دانلود پایان نامه
استفاده کنندگان از این تعریف
سفید
مدیریت سود، مزیت استفاده از انعطاف پذیری انتخاب های حسابداری برای علامت دهی اطلاعات خصوصی مدیریت در مورد جریان وجوه نقد آتی است.
رونن و سادن (1981)، دمسکی و همکاران (1984)، سو (1990)، دمسکی (1998)، بنیش (2001)، سانکار و سوبرامانیام (2001)
خاکستری
مدیریت سود انتخاب رویه های حسابداری است که هم می تواند فرصت طلبانه باشد (تنها افزاینده مطلوبیت مدیریت است) و هم می تواند از نظر اقتصادی کارا باشد.
فیلدز و همکاران (2001)، اسکات (2003)
سیاه
مدیریت سود استفاده از ترفندها و حقه هایی برای کاهش شفافیت گزارش های مالی است.
شیپر (1989)، لویت (1998)، هیلی و والن (1999)، تزار و یاری (1999)، چتورو و همکاران (2001)، میلر و بانسون (2002)
(رونن و یاری، 2008: 25-26)
در ادامه به تعاریف مختلف موجود مدیریت سود می پردازیم و مشخص می کنیم که هر کدام از این تعاریف در کدام طبقه از تعریف مدیریت سود مطابق با رونن و یاری (2008) قرار می گیرند.
بیدلمن‏ (1973) معتقد است که مدیریت دو انگیزه برای هموار نمودن سود گزارش‏ شده دارد. اول آنکه پدید آمدن یک جریان با ثبات سود بر ارزش سهام شرکت اثر مساعد دارد، ریسک شرکت را کاهش می‏دهد و در قیاس با فرایندهای بی‏ثبات، توان‏ بیش تری برای حمایت از سود سهام فراهم می‏گردد. وی دومین انگیزه را برای‏ هموارسازی سود، توانایی مقابله با ماهیت ادواری بودن سود و کاهش احتمالی‏ همبستگی بازده مورد انتظار شرکت با بازده مجموعه بازار می‏داند. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود سفید در طبقه بندی رونن و یاری (2008) می باشد. بیدلمن در تعریف خود تنها به نقش مدیریت در فرآیند مدیریت سود اشاره می کند و دیگر گروه ها را نادیده می گیرد. مشکل دیگر این تعریف در نظر نگرفتن دیگر انواع مدیریت سود می باشد. بنیش (2001) در تعریف خود اشاره ای به این مورد نکرده است که مدیریت سود می تواند فرصت طلبانه نیز باشد و همچنین می تواند منجر به کاهش شفافیت گزارشگری مالی شود.
واتس و زیمرمن‏ (1986) عنوان می‏کنند که پژوهشگران با توجه به پژوهش های انجام‏ شده، به این نتیجه رسیده اند که ارقام و اعداد حسابداری در تضاد منافعی که بین مدیران‏ و سهامداران وجود دارد نقش مهمی را ایفا می‏کنند. به عبارتی این ارقام و اعداد می‏توانند نقش تشدیدکننده یا تعدیل‏کننده‏ای در این مقوله داشته باشند. در واحدهایی‏ که عملکرد ضعیفی از لحاظ سود گزارش شده داشته‏اند و قیمت سهام آن ها سقوط نموده است، خطرات جدی، امنیت شغلی مدیریت را تهدید می‏کند و در نهایت ممکن‏ است سهامداران بخواهند مدیریت را تعویض نمایند. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود خاکستری در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است. تعریف واتس و زیمرمن (1986) از رویکرد تئوری اثباتی سرچشمه می گیرد.
دی (1988) در یک مقاله کاملاً نظری، مباحث مربوط به منافع را عنوان کرده است. به نظر می رسد که مدیریت سود معمولاً از استفاده مدیران از مزایای عدم تقارن اطلاعاتی سهامداران ناشی می شود. دی در مباحث مذکور، حداقل دو مسئله مهم را مطرح نموده است. اولاً، برای افزایش پاداش مدیران که توسط سرمایه گذاران تأمین می شود، سود دستکاری شود. ثانیاً، سرمایه گذاران بالفعل تمایل دارند که بازار برداشت بهتری از ارزش شرکت داشته باشد. بنابراین، انتقال ثروت بالقوه از سرمایه گذاران جدید به سرمایه گذاران قدیمی، که ایجاد کننده یک تقاضای داخلی برای مدیریت سود هستند، به وجود می آید. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود سیاه در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است. دی (1988) نیز به گونه ای مشکوک به مدیریت سود می نگرد و نقش اطلاعاتی که ممکن است مدیریت سود داشته باشد را نادیده می نگرد. وی افزون بر مدیریت به سهامداران فعلی و نقش آن ها در مدیریت سود نیز اشاره می کند.
شیپر (1989) مداخله هدفمندانه در فرایند گزارشگری مالی خارجی با این انگیزه که از بعضی از منافع خصوصی بهره مند شد، را به عنوان مدیریت سود تعریف می کند و شرط اضافی را که باید برای مدل تحلیلی مدیریت سود وجود داشته باشد، عدم تقارن در ثبات اطلاعات دانسته است. فرضیه‏ای که این ثبات را جایز می‏شمارد، شکلی از ارتباطات مسدود شده است که در آن سهامداران نمی‏توانند کاملاً عملکرد و دیدگاه‏های شرکت (مدیریت) را در محیط مشاهده کنند. در چنین محیطی، مدیریت می‏تواند از انعطاف‏پذیری موجود، جهت اداره کردن سود گزارش شده استفاده‏ کند. افزون بر این، توانایی مدیریت جهت مدیریت سود، همان طور که عدم تقارن اطلاعاتی بین‏ مدیریت و سهامداران زیاد می‏شود افزایش می‏یابد. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود سیاه در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است. شیپر (1989) نیز مطابق با پژوهشگران قبل از خود، تنها برای مدیریت سود نقش منفی قائل بوده است و تنها به نقش مدیریت در این فرآیند اشاره کرده و دیگر گروه ها را نادیده می گیرد.
کلاگ و کلاگ (1991) تشویق سرمایه گذاران برای خرید سهام شرکت و افزایش ارزش بازار شرکت، را به عنوان دو انگیزه اصلی مدیریت سود عنوان می کنند. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود سیاه در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است.
فرن و همکاران (1994) دستکاری سود توسط مدیریت به منظور دستیابی به قسمتی از پیش داوری های مربوط به «سود مورد انتظار» (مانند پیش بینی های تحلیل گران، برآوردهای قبلی مدیریت و یا کاهش پراکندگی سودها) را به عنوان مدیریت سود تعریف می کنند. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود خاکستری در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است. آنان هنگامی که سخن از پیش بینی های تحلیل گران می کنند تا حدودی به نقش دیگر گروه ها در ایجاد مدیریت سود اشاره می کنند ولی آن را گسترش نمی دهند .
اسکات (1997) به مدیریت سود به عنوان اختیار شرکت در انتخاب سیاست های حسابداری برای دست یابی به برخی از اهداف خاص مدیر اشاره می کند. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود خاکستری در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است. اسکات بیان می کند که مدیریت سود می تواند خوب یا بد باشد.
دی جورج و همکاران‏ (1999) مدیریت سود را به عنوان نوعی دست کاری مصنوعی‏ سود توسط مدیریت جهت حصول به سطح مورد انتظار سود برای بعضی تصمیمات‏ خاص تعریف می‏کنند. به نظر ایشان، انگیزه اصلی مدیریت سود، مدیریت تصور سرمایه‏گذاران در مورد واحد تجاری است. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود سیاه در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است. تعریف آن ها نشان می دهد که سطح مورد انتظار سود باعث ایجاد مدیریت سود می شود. این تعریف را می توان تا حدودی با تئوری نمایندگی پیوند داد چرا که در آن جا شرکت به عنوان شبکه ای از قراردادها نگریسته می شود و پاداش مدیر و سایر قراردادها با توجه به اعداد حسابداری مشخص می شود.
بنا به تعریف هیلی و والن (1999)، مدیریت سود هنگامی رخ می دهد که مدیران از قضاوت هایشان در گزارشگری مالی و ساختار معاملات به منظور تغییر گزارشات مالی جهت گمراه کردن ذینفعان در مورد عملکردهای اقتصادی شرکت یا خروجی های قراردادی که بستگی به اعداد حسابداری گزارش شده دارند، استفاده می کنند. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود سیاه در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است.
بنیش (2001) مدیریت سود را از دو دیدگاه بررسی می کند: دیدگاه فرصت طلبانه و دیدگاه اطلاعاتی. مطابق با دیدگاه فرصت طلبانه، مدیریت سود نتیجه مدیریت بر مبنای منافع خویش است بنابراین کاهنده ارزش شرکت است. از دیدگاه اطلاعاتی، اختیارات مدیریت وسیله ای است برای افشای اطلاعات خصوصی مدیریت به سرمایه گذاران در مورد انتظارات آتی مدیریت در مورد جریان آتی وجوه نقد و مدیریت سود به عنوان نتیجه ارتباط مدیریت با سرمایه گذاران به منظور بهبود مربوط بودن اطلاعات مالی می باشد و بنابراین افزایش دهنده ارزش شرکت است. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود خاکستری در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است.
از دیدگاه وایلد و همکاران (2001) مدیریت سود به مداخله عمومی مدیریت در فرآیند تعیین سود، که غالباً در راستای اهداف مورد نظر مدیریت باشد، اطلاق می گردد. با افزایش منابع در اختیار مدیریت، میزان افراد ذی نفع در درون شرکت نیز افزایش پیدا می کند که پیامد چنین شرایطی تضاد منافع است. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود سیاه در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است.
فیلدز و همکاران (2001) بیان می کنند هنگامی مدیریت سود رخ می دهد که مدیران از اختیاراتشان در مورد اعداد حسابداری با محدودیت یا بدون محدودیت استفاده کنند. چنین اختیاری می تواند افزایش دهنده ارزش شرکت باشد یا فرصت طلبانه باشد. این تعریف مطابق با تعریف مدیریت سود خاکستری در طبقه بندی رونن و یاری (2008) است.
میلر و بانسون (2002)، با در نظر گرفتن تعریف سیاه مدیریت سود، بیان می کنند که مدیریت سود شیوه رسیدن به اعداد مورد نظر به جای پیروی از یکسری مقررات ایجاد کننده اعداد و بدون توجه به این که تحلیل گران چه پیش بینی در مورد سود گزارش شده می کنند است.