دانلود پایان نامه
ن به بونجور
با آنچه که در تبیین نظر بونجور آوردیم، بیانات پویمن قابل فهم برای ما میگردد. پویمن میگوید، این نظریه مطرح شده است تا مخصوصاً اشکال نظامهای بدیل پاسخ دهد؛ بدین طریق که برای حل این مشکل در نظریه انسجام گرایی خویش بونجور، بر باورهای خود انگیخته تأکید کرد، و با شرط ادخال این باورها دریافت داده از عالم خارج را تضمین کرد و نشان داد در نتیجه این شرط فقط یک نظام امکان وجود پیدا میکند؛ چرا که فقط یک نظام از عالم خارج چنین دادههایی را دریافت میکند. در مرحله بعد پویمن میگوید بونجور برای حل این مشکل با توجه به این شرطش، میگوید اگر یک نظام منسجم باور از عالم خارج، چنین باورهایی بگیرد، اما این باورهای او با عالم خارج منطبق نباشد، دو صورت پیدا میکند یا این نظام منسجمتر میشود به این نحو که با این داده تغییر میکند و این نظام منطبق خود را با عالم خارج میکند یا با ورود این دادهها انسجام خویش را از دست میدهد و دیگر اصلاً با عالم خارج از این طریق مرتبط نمیشود و صدق ندارد و فاعل شناسا وقعی برای آن نمیدهد.
پویمن در پاسخ به این بیاناتی که در تبیین نظریه بونجور آورد، اشکالات متعددی میکند:
اول اینکه خود این سخن شما « با ورود این باورهای خود انگیخته از خارج این دو فرض بوجود میآید که یا نظام منسجمتر میشود که ما میپذیریم و به صدق رهنمون میشویم یا انسجام خویش را از دست میدهد و ما دیگر اصلاً موجه نیستیم» یک پیش فرض است؛ چرا که پرسش ما این است که فروض دیگری هم متصور است چرا باید این گونه که شما میگویید باشد؟ دلیلتان بر این مدعا چیست؟
دوم: ایشان میگوید« چرا یک شخص نمیتواند باورهای حسی یا سایر باورهای خود را دسته بندی و تکفیک کند؟» (1387، ص 280) مراد ایشان از این جمله به عنوان نقدی بر بونجور مبهم میباشد و ایشان توضیحی در خصوص این سخن خویش بیان ننموده است. اگر بخواهیم با کمی تسامح نظرشان را تبیین کنیم باید بگوییم شاید مراد ایشان این است که چرا ما در توجیه باورهای حسی مبناگرا نشویم و انواع گوناگون آن را تمییز ندهیم و به جای قبول باور حسی به عنوان باور مبنا، فقط بگوییم که این چنین باورهایی فی نفسه ارزشی ندارند و فقط داده برای ما از عالم خارج دراختیار میگذارند؟ ما نه تنها میتوانیم باورهای حسی خویش را طبقه بندی کنیم، بلکه باورهای دیگر خویش را نیز طبقه بندی میکنیم و حجیت معرفت شناختی هر کدامشان را تعیین میکنیم.
سوم: امکان اینکه شناسا با وجود دریافت باورهای خود انگیخته از عالم خارج و تأمین شرط مشاهده در خارج، به یک دستگاه منسجم اما کاذب برسد وجود دارد. شما این امکان را چطور رد میکنید؟ پس هنوز جواب قانع کنندهای برای ما نیاوردهاید.
چهارم: شما تصورتان این است که انسجام میان باورها ما را به صدق میرساند، اما این مدعا دلایل قانع کننده تری از آنچه شما در نظریه ارائه نمودی، میطلبد.
پنجم: شما برای پاسخ به این اشکالات، شرط مشاهده و ادخال دادههای حسی به شبکه باورهای شناسا را کردهاید، اما اینکه چرا بنا بر نظریه انسجام گرایی « انسجام مستلزم چنین درون دادی است، مبهم است» اگر ما انسجام گرا در توجیه باورهای تجربی هستیم، چرا باید بگوییم که ورود چنین باورهایی برای توجیه ضروری میباشد؟ مگر توجیه ما بر اساس انسجام نیست؟
ششم: این اشکال از نتایج اشکال قبل است، با توجه به اشکالات مذکور به نظر پویمن، بونجور نمیتواند جوابی برای پاسخ اشکال قبل بدهد، از این رو بی آنکه خویش متوجه باشد، برای حل این مشکل دست به دامان، شرط مشاهده و ادخال باورهای خود انگیخته، در نظریه انسجام گرایی خود شده است، که لازمهی یک چنین ادخالی قبول گونهای مبناگرایی است؛ چرا که ظاهراً به نظر بونجور این شرط ایشان، همان مبناگرایی و پایه تلقی کردن چنین باورهایی است. (1387، ص 280)
با توجه به این اشکالات که پویمن به پاسخهایی که از جانب انسجام گرایان برای حل این معضل مطرح کرد، ایشان را ناتوان از پاسخ به این مشکل تلقی کرد. از این رو در آخر میگوید ما باید در باورهای منطقی و باورهای ادراکی از نوع تجربی، باورهای حافظهای و باورهای مبتنی بر شهادت، نوعی مبناگرایی را قبول کنیم؛ چرا که به نظر میرسد برخلاف آنچه انسجام گرایان مدعی آن هستند برخی باورهای مربوط به ادراکات تجربی مبتنی بر حالات غیر باوری شناسا است، به عنوان مثال نور آبی موجب این میشود که باور پیدا به این پیدا کنم که آبی میبینم یا باورهای ناشی از حافظه برخلاف آنچه انسجام گرایان میگویند، متکی به چیزی غیر از خودشان نیستند و باورهای منطقی مانند اینکه p و نقیض آن نمیتوانند هر دو صادق باشند، تردید ناپذیرند، بدون اینکه نیازی باشد به انسجام میان باورها برای صدق این چنین گزارههایی رجوع کنیم.
اما از طرف دیگر انسجام گرایی، در باورهایی که نظری و تئوری میباشند، غالباً صحیح است: نظیر باورهای ریاضی، دینی، اخلاقی، سیاسی، و مابعد الطبیعی؛ چرا که یک چنین باورهایی عموماً مبتنی بر ملاحظاتی پیچیده و مرتبط با بهترین تبیین از دادهها به همراه سازگاری و انسجام با ویژگیهای مربوط به خودشان میباشند که همینها هم دلیل صدق آنها است، لذا فرآیندهای انسجام گرایی برای توجیه آنها از مبناگرایی توفیق بیشتری کسب میکند.
پس به نظر میرسد که تلفیق این دو نظریه، ممکن است، منجر به نظریهای کامل در باب توجیه بشود، چرا که مسلماً برخی باورهای ما پایه میباشد، همان گونه که مبناگرا میگوید و از طرف دیگر، ساختار باورهای نظری ما، انسجام گرایانه به نظر میرسد. ( همان ، صص 288-289؛ 292-293)
4-4. مشکل گسست توجیه باور از واقعیت
همانطور که قبلاً اشاره کردیم پولاک ادعا میکند، اولین بار وی این اشکال را به نظریه انسجام توجیه صورت بندی کرده است، هرچند خود او معترف است که در آثار لوئیس مطالبی را که زمینه ساز برداشت این استدلال است میتوان یافت.244 البته از منظر ما ریشههای این اشکال اولین بار به سخنان راسل بر میگردد، هرچند وی اشکال خویش را بر نظریه انسجام صدق وارد کرده بود، اما تا آنجا که نگارنده تفحص کرده است، اولین فردی بوده است که راهگشای طراحی چنین اشکالاتی شده است و قبل از ایشان کسی این اشکال را طراحی نکرده است. بعد از وی دیگران نیز تاحدی ملتفت این اشکال بر نظریه انسجام توجیه شدهاند، اما به نظر بنده تا قبل از پولاک نمیتوان گفت که دقیقاً مراد مستشکلان، ورود این اشکال به نظریه انسجام توجیه بوده است. به نظر نگارنده، تا قبل از پولاک، معلوم نیست فیلسوفانی که از این اشکال یاد کردهاند، مرادشان اشکال به معیار صدق بودن نظریه انسجام است، یا به تعریف صدق بودن آن : اگر مرادشان نقد معیار صدق بودن این نظریه بود، میتوانستیم با اندکی مسامحه، مرادشان از معیار صدق، را توجیه بدانیم، سپس قائل شویم که این اشکال را به نظریه انسجام توجیه وارد کردهاند245. به عنوان نمونه، از مقدمترین و در عین حال صریحترین عبارات از این دست که به تسری اشکال به نظریه انسجام توجیه نزدیک است، میتوان از عبارت مورتیس شلیک246 یاد کرد. وی مینویسد:
« اگر انسجام را بجد، معیار کلیای برای صدق تلقی کنیم، آنگاه همان قدر که گزارش تاریخی یا جملات موجود در کتاب درسی شیمی را صادق تلقی میکنیم، داستانهای پری گونه مَن درآوردی را به همان اندازه باید صادق بدانیم،[ البته] به این شرط که این داستان، به نحوی ساخته و پرداخته شود که به هیچ وجه، تناقضی [ از آن داستان] ناشی نشود. من میتوانم به وسیله قوه خیالم جهانی عجیب و غریب به تصویر بکشم که پر از ماجراها و حوادث عجیب و غریب باشد: فیلسوف انسجام [گرا] ، به شرط اینکه صرفاً مواظبت از سازگاری متقابل جملاتم کرده باشم [ …]، باید باور به صدق گزارشم [ داستانم] بکند، زیرا بنابر نظریه انسجام، جایی برای مشاهدهها نیست، بلکه صرفاً [ آنچه نیاز میباشد] سازگاری جملات [ با یکدیگر] است.» (Schilck, 1959, pp 215-216 )247
به هر حال پولاک اشکال را چنین بیان کرده است:
« اشکال اصلی این نظریه [ نظریه انسجام توجیه]، این است که نظریه انسجام ارتباط توجیه را با جهان قطع میکند، [ به گونهای که] فرد میتواند در باور به هر چیزی موجه باشد. همه آن چیزی که نیاز میباشد، عبارت از مجموعه باورهای به قدر کافی عجیب و غریبِ صرفاً منسجم است [….] اما باورها هیچ جا، به هیچ گونه، مقید و محدود به شواهد حواس شناسا نیستند، [از این رو] تا زمانیکه باورهای شخص، چنین مجموعه منسجمی را تشکیل دهند، او میتواند اصلاً به هر باوری معتقد باشد، با صرف نظر از رنگ اشیاء و شکل و اندازهیشان و […] و با قطع نظر از چگونگی به نظررسیدن یا حس کردن آنها برای او.» (Pollock, 1974, p 28)
وی در کتاب دیگرش ادعا میکند که این اشکال را بر تقریرهای مختلف نظریه انسجام وارد میشود، ایشان میگوید بر اساس این اشکال « نظریههای انسجام رابطه توجیه را با جهان قطع میکنند. بنابر نظریههای انسجام، توجیه، نهایتاً امری مربوط به نسبتهای میان گزارههای مورد باور فرد میباشد، و به چگونگی جهان [ واقعیت ] هیچ ارتباطی ندارد. اما مقصود ما در پی معرفت، فهم و کشف چگونگی جهان است.» (Pollock & Cruz, 1999, p 74)
به نظر میرسد، از این اشکال نیز، دو تقریر در میان معرفت شناسان میتوان یافت. در ذیل ابتدا این دو تقریر از این اشکال را ذکر میکنیم و سپس به تحلیل پولاک در این زمینه خواهیم پرداخت.
1-4-4. تقریر اول
این تقریر که به نظر ما اساسیتر است، تقریری است که آن را از قول سوزان هاک نقل میکنیم. بیان ایشان صریحتر و سلیستر از بیانات معرفت شناسان دیگر است. ایشان مینویسد:
« از آنجا که انسجام گرایی، دادههای غیر باوری را نمیپذیرد ( یعنی نقشی برای تجربه یا جهان قائل نمیشود )، نمیتواند قابل قبول باشد، مگر اینکه تصدیق کند که توجیه باور تجربی، نیازمند چنین دادهای است. [ در غیر این صورت] نمیتواند این نظریه فرض کند که موجه بودن یک باور، میتواند گواهی بر صدق آن باور باشد و [ نیز نمیتواند بگوید ] آن باور به طرز صحیحی چگونگی جهان را باز مینمایاند.
به باورم، دست آخر، این استدلال واقعاً ویرانگر و نابود کننده برای انسجام گرایی است، نظریهای که منحصراً بر حسب روابط میان باورهای شناسا باشد، با مشکل گریز ناپذیر ارتباط میان مفاهیم توجیه و صدق مواجه میشود. چگونه این واقعیت که مجموعهای از باورها منسجم اند، میتواند تضمین کند و یا حتی گواه و دلیلی بر صدق باشد؟ هر چقدر هم که این مجموعه منسجم باشد و هر چقدر هم که معنای پیچیدهای برای انسجام لحاظ کنیم.» (Haack, 1993, p 27)
این تقریر از این اشکال را میتوان ، به نحو ذیل تقریرکرد:
1. بنا بر نظریه انسجام توجیه، توجیه یک باور صرفاً منوط به تعلق آن به نظام منسجمی از باورها است.
2. بنا بر نظریه انسجام توجیه، توجیه یک باور، متضمن و مستلزم ارتباط آن باور با تجربه یا جهان خارج نیست؛ ( از 1) چرا که ملاکِ توجیه، صرف انسجام است و آن میتواند، منطقاً بدون این ارتباط تحقق داشته باشد.
3. برای محتمل کردن صدق یک باور، باید آن باور به گونهای با تجربه یا جهان خارج مرتبط باشد؛ مثلاً دادههایی از عالم خارج یا تجربه دریافت کند.
4. نظریه انسجام توجیه، به باور احتمال صدق نمیدهد. ( از 2 و 3 )
5. نظریه انسجام توجیه، صدق رسان نیست. ( از 4)
6. هر نظریه توجیهای باید صدق رسان باشد.
7. نظریه انسجام توجیه، صادق صحیح نیست. ( از 5 و 6 )
آنچنانکه دیدیم، تمرکز اصلی این تقریر از مشکل جدایی، مبتنی بر عدم صدق رسانی نظریه انسجام توجیه بود و از این رهگذر این نظریه را با چالش روبرو کرد. به نظر ما تقریر لورنس بونجور از این اشکال248 نیز ناظر به همین تقریری است که در فوق ذکر کردیم؛ چرا که ایشان مینویسد:
« انسجام، منحصراً امری مربوط به روابط و نسب درونی میان اجزای مؤلفه نظام باور[ها] میباشد؛ انسجام به هیچ نحو مبتنی و وابسته به هیچ گونه ارتباطی میان نظام باورها و امری خارج از این نظام نیست. از این رو، به ادعای نظریه انسجام، اگر انسجام تنها مبنای توجیه [ باور ] تجربی باشد، لازمهی آن این است که نظام باورهای تجربی میتواند به اندازه کافی موجه باشد و چه بسا براستی معرفت تجربی را بدست دهد، علی رغم اینکه کاملاً [ این انسجام] فاقد ارتباط با جهانی است که مدعی توصیف آن است. شرطی برای انسجام وجود ندارد که بر اساس آن، برای نظام منسجمی از باورها تعیین تکلیف شود که نیازمند دریافت گونهای داده از جهان باشد و یا به نحوی تأثیر علی از جهان خارج دریافت کند. اما این مسلماً نتیجه نامعقولی است؛ [ از این رو که] چنین نظام خود بستهای از باورها که کاملاً مصون از تأثیر بیرونی است، نمیتواند معرفت تجربی از جهان مستقل را بدست دهد؛ چرا که حتی دستیابی حداقلی به موفقیت توصیفی [ مراد توصیف عالم واقع با باور میباشد] در چنین موقعیتی [ که هیچ دادهای از جهان خارج نمیگیرد] باید یا حاصل اتفاق باشد یا [ امری] خارق العاده، یعنی براساس دلیلی که فرد ممکن باشد بر اساس آن انتظار چنین موفقیتی را داشته باشد، نیست. این سخن بدین معناست که این باورها حتی اگر به یک نحوی اتفاقاً صادق از آب درآیند، باز هم از لحاظ معرفتی موجه نیستند.» (BonJour 1985, p 108 )
همچنانکه دیدیم به نظر بونجور بسیار روشن است که صرف انسجام معیار و ملاکی برای ما دراختیار نمیگذارد که با توجه به آن