زیبایی به عنوان پایه ای از زندگی خوب و سالم در نظر گرفته می شود (Turner,1996:196)
در نهایت باید گفت که از نظر ترنر موجودات انسانی به طور همزمان بخشی از طبیعت و بخشی از فرهنگ هستند. فرهنگ، شکل می دهد و واسط طبیعت است. آنچه در یک جامعه به عنوان طبیعی ظهور می کند در جامعه دیگر طبیعی نیست. از لحاظ تاریخی، بیشتر جوامع مرز میان انسانی و غیر انسانی را بر حسب مناسک تعریف می کنند. از سوی دیگر مطالعه بدن از حوزه نیروهای مقدس به واقعیات دنیوی نظیر رژیم، لوازم آرایش، ورزش و مسائل پزشکی تغییر مکان داده و این امر به واسطه پروسه عرفی شدن121 صورت گرفته است (Turner,1996:197)
به نظر ترنر بدن در جامعه کنونی به بدن مصرف کننده تبدیل می شود؛ زیرا وجود منابع تجاری و منافعی که در بدن وجود دارد، با عنوان نشانه‌ای از زندگی خوب و شاخص سرمایه فرهنگی مطرح می شود (ترنر،1996: 3).
2-3-2-3- آنتونی گیدنز 122
از نظر گیدنز « خودآرائی و تزئین خویشتن با پویائی شخصیت مرتبط است. در این معنا پوشاک علاوه برآن که وسیله مهمی برای پنهان سازی یا آشکارسازی وجوه مختلف زندگی شخصی است، نوعی وسیله خودنمائی نیز محسوب می شود، چرا که لباس آداب و اصول رایج را به هویت شحصی پیوند می زند» (گیدنز، 1386، 95).
به اعتقاد گیدنز، حالات چهره و دیگر حرکات بدن فراهم آورنده قرائن و نشانه هایی است که ارتباطات روزمره ما مشروط به آن هاست. به عبارت دیگر، برای اینکه بتوانیم به طور مساوی با دیگران در تولید و بازتولید روابط اجتماعی شریک شویم، باید قادر باشیم نظانرتی مداوم و موفقیت آمیز بر چهره و بدن خویش اعمال کنیم(گیدنز، 1386، 87). همچنین از نگاه وی «واقعیت این است که ما بیش از پیش مسوول طراحی بدن خویش می شویم و هر چه محیط فعالیت های اجتماعی ما از جامعه سنتی بیشتر فاصله گرفته باشد، فشار این مسوولیت را بیشتر احساس می کنیم» (گیدنز،1386).
گیدنز به چگونگی تجربه مردم در دوران مدرن علاقمند بوده و لذا به رابطه میان تاثیرات جهانی و مفهوم “خود” و “هویت” در عصر مدرن توجه داشته و معتقد است که بدن نیز تحت تاثیر این عنصر قرار گرفته است. او دوره مدرن را دوره ای می داند که با “باز اندیشی”123 مشخص می شود. بازاندیشی یعنی اندیشیدن مردم درباره نظام اجتماعی، شرایط زندگی، آینده و خود. گیدنز بر این نکته تاکید می ورزد که این اندیشیدن و بررسی مداوم کنشها و باورها سبب تغییر دادن جهان پیش روی افراد می شود چرا که انسان مدرن با فوج عظیمی از اطلاعات و یافته ها روبروست و لذا می تواند تصمیمات، کنشها، باورها و اعمال گذشته خود را به طور مستمر بررسی و اصلاح نماید.
گیدنز بدن را نیز درگیر سازمان بازاندیشانه زندگی اجتماعی میداند و معتقد است که ما نه تنها مسئول طراحی خودهایمان هستیم بلکه همچنین باید در ارتباط با خود، بدنهایمان را نیز طراحی کنیم. ظاهر بدن و وضعیت جسمانی شایسته در موقعیتها و جاهای مختلف، برای ایجاد و حفظ باز اندیشانه خود، بسیار اهمیت دارد. بدن همچنین در معرض انواع رژیم ها124 (مانند رژیم غذایی و برنامه های ورزشی) قرار دارد که نه تنها به افراد در قالب ریزی بدنهایشان کمک می کند بلکه در باز اندیشی خود و نیز باز اندیشی نوگرایی به معنای آن نقش دارند. نتیجه این قضیه، وسواسی است که در جهان نوین در مورد بدنها و خود هایمان داریم (ریتزر،1385 :771)
در واقع یکی از مسائل مهم و اساسی در سیاست زندگی یا سیاست تصمیم گیری های مربوط به زندگی این مساله است که فرد چگونه باید انتخاب های مربوط به استراتژی های توسعه بدنی خود را در برنامه ریزی زندگی خود بگنجاند و علاوه بر این، چه کسی باید اختیار تولیدات بدنی و اجزای بدن را در دست داشته باشد (گیدنز،306:1382).
گسستن از اعمال و رسوم ثابت گذشته به انسانها اجازه می دهد کنترل اجتماعی فزاینده ای بر اوضاع زندگی خود بدست آورند (کسل،1383: 466) و از آنجایی که سیاست زندگی، سیاست خودشکوفایی و تصمیم گیری در محیط تاملی است، این تامل سبب پیوند نفس و بدن با سیستم های جهانی می شود چرا که تاثیرات جسمانی شدن بر آن نفوذ نموده است. در واقع تصمیم برای اینکه چه کسی اختیار بدن را در اختیار داشته باشد، یکی از مسائل دوره مابعد سنتی است.
به اعتقاد گیدنز، امروزه بدن و خود در قلمرو بازتولید به یکدیگر گره خورده اند و بازتولید هم برای تداوم اجتماعی و هم برای تداوم زیست شناختی گونه ها به کار می رود و امکانات تصمیم گیری در زمینه کنار گذاشتن طبیعت به دست می یاید و از این حیث، تنوع گزینه های موجود در زمینه تکنولوژی های باروری و تولید مثل یا گزینه هایی که احتمالا به زودی پدید خواهد آمد، نمونه شاخصی از امکانات و مسائل مرتبط با سیاست زندگی به دست می دهند (گیدنز، 1382 : 308)
گیدنز معتقد است “نمای ظاهری بدن مشتمل بر همه ویژگی‌های سطحی پیکر فرد است، زیرا افراد در ارتباط با یکدیگر آن‌هارا بعنوان نشانه‌های برای تفسیر کنش‌ها بکار می‌گیرند” (گیدنز،1381: 146)، زیرا «بدن فقط نوعی موحودیت ساده نیست و وسیله‌ای عملی برای کنار آمدن با اوضاع و احوال و رویدادهای بیرونی هم محسوب می شود» (گیدنز، 1381: 86).
از نظر گیدنز خودآرایی و تزئین خویشتن با پویایی شخصیت مرتبط است. در این معنا پوشاک علاوه بر آنکه وسیله مهمی برای پنهان سازی یا آشکار سازی وجوه مختلف زندگی شخصی است، نوعی وسیله خودنمایی نیز محسوب می شود؛ چرا که لباس آداب و اصول رایج را به هویت شخصی پیوند می‌زند (مرادی،1391: 93).
معتقد است زنان به ویژه براساس ویژگی های جسمانی‌شان مورد قضاوت قرار می‌گیرند که وی آن را ناشی از چند دلیل عمده می داند؛ اول اینکه هنجارهای اجتماعی ما در مورد زنان به نسبت بیشتری بر جذابیت جسمانی تاکید دارد. دوم اینکه، آنچه به لحاظ اجتماعی تصویر مطلوب از بدن تعریف می شود،‌ در مورد زنان تصویری لاغراندام و نه عضلانی است. سوم اینکه، هر چند امروزه زنان در عرصه عمومی و زندگی اجتماعی نسبت به قبل، فعال‌تر شده‌اند، اما همچنان همان قدر براساس پیشرفت‌ها و موفقیت‌شان مورد ارزیابی قرار می‌گیرند که بر پایه وضعیت ظاهری‌شان (گیدنز،1385: 90).
2-3-2-4- ژان بودریار125 :
بودریار نیز بحثی مشابه زیمل مطرح می کند.زمینه اجتماعی نوشته های بودریار در باب مصرف ، فرانسه دهه 1960 است که با پدیده هایی مانند مدرن سازی ، توسعه فن آورانه ، سرمایه داری تک قطبی و جامعه اطلاعاتی روبه رشدی از مصرف انبوه مشخص می شود . سوال اساسی ای که در این برهه مطرح بود این بود که آیا مارکسیسم سنتی می تواند چنین تغییراتی را تبیین کند ؟ پاسخ بودریار منفی بود چرا که به اعتقاد او نظریات مارکس درباره ی شیوه تولید دیگر کارایی خود را از دست داده اند و اینک نه تولید بلکه مصرف اساس نظم اجتماعی است ( هوروکس و ژوتیک ، 1380 : 11 ) . بودریار بر این باور است که اساسا مصرف را می توان روال ممیزه ی تمدن صنعتی در نظر گرفت البته به شرطی که مصرف را از معنای متعارف آن ، یعنی فرآیند ارضای نیازها ، تفکیک کنیم ( Poster,1988:19 ) . بر این مبنا ، بودریار بحث خود را با نقد رهیافت های مبتنی بر نیاز های زیست شناختی و رویکردهای مبتنی بر ساختار اجتماعی ، شروع می کند . از دید وی اگر مصرف ، آنگونه که رویکرد معطوف به نیازها می پندارد ، یک جذبه و ولع – یعنی انگیزشی روان شناختی – بود یا پاسخی به نیاز های زیست شناختی بود ، در آنصورت ما باید اشباع یا ارضاء می شدیم . در حالیکه چنین نیست و ما می خواهیم هر چه بیشتر و بیشتر مصرف کنیم . رویکرد معطوف به ساختار اجتماعی نیز یک همان گویی است و می پندارد یک فرد متعلق به گروه خاصی است که فرآورده خاصی را مصرف می کند . و فرد چون به چنین گروهی تعلق دارد چنان فرآورده ای را مصرف می کند که باز هم این سوال باقی می ماند که چرا گروه مذکور فرآورده ای خاص را مصرف می کند ( هوروکس و ژوتیک ،‌ 1380 : 21 – 20 ) . بنابراین نمی توان با یک چارچوب تئوریک مبتنی بر نیاز ها یا مبتنی بر طبقه اقتصادی یا منزلت اجتماعی به بررسی مصرف پرداخت ، زیرا هیچ شیوه ای وجود ندارد که بواسطه ی آن بتوان نیاز های بنیادی را از مصرف انگیخته شده توسط رسانه ها متمایز کرد .
از دید بودریار ، مصرف همیشه مصرف نشانه های نمادین است . مصرف به فرآیند پویایی تبدیل شده است که متضمن ایجاد احساس هویت فردی و جمعی است . مصرف کننده همیشه به صورتی فعال حسی از هویت را برای خود خلق می کند . از آنجائیکه این حس هویت دیگر بواسطه ی عضویت فرد در یک طبقه اقتصادی یا گروه منزلت اجتماعی به فرد اعطا نمی شود ، مصرف به فرآیندی اجتناب ناپذیر برای برساختن یا بیان حس هویت تبدیل می گردد ( باکاک ، 1381 : 101 ) . به زعم بودریار ، کالاهای مادی ابژه های مصرف نیستند بلکه صرفا ابژه های نیاز و ارضاء هستند . مصرف ، عمل سیستماتیک دستکاری نشانههاست . یک کالا برای تبدیل شدن به ابژه مصرف باید تبدیل به نشانه شود . بنابراین نه کمیت کالاها و نه ارضای نیاز ها برای تعریف مفهوم مصرف کفایت نمی کنند . آنها صرفا پیش نیاز های مصرف هستند . مصرف یک شیوه فعال روابط است ، روابط با اشیاء ، با اجتماع و با جهان ( Poster, 1988:21 ) . از دید بودریار ، این مسئله می طلبد که تحلیل مارکس از کالا بر حسب ارزش مصرفی126 و ارزش مبادلهای127 آن با تحلیلی از ارزش نشانهای 128کالا تکمیل گردد.ارزش یک کالا برای مصرف کننده فقط سودمندی مادی آن یا ارزش پولی ای که می تواند کسب کند نیست بلکه همچنین شناسایی و اعتباری که مصرف کننده بواسطه آن کسب می کند نیز مهم است (Poster, 1988:26 ) . بنابراین بودریار بر روابط میان نشانه ها تاکید می کند و بر این باور است که در جامعه مصرفی ، مصرف یک ایماژ و نشانه معین بسیار مهم تر از مصرف خود شیء مادی است. دلمشغولی افراد این مسئله است که یک کالا چه چیزی را در مورد آنها به صورت نمادین نشان می دهد . از اینرو ، به عنوان مثال انتخاب و مصرف لباسی که مارک خاصی دارد ، مقدم بر انتخاب نفس لباس است (Poster, 1988:26) . اگر مسئله را با اصطلاحات مارکس صورتبندی کنیم ، آنگاه هیچ ارزش مصرفی ای بدون ارزش مبادله در کار نیست . به محض خنثی شدن ارزش مبادله ، ارزش مصرف نیز خود امری غیر قابل فهم می شود . اما امروزه ارزش مبادله خود به ارزش مبادله نشانه ای 129وابسته شده و با آن درآمیخته است . در نتیجه نشانه تبدیل به نقطه اوج مدار کالا شده و کالا زمانی به الوهیت خود دست می یابد که قادر شود خود را به منزله نوعی رمز یا کد تحمیل کند ( بودریار ، 1380 : 7 – 46 ) . مسئله اینجاست که این نشانه ها به نحوی فزاینده از اشیاء واقعی مرجع دلالت فاصله گرفته و در نتیجه افراد خود را با آنها به مثابه ایماژها و نشانه های ناب تطبیق می دهند ( بودریار،1380 : 48 ) . این به آن معناست که مصرف هیچ محدودیت یا پایانی ندارد . مصرف از آنجائیکه یک کردار تماما ایده آلیستی است – یعنی بعد نمادین آن بر بعد مادی آن تقدم دارد – نمی تواند یک ارضای فیزیکی نهایی داشته باشد . تقدیر محتوم ما ، تداوم میل سرخورده تمامیت130 است . این میل در قلب پروژه ای قرار دارد که فرآیند سیستماتیک و بی پایان مصرف از درون آن پدیدار می گردد . بنابر این مصرف کنندگان هیچ گاه ارضاء نخواهند شد و هر چه بیشتر مصرف کنند ، میل بیشتری به مصرف خواهند داشت (Poster, 1988:25 ) .
به طور خلاصه ، در نگاه بودریار ، در سرمایه داری مدرن حوزه نمادین بر حوزه های دیگر تفوق یافته و ایماژها بسیار مهم تر از ارضای مادی نیاز ها هستند . تملک و یا مصرف برخی کالاهای خاص ، علاوه بر ارزش مصرفی آنها ، یک عنصر نیرومند تعریف کننده منزلت نیز دارد . افراد حس هویت چه کسی بودن را از طریق آنچه که مصرف می کنند ، تولید می نمایند . عنصر اساسی در این چرخش ، از نظر بودریار میل است . فرد از طریق مصرف اقلام معینی از کالاها می کوشد کسی باشد و چیزی باشد که میل دارد باشد . مهم ترین عامل در این فرآیند ، رسانه های جمعی هستند . رسانه ها به فرآیندی دامن می زنند که بودریار آنرا درون پاشی فرهنگی می نامد ؛ فرآیندی که طی آن مرزهای میان حوزه های متفاوت فعالیت ناپدید شده و در نتیجه نشانه ها از تبلیغات به سرگرمی و به اخبار و … و از آنجا به فضاهای زندگی روزمره شناور شده و منجر به تشدید نمادین شدن و پایان ناپذیری مصرف می شوند (Poster, 1988:5-8 ) .
2-3-2-5- پی یر بوردیو131
پیِر بوردیو گرچه مستقیماً به بحث بدن نپرداخته ولی با ارائه مفاهیمی چون زمینه، عادتواره، سرمایه نمادین، سرمایه فرهنگی و سرمایه اجتماعی به مباحث جامعه شناسی بدن و مصرف نزدیک شده است. بوردیو، هدف مدیریت بدن را اکتساب منزلت، تمایز132 و پایگاه اجتماعی می داند. وی در تحلیل خود از بدن به کالائی شدن بدن در جوامع مدرن اشاره می کند که به صورت سرمایه فیزیکی ظاهر می گردد. بوردیو تولید این سرمایه فیزیکی را در گرو رشد و گسترش بدن می داند؛ به گونه ای که بدن حامل ارزش در زمینه های اجتماعی گردد. از نظر بوردیو، بدن به عنوان شکل جامعی از سرمایه فیزیکی، در بردارنده منزلت اجتماعی133 و اشکال نمادین متمایز است (Shilling،1993,: 127)
نوشته های بوردیو در نتیجه تاثیر پذیری اولیه اش از انسان شناسی، پیوسته بر نقش بدن به منزله حامل و

مطلب مرتبط :   ، جهل، »، عقل، جاهل، است.