تصدیقی است.402 موضوع یک علم هم عبارت است از آن چیزی که آن علم در اطراف آن بحث می‌کند، عالمان اصول و منطق در تعریف موضوع علم گفته‌اند که موضوع هر علم، آن چیزی است که علم درباره عوارض ذاتی آن بحث می‌کند.403 موضوع هر علم، محوری برای پیوند مسائل آن علم است و یکی از راه‌های تمایز علوم از یکدیگر، تمایز موضوعات آن علوم از همدیگر است.404 اما مراد از روش چیست؟
در تعریفی کلی که متناسب با ارکان سه‌گانه علم باشد، روش راه کشف مجهول و تبدیل آن به معلوم است.405 بر این اساس، شناخت روش، به معنای شناخت راه‌های کشف مجهول است؛ اما در معرفت‌شناسی جدید، روش‌شناسی فقط به بیان شیوه‌های اجرایی یک مطالعه و تحقیق نمی‌پردازد، بلکه آنچه در روش‌شناسی بیشتر اهمیت داده می‌شود، معرفت‌شناسی406 است که در این نگرش، بیان ماهیت و هویت یک جریان، مبانی آن و رهیافت‌های مرتبط به آن از وظایف روش‌شناسی دانسته می‌شود؛ به عبارت دیگر، روش دارای معنای عامی است که درنتیجه این معنای عام، انتظار می‌رود که روش‌شناسی به توضیح شیوه‌ها، رویکردها، رهیافت‌ها و ابزار دستیابی به یک علم بپردازد. البته این معنا از روش‌شناسی هنوز فراگیر نشده است، بنابراین نه تنها در تفسیر بلکه در شاخه‌های علمی دیگر هم کمتر به مباحث معرفتی پرداخته می‌شود و بیشترین اهتمام روش‌شناسی به بیان روش و شیوه اجرای یک تحقیق مربوط می‌شود تا جایی که وقتی سخن از روش‌شناسی می‌شود، ناخودآگاه روش و شیوه‌های جزئی تحقیق در ذهن تداعی می‌شود تا معرفت‌شناسی کل‌نگر. در حالی که روش‌های شناخت را باید از روش‌ها و فنون اجرای آن‌ها متمایز دانست، چراکه اجرای هر قاعده پس از شناخت آن قاعده ممکن می‌گردد.
روش‌شناسی407 در مفهوم مطلق خود به روش‌هایی گفته می‌شود که برای رسیدن به شناخت علمی از آن‌ها استفاده می‌شود و روش‌شناسی هر علم نیز روش‌های مناسب و پذیرفته شده آن علم برای شناخت هنجارها و قواعد آن است.408
در علم تفسیر، نظام طبقه‌بندی تفاسیر که شامل اصطلاحات رویکرد(گرایش)، سبک و مکتب در کنار روش است، می‌تواند ناظر بر همین معنا از روش‌شناسی باشد، هرچند از زاویه معرفت‌شناسی جدید بدان نگریسته نشده است. حتی به نظر می‌رسد همین دلیل باعث شده که برخی از محققان غربی بر این باور باشند که مسلمانان از میان مؤلفه‌های مختلف برای شناساندن یک تفسیر فقط به مقوله روش توجه داشته‌اند،409 چون اصطلاحات طبقه‌بندی تفاسیر مجموعه نسبتاً کاملی برای معرفی روش‌شناسی تفسیر به معنای جدید هستند.
در این بخش، درباره مبانی، رویکردها و روش اجرایی تفسیر تطبیقی بحث می‌شود. برای آنکه تعاریف مطرح از مبانی، رویکرد و روش تفسیر را بتوان درباره تفسیر تطبیقی هم اعمال کرد، باید بدین سؤال پاسخ دهیم که آیا تفسیر تطبیقی زیرمجموعه علم تفسیر است یا علم مستقلی است؟ چون این تعاریف به شرطی می‌توانند در روش‌شناسی تفسیر تطبیقی به کار آیند که تفسیر تطبیقی در مجموعه همان علم تفسیر جای گیرد.
برای آنکه تفسیر تطبیقی علم مستقلی باشد، یعنی یکی از شاخه‌های علمی در حوزه معرفتی تفسیر باشد، باید موضوع خاصی در میان باشد که متمایز از موضوع تفسیر باشد، چون از طرفی علم موضوع می‌خواهد، یعنی برای علم بودن لازم است که موضوع معینی بررسی شود و از سوی دیگر، آن موضوع باید متمایز از موضوعات حوزه خود باشد. اگر چنین نباشد علم بودن آن‌ در بوته تردید است. این چالش فراروی سایر مطالعات تطبیقی در حوزه‌های دیگر هم هست. به طور مثال، برخی از حقوقدانان معتقدند که حقوق تطبیقی علم است، چون هم دارای متخصص است، هم جغرافیای مطالعاتی آن، حقوقی است و هم نتیجه حاصل از مطالعه منظم حقوق تطبیقی، متفاوت از مطالعه حقوق داخلی یک کشور است ولی بعضی دیگر از حقوقدانان با ایشان موافق نیستند. استدلال این افراد بر نداشتن موضوع خاص است؛ چون علم موضوع می‌خواهد و حقوق تطبیقی موضوع خاص ندارد.410 منظور از نداشتن موضوع خاص آن است که موضوع حقوق تطبیقی، همان موضوعات مورد تطبیق است و خود موضوع مستقلی ندارد. موضوع «تطبیق حقوق خصوصی دو نظام حقوقی»، همان «حقوق خصوصی» است و موضوع متفاوت و جدیدی در این مطالعه نسبت به طرفین تطبیق مورد بررسی قرار نمی‌گیرد، فقط راه مطالعه جدید است. در مطالعه جدید، از راه تطبیق به نتیجه می‌رسیم و البته مسلم است که نتایج فرق می‌کند، ولی نتایج متفاوت برای علم بودن یا نبودن، تعیین کننده نیست. آنچه در حوزه فلسفه هم گفته‌اند که فلسفه تطبیقی در عداد فلسفه غرب و فلسفه شرق و قسیم آن‌ها نیست، بلکه با آن‌ها قابل جمع است،411 ناظر بر همین بحث است. فلسفه شرق و غرب، موضوعاتی برای دو حوزه تفکر متفاوت است، اما فلسفه تطبیقی ناظر به حوزه فکری خاصی نیست، موضوع متمایزی مثل آن دو ندارد، بلکه صرفاً عنوانی است برای روشی در تحقیق در فلسفه. در کل می‌توان گفت که تطبیق می‌تواند هم در گسترش یک علم -که مسبوق به سابقه است- نقش داشته باشد و هم خود مقدمه‌ای شود برای به وجود آمدن علم یا علوم دیگر، ولی خودش علم محسوب نمی‌شود.
به نظر می‌رسد که این دیدگاه، درباره تطبیق در همه علوم هم صحیح باشد، یعنی در علوم دیگر هم متعلق تطبیق، وصفی برای یک علم جدید نیست، بلکه مراد از وصف تطبیقی، گونه‌ای از روش‌های مطالعه برای توسعه علم است. پس در تفسیر تطبیقی-بر اساس تلقی مفروض در این رساله- با علمی مستقل از تفسیر قرآن سر و کار نداریم، هرچند ممکن است در تلقی‌های دیگر بتوان تفسیر تطبیقی را علمی مستقل از علم تفسیر قرآن پنداشت. به طور مثال، در آن تلقی‌ از تفسیر تطبیقی که تفسیر تطبیقی را نوعی تفسیرپژوهی صرف می‌داند که به مقایسه کلی دو مفسر یا دو تفسیر می‌پردازد، می‌توان گفت ساحت این مطالعه علمی مستقل از تفسیر است. چون موضوع این علم خود تفسیر است، نه قرآن و مربوط به تفسیرپژوهی می‌شود.
4. 1. مبانی تفسیر تطبیقی
مبانی جمع «مبنا» است که در لغت به اساس، بنیان و پایه هر چیز گفته می‌شود.412 مبانی یک علم، به بخشی از مبادی تصدیقی یک علم گفته می‌شود که در قالب مجموعه‌ای از قضایا، اصول موضوعه آن علم هستند و مسائل آن علم بر این اصول استوار است.413 در ادبیات مکتوب فارسی، نخستین بار، عمید زنجانی واژه مبانی را در حوزه تفسیر مطرح کرد. وی این واژه را در عنوان کتاب خود و در کنار روش تفسیر به کار برد، اما در کتاب او تفاوتی بین معنا و مقصود از این دو واژه قرار داده نشده است و در سرتاسر کتاب، مراد نویسنده از مبانی همان روش است. او در تعریف مبانی(روش) می‌نویسد:
«مبنا و روش تفسیرى عبارت از مستند یا مستنداتى است که مفسر بر اساس آن کلامى را که خود ساخته و پرداخته است، به عنوان تفسیر کلام خدا و معنى و مقصود آیات الهى قلمداد مى‏کند و تنها راه دستیابى کامل به مقاصد قرآن را منحصراً همان مستند یا مستندات مى‏شمارد و دیگر مبانى و روش‌ها را تخطئه مى‏کند و آن‌ها را براى رسیدن به همه مفاهیم و مقاصد قرآن کافى نمى‏داند.»414
او بر اساس این تعریف، حصر منطقی مبانی را غیرممکن دانسته است. وی می‌گوید که نوع تقسیم‏بندى مبانى و روش‌هاى تفسیرى استقرایى بوده و در طول زمان قابل افزایش است. عمده‏ترین مبانى و روش‌هاى تفسیرى از نظر او چنین است:
1- مبنا و روش «تفسیر نقلى» یا «تفسیر به مأثور».
2- مبنا و روش «تفسیر به رأى».
3- مبنا و روش «تفسیر اجتهادى یا عقلى».
4- مبنا و روش «تفسیر اشارى».
5- مبنا و روش «تفسیر رمزى».
6- مبنا و روش «تفسیر قرآن به قرآن».
7- مبنا و روش «تفسیر جامع» بر اساس کتاب، سنّت (عترت)، اجماع، عقل‏415
اما این تلقی از مبانی که مبنا و روش را یکی می‌پندارد، صحیح نیست؛ زیرا همان‌طور که گفتیم مبانی یک علم، اصول موضوعه آن علم هستند که مسائل آن علم بر آن استوار است و در این تعریف، مبنا ارتباطی با روش ندارد. مبانی علم به پیش‌فرض‌های بنیادین آن علم گفته می‌شود که خود پایه‌ انتخاب و اجرای روش خواهد بود. روش بر مبانی مبتنی است، یعنی مفسر روشی را برای تفسیر انتخاب می‌کند که با مبانی او هم‌راستا باشد.
منظور از مبانی تفسیر، با توجه به معنای لغوی مبنا، «باورها و اصول پذیرفته شده و مسلم مفسران»416 است. به عبارت صریح‌تر می‌توان گفت مبانی تفسیر همان پیش‌فرض‌های بنیادین هر مفسر در مواجهه با قرآن و تفسیر نمودن آن است. بیان برخی از این مبانی به روشن شدن تعریف کمک می‌نماید: الهی بودن متن قرآن؛ معجزه بودن قرآن؛ عدم صحت قرائات مختلف یا برعکس پذیرش صحت قرائات مختلف؛ حجت بودن قول صحابه یا برعکس عدم حجیت قول ایشان.
یکی از صاحب‌نظران، مبانی تفسیر قرآن را به دو نوع مبانی مشترک و مبانی مختص طبقه‌بندی کرده ‌است. مبانی مشترک را مبانی‌ای دانسته که همه یا بیشتر مفسران آن را قبول دارند، مثل وحیانی بودن الفاظ قرآن. ولی مبانی مختص آن دسته از مبانی است که مفسران بر سر پذیرش یا عدم پذیرش آن توافق ندارند، مثل تناسب آیات درون سوره‌ها که برخی از مفسران بدان باور دارند ولی بعضی دیگر آن را نمی‌پذیرند. وی این مبانی را در پنج نوع مبانی کلامی؛ مبانی روشی؛ مبانی گرایشی؛ مبانی صدوری؛ مبانی دلالی گروه‌بندی نموده است.417
نجارزادگان هم مبانی تفسیر را به دو قسم مشترک و مختص تقسیم کرده است؛ اما منظور وی از مبانی مختص، مبانی‌ای است که فقط مورد پذیرش یکی از مذاهب است، در حالی که مبانی مشترک را هر دو مذهبِ شیعه و تسنن قبول دارند. او بر اساس همین تعریف، به طور مثال، سلامت قرآن از تحریف و حجیت سنت پیامبر اکرم(ص) را جزو مبانی مشترک دانسته، چون هم مفسران شیعی و هم اهل سنت این دو مبنا را قبول دارند، اما چون حجیت سنتِ اهل‌بیت را تنها شیعه و حجیت سنتِ صحابه را فقط اهل سنت مبنا قرار داده‌اند، آن را جزو مبانی مختص آورده است.418
نجارزادگان برخی از مبانی مشترک و خاص را به‌صورت تطبیقی-میان شیعه و سنی- بررسی نموده است که در بررسی آثار نامبردار به تفسیر تطبیقی، از آن یاد شد. او این کتاب را به عنوان نخستین کتاب از مجموعه کتب تفسیر تطبیقی خود به چاپ رسانده است. افراد دیگر هم آثار مشابهی پدید آورده‌اند،419 اما این آثار برخلاف تشابهی که عنوان آن‌ها با عنوان مورد بحث در این فصل دارد و سوای اینکه تفسیر تطبیقی باشند یا در زمره آن قرار نگیرند که در فصل دوم درباره آن بحث شد،420 در هیچ‌کدام مبانی تفسیر تطبیقی مطرح نشده است. باید دانست که «مبانی تفسیر تطبیقی فریقین» با «بررسی تطبیقی مبانی تفسیر فریقین» فرق دارد. در دومی، محقق مبانی تفسیری شیعه و اهل سنت را مقایسه می‌کند؛ اما مراد از مبانی تفسیر تطبیقی، آن دسته از پیش‌فرض‌هایی است که شخص در خود عمل تفسیر تطبیقی یا گونه تفسیر تطبیقی به کار گرفته و اصول او برای انجام تفسیر تطبیقی است. باید گفت که تا کنون اثری در موضوع مبانی تفسیر تطبیقی به وجود نیامده است و ایده‌پردازی‌ها درباره تفسیر تطبیقی از دایره بیان چیستی آن تجاوز نکرده است.
البته آثاری که مبانی هر یک از مذاهب شیعه و سنی را به طور جداگانه بررسی می‌کند یا با هم مقایسه می‌کند، برای بیان مبانی تفسیر تطبیقی نقش مقدمه‌ای دارد، زیرا از راه همین مباحث است که مبانی تفسیر تطبیقی هم مشخص می‌شود. با تنقیح مباحث مربوط به مبانی مشترک شیعه و سنی در تفسیر قرآن، معلوم می‌شود که در هر تفسیر موسوم به تفسیر تطبیقی، آن مبانی باید در نظر گرفته شود. همچنین با بحث در مورد مبانی خاص، می‌توان معین کرد هر تفسیر از کدام مبانی بهره جسته است. مبانی در تفسیر تطبیقی، همچون سایر گونه‌های تفسیری نقش بسیار مؤثری در شکل‌گیری روش و جهت‌دهی به رویکرد تفسیر تطبیقی دارد. اگر مفسر مبانی مشترک میان شیعه و سنی را اساس داوری آرای مذهبی قرار دهد، تفسیرش رویکرد تقریبی به خود می‌گیرد، اما اگر بخواهد تنها بر مبانی مختص تکیه کند، نیل به رهیافت تقریبی غیرممکن است.
اصولاً مبانی تفسیر تطبیقی، زاده اعتقادات فقهی و کلامی هر مذهب است که قبل از وارد شدن به حوزه تفسیر جزو باورهای بنیادین هر مفسر است. این مبانی صورت استقرایی دارند، یعنی قابل حصر منطقی نیستند، بلکه تنها با استقرا می‌توان آن‌ها را برشمرد. استقرای مبانی تفسیر تطبیقی را می‌توان از تفاسیر تطبیقی انجام شده یا اظهارنظر صریح خود مفسران درباره مبانی این گونه تفسیری هم به دست آورد.
مبانی تفسیر تطبیقی دو بخش دارد: بخشی مربوط به تفسیر بودن آن است؛ بخشی مربوط به وصف تطبیقی بودنش. از این جهت، تفسیر تطبیقی مثل سایر گونه‌های تفسیری است. به طور مثال، تفسیر عرفانی سوای مبانی هر تفسیر، چون وصف عرفانی دارد، مبانی مربوط بدین وصف باید تنقیح شود؛ برای نمونه مفسر باید تعیین کند که آیا هر کشفی می‌تواند تفسیرکننده آیه باشد یا این کشف باید با برهان یا ادله قطعی دیگر تأیید شود. تفسیر تطبیقی از حیث تفسیر بودنش شامل همان مبانی تفسیر است. برای نمونه، الهی بودن متن قرآن یا حجیت ظهور که در همه تفاسیر مبنا هستند در تفسیر تطبیقی هم مبنای تفسیر است و مبانی تفسیر تطبیقی از این حیث تفاوتی با مبانی تفسیر ندارد و همان مبانی‌ای که یک مفسر برای تفسیر کلام خداوند دارد، در تفسیر تطبیقی هم جاری است. از همین‌‌‌رو اگر در این بخش، به‌طور مستقیم درباره مبانی مذکور بحث شود، مطلب جدیدی گفته نخواهد شد،
مطلب مرتبط :