باورهای، پولاک، نظریههای، ادراکی، میگوید، (ibid,

مدعی ارتباط توجیه باور خودمان با صدق و واقعیت شویم؛ چرا که چنین ارتباطی صرفاً وقتی محقق میشود که دادهای از جهان خارج دریافت شود. نکته مهمی که ایشان متذکر میشوند، این است که در این صورت، حتی اگر توجیه ما منجر به صدق شود، از این رو که قاعده و قانونی، بنا بر نظریه انسجام، برای این مطابقت وجود ندارد، این مطابقت ناشی از اتفاق و خوش اقبالی است؛ اما همچنانکه در فصل قبل متذکر شدیم، علت افزودن قید توجیه، اساساً اخراج باورهای صادق از روی اتفاق بوده است. پس اساساً انسجام فاقد صلاحیت برای اینکه علت توجیه قلمداد شود، است.
2-4-4. تقریر دوم
تقریر دیگری که به نظر ما میتوان از این اشکال بدست داد، از بیانات ارنست سوسا249 قابل استفاده است. ایشان در مقاله پر محتوای خویش میگوید نظریه انسجام گرایی به مشکل جدایی باور از واقعیت دچار میشود و در مقام تبیین این تقریر میگوید بر اساس این تقریر « مجموعه باورهای [ شناسا] را ثابت و پایدار تلقی میکنیم و [ اما] به جهان پیرامونی [ اش] امکان تغییر داده میشود، [ ….] بنا بر انسجام گرا، این چنین موقعیتی تأثیری بر توجیه باور ندارد.» (Sosa, 2008, p 156)
این تقریر از این اشکال را میتوان به صورتهای گوناگونی تبیین کرد، اما از آنجا که سعی ما معطوف بر این امر است که حکایتگر قویترین تقریرهای این اشکال باشیم، این اشکال را بر اساس توضیح و تفسیر خود ارائه دهیم. ایشان از بزرگترین معرفت شناسان معاصر ما است.
سوسا در تبیین گفتهی خویش از مثال بهره میگیرد. ایشان میگوید برای این اشکال، ما تفکیک باور را از واقعیت را در مواردی نشان میدهیم که تغییر واقعیت، تأثیر اندکی بر نظام باور شناسا داشته باشد. برای تبیین این تقریر از اشکال که از سوسا طرح کردیم، از مثال خودشان که در قالب این تقریر ریختهایم، استفاده میکنیم. بر این اساس میگوییم: فرض کنید اینجانب احساس سردرد شدیدی دارم و باور دارم که سر درد دارم و این باورم با نظام باورهایم سازگار است. الان این باور من به سردردم کاملاً موجه است و بهرهمند از روابط تبیینی و منطقی با سایر باورهای من در آن لحظه نیز میباشد؛ مانند این باورها « درد دارم» « سردردم خوب نشده » « نیاز به مسکن دارم» « حداقل یک شخص وجود دارد که سردرد دارد». حالا فرض کنیم سردردم خوب شد، اما نظام باورهای من و این باورهایی که مربوط به این باورم میباشد، هیچ تغییری نکند، یعنی هنوز باور دارم به اینکه سردرد دارم و … . الان نظام باورهای من هیچ تغییری نکرده، اما هیچ کس نمیگوید که در این فرض دوم، باورهای من موجه است. سوسا میپرسد، چه چیزی سبب تفاوت توجیه در این دو فرض شده است؟ نظام باورهای من که در هر دو لحظه ثابت و منسجم است. ایا علت این تفاوت توجیه چیزی جز احساس سردرد واقعی من میتواند باشد؟ و روشن است که این سردرد من، فی نفسه نه باور است و نه نسبتی حاصل از باور. (ibid, p 156- 157)250
تقریر سوسا از این اشکال را میتوان به نحو ذیل بیان کرد:
1. توجیه باور، وابسته به واقعیت است.
2. بنا بر نظریه انسجام توجیه، توجیه یک باور صرفاً منوط به تعلق آن به نظام منسجمی از باورها است.
3. بنا بر نظریه انسجام توجیه، توجیه یک باور، متضمن و مستلزم ارتباط آن باور با واقعیت نیست؛ ( از 2) چرا که ملاکِ توجیه، صرف انسجام است و آن میتواند، منطقاً بدون این ارتباط تحقق داشته باشد.
4. جمله « 3» با فرض « 1» در تناقض است.
5. نظریه انسجام، باطل است. ( از 1، 4، ب. خ)
تقریری که از بیانات سوسا نقل کردیم، صدق مؤلفه اول را روشن میساخت. سوسا موردی را مثال زد که توجیه صرفاً منوط شد به واقعیت که امری غیر از باورهای شناسا است؛ چرا که احساس سردرد اینجا علت توجیه شد. میتوان همین مقدمهی اول ایشان را نیز در قالب منطقی بیان کرد، اما چون بسیار واضح میباشد و در قالب مثال هم توضیح دادیم، نیازی به بیان منطقی سخن ایشان نیست.
در یک کلام، استدلال پولاک گفت انسجام رابطهی توجیه را با واقعیت قطع میکند و آن را به صرف روابط میان باورها گره میزند، در حالی که برای توجیه ارتباط باور با جهان امری حیاتی است. به هر حال معرفت شناسان اشکال ایشان را بجد گرفتند و بسیاری از ایشان به خاطر همین اشکال، دست از انسجام گرایی شستند.
5-4. تحلیل و ارزیابی پولاک از اشکال گسست توجیه باور از واقعیت
1-5-4. مقدمه
پولاک اگرچه طراح این اشکال بوده است، اما همچنانکه در ذیل نشان میدهیم، نشان میدهد که ایشان میتوانند بگویند، باورهای ما از طریق علی با واقعیت در ارتباط هستند، لذا این اشکال وارد نیست؛ اما پس از تحلیل دقیقی که ایشان انجام میدهد، نشان میدهد که نه تنها نظریات انسجام، نمیتوانند این نحوه ارتباط و توجیه باور ادراکی از رهگذر آن را به درستی تفسیر کنند، بلکه نظریههای مبناگرا نیز دچار همین نقیصه میباشند؛ از این رو مترصد رفع این نقیصه میشود. ایشان این نقیصه را با ارائه نظریهای که خودش آنرا واقع گرایی مستقیم251 میخواند، رفع میکند. در ذیل تحلیل و سنجش ایشان راجع به مدعاهای مذکور را ارائه خواهم کرد.
ایشان میگوید ضعف این اشکال زمانی آشکار میشود که انسجام گرایان به سراغ پیش فرضی که این اشکال دارد، بروند، آنگاه میبینند این پیش فرض درست نیست. لذا اگر بگوییم چگونه و چرا نظریه انسجام دچار چنین گسستی میشود؟ ایشان میتوانند به ما پاسخ بگویند که نظریه انسجام یک نظریه مبتنی بر باور252 است و « هر نظریه مبتنی بر باوری [ در ارتباط با باور- مربوط به باور] توجیه را تابعی از باورهای فر د میداند، ولی باورهای فرد هم، از چگونگی جهان [واقعیت ] به نحو علی، تأثیر پذیرفتهاند.» ( Pollock & Cruz, 1999, p 74 ) قبل از اینکه به تبیین نظر پولاک بپردازیم، باید مراد وی را از نظریههای مبتنی بر باور مشخص کنیم. ایشان نظریات معرفت را به نظریههای مبتنی بر باور و نظریههای غیر مبتنی بر باور253 تقسیم میکند. ما حصل آنچه ایشان در این کتاب از نظریههای مبتنی و مربوط به باور قصد و به آن اشاره میکنند، این میباشد: نظریاتی که توجیه باور را صرفاً منوط به باورهای شناسا میکنند و آنرا تابعی از باورهای شناسا میکنند، نظریههای مبتنی بر باور هستند و این فرض را که توجیه منوط به یک چنین چیزی است، را « فرض مبتنی بر باور » نامگذاری میکند. ایشان نظریههای مبناگرایی و انسجام گرایی را زیر مجموعه این نظریات قرار میدهد؛ چرا که در این نظریات آنچه موجب توجیه باور میگردد چیزی جز باورهای دیگر شناسا نیست. (ibid, pp 22-23) ایشان میگوید فرق بیان انسجام گرایی با مبناگرایی این است که اگرچه در هر دو علت توجیه باور چیزی جز باور نیست، اما در مبناگرایی « باورهای پایه ، باورهای دیگر را موجه میکنند، بدون آنکه خودشان نیازمند توجیه باشند ولی نظریههای انسجام منکر این هستند که چنین رده ممتازی از باورها وجود داشته باشند. بنابر نظریههای انسجام توجیه پذیری باور هنوز تابعی از حالت کل باوری فرد [ یعنی همه باورهای فرد] است، اما همه باورها از حیث معرفت شناختی با یکدیگر برابراند.» ( ibid, pp 23-24) اما از منظر ایشان نظریههای غیر مبتنی بر باور نظریههاییاند که میگویند در توجیه باور عواملی غیر از باورهای شناسا نیز دخیل میباشند. (ibid, pp 24 & 27)
2-5-4. تحلیل و ارزیابی پولاک
حال پولاک میگوید که ما میتوانیم بگوییم باورهای ما به نحو علی با جهان خارج در ارتباط اند و جهان خارج علت ایجاد باورهای ادراکی ما شده است. با این فرض دیگر این اشکال به نظریههای انسجام گرایی وارد نخواهد شد. ایشان در تکمیل فرمایشات خویش میگویند، اصلاً « ادراک حسی فرایندی علی است که به موجب آن وضعیتهای مادی جهان بر باورهای ما تأثیر میگذارند» (ibid, p 74)
پس براساس سخنان پولاک انسجام گرایان میتوانند بگویند که ما از طریق علی با جهان خارج مرتبط میباشیم و از طریق ادراک حسی که فرایندی علی میباشد، از نفس الامر جهان اطلاع مییابیم. اما پولاک همچنانکه در ذیل نشان میدهیم، نشان میدهد که انسجام گرایان نمیتوانند تبیینی از اینکه چطور باور ادراکی موجه بدین طریق میشود، را بیان کنند. ایشان پس از نشان دادن، قصور همهی نظریات دیگر برای تبیین این ارتباط و توجیه باور ادراکی از رهگذر آن، این مشکل را با توجه به نظریه خاصی که از آن به واقع گرایی مستقیم یاد میکند، حل مینماید که در ذیل آنرا مختصراً تبیین مینماییم.
ایشان میگوید این اشکال اصلاً سبب نمیشود که ما مبناگرایی را بر انسجام گرایی ترجیح بدهیم؛ چرا که این دو نظریه در نحوه ارتباطی که با جهان خارج برقرار میکنند، با هم مشترکاند؛ زیرا « تنها گونهای که جهان بر باورهای ما میتواند تأثیر بگذارد، در خصوص نظریه مبناها یا نظریه انسجام، از راه علی است. » (ibid) و از حیث ارتباط با جهان خارج، این دو نظریه مبتنی بر باور، یکسان اند؛ چرا که هر دو راهی برای برقراری ارتباط با خارج جز اینکه خارج، علت ایجاد ادراکات در فاعل شناسا بشود، ندارند. در فوق دیدیم که به نظر پولاک، نظریههای مبتنی بر باور فقط از طریق علی با جهان مرتبط اند. پس به نظر پولاک این اشکال به انسجام گرایان وارد نیست. به عبارتی از منظر پولاک در استدلالهای مشکل جدایی مقدمهای که ارتباط با جهان خارج را قطع میکند، درست نیست. ایشان میگویند از طریق علی این گونه نظریات مبتنی بر باور میتوانند با واقعیت در ارتباط باشند و در این مسئله مبناگرایان و انسجام گرایان تفاوتی با هم ندارند.
اما پولاک میگوید، درست است که این اشکال نمیتواند، سبب رجحان نظریه انسجام گرایی بر مبناگرایی بشود، اما این اشکال در بطن خود، به نکتهای حائز اهمیت اشاره دارد: « این نکته، به طور کلی به نظریههای مبتنی بر باور مربوط میشود، نه صرفاً به نظریههای انسجام و آن عبارت از مشکل عمومی برای هر نظریهای از این دست برای دراختیار گذاردن ادراک حسی است» (ibid, p 75) اینکه بحث مشکل جدایی به بحث ادراک حسی گره خورده است، ریشه در این دارد که مشکل جدایی میخواهد بگوید توجیه باورها در نظریه انسجام با واقعیت گسسته است و از منظر پولاک روشن است که باورهایی که گسستگی با واقعیت برایشان مطرح میباشد، باورهای ادراکیاند و به عقیده پولاک اصلاً « ما معمولاً باورهایی را ناشی از ادراک حسی تلقی میکنیم که درباره اشیاء مادی باشند.» (ibid, p 30) لذا مشکل گسست لازمهی اصلی آن عدم توجیه باورهای ادراکی ما است. از این رو میبینیم نکته اصلی که پولاک میگوید این اشکال متضمن آن است این است که این نظریهها نمیتوانند توجیه مقبولی از ادراک حسی عرضه کنند؛ یعنی انسجام گریان و مبناگرایان نمیتوانند نحوه ارتباط ما با عالم خارج را به گونهای درست تفسیر کنند، به نحوی که این گونه تفسیر منجر به توجیه باور ادراکی ما بشود. به نظر پولاک این نظریهها توان اینکه تفسیر مقبولی از ادراک حسی را دراختیار ما بگذارند و بتوانند آن را از این رهگذر به درستی توجیه کنند و منجر به معرفت ما از نفس الامر جهان به وسیله ادراک حسی شوند، ناکام میمانند. ایشان میگوید، نظریههای مبتنی بر باور به دلیل همین که توجیه مقبولی از معرفت ادراکی نمیتوانند بدهند مقبول ما نمیباشند؛ (ibid, p 239) چرا که ارتباط باورهای ادراکی با خارج از طریق علی است و مبناگرایان و انسجام گرایان نمیتوانند تفسیر مقبولی برای نقش داشتن این ارتباط در توجیه باورهای ما ارائه کنند. بنابر نظر پولاک اشکال اصلی نظریههای مبتنی بر باور این است که بر اساس این نظریهها یگانه اموری که دخیل در توجیه میباشند نفس خود باورها هستند، لذا این نظریههای نمیتوانند برای ادراک حسی و حافظه نقش اساسی که آنها بر عهده دارند، را بدهند؛ (ibid, p 84) چرا که پولاک میگوید مبناگرایان برای توجیه باور ادراکی آن را مبتنی بر باورهای پدیداری254 میکنند. مراد ایشان از این مطلب را با مثال خودشان تبیین میکنیم. ایشان در تبیین این ادعا میگوید فرض کنید کتابی بر روی میزم میبینم و بر اساس ادراکی که از آن دارم تصدیق میکنم آن کتاب قرمز رنگ است. مبناگرا میگوید دلیل مان برای باور به اینکه این کتاب قرمز میباشد این باور پایه ما است که آن کتاب به نظر قرمز رنگ میرسد. 255علت اینکه پولاک میگوید مبتنی بر باورهای پدیداری میکند، یعنی علت توجیه باور ما به P، باور ما با این محتوا که « به نظر ما میرسد که P » میباشد که از رهگذر پدیدار برای ما حاصل آمده است. اما پولاک میگوید این نظر درست نیست؛ چرا که ما واجد چنین باور دیگری برای توجیه آن باور ادراکی خودمان نمیباشیم (ibid, p 73) و همین امر که چیزی قرمز رنگ به نظر من میرسد، موجه این باور من است؛ یعنی همین حالت ادراکی من به قرمز بودن این کتاب که از سنخ باور نمیباشد، باور من به قرمزی کتاب را موجه میکند (ibid, p 87) نه اینکه باور پدیداری من مبنی بر قرمز رنگ بودن کتاب، موجه باور ادراکی من بوده باشد.
نظریات انسجام هم نمیتوانند باور ادراکی را موجه کنند؛ چرا که روشن است نظریات خطی ایجابی انسجام که توجیه این باور را منوط به انسجام با باورهای دیگر میکنند، نمیتوانند پاسخ به این مسئله دهند؛ چرا که ایشان توجیه باور ادراکی من به قرمزی کتاب را به سایر باورهای ادراکی من گره میزنند، در حالی که به نظر نمیرسد توجیه این باور ادراکی من منوط به باورهای دیگر من راجع به جهان خارج باشد، بلکه همین که این کتاب

]]>