تحقیق درباره بیمارستان خصوصی، اعتماد اجتماعی

[do_widget id=kl-erq-2]

سکانس بعدی تصویر سینهزنی و مسجد را نشان می دهد و توصیه های حاج نصرت (دوست نادری) را که ازدواج را سنت پیامبر می داند و از او می خواهد که با خونسردی در مورد این مسئله فکر کرده و تصمیم درست بگیرد. صدای صلوات و نوحهخوانی همراه با سینهزدن در حین صحبتهای او و دوستش فضای معنوی ایجاد می نماید که حاکی از تصمیمی الهی و شرعی است. نهایتاً پدر پس از بازگشت از مسجد با ازدواج دخترش با طاهر موافقت می کند. حضورنادری دردفتر ازدواج و امضاء سند ازدواج طاهر و ستایش و سپس جابهجا شدن مکرر تصویر نادری با چهره ای شکستخورده و اندوهگین در کوچه های تنگ و باریک با صحنه طاهر و ستایش در لحظه عقد، عمق مصیبت واردشده به نادری، تنها شدن طاهر و ستایش و جدایی و قطع ارتباطشان با پدر را به خوبی برای بیننده ملموس تر می کند. سریال به طور کلی پر است از حوادث غالباً غمبار با ضربه های عاطفی آشنا و حوادثی که پی در پی و بسرعت اتفاق می افتند.
شب ازدواج، طاهر و ستایش برای خوردن شام بیرون می روند و راننده تاکسی را به مهمانی ازدواجشان دعوت می کنند، رخدادی که حضور آن در داستان متأثر رمانسهای غیر رئالیستی و رمانتیک سینمایی است. در آن لحظه کارناوال ماشینهایی که عروس و داماد را همراهی می کنند همراه با صدای بوق، تنهایی آن ها و سادگی ازدواجشان را بیشتر نشان می دهد. در لحظه شام خوردن، ستایش می گوید: «پدر من از دروغ بیزاره، واسه همینه که مجازاتم می کنه، پدر تو چی؟» طاهر می گوید: «پدر من از «نه» بیزاره، تحمل اینکه یکی بهش نه بگه رو نداره، حتی می گه بعضی وقتا می شه یه ذره دروغ گفت، یه خلاف کوچیک کرد، یه پول چایی و زیرمیزی داد و…». در اینجا تفاوت ارزش ها و باور های حشمت فردوس و نادری از زبان فرزندانشان نیز بازگو می شود که حاکی از شناخت کافی فرزندان از خصوصیات پدرانشان و تفاوت آنهاست.
چندین قسمت از سریال به دشواری های زندگی طاهر و ستایش اختصاص دارد: پیدا کردن کار، دشواری های کار، بی پولی، تنهایی ستایش درخانه و… و البته به خوشبختی و صمیمیت آن ها نیز اشاره می کند. مرگ مادر ستایش و تولد بچه آن ها سبب می شود نادری به طاهر و ستایش نزدیک تر شده و با هم زندگی کنند. سریال ستایش مجموعهای از قصههای تو در تو است. ابتدا فرار یک سرباز از جنگ را نظارهگر هستیم که با تلاش و کمک نافرجام خواهر و دوستش راه به جایی نمی برد. در ادامه روایت، شخصیت اصلی (ستایش) به یکباره از حاشیه خارج می شود و داستان علاقه و عشق و مخالفت و سنگاندازی والدین آغاز می شود. تازه زمانی که گرهگشایی قصه عشق و عاشقی به پایان خود نزدیک میشود و بیننده منتظر سنوشت این زوج است، قصه حسادتهای عروس خانواده حشمت فردوس آغاز می شود.
این سریال با این داستان نیز به پایان نمی رسد، با مرگ پسر فردوس ماجرای تازهای آغاز می شود و گویا زندگی سراسر نکبت و بدبختی ستایش پایانی ندارد. هنگامی که ماجرای حضانت و تعقیب و گریز حشمت فردوس و ستایش رو به پایان است، به یکباره کارگردان ماجرایی غیررئال را بازگو می کند. پدر ستایش به گذشته زندگیاش بر می گردد. تمام این ماجرا ها با حضور ناگهانی و حذف ناگهانیتر شخصیتها در قصهها همراه است. اما در بخش اعظم این قصههای تو در تو، مضمون محوری و مسلط همان فقدان اعتماد بین آدمهای متعلق به نسلهای متفاوت و زیست – جهانهای متفاوت است. رد تمام قصهها، همگام با پیشرفتن روایت، نشانهها وضعیت آشفته و فروریختن دیوار اعتماد را پیشبینی میکنند.
در ادامه این قصههای چندگانه، قصه مواد مخدر و مرگ طاهر، و عشق فرودس به داشتن نوۀ پسر ( که نشانگر یکی دیگر از خصلتهای مردسالارانۀ شخصیت اوست ) روایت میشود. جاسازی مواد مخدر که توسط انیس (زن صابر) برنامهریزی شده بود منجر به فرار طاهر از دست مأمؤرین می شود. طاهر که برای اثبات بی گناهی خود حسابی بهم ریخته مخفیانه با ستایش قرار می گذارد، مأمؤرین با تعقیب ستایش به طاهر میرسند و طاهر در حین فرار با اتومبیلی تصادف و پس از یک هفته بیهوشی، در بیمارستان می میرد. حشمت فردوس که عاشق نوه پسر است، بدنبال بدست آوردن آن ابتدا با ستایش صحبت می کند. با مخالفت ستایش، حشمت فردوس از طریق مراجع قضایی دست به کار می شود. از اینجا تا پایان داستان رویارویی فردوس و ستایش ادامه پیدا می کند تا جائی که ستایش به همراه پدر و بچه هایش مجبور به ترک محل زندگی می شود. مضون محوری سریال در این قسمتها از دل یک دوگرایی سر بر میآورد: تقابل زنِ فرشتهگون با مردِ پدرسالار و خشن. این مضمون در سریالهای مشهوری همچون نرگس نیز محوریت داشت.
ستایش آکنده است از تقابل دوگانه ارزش ها و دیدگاه ها، اما با گذشت زمان این رویارویی ها علنی تر می شود. به عنوان مثال هنگامی که ستایش برخلاف نظر پزشکان که معتقد به مرگ مغزی هستند امیدوارانه تصمیم می گیرد تا با وجود تمامی هزینه های مالی، مراقبتهای ویژه پزشکی روی طاهر ادامه پیدا کند. حشمت فردوس بار دیگر ستایش را مسئول مرگ طاهر دانسته و به او پیشنهاد پول می دهد تا اعلام مرگ مغزی شده و او را به خاک بسپارند؛ ستایش در جواب او می گوید: «بعضی ها هستند که اگه چیزی رو نفروشن یا نخرن اون روز، روز زندگیشون نیست، شما هم از اون دسته آدم ها هستین… من این حرفا رو می زنم چون تا به حال کسی جرات نکرده این حرفا رو بهتون بگه. خیال می کنید اگه شما و پولتون نباشه چرخه این دنیا نمی گذره؟ خیال می کنید همه ملت جمع شدن و چشم دوختن به مال شما؟ نه اینجوری ها نیست؛ من به پول شما، به مال شما، هی چ چشمی ندارم».
در ادامه فردوس می گوید: «من می دونم تو می خوایی التماست کنم، باشه التماس می کنم…». و در ادامه باز هم فردوس پای پول را به میان کشیده و می گوید: «هرچی بخوایی بهت می دم، پول می خوایی می دم، فقط بگو چی می خوایی تا دست از سرمون برداری». ستایش می گوید: «من از شما هیچی نمی خوام آقای فردوس، فقط اون یه ذره امیدی که بهش دارم اون چیزی که شما بهش می گین جسد. اگه شده رو دوشم بگذارم هر جای دنیا که می شه می برم ولی نمی زارم اون امید از دستم بره، حالا اگه این تو قانون شما تو چرتکه و ماشین حساب شما نمی گنجه، چرتکه تونو عوض کنید». دو فرد از دو دنیای متفاوت که هیچ مبنای مشترکی برای تفاهم پیدا نمی کنند، حتی در تصمیمگیری در خصوص طاهر که دچار مرگ مغزی شده و هر دو به یک اندازه او را دوست دارند. ستایش در این سکانس با پایان یافتن حرف هایش از کادر خارج می شود و پدرش برای لحظاتی جای او را می گیرد و با نگاهی به چهره فردوس او نیز دنبال ستایش از کادر خارج می شود. خروج ستایش و پدرش همراه است با تغییر نوع موسیقی از ملایم به خشن و بم، طوری که در انتهای سکانس که حشمت فردوس برگشته و رو به دوربین نگاه می کند نگاه خشمآلود وی با موسیقی که حکایت از خشم، کینه و انتقام دارد هماهنگ می شود. دیالوگهای حشمت و همسرش که در حسرت جسد فرزندشان هستند در یک فضای تاریک و با چهره ای سایهروشن به نمایش گذاشته می شوند که نشان از یاس و نامیدی است. در سوی دیگر پدر ستایش جهت تامین هزینه های بیمارستان منزل خود را فروخته و طاهر را به یک بیمارستان خصوصی منتقل می کند. بی اعتنایی نادری به مال دنیا و هزینه کردن برای فردی که دچار مرگ مغزی شده نشان می دهد نادری به اصولی که ادعای آن را دارد پایبند است و ارزش های انسانی برای او از مال دنیا مهمتر هستند. پس از مرگ طاهر در چندین جا شاهد هستیم که نادری، طاهر را به اشتباه محمد (پسرش) خطاب می کند که فیلم قصد دارد رابطه عمیق قلبی بین نادری و طاهر را تا حد رابطه پدر-پسری به نمایش بگذارد.
فلج شدن انیس باعث شد که حشمت فردوس از مشهدی صفر (نگهبان میوه وترهبار) دخترش را که قبلاً برای نگهداری بچه های انیس در خانه فردوس کار می کرد برای صابر خواستگاری کند. فردوس که قبلاً قصد داشت دختر وکیل و وزیر را عروس خود کند، حالا دختر نگهبان محل کار خود را از وی خواستگاری می کند. همه چیز وارونه گردیده انیس هم که خود را وارث ثروت فردوس می پنداشت روی چرخ ویلچر شاهد صحبتهای فردوس در خصوص ازدواج دختر مش صفر با صابر است. به نظر می رسد که همگی کیفر اعمالشان را می بینند. در ادامه فردوس به محل کار ستایش (مهدکودک) رفته از او می خواهد که به همراه بچه ها در خانه او زندگی کنند. ستایش با او مخالفت می کند و به فردوس می گوید: «طاهر دوست نداشت ک بچه هاشو اونطوری که شما می خواین بزرگ کنه، اون سایه ای که شما می خوایین رو بچه هاش پهن کنین طاهر همیشه نگرانش بود، من نمی زارم شما از پسرم یه مالک دوزخ برای عروستون بسازین، نمی زارم بهش یه قلب سنگی بدین با یه زره پولادی تا لقمه از دهن شیر بکشه بیرون، صبح تا شب خودتونو این ور اونور می زنین تا پسر طاهر رو بگیرین اما حتی اسم دخترشو نمی دونین، از حالا بین دختر و پسر خط می کشین، پسر چون پسره مال شماست نازگل مال منه چون دختره… من نمی ذارم تو مخشون فرو کنین که مرد و زن با هم فرق می کنن یکی بالاتره یکی پایین تر… به هیچ سایه ای هم احتیاج ندارم جز سایه خدا».
نکته تازه موجود در این دیالوگ ها نگرش ستایش در برابر حقوق زن و مرد است که در حقیقت سریال قصد دارد تا جانبدارانه و با استفاده از چهره توأم با معصومیتِ ستایش و وقار و متانت او برجسته کرده و به بیننده انتقال دهد و درعوض حشمت فردوس و تفکر او را به همراه صدای خشن و رفتار غیر منطقی و همراه با عصبانیت به حاشیه براند. در آخرین جمله هم تاکید به سایه خدا مهر نهایی سخنان ستایش است که تمامی ارزشهای مورد نظر او و خواسته ای او را ناشی از اعتقادات مذهبی و معنوی او می داند. پس از خروج فردوس، صحنه تنهایی و نگرانی ستایش همراه با موسیقی غم انگیزی که نشان از همدردی با قهرمان داستان دارد به نمایش در می آید.
اما داستان تقابل فردوس و ستایش همچنان ادامه دارد. فردوس یکی از فروشنده های میوه به نام قاسم را اجیر میکند تا محل زندگی ستایش را زیر نظر بگیرد. قاسم فردی نیازمند بوده و با دو فرزند خود در سرکوچه ای که ستایش و پدرش درآنجا خانه اجاره کرده اند به میوهفروشی مشغول شده و مراقب آمد و شد های آن ها هم هستند، اما رفتار های خوبی که ستایش و پدرش با فرزندان او دارند و نیز آگاه کردن قاسم در خصوص تحصیل فرزندانش موجب می شود که قاسم تحت تاثیر ستایش و پدرش قرار گرفته و در ادامه، عزیمتشان از ان محله را به فردوس اطلاع ندهد. صحنه خون دماغ شدن پسر قاسم و کمک ستایش به او و مهربانی او در حق فرزندانش بار دیگر حکایت از تقابل انسانیت و ارزشهای بالای انسانی با پول و ثروت و مادیات دارد. قاسم ا ز یک طرف فردی نیازمند است که درابتدا اجیر فردوس شده است اما در آخر در عین نیازمندی، انسانیت و انسان بودن را بر آن ترجیح می دهد و بار دیگر ستایش بر فردوس چیره شده و یا به تعبیری بهتر معنویت بر پول و ثروت چیره می گردد. در یکی ازسکانس ها نادری به دخترش ستایش می گوید: «این آقا فردوس قاسم رو فرستاده بود که مواظب تو باشه اما خداوند با فرستادنش خواست باطن اونو رو کنه». در سرتاسر سریال شاهد اینگونه حرف ها از سوی نادری هستیم که تمام اعمال و ر فتار انسان ها را تحت نظر خدا دانسته و تمامی اتفاقات را از سر حکمت الهی می داند. فیلم هر چه پیش می رود سیطرۀ این دیالوگ ها بیشتر و بیشتر می شود.
در یکی از سکانس ها فردوس با تهدید و ارعاب قاسم را از میدان میوه اخراج می کند و قاسم با طمأنینه و آرامشی خاص در حال خارج شدن از میدان است، درحالی که فردوس تهدید می کند که او را بیچاره کرده و کاری خواهد کرد که حتی یک خیار هم به او نفروشند. سریال در برابر رفتار آمرانه و مستبدانه فردوس پاسخی فراهم می کند و آن آرامش قاسم و توکل او به خداست. صحنه ای که قاسم به سمت شخصی می رود که مرغ زنده در دست داشته و می فروشد و از او سؤال می کند که این مرغ ها را کجا می فروشند و سپس با لحن فردوس به دوستش می گوید «افتاد؟»، در حقیقت فیلم با قاسم همنوایی کرده و قصد کوبیدن حشمت فردوس را دارد.
ستایش مملو است از صحنه های به ظاهر متفاوت اما به لحاظ ماهیت تکراری. چرا که بار ها تقابل انسانهایی را نشان می دهد که یک طرف به دنبال مادیات بوده و طرف دیگر، مادیات را فدای ارزشهای دیگری همچون شرافت، انسانیت و… می کنند. به ویژه پس از عزیمت ستایش و پدرش به شهرک خارج از شهر، فیلم عده ای از کارکنان شهرک را به نمایش می گذارد که به دنبال دزدی از انبار و خواربار آشپزخانه هستند. اینجا قهرمان داستان یعنی ستایش ابتدا جا زده و تصمیم به برگشتن به تهران و تسلیم شدن در برابر فردوس را دارد، اما به یکباره تصمیم به مبارزه با پلیدی های موجود در آن کمپ می نماید. رئیس کمپ که از فرماندهان دوران جنک بوده از طریق ستایش متوجه می شود که مامور خرید کمپ یعنی فریدون از طریق عوامل خود در آشپزخانه از غذای کارگران می کاهد. رئیس کمپ به ستایش می گوید: «اگه قراره روز قیامت یک طومار به نام نامه اعمال دست آدم بدن که انگشت به دهن بمونه و بگه ای وای من چه جوری این همه خطا رو انجام دادم امروز سینی نهار و یه پیغام برام شد نامه اعمال. چند وقته که با خودم می گم از اون روزهای جنگ و جبهه هنوز چیزی نگذشته، هنوز خون شهدا خشک نشده و… چیه که همه چیزو عوض شده، چیه که آدما از این رو به اون رو شدن… گفتم جیره جنگت چی بود، گفتم دو قوطی کنسرو عین سربازی که دو روز اومده بود تو خط، یه جفت پوتین برا یه سال عین همه، دو دست لباس برای ۶ ماه عین همه، پنجاه ماه یه روز نرفتم مرخصی. به این چیزا فکر می کردم که گفتم ای دل غافل دارم از کی ایراد می گیرم…». و در ادامه از اینکه خودش غافل شده و ذره ذره عوض شده انتقاد می کند و در نهایت از ستایش به خاطر بیدار کردن او از این غفلت تشکر می کند. سریال رفتهرفته الگویی را به بیننده القا می کند. کسی که در دوران جبهه فرمانده بوده، اکنون تارک دنیا شده و خود را به خاطرکشته نشدن در کنار دیگر شهدای جنگ سرزنش می کند، او دنیای دیگری را ترسیم می کند که در آن انسان ها به کمترین ها قانع بوده اند و از عوض شدن انسان ها و رو آوردن به دنیا و دنیاپرستی شکوه می کند. در ادامه در رستوران با پاره کردن قرار داد آشپزخانه در جلوی چشم کارگران شروع به مبارزه با پلیدی ها و زشتیهای موجود در کمپ می کند.
فردوس بار دیگر محل زندگی ستایش را پیدا می کند ولی با این حال ستایش و پدرش به موقع از کمپ فرار می کنند. به یکباره پدر ستایش تصمیم می گیرد به زادگاه خود در اطراف طالقان برود، جایی که ۳۰ سال پیش بدون اطلاع از آنجا خارج شده بود. پدربزرگ ستایش، بزرگ روستای اکبرآباد علیا، فردی مذهبی است. محمود نادری (پدر ستایش) ۳۰سال پیش مردی از اکبر آباد سفلی را در شب عزاداری سید الشهدا از حسینیه بیرون انداخته و آن مرد نیمه های شب در اثر سرما جان باخته و در نتیجه موجب اختلاف خونی بین دو روستا شده بود و به هیمن دلیل نادری آنجا را ترک کرده بود. با بازگشت نادری اختلافات دو روستا دوباره شروع می شود اما ناخود آگاه محمود نادری نیمه شب از روستا بیرون رفته و کودکی از اکبر آباد سفلی را که گم شده بود از چنگال گرگ ها نجات داده اما خود به دلیل زخمی شدن به دست گرگ ها کشته می شود. داستان می خواهد این پیام را در ذهن بیننده القا کند که همه اتفاقات ازروی حکمت خدا است. نادری به دلیل گناهی که در جوانی مرتکب شده دوباره به آنجا بازگردانده می شود تا با کشته شدن خود و نجات آن کودک گناهش بخشوده شود. قسمت آخر سریال مراسم سینهزنی درحسینیه اکبرآباد علیا را نشان می دهد که با ورود گروه عزاداری اکبر آباد سفلی آشتی بین دو روستا پس ازسی سال اتفاق می افتد. در همه صحنه ها پارچه های سبز و سیاه و عزاداری حسینی پیداست حتی از لحظه ای که ستایش وارد روستا می شود برای اولین بار در این سریال مقنعه سبز بر سر کرده که علامت و نشانه سید الشهدا است. نهایت امر چیرگی ارزشهای معنوی و الهی بر قدرت ها و ثروتهای دنیوی نشان داده می شود.
4-4 : تحلیل جامعهشناختی اعتماد اجتماعیِ بیننسلی درسریال ستایش
سریال با صحنه جنگ و شرایط سخت آن و نشان دادن ارزشهایی همچون ایثار و شهادت آغاز می شود. انسانهایی با گذشتن از دنیا و راحتی های آن در یک سو و در سوی دیگر افرادی که درگیر روزمرگی می باشند. در صحنه اول، جبهه و آدم های آن و حتی نوع سخن گفتن آنان را برای محمد مبهم نشان می دهد. جایی که مسئول انبار به محمد میگوید: «گلبارونت کردن، نسترن بود یا یاسمن؟» که محمد از حرفهای او چیزی متوجه نمی شود. فیلم نشان می دهد که محمد هیچ سنخیتی با جبهه و آدم های آن ندارد. محمد در صحبت با خواهرش ستایش تضاد نسلی موجود را آشکار تر می کند. از اینکه ستایش به سفارش و صلاحدید پدر و مادر تن به ازدواج داده، از اینکه فرد مورد نظر و خصوصیات او را پدر و مادرش تعیین کرده اند، محمد او را به استقلال در تصمیمگیری تشویق می کند و نسل قبلی را یک مشت پیرزن و پیرمرد پنجاه شصت ساله خطاب می کند که اجازه حرف زدن و تصمیمگیری مستقل را از جوانان می گیرند. سریال مسئله شکاف نسل ها و تفاوت های فاحش ارزش ها و اعتقادات بین دو نسل را به خوبی به نمایش می گذارد اما راهحلی را که پیشنهاد می کند فقط با پیش رفتن داستان مشخص تر می شود. محمد به عنوان فردی ناپخته و غیرمنطقی نشان داده می شود که با تصمیم ناسنجیده خود در فرار از میدان جنگ و اصرار او به فرار از مرز به خارج باعث مرگ خود و دردسرهایی برای دیگران می شود. اما سریال فرد دیگری را نیز سراغ دارد تا مسئله شکاف نسل ها را عینیت بخشد. طاهر که یکبار به اصرار پدرتا لب مرز رفته اما به اختیار خود بازگشته و به خدمت سربازی رفته و در جبهه نیز از افراد مورد تأیید بوده است. او شخصیتی است عاقل و پخته و حتی در بد ترین شرایط احترام پدر و مادر خود را فراموش نمی کند، اما در برابر طرز تفکر و ارزشهای مورد قبول پدر ایستاده و بر خواسته های خود اعم از تحصیل و ازدواج تاکید می کند. دگرگون شدن اوضاع فقط مختص محمد و طاهر نیست، بلکه ستایش نیز دیگر آن دختر سراسر مطیع پدر و مادر نیست. او نیز سوالاتی برایش مطرح می شود؛ مثلاً وقتی که می گوید: «پدر می گه زن باید با لباس سفید بره خونه شوهر و با لباس سفید برگرده و… زن باید پای نداری و بدبختی شوهرش بایسته… ولی مرد ها باید پای چی بایستن؟». در اینجا ستایش نیز حرفهای پدر و طرز تفکر او را به چالش می کشد و سؤالات ایجادشده در ذهنش را مطرح می کند. در هر صورت مسئله شکاف نسل ها به روشنی ارائه گردیده است.
اعتماد اجتماعی یا فقدان اعتماد اجتماعی، به مثابه یک مضمون، به انحاء و اَشکال متفاوت در سریال به نمایش گذاشته می شود. اعتماد اجتماعی بین نسل ها، اعتماد به نظام حاکم، اعتماد به جنس مخالف، اعتماد به همسر، اعتماد به دوست، اعتماد به کسبه، اعتماد به افراد مذهبی و….. شاید شخصیت اصلی داستان یعنی ستایش شاید بهترین موردی باشد که بیشتر از محمد و طاهر به نسل بزرگسال اعتماد دارد، چرا که سرنوشت خود را تمام و کمال در اختیار پدر و مادر قرار داده است اما با این وجود رفته رفته با اتفاقاتی که در زندگی برای او پیش می آید دیگر امورات خود را به صورت تمام وکمال در اختیار آنان قرار نمی دهد. پنهان کردن موضوع فرار محمد به خارج از کشور نشاندهنده سطح پایین اعتماد او به پدرو مادر است، در مقابل به طاهر که به خوبی از او شناخت ندارد اعتماد کرده و از او می خواهد به فرار محمد به خارج از کشور کمک کند. رفاقت طاهر و محمد هم تنها به مقطعی از خدمت سربازی آنان محدود میشود اما بار ها شاهد بدقولی های طاهر به پدر و رسیدگی به مشکل محمد هستیم. چیزی که جالب به نظرمی رسد. عدم تناسب محمد و طاهر به لحاظ جهانبینی و نگرش آن ها به زندگی است. طاهر به نظام حاکم اعتماد دارد اما محمد به هیچ عنوان اعتمادی به نهادهای حاکم ندارد اما با این حال محمد به طاهر اعتماد می کند و راز نداشتن مرخصی و فرار از میدان جنگ را به او بازگو می کند. این اعتماد جنبه های دیگری را نیز در برمی گیرد و از آن جمله اعتماد به طاهر در رساندن او به ارومیه و فراری دادن او به خارج از کشور و نیز مامور کردن طاهر در آوردن مخفیانه خواهرش ستایش در جندین مرحله به مخفی گاه او در منزل حشمت فردوس و در میدان میوه و ترهبار. در سکانسی که حشمت فردوس از حضور دختر غریبه در منزلش مطلع شده و در حیاط منزل با طاهر روبرو می شود، درحالی که طاهر متهم به گناه و ارتباط با دختر غریبه است با این حال به پدر اعتماد نکرده و مسئله محمد را به او بازگو نمی گند. در حالیکه با اعتماد متقابل طاهر و حشمت فردوس امکان کمک و حل مشکل محمد وجود داشت. در ادامه عدم اعتماد بیننسلی بیشتر روشن می شود، جایی که پدر مشکل پیش آمده برای دوست طاهر را از وی می پرسد اما طاهر به پدر اعتماد نکرده و واقعیت را از وی مخفی می کند.
اما عمدهترین نکته این است که در این سریال پنهانکاری شخصیتها به شرایط روحی و غفلت خانواده در این لحظات بحرانی نسبت داده میشود و به این ترتیب سویههای اجتماعی آن مسکوت میماند و بار تمام مشکلات بر دوش خانواده و فرد گذاشته میشود. در حالی که در ایران خانواده به خاطر اقتضائات دنیای مدرن، دیگر از بازتولید نقش نیرومند خود در گذشته ناتوان مانده است؛ و در عینحال هیچگونه گروهبندی اجتماعی و نهاد یاریگری که بتواند بارِ این نقشهای رهاشده را بر دوش بگیرد و تکیهگاهی برای فرد باشد، در جامعه اجازهی شکلگیری پیدا نکرده است. اما سریال، فقدان این نهادهای واسطِ مدنی را که در این لحظات بحرانی میتوانند پشتیبان افراد و منبع جدیدی برای هویتبخشی به آنها در غیاب خانواده باشند، به کلی نادیده میگیرد.
عدم اعتماد طاهر به پدر در مورد ازدواج وی نیز مشهود است. پدر برای او آرزوهایی دارد و حاضر است تمام ثروت و دارایی خود را در اختیار طاهر قرار دهد اما هر بار که صحبت ازدواج با دختر دکتر نعیمی پیش می آید طاهر سکوتی توام با عدم رضایت را نشان می دهد.
سریال در بخش های مختلفی علاقه زیاد فردوس به طاهر را نشان می دهد اما این علاقه تا وقتی وجود دارد که طاهر مطیع فرامین پدر است، یعنی علاقهای از روی اقتدارِ پدرمأبانه است. فردوس به استقلال رای طاهر در امورات زندگی اعتنایی نمی کند. در یکی از سکانس ها با ادامه تحص یل او شدیداً مخالفت می کند و شروع به تمسخر دانشگاه و تحصیلکرده ها می نماید و در واقع همین رفتارهای غیردموکراتیک فردوس موجب عدم اعتماد طاهر به او میشود.
عدم اعتماد محمد به پدرش نیز ناشی از شناخت عمیق او از پدرش می باشد، زیرا همچنان که سریال نشان می دهد محمود نادری شخصی است که حاضر است فرزند خود را در راه خدا قربانی کند و این را در چندین دیالوگ که بین او و حاج نصرت اتفاق می افتد به وضوح می توان دید. وقتی در صحنه رویارویی اش با محمد میگوید: «آبروم رو پیش کسی بردی که فکر می کردم تمام قصورم به درگاهش رو پسرم داره جبران می کنه…. مسلمانی به سرت بخوره… این مملکت وطن تو هم هست». محمد در پاسخ میگوید: «من نمی خوام جونم رو سر هیچی ببازم» و پدرش می گوید: «تو به این می گی باخت، به اون آدم می گی بازنده؟…». در واقع عدم اعتماد بین دو نسل ناشی از عدم تایید ارزشهای طرفین بوده و محمد مجبور به اعتماد به کسی می شود که حرف هایش برای او قابلفهم باشد و این درک متقابل ظاهراً فقط در بین اعضاء یک نسل امکانپذیر است.
ستایش در جایی از زبان طاهر به حشمت فردوس می گوید: «طاهر دوست نداشت که بچههاشو اون طوری که شما می خواین بزرگ کنه، اون سایه ای که شما می خوایین رو سر بچههاش پهن کنین طاهر همیشه نگرانش بود». همین نگرانی های طاهر نشان از تعارض و تفاوت های ارزشی بین خود و پدرش دارد. لذا به نظر می رسد اعتماد اجتماعیِ بیننسلی وابسته به متغیر کلیتر شکاف نسلهاست. البته تبیین شکاف نسل ها با دو رویکرد صورت گرفته است. بنا به رویکرد نخست وقایخ تاریخی مهم شرایط تازه را برای یک گروه نسلی ایجاد می کند که تجربه زندگی در آن شرایط، ارزش هایی را برای آن ها برجسته می سازد که در برداشت مانهایمی آن، جنبه ایدئولوژیک و آرمانی نیز برای آن نسل پیدا کرده و محور زندگی آتی آن ها می شود. نتیجه این چنین وضعی تداوم تعارضات نسلی است. اما رویکرد دوم، تضاد نسل ها را نتیجه توزیع نابرابر حوزه های ثروت و قدرت و سایر سرمایه های مختلف مادی و نمادین و انحصار آن ها در دست نسل در صحنه می داند. تبیین سریال از این تعارضات نسلی با رویکرد نخست سازگارتر است.
موج مدرنیزاسیون موجب افزایش دانش و آگاهی های عمومی نسل جدید گردیده است. نتیجه چنین رخدادی اجتماعیشدن پرشتاب نسل جدید بوده که در فرایند اجتماعیشدنشان دیگر تنها از خانواده و سنت متاثر نیستند. طاهر تحصیل را هدف قرار می دهد اما پدر بنا به تجربه خود بدست آوردن ثروت و مقام را ارزش می شمارد. محمد آرزوی تجربه دنیای جدید و زندگی و پیشرفت در آن را دارد اما پدرش ارزشهای سنتی و مذهبی را بر هر چیز دیگر ترجیح می دهد. رویکرد نخست، شکافت نسلی را اجتناب ناپذیر می داند اما سریال راهحلی استعلایی برای غلبه بر این شکاف را ارائه می دهد و آن تمسک به اخلاقیات و ارزشهای دینی سنتی است.
سریال ریشۀ عدمتفاهم فردوس با دیگران، اعم از طاهر، ستایش، نادری و… را در دلبستگی او به ثروت و مال دنیا به عنوان معیار با ارزش موجود در زندگی نشان داده و در مقابل، عدمتفاهم محمد و پدرش را سستی محمد در ایمان و عدم پایبندی اش به ارزش ها دینی و معنوی می داند. هر جا دو فرد با اعتقادات مذهبی با هم اختلاف دارند در نهایت کدورت ها و کینهها تبدیل به محبت و دوستی می شود. اختلاف ستایش و پدرش، مخالفت محمود نادری با طاهر، اختلاف محمود نادری با پدرزنش، اختلاف ۳۰ساله اهالی دو روستا که سریال علت رفع تخاصم بین آنها را دین و دینداری و اعتقاد به خداوند می داند.
سریال پر است از شاخص های فقدان اعتماد اجتماعی. فردوس وقتی با زیر دستانش بدرفتاری می کند طاهر از وی می خواهد که زیاد سخت نگیرد، فردوس در جواب می گوید: «تو این جماعت رو نمی شناسی، کوتاه بیایی می گن قدش کوتاهه، ایراد نگیری می گن حالیش نیست و…». بدبینی از شاخص های مهم عدم اعتماد اجتماعی به شمار می رود که در سرتاسر سریال و در دیالوگ های فردوس با دیگران به وفور یافت می شود. در یکی از سکانس ها در حالیکه ستایش و محمد پشت درختان مخفی شده اند، فردوس به طاهر می گوید: «من این جماعتو می شناسم، اینا تور پهن می کنن، تا یه جونوری رو ببینن که دستش به دهنش می رسه تور پهن می کنن، با نگاهشون، با صداشون و…». در اینجا نیز بدبینی و عدم اعتماد حشمت فردوس نشان داده می شود.
]]>