ترجمه، فیل، دوست، [خفاش]، الاغ، فقال:

بِحکمِتِهْ و یأخذ اثنینِ جزاءَ خِدمتِهْ
ترجمه ـ و او را به این جا میخوانم تا ما را با دانش خود یاری کند و به پاداش خدمتش دو تن از ما را ببرد.
15ـ فقیل: لا یا صاحبَ السُّمُوِّ لا یُدْفَعُ العدوُّ بالعدوِّ
ترجمه ـ [اما به او] گفتند: ای بزرگوار، دشمن را به وسیلۀ دشمنِ دیگر نمیتوان نابود کرد.
16ـ و انْتَدَبَ الثالثُ للکلامِ فقال: یا معاشِرَ الأقوامِ
ترجمه ـ و سومین نفر به نمایندگی از دیگران برای سخنرانی برخاست و گفت: ای گروه خویشاوندان من.
17ـ إجتَمِعوا؛ فالإجتماعُ قُوَّه ثُمَّ احفِروا علی الطَّریق هُوَّه
ترجمه ـ گردهم آیید؛ که همبستگی قدرت است؛ سپس گودالی بر سر راه حفر کنید.
18ـ یَهوی إلیها الفیلُ فی مُرورِه فنَستریحُ الدَّهرَ مِنْ شُرورِه
ترجمه ـ تا فیل هنگام رد شدن از آن، در آن سقوط کند و ما همۀ روزگار از شرّش آسوده باشیم.
19ـ ثُمَّ یقول الجِیلُ بَعدَ الجِیلِ قد أکَلَ الأرنبُ عقلَ الفیلِ
ترجمه ـ سپس [خرگوشها] دسته دسته گفتند، خرگوش خردِ فیل را خورده است. ( کنایه از این که خرگوش فیل را به گمراهی و نابودی میکشاند)
20ـ فاسْتَصْوَبُوا مقالَهُ، و اسْتَحسَنوا و عَمَلوا مِنْ فَوْرِهِم، فأَجسَنوا
ترجمه ـ و سخن او را پذیرفتند و بیدرنگ دست به کار شدند و [خاک را] پسودند.
21ـ و هلکَ الفیلُ الرَّفیعُ الشَّانِ فأَمْسَتِ الأُمَّهُ فی أمانِ
ترجمه ـ و فیل بلند مرتبه هلاک شد و گروه [خرگوشها] به آرامش رسیدند.
22ـ و أقْبَلَتْ لِصاحِبِ التَّدبیرِ ساعیَهً بالتَّاجِ و السَّریرِ
ترجمه ـ و[گروه خرگوشها] با کوشش برای تاج و تخت پادشاهی به سوی آن[خرگوش]خردمند روی آوردند.
23ـ فقال: مَهْلاً یا بَنی الأَوطانِ إنَّ مَحَلِّی لَلمَحلُّ الثّانی
ترجمه ـ [خرگوش خردمند] گفت: ای فرزندان هم وطن، صبر کنید. مقام من [در میان شما] مقام دوم است.
24ـ فصاحبُ الصَّوتِ القویِّ الغالبِ مَنْ قَد دَعا: یا مَعشرَ الأَرانبِ
ترجمه ـ صاحب آن صدای نیرومند، پیروز [و پادشاه] است. کسی که [ابتدا] فریاد زد: ای گروه خرگوشها.

حکایهُ الخُفَّاش و مَلیکهُ الفَراش
داستان خفاش و ملکۀپروانه
***
1ـ مَرَّتْ عَلَی الخُفَّاشِ مَلِیکَـهُ الفَـراشِ ترجمه ـ ملکۀ پروانهها بر خفاشی گذشت.
2ـ تَطِیـرُ بالجُمـوعِ سَعیاً إلی الشُّمـوعِ ترجمه ـ در حالی که با گروهی [از پروانهها] به سوی چراغها میرفت.
3ـ فَـعَطَفَتْ وَ مالَتْ و استضحَکَتْ فَقالَت: ترجمه ـ یکباره متوجه [خفاش] شد و راهش را به سوی او کج کرد؛ و خندید و گفت:
4ـ أزْرَیْـتَ بالغَــرامِ یا عاشـقَ الظَّـــلامِ ترجمه ـ ای دلداۀ تاریکی، آیا از شدت عشق[به سیاهی] خوار گشتهای؟
5ـ صِفْ لِی الصَّدیق الأَسوَدَا الخـامِلَ المُجــرَّدا ترجمه ـ برای من از آن یارِ سیاه رویِ گمنام تنهایت(شب) بگو. (دوستِ سیاه رو و گمنامِ تنها کنایه از شب است.)
6ـ قال: سألتِ فیــهِ أَصدَقَ واصِفِیــهِ ترجمه ـ [خفاش] گفت: [به راستی] دربارۀ او از راستگوترین توصیف کنندهاش پرسیدی.
7ـ هُوَ الصِّدیقُ الوافی الکاملُ الأوصــافِ ترجمه ـ او دوست وفاداری است. همۀ خصلتهایش در نهایت کمال است.
8ـ جِـوارُهُ أمانُ و سِــرُّهُ کِتمــانُ ترجمه ـ در کنار او بودن مایۀ آرامش است و رازش فاش نشدنی است.
9ـ و طَرْفُــهُ کلیــلُ إذا هَفَــا الخلیــلُ ترجمه ـ و چون از دوستش خطایی سر بزند چشمانش [بر آن خطا] فرو پوشیده است.
10ـ یَحنو علی العشَّاقِ یَسمعُ لِلمُشتاقِ ترجمه ـ با عاشقان مهربانی میکند و[به نجوای] مشتاقان گوش میدهد.
11ـ و جُملهُ المَقـالِ هُوَ الحبیبُ الغالی ترجمه ـ و خلاصۀ سخن اینکه او بسیار گرامی و دوست داشتنی است.
12ـ فقالتِ الحمقاءُ و قولُها إستهـزاءُ ترجمه ـ سپس [شاهپروانۀ] نادان به ریشخند گفت:
13ـ أین أبو المِسکِ الخَصی ذو الثَّمنِ المُستَرْخَصِ؟ ترجمه ـ این ابوالمسک خواجه که به چیزی نمیارزد کجا؟(ابوالمسک لقب پادشاه مصر است، یعنی کافور، که بردهای سیاهپوست بود که به فرمانروایی رسید و ممدوح نامحبوب متنبی است و سرانجام متنبی اورا هجو تلخی کرد. در اینجا کنایه از شب است.)
14ـ مِنْ صاحِبی الأمیرِ الظاهِــرِ المُنیـــرِ؟ ترجمه ـ و یار من که سالار است و نمایان و درخشان کجا؟.
15ـ إنْ عُدَّ فیمَنْ أَعرِفُ أَسمُــو بِه و أَشــرُفُ ترجمه ـ که اگر در شمار کسانی باشد که آنها را میشناسم، به او ارزش میدهم و او را بر میکشم.
16ـ و إنْ سُئلتُ عَنــهُ و عَن مکانی مِنــهُ ترجمه ـ و اگر [از نور] دربارۀ من پرسیده شود و نیز جایگاه من از او سؤال شود…
17ـ أُفاخِــرُ الأَترابا و أَنثَنــی إعجــابا ترجمه ـ من بر همالان فخر میفروشم و با غرور از نزدشان باز میگردم.
18ـ فقالَ: یا مَلیکـهْ و رَبَّـــهِ الأَریکــهْ ترجمه ـ سپس [خفاش[ گفت: ای شاهپروانه و صاحب سریر پادشاهی.
19ـ إنَّ مِـنَ الغُــرورِ مَلامَـهَ المَغــرورِ ترجمه ـ به راستـی که [ثمرۀ]خودپسنـدی، نکوهش خودپسنـد، است. (این بیت را به طور دیگری نیز مـیتوان معنا کرد: به راستی سرزنشگویی مغرور از خودپسندی او است. اما با توجه به بافت معنایی مناظره، ترجمۀ نخست درستتر مینماید.)
20ـ فَأَعْطِنی قفـاک و امضِی إلی الهلاک ترجمه ـ [سرزنش] پشت سرت را به من ببخش و به سوی نابودی روانه شو. (خفاش به کنایه میگوید که هدیهای که خودپسنـد میبخشد این است که اجازه میدهد تا پشت سر از او بدگویی کنند، به همین سبب با طعن چنین سخنی را خطاب به شاهپروانه میگوید.)
21ـ فتَرکته ساخِرَهْ و ذهبَتْ مفـاخِرَهْ ترجمه ـ و [شاهپروانه] ریشخندگوی او را ترک کرد و [به سوی نور، یارِ] نازندهاش رفت.
22ـ و بعدَ ساعهٍ مَضَتْ مِنَ الزَّمانِ فانْقَضَتْ ترجمه ـ و پس از اینکه ساعتی گذشت.
23ـ مَرَّتْ علی الخُفَّاشِ مَلیکـهُ الفَـراشِ ترجمه ـ [باردیگر] شاهپروانه بر خفاش گذر کرد.
24ـ ناقصهَ الأَعضــاءِ تَشکو مِنَ الفَنَــاءِ ترجمه ـ در حالی که اندامهایش از بین رفته بود و از مرگ شکایت میکرد.
25ـ فجاء َها مُنَهْمِکا یُضحِکه مِنها البُکا ترجمه ـ و [خفاش] در حالی که سخت مشغول خندیدن از آن گریستن[شاهپروانه] بود نزد وی آمد.
26ـ قال: أَلَمْ أَقُلْ لَکِ هَلَکْتِ أَوْ لَم تَهْلِکی ترجمه ـ [خفاش] گفت: آیا به تو نگفتم هلاک شوی یا نشوی باید بدانی. (جواب شرط اینجمله، بیت آخر مناظره است.)
27ـ رُبَّ صدیقٍ عَبدٍ أَبیَضُ وَجــهِ الـوُدِّ ترجمه ـ چه بسیار دوست خدمتگزاری که چهرۀ سفید دوست داشتنی دارد.
28ـ یَفدِیکِ کالرئیس بالنَّفسِ و النَّفیسِ ترجمه ـ [ولی] مانند حاکمی جان و مال تو را قربانی میکند.
29ـ و صاحِبٍ کالنُّورِ فی الحُسنِ و الظهورِ ترجمه ـ و [چه بسیار] دوستی که در زیبایی و دیدار مانند نور است.
30ـ مُعتَکِرُ الفُؤادِ مُضَیَّـع الــوِدادِ ترجمه ـ [ولی] قلبی تیره و ناصاف دارد که تباه کنندۀ دوستی است.
31ـ حِبالُــه أَشــراکُ و قُربُــهُ هَـلاکُ؟ ترجمه ـ عهد و پیمانش دام است و نزدیکی به او نابودی؟ (حبال به معنی ریسمان و هم به معنی عهـد و پیمان است. در هر دو صورت معنی خود را میرساند؛ چه گفته شود ریسمان دوستی او دام است و چه آن را به همان صورت که ترجمه کردیم.)

الأسَدُ وَ وَزیرُهُ الحِمارُ
شیر و وزیرش الاغ
***
1ـ اللَّیثُ مَلِکُ القِفارِ و ما تَضُّم الصَّحاری
ترجمه ـ شیری پادشاه دشت و صحرا و تمام نواحی آن بود.
2ـ سَعَتْ إلیهِ الرعایا یوماً بِکلِّ اِنکسار
ترجمه ـ روزی همۀ چهارپایان با دلشکستگی به نزد او رفتند.
3ـ قالت: تعیشُ و تبقَی یا دامِیَ الأَظفار
ترجمه ـ و[به شیر] گفتند: زندگانیات دراز و بر دوام باد ای تیز پنجه.
4ـ ماتَ الوزیرُ فَمَنْ ذَا یَسُوسُ أَمرَ الضَّواری؟
ترجمه ـ وزیر مُرد. چه کسی پس از این کارهای حیوانات را تدبیر میکند؟
5ـ قالَ: الحِمارُ وَزیری قَضی بِهذا اِختیاری
ترجمه ـ [شیر] گفت: الاغ وزیر من است. ارادۀ من چنین حکم میکند.
6ـ فاسْتَضْحَکَتْ، ثُمَّ قالَت: «ماذا رَأَی فی الحِمارِ؟»
ترجمه ـ همه خندیدند، پس گفتند: [او] در وجود الاغ چه دیده است؟
7ـ و خَلَّفَتْهُ ، و طارَت بِمُضحِکِ الأَخبــار
ترجمه ـ و [شیر الاغ را] به جانشینی برگزید و [الاغ به خاطر] خبرهای مسخره، بسیار بلند آوازه شد.
8ـ حتّی إذا الشَّهْرُ وَلَّی کَـلَیْلَهٍ أو نَهــار
ترجمه ـ تا این که یک ماه گذشت؛ چنان که یک روز یا یک شب گذشت.
9ـ لَم یَشعُرِ اللَّیث إلّا و مُلْکُهُ فی دَمــار ترجمه ـ شیر از هیچ چیز خبر نداشت؛ جز این که حکومتش نابود میشد.
10ـ القِردُ عِندَ الیَمین و الکلبُ عِندَ الیَسار
ترجمه ـ میمون به راست افتاده بود و سگ به چپ. (منظور آشفتگی و هرج و مرج و پراکندگی است.)
11ـ و القِطُّ بَین یَدیه یَلهو بِعَظْمَهِ فار!
ترجمه ـ و استخوان موش در دستهای گربه بود و با آن بازی میکرد. (منظور این که زورگویان به ضعیفان ستم میکردند.)
12ـ فقال: مَنْ فی جُدودی مِثْلِی عَدیمُ الوَقار؟!
ترجمه ـ ناگهان [شیر] گفت: در میان پدران من چه کسی

]]>