راه حل و بهترین تبیین برای توجیه این باورها است و اشکالاتی که بر انسجام گرایان و مبناگرایان در این باره مطرح کردیم، به این دیدگاه وارد نمیگردد.
3-14-1-4-4-5. حل مشکلات توجیه باورهای ادراکی در پرتو نظریهای جدید در باب توجیه این باورها
به نظر میرسد که انسجام گرایان بر حق هستند که بگویند شرط لازم توجیه باور شناسا انسجام آن باور با سایر باورهای وی است و مخصوصاً در محل بحث اصلاً به نظر نمیرسد که شرط کافی توجیه این باورها، صرف همین تجارب باشند؛ چرا که اگر شرط کافی توجیه باورهای تجربی همین تجارب بودند، باید هر باور تجربی موجه بود، درحالی که شهوداً هر باور تجربی موجه نیست؛ پس این تجارب شرط کافی توجیه باورهای تجربی نیستند.340
به نظر نگارنده باید دست کم در توجیه باورهای تجربی دو شرط را لحاظ کرد. یک شرط برگرفته از انسجام گرایی است و یک شرط برگرفته از مبناگرایی. از منظر نگارنده به نظر میرسد که دست کم دو شرط در توجیه باورهای تجربی مدخلیت دارند: یکی حضور خود آن تجارب و دیگری انسجام باور حاصل از این تجارب با سایر باورهای شناسا به شرط وجود سایر باورها341. به نظر میرسد که اگر این دو شرط را روی هم رفته در توجیه باورهای تجربی مدخلیت ندهیم، نمیتوانیم به اشکال سوسا پاسخ بگوییم. البته نگارنده میپذیرد که پاسخ وی در حقیقت خروج از محل نزاع است؛ چرا که سوسا این اشکال را به مبناگرایان وارد میکند و ایشان قائل به شرط انسجام باور حاصل از این تجارب با سایر باورهای شناسا نیستند.342 اما نگارنده نمیپذیرد که اشکال سوسا سبب طرد این نظریات درون گرایانه در توجیه است. سوسا با این اشکالش به سراغ نظریه برون گرایانه خویش میرود و از آن طریق مشکل را حل میکند. اما نگارنده میگوید که میتوان درون گرا بود و در عین حال به این اشکال پاسخ داد؛ یعنی میتوان هم به کمک انسجام گرایی و هم به کمک مبناگرایی به این اشکال پاسخ داد؛ به عبارت دیگر این اشکال ایشان نمیتواند سبب طرد این نظریات درون گرا در توجیه باورهای تجربی گردد. به نظر نگارنده از طرفی مبناگرایی برخطا است که از شرط انسجام استفاده نمیکند و از طرف دیگر انسجام گرایی برخطا است که از این تجارب استفاده نمیکند. به نظر نگارنده بهترین راه حل پاسخ به اشکال سوسا همین است.343 به نظر میرسد که صرف تجارب موجِّه باورهای مربوط به خودشان نیستند. مبناگرایی که چنین نظری دارد از این رو نمیتواند مشکل سوسا و برخی اشکالات دیگر را حل کند. مقدمهی سوم سوسا این بود « اگر برخی از تجارب موجِه باورهای مربوط به خود هستند و برخی دیگر نیستند، باید دلیل بر اینکه چرا یک نوع تجربه خاص موجِه باورهای مربوط به خود هست و دیگری نیست، ارائه شود». نگارنده چون شرط انسجام با سایر باورهای شناسا را اضافه کرد، به این اشکال این گونه پاسخ میدهد که اگر از منظر شناسا باور حاصل از تجربهی خاص، با سایر باورهای دیگر وی ، به شرط وجود آن باورها در انسجام بود، آن باور موجه است. همهی مواردی که این شرط را دارا هستند، به نظر میرسد باورهای موجهی هستند، هرچند کاذب باشند. به نظر نگارنده اگر بخواهیم صورت بندی کلی از نحوه توجیه باورهای تجربی344 به صورت دقیق ارائه دهیم، باید بگوییم:
« باور تجربی S به P بر گرفته از تجربه X در زمان T در شرایط C، 345موجه است اگر و فقط اگر از منظر شناسا یا باور تجربی S به P در صورت عدم وجود باورهای دیگر برای شناسا، به نحو مناسبی 346مبتنی بر تجربه X باشد یا در صورت وجود سایر باورهای دیگر برای شناسا، باور تجربی S به P به نحو مناسبی مبتنی بر تجربه X باشد و این باور با سایر باورهای دیگر وی منسجم باشد.»
علت اینکه در این نظریه نگارنده قید « به نحو مناسبی مبتنی بر تجربه X » را اضافه کرد دو نکته بود:
اول اینکه گاهی شاید شناسا باور تجربی مبتنی بر تجربهای خاص را داشته باشد اما این باور تجربی وی به نحو مناسبی مبتنی بر آن تجربه نباشد. مثلاً فرض کنید که شناسا صبح از منزل خویش خارج میشود و ناگهان کلاغ سیاهی را میبیند و بر اساس این تجربه باور میکند که امروز اتفاقات ناگوار برای وی اتفاق می افتد. یا شناسا شب در خانهی قدیمی بسیار تاریکی که تنها در آن سپری میکند، صدای قدمهای پایی را میشنود و براساس این تجربه باور میکند که شبحی در خانه رفت و آمد میکند. در این دو مثال شناسا بر اساس تجربه به باوری رسیده است اما این باور وی به نحو مناسبی مبتنی بر این تجربه نیست و از این تجربه بدست نمیآید.
دوم اینکه گاهی شناسا باور تجربی پیدا میکند و شواهد تجربی مختلفی هم راجع به آن دارد اما باور خویش را مبتنی بر آن شواهد تجربی نمیکند. مثلاً فرض کنید نگارنده در جلسه دفاع، پس از ارائه گزارش خویش از پایاننامه و پاسخ به سوالات استاد داور، شواهد تجربی خوبی برای باور به اینکه نمره خوبی اساتید به وی میدهند دراختیار داشته باشد: مانند اینکه اساتید راهنما و مشاور از پایاننامه وی در جلسه دفاع کرده باشند و استاد داور نیز از پایاننامه تعریف کرده و اشکال مهمی بر آن وارد ندانسته باشد اما فرض کنید که شناسا با اینکه شواهد تجربی خوبی بر این باورش در اواخر جلسه دفاع دارد، باور خویش را مبتنی بر این تجارب نکرده باشد و از این رو به خاطر این دلایل به این باور نرسیده باشد بلکه وی براساس خواب دوستش مبنی بر اینکه وی نمره عالی در پایان نامهاش میگیرد یا به سبب خوش گمانی به این نظر رسیده باشد. در اینجا هرچند شناسا شواهد تجربی مناسبی بر این باورش دارد اما باور وی موجه نیست؛ چرا که مبتنی بر آن شواهد تجربی مناسب نیست.347
نگارنده در نظریه خویش از قید « از منظر شناسا» استفاده کرد تا برخی از اشکالات مورد نظر بر انسجام گرایی و نیز اشکالاتی که خود نگارنده بر مبناگرایان در این باب گرفت را حل کند. در این نظریه ما میگوییم که آنچه برای توجیه باورهای تجربی شناسا لازم است، انسجام با سایر باورها از نظرگاه و منظر خود شناسا است. بدینگونه که ما میگوییم از منظر شناسا باید چنین انسجامی محقق باشد و شناسا برای اینکه چنین حکمی از منظر خویش صادر بکند، نیاز به محاسبات پیچیده عقلی ندارد که ببیند آیا در حقیقت انسجام میان آنها محقق است یا نه. بلکه صرف همین که شناسا از حیث معرفتی بگونهای باشد که از منظرش با تأمل چنین شرطی محقق شود، سبب موجه بودن باور وی خواهد شد هرچند که فی الواقع باور وی کاذب باشد و این انسجام را منطقاً نداشته باشد. پس مهم این انسجام از منظر وی است نه انسجام نفس الامری. برخی از مبناگرایان گفتهاند348، بنابر نظریه انسجام حتی اگر شناسا یک باور ضرورتاً کاذب ( مانند 11= 5+ 7 ) داشته باشد، این امر منجر به ناسازگاری و عدم انسجام میان تمام باورهای وی میگردد و از این رو کل باورهای وی ناموجه میشود؛ چرا که نظامی از گزارها که حاوی یک گزاره متناقض باشد، خود نیز متناقض است. در حالی که شهوداً این لازمه پذیرفتنی نیست، پس نظریه انسجام، نظریهای کاذبی است. با این قیدی که نگارنده در اینجا بیان نمود، این اشکال منحل میگردد؛ چراکه ناسازگاری در نظام باور، به توجیه باور زمانی لطمه میزند که از منظر شناسا این ناسازگاری مد نظر گرفته شود و الا اگر باورهای کاذب ناسازگاری در نظام باور وجود داشته باشند که از منظر شناسا ناسازگار با باورهای دیگرش نباشند و یا شناسا التفاتی به این ناسازگاری نداشته باشد، به سازگاری نظام وی لطمه نمیخورد. وقتی شناسا باور تجربی خاصی را از تجربه بدست میآورد، همین که از منظر خودش، باوری که ناسازگار با این باور تجربی نباشد، نداشته باشد، در این باور تجربی موجه است.
شاید کسی به نگارنده اشکال کند که این راه حل شما مثال نقض دارد؛ چرا که برخی از باورهای تجربی شناسا، صرفاً از این رو که برگرفته از تجربهی وی هستند، موجه هستند. فرض کنید که علی دارد باغی را میبیند. علی در این فرض، اگر باور کند که باغی روبروی وی وجود دارد، در این باورش موجه است حتی اگر سایر باورهای خویش را هم در نظر نگیرد. به