تلقی‌ها هم عدم توجه به همین نکته است. سوای این تناقض آشکار و غیر قابل انکار، ظاهراً این مدل‌ها سعی دارند که میراث تفسیری گذشته را هم از رهگذر این طبقه‌بندی توصیف کنند. به طور مثال، رومی تفسیر طبری را از پیشگامان تفسیر تطبیقی معرفی می‌کند؛ اما چنین توصیفی که مبتنی بر فرض اسلوب بودن تفسیر تطبیقی و مدل‌های مطرح شده است، ملاحظات و اشکالات زیر را به همراه دارد:
1. در هیچ‌کدام از مدل‌ها، تفاوت تفسیر تطبیقی با اسلوب‌های نامبرده واضح نیست. اسلوب مقارن با اسلوب‌های تحلیلی، اجمالی و موضوعی، در مدل اول و تفسیر تطبیقی با گونه‌های ترتیبی و موضوعی در مدل سوم، متباین و حتی متناسب و متناظر یکدیگر نیستند. در مدل دوم هم در سطح نخست، تناسب و تمایز سه گونه تحلیلی، اجمالی و موضوعی روشن است، اما عمری توضیح نداده است که بر چه مبنایی تفسیر مقارن به تفسیر موضوعی الحاق شده است؟ بنا بر مدل اول و سوم که با توجه به تعاریف تفسیر تحلیلی و اجمالی، برگشت مدل اول به همان مدل سوم است، مابه‌ازای تفسیر تحلیلی، تفسیر اجمالی است که رابطه آن‌ها معلوم است و هر دو گونه‌های تفسیر ترتیبی هستند و مقابل هر دو تفسیر موضوعی قرار می‌گیرد، چون تفسیر قرآن یا طبق ترتیب فعلی آیات و سور انجام می‌شود یا آیات مرتبط به یک موضوع گردآوردی شده و سپس تفسیر صورت می‌گیرد، اما تفسیر تطبیقی، از این حیث، چگونه می‌تواند قسیم گونه‌های مذکور واقع شود؟
2. ظاهراً مدل‌های مورد بحث، در مقام توصیف و گزارش‌اند و می‌خواهند از رهگذر ارائه یک سامانه نو، تاریخ تفسیر را توصیف کنند. رومی طبری را پیشگام تفسیر تطبیقی دانسته بود؛ بنابراین آیا مراد این تلقی‌ها از تقسیم‌بندی اسلوب‌های تفسیری به تحلیلی، اجمالی، موضوعی و تطبیقی، آن است که برخی تفاسیر، تطبیقی هستند و بعضی تطبیقی نیستند و جزو اسلوب‌های دیگر هستند؟ این در حالی است که نه اسلوب‌های تفسیری، بر مبنای مقایسه رده‌بندی شده‌اند که یا تطبیقی باشند یا غیر تطبیقی و نه عملاً چنین تفکیکی در تاریخ تفسیر رخ داده است.
3. مدل‌های پیشنهادی در مقام بیان مصداق برای تفسیر تطبیقی ناکارآمدند. درباره تفاسیر سه قسم دیگر، این امکان وجود دارد که بر یک فرآورده تفسیری، یکی از عنوان‌های تفسیر تحلیلی، اجمالی یا موضوعی را نسبت داد و این نسبت، عینیت یافته است، اما هم‌پای و هم‌عصر همان تفاسیر، اثر تفسیری یافت نمی‌شود که بتوان از بین عناوین بالا، فقط عنوان تطبیقی را بدان نسبت داد و عناوین دیگر را از آن سلب کرد. کسی هم مدعی نشده که به یکی از آثار تفسیری گذشته، همان‌طور که تحلیلی، اجمالی، موضوعی نسبت می‌دهیم، عنوان تطبیقی نسبت داده شود. پس تفسیر تطبیقی شریک هریک از تفاسیر قسیم خود است، در حالی که به طور معمول، عناوین دیگر شریک هم نمی‌شوند.
4. دیده شده قسمتی از یک تفسیر ترتیبی، موضوعی باشد، همانند پاره‌های موضوعی در تفسیر ترتیبی المیزان، ولی درباره تفسیر تطبیقی، بر چند جای تفسیر المیزان می‌توان نام تطبیقی گذارد؟ آیا اگر آیه‌ای در تفسیر المیزان، از مقایسه بهره برده است، می‌توان به خاطر آن، بدین تفسیر، عنوان تطبیقی اطلاق کرد؟
5. اگر بخواهیم به یک اثر تفسیری، به جهت بهره‌بری از اسلوب مقایسه، عنوان تفسیر تطبیقی نهیم، دایره تفسیر تطبیقی بسیار گسترده خواهد شد تا جایی که بیشتر آثار تفسیری را در برمی‌گیرد. در این تلقی، تفسیر تطبیقی، یک مفهوم تشکیک‌پذیر است که فرآورده‌های تفسیری بسیاری را در دل خود جای می‌دهد.
6. از این نکته نباید غفلت کرد که هیچ تفسیری تک روشی نیست، پس اینکه تفسیری از روش تطبیقی بهره جوید، به معنای آن نیست که استفاده از روش‌های دیگر در آن منتفی باشد. مصطفی مسلم که خود از افرادی است که مدل اول را پیشنهاد داده است، بدین مطلب چنین اقرار دارد که گونه‌‌های مورد بحث، قابلیت تقسیم ریاضی‌وار ندارند و آن‌ها چنان به هم پیوسته هستند که ممکن نیست با خط‌کش بینشان فاصله ایجاد کرد، دلیلش هم آن است که حوزه بحث، در همه انواع، قرآن است و هدف هم یکی است و آن، تفسیر قرآن است. آنچه تفاوت دارد، روش رسیدن مفسران بدین هدف است که اختلاف دارد. ولی این اختلاف از نوع تباین و تضاد نیست، بلکه اختلاف از باب تنوع و ترادف و تعاون است. از همین‌رو، چنین نیست که مفسری در هر نوع از تفاسیر چهارگانه، بتواند خود را بی‌نیاز از دیگر انواع بداند. مثلاً در تفسیر مقارن، لازم است که مفسر به تفاسیر تحلیلی رجوع کرده باشد تا از آرای مفسران به تفصیل اطلاع داشته باشد و هنگام مقایسه هم به شیوه اجمالی باید که آن آراء را بیان کند.96 بر سخن مصطفی مسلم بیفزاییم که ممکن هم هست به شیوه موضوعی آراء را مقایسه کند. به‌هرحال، نتیجه عملی این بحث آن است که نتوان یک تفسیر را نشان کرد و گفت از نظر اسلوب تنها متعلق به یکی از اسالیب چهارگانه (مدل اول) یا سه‌گانه (مدل دوم و سوم) است.
7. درواقع باید گفت که گونه‌های تفسیری با توجه به موضوعات مختلف نام‌گذاری شده‌اند. در هر یک از این نام‌گذاری‌ها ابعاد و جنبه‌هایی از تفسیر در نظر گرفته می‌شود. حتی گاهی ممکن است مخاطب در نظر گرفته شود و فی‌المثل گفته شود «تفسیر جوان»، یا منبع در نظر گرفته شود، مانند «تفسیر روایی» یا رویکرد در نظر گرفته شود، مانند «تفسیر اخلاقی» یا سبک در نظر گرفته شود مانند «تفسیر منظوم»؛ اما نباید تصور کرد که از این به بعد هر عنوانی که در گونه‌های تفسیری پیدا می‌شود حتماً باید در یکی از موارد پیش‌گفته طبقه‌بندی گردد، بلکه می‌توان آن را در گروه جدیدی طبقه‌بندی کرد. البته این در حالتی است که بخواهیم بر اساس تعاریف نظام طبقه‌بندی فعلی تفاسیر، گونه‌های جدید را سامان‌دهی کنیم، ولی اگر تعاریف متفاوتی از ترمینولوژی تفسیر در نظر داشته باشیم، شاید بتوان تفسیر تطبیقی را در همین گروه‌ها جای داد. به طور مثال، روش و روی‌آورد قابلیت این تغییر را دارا است. اگر روش را ساز و کار رسیدن به فهم و تفسیر قرآن تعریف کنیم،97 مقایسه و تطبیق می‌تواند وصف روش قرار گیرد. در این‌ خصوص، در فصل چهارم بیشتر سخن گفته خواهد شد.
2. 2. 5. تبار تفسیر تطبیقی
حال که معلوم شد تفسیرپژوهان از تفسیر تطبیقی چه گونه‌هایی را اراده کرده‌اند، می‌توان به طور مستقل، در خصوص مصادیق تفسیر تطبیقی بحث نمود. این بحث بر این پرسش مبتنی است که آیا کوشش‌های صورت گرفته، تلاشی در جهت نسبت دادن عنوانی جدید بر بخشی از میراث تفسیری موجود است یا داعیه تأسیس و تولید آن را در سر می‌پروراند؟ در حالت نخست، تفسیر تطبیقی بیش از اطلاق نامی جدید بر بخشی از آثار تفسیری نیست، در حالی که بر مبنای فرض دوم، تفسیر تطبیقی، نه تنها باید مضمونی تازه داشته باشد، بلکه به گسترش انواع و گونه‌های تفسیر هم منجر می‌شود.
همه تفسیرپژوهان، تفسیر تطبیقی را دارای تبار دانسته‌اند، چون دست‌کم برخی از آثار تفسیری را تطبیقی محسوب کرده‌اند. رومی از آن جمله است. وی تفسیر طبری را پیشگام تفسیر تطبیقی دانسته است. حتی برخی از تلقی‌ها وقتی انواع تفسیر تطبیقی را مشخص ‌کرده‌اند، آثار دیگری غیر از تفسیر را به‌مثابه تبار تفسیر تطبیقی معرفی نموده‌اند. از باب یادآوری و مثال، عمری، «مختلف الحدیث» و رومی، «مشکل القرآن» را از پیشینه‌های تفسیر تطبیقی به شمار آورده‌اند. پس می‌توان گفت که از دید همه تلقی‌ها، تفسیر تطبیقی دارای تبار در فرآورده‌های تفسیری یا آثار مرتبط با تفسیر قرآن است. منتهی تلقی‌های تفسیر تطبیقی در مقام ارائه ملاک‌ها و شاخصه‌هایی برای مصداق‌یابی و تحقق عینی خود ناتوانند و صاحبان تعاریف هم تلاشی برای ارائه ملاک‌های تمایز مصداقی ننموده‌اند. رومی که تفسیر طبری را پیشگام تفسیر تطبیقی معرفی کرده است، مشخص نمی‌کند چه شاخصه‌ها و ملاک‌هایی سبب شده این تفسیر، تطبیقی شمرده شود و بر چه اساسی باید تفاسیر پس از طبری را در دایره تفسیر تطبیقی شمرد یا از آن خارج دانست.
ناموفق بودن معرفی مصداق به عوامل متعددی وابسته است. مهم‌ترین آن‌ها، دشوار بودن طبقه‌بندی خود تفسیر تطبیقی است. پیش از این گفتیم که تفسیر تطبیقی به‌مثابه یک اسلوب چه محذوراتی دارد. اگر هم به‌مثابه یک روش آن را طبقه‌بندی کنیم که قبلاً از آن سخن گفته شد، باز هم موانع و سختی‌های مصداق‌یابی را به طور کامل رفع نخواهد کرد، چون در هیچ کنش و اثر تفسیری‌ای تنها از یک روش استفاده نمی‌شود، مگر آنکه شیوه غالب را برای مصداق‌یابی لحاظ کنیم و بگوییم هر تفسیری که به طور غالب و یا دست‌کم رایج، از مقایسه آراء برای رسیدن به فهم درست استفاده کرده است، بدین اعتبار می‌تواند تفسیر تطبیقی محسوب شود. البته اگر مراد از تفسیر تطبیقی، عمل تفسیر باشد، در این حالت هر جا که در تفسیری، تطبیق انجام شده باشد، آن را یک عمل تطبیقی خواهیم دانست. در این حالت می‌توان گفت که این قسمت از تفسیر، تطبیقی است.
در میان همه تلقی‌ها، نجارزادگان ارتباط این تبار را با تلقی‌اش به‌روشنی تبیین کرده است. وی نقل و نقد در تفاسیر اجتهادی پیشین را تبار تفسیر تطبیقی دانسته است. او که از میان دامنه‌های مختلف، تفسیر تطبیقی را محدود به مقایسه دیدگاه‌های شیعه و سنی کرده، معتقد است که تفسیر تطبیقی با دامنه مزبور، در تفاسیر اجتهادی هر دو فریق دارای تبار است، این محقق در تفاوت تفسیر تطبیقی مورد نظرش با آثار پیشینیان، چنین اظهار داشته است که در تفاسیر اجتهادى هر دو مذهب، کم و بیش به بررسى و نقد دیدگاه‌هاى یکدیگر اشاره شده است و تنها بررسى مستقل و همه‌جانبه با تنظیم منطقى مباحث، پیشینه‏اى در بین فریقین ندارد.98
گرایش‌های مذهبی بخش عمده‌ای از اختلافات تفسیری را دامن زده است، این اختلافات در دو حوزه فقه و کلام، سبب به وجود آمدن تفاسیر با جهت‌گیری‌های خاص مذهبی گردیده است. در تفسیر تطبیقی از حیث مذهب، ملاک تعدد آرای تفسیری، مذهب مفسران است؛ بنابراین آیات فقهی و کلامی هم قلمرو تفسیر است. تفسیر تطبیقی با متعلق آرای مذهبی، در تفاسیر قرآن به‌صورت جزئی‌تر هم صورت گرفته است. مقایسه دیدگاه‌های تفسیری مذاهب معتزله و اشاعره، همچنین مقایسه دیدگاه مذاهب فقهی چهارگانه اهل تسنن هم در آثار تفسیری به چشم می‌خورد.
با ملاحظات فوق، معلوم می‌شود علیرغم آنکه تفسیر تطبیقی در مقام اصطلاح، نوظهور است؛ اما این گونه تفسیری – از دید این تلقی‌ها- در مقام عمل، قدمت بسیاری دارد. از این منظر، می‌توان تفسیر تطبیقی را با فقه تطبیقی مقایسه کرد. در فقه، سابقه دیرینی برای مقایسه می‌توان یافت. علم الخلاف یا خلافیات، نخستین آثار مکتوب در این فنّ است. ابن خلدون مناظرات میان مذاهب را سرآغاز شکل‌گیری علمی به نام خلافیات دانسته است.99
نکته مهم در تاریخ فقه تطبیقی، این است که هرچند تطبیق در این حوزه سابقه‌ای دیرین دارد، اما هیچ‌گاه اصطلاح «تطبیق» رونق نداشته و این مطالعات تحت نام «تطبیق» صورت نگرفته است. تنها در دهه‌های اخیر، آثاری به نام فقه تطبیقی پدیدار شده است که کتاب «الأصول العامه للفقه المقارن» از محمدتقی حکیم و کتاب «دروس فی الفقه المقارن» اثر محمدابراهیم جناتی از آن جمله است.100 این وضعیت درست مشابه تفسیر تطبیقی است؛ زیرا هرچند در تفاسیر قرآن کریم همیشه عنصر مقایسه آرا و دیدگاه‌ها، یکی از مؤلفه‌های اصلی تفسیر بوده است، اما فرآورده‌های تفسیری که با عنوان «تفسیر تطبیقی» یا «تفسیر مقارن» پدید آمده است، قدمتی بیش از فقه ندارند. در این میان برخی از آثار میان فقه و تفسیر جمع کرده‌اند که کتاب «آیات الأحکام تطبیقی» اثر محمد فاکر میبدی از آن جمله است.101
تألیف آثار تطبیقی در حوزه علوم اسلامی، محدود به فقه و تفسیر نیست و در علوم دیگر چون حدیث و کلام نیز، نمونه‌های بسیاری از تطبیق دیدگاه‌های مذهبی می‌توان مثال زد که اگر در یک نگاه کلان بخواهیم تبار تفسیر تطبیقی را جستجو کنیم، می‌توان از این آثار نیز در تبار تفسیر تطبیقی یاد کرد؛ چراکه در بسیاری از این آثار، از مقایسه برای رسیدن به تفسیر صحیح بهره برده شده است.102
در پایان این فصل، باید گفت که تلقی‌های تفسیر تطبیقی از انسجام معرفتی لازم برخوردار نیستند. این تلقی‌ها از یک‌طرف تفسیر تطبیقی را تحت عنوان اسلوب تفسیری و در عداد گونه‌های تفسیر ترتیبی و موضوعی طبقه‌بندی می‌کنند، از طرف دیگر متعلقات و اهدافی را برای تفسیر تطبیقی برمی‌شمارند که با این جایگاه سازگار نیست. بدیهی است که طبقه‌بندی تفسیر تطبیقی به‌مثابه یک اسلوب، آن را گونه‌ای تفسیری تلقی می‌کند، در حالی که اهداف و کارکردهایی برای این گونه در نظر گرفته شده که تفسیر بودن آن را مخدوش می‌کند. به طور مثال، «تشخیص بهترین طریق تفسیر و تعیین جایگاه یک مفسر در میان مفسران دیگر»، بنا بر کدام معیار و ملاک، تفسیر است؟! همین ناهمخوانی در ارتباط جایگاه تفسیر تطبیقی با برخی متعلقات آن هم برقرار است. متعلقاتی برای مقایسه ارائه شده است که تفسیر بودن این گونه را غیرممکن می‌سازد.
به نظر می‌رسد تنها قدر مشترک این تلقی‌ها، عنصر مقایسه است. منتهی به دلیل نبودن تصور علمی و دقیق از مطالعات مقایسه‌ای، این تلقی‌ها دستخوش فراز و فرود بسیار شده‌اند تا جایی که غیر تفسیر را به نام تفسیر جا داده‌اند و از تبیین مرز تفسیر تطبیقی با آنچه نیست، ناتوان مانده‌اند
مطلب مرتبط :