باشد. بارت متن را به واحدهای‌ خوانشی تقسیم می کند، و به تقسیمات کلام به جمله وپاراگراف وقعی نمی نهد، سپس در مورد عنوان سارازین بحث می کند. و هر واحد خوانشی را به تنهایی تحلیل می نماید.
اما سنت فرهنگی عبارت از کد هایی که از متن استنباط می شوند و با جنبه های تأویلی، دلالتی، رمزی‌، اشاره ای‌ ویژه رویدادها مرتبط می‌شوند.
بارت هم سعی می کند پرده از بینامتنیت بردارد یعنی واکنش متن ها و تداخل آن ها در همدیگر و مقوله ی توهمی ساختار بسته متن را بزداید. اینجاست که نقد – نزد بارت – به اعتبار این که (نقد) بهترین خوانش متن است، یک نوع کتابت ابداعی نوینی می شود که ممکن است از لحاظ کمی هفت برابر متن نقد شده؛ باشد.
اما در مورد نقد نشانه شناختی معاصر عربی‌،‌ منتقد مغربی محمد مفتاح246 سعی می کند تنها به این متد وفادار باشد. وی سه کتاب در این زمینه تألیف کرد:
1. فی سیمیاء النقد القدیم247 1982
2. تحلیل الخطاب الشعری248 1985
3. دینامیه النص249 1987

وی همه ی کتابهای یاد شده را تنها به تحلیل شعر اختصاص داد. در کتاب اول خود (نونیه) ابو‌ البقاء الرُّندی250‌ را تجزیه وتحلیل می کند. مطلع این قصیده:
لکل شیء‌ إذا ما تم نقصان فلا یغر بطیب العیش إنسان251
محمد مفتاح در متد نشانه شناختی‌ شاخص های اساسی گفتمان شعری را متشکل از چهار عنصر می داند، که عبارتند از:
1. مواد آوایی (آهنگ حروف از حیث تکرار [واج آرایی] و کلمات محور، وموسیقی‌ از لحاظ تکیه و ریتم، وزن، قافیه و..)
2. قاموس (واژگان شعری)‌.
3. ساختار (‌نحوی، بلاغی از حیث محاکات و تخیل)
4. معنی یا قصد (مستقیم وغیر مستقیم)‌

سپس به سمت وسوی تحلیل ساختار ژرف متن روی می آورد. وی این ساختار را در تقابل دو ساختار دیگر می‌یابد:
1. ساختار تشابه: الله / جهان،‌ روزگار / انسان، نیکی / بدی، جاوید / مرده … .
2. ساختار تناقض و تضاد:‌ تام / ناقص، خوشبختش کرد / ناراحتش کرد … .

در نهایت هم به این نتیجه می رسد که تقابل اساسی میان روزگار / انسان و تقابل فرعی میان روزگار- انسان / انسان، فضای فاجعه آمیزی به قصیده اضافه می کنندکه خود از راه الفاظی که نماینده ی روزگار و گردش زمانه هستند، تشکیل شده اند.
در کتاب دوم خود نیز (تحلیل الخطاب الشعری)252 محمد مفتاح تطبیق متد نشانه شناختی خود را ادامه می‌دهد، اما گستره ی مفاهیم نقدی خود را وسیع تر می کند، و بر (رائیه) ابن عبدون253 با مطلع ذیل تطبیق می کند:
الدهر یفجع بعد العین بالأثر فما البکاء‌ علی الأشباح والصور254
از مفاهیم نقد نشانه شناختی مکتبهای متعدد وشخصیتهای‌ مشهوری از قبیل: گرماس، ریفاتر، یاکوبسن، ژان کوهن وغیره استمداد می‌جوید. نظریه ی گرماس خود از منابع معرفتی‌ متنوع آنترپولوژی، زبانشناسی، ساختارگرایی و منطقی سرچشمه می‌گیرد. ریفاتر معتقد است که رویکرد نقد شناختی به شعر پربارتر از تحلیل زبانشناختی‌ است. و کتاب خود (سیمیولوژی‌ شعر) را بر پایه ی مفاهیمی‌ که از آفاق معرفتی متنوع سرچشمه می‌گیرد، از قبیل: گشتالت، نظریه ی تلقی، واقعیت خارجی / داخلی، بازیهای زبانی‌ و بینامتنیت تألیف می کند. ژان کوهن معتقد بود شعر بر پایه ی مجاز به ویژه استعاره استوار است. وی معیارهای زبانی را درمی نوردد و به نوعی هنجارگریزی می رسد. در نتیجه مفتاح (مؤلف یاد شده) نمی خواهد یک دیدگاه را برگزیند که بعداً بطلان آن ثابت شود. مخصوصاً این که تعریفات متعدد ومتناقض است. مثلا زبان پیش چامسکی و کرایس: بی طرف، بی گناه وشفاف است. زبان هم نزد بارت نیرنگ باز و گمراه کننده است آنچه ظاهر می‌کند غیر از آنچه پنهان می سازد. و نزد مارکسیست ها وپوزیتویست ها واقعیت را توصیف می کند و آن را بازمی تابد. درحالی که نزد گشتالتها و شعرا واقعیتهای جدیدی را بازآفرینی می نماید.
ازین تکثر مفتاح سعی می کند متد نشانه شناختی را در تجزیه وتحلیل ادبیات تلفیق کند، که عناصر آن در چهار سطح معروف زبانشناسی خلاصه شود: ‌سطح آوایی، سطح قاموسی، سطح ترکیبی و سطح معنایی ..است.
مفتاح درکتاب سوم خود (دینامیه النص) تحلیل شعر را بر اساس متد نشانه شناختی ادامه می دهد. و همانند دو کتاب سابق خود سعی می‌کند، نظریه پردازی را با رویکرد کاربردی تلفیق کند. و همان گامهایی را که در دو کتاب قبلی برداشته بود دو باره به حرکت اندازد.
اما پژوهشگر مغربی ادریس بلملیح متد نشانه شناختی را در تحلیل نثر به کار گرفت. او در کتاب خود موسوم به (الرؤیه البیانیه عند الجاحظ)255 1984 میراث بلاغی جاحظ را در پرتو نظریات بیانی وی بررسی کرد. و در باره ی نظام داخلی این میراث بحث نمود. ادریس بلملیح با هدف تفسیر آن نظریات در بستر فرهنگ جاحظ وبر اساس روابط فرهنگی‌ واجتماعی وحتی اقتصادی درآن زمان بحث خود را پیش برد.
در حقیقت جاحظ دارنده ی یک جهان بینی بیانی بوده در نتیجه امکان تفسیر این دیدگاه شاید پیامدهای مهمی در برداشته باشد. و این کار میسر نمی شود مگر این که این دیدگاهها را یک ساختاری تصور کرد که مشتمل است بر اجزایی‌ مستقل و روابطی سازنده ای که یک کلیتی هماهنگ و منظم بسازد. سپس سعی شود این دیدگاه را در یک ساختار شامل تر و گسترده تر که فلسفه معتزلی نام دارد، بیامیزیم. فلسفه ای که دیدگاه بیانی‌ جهان یکی از عناصر آن می‌باشد.
محقق یاد شده اجزای منظومه ی فکری فلسفه معتزلی را تشخیص می دهد. و این اجزا را با روابطی که تکامل و نسق کلی آن را پیوند می دهد، بیان می کند. سپس در مورد امکان تفسیر این ساختار در پرتو اوضاع اجتماعی‌ و اقتصادی که آن را تولید می کند، بحث می نماید. پس از آن به این نتیجه می رسد، که فلسفه ی معتزلیان عقیده طبقه ی متوسط در شهرهای عربی‌ قدیم بوده شهرهایی که از نیمه ی دوم قرن هجری‌ اول به منصه ی ظهور می رسند.
در بخش دوم نگارنده (بلملیح) دربحث خود به تفصیل قول در بیان جاحظ می پردازد. وی ابراز می کند که جاحظ دارای برداشتهای‌ نشانه ای بوده و این معلول عقیده ی وی به این که جهان نظامی از اشاره هاست. سپس این برداشتها را با برخی از گرایش های علم نشانه شناختی نوین مقایسه می کند و هر وسیله از وسایل بیان نزد جاحظ را بررسی ‌می ‌نماید. دلالت چگونه است؟ و شکل آن چیست؟ و از چه چیزی تعبیر می کند؟ و زمانی که بحث بررسی الفاظ می رسد، توضیح می دهد، که لفظ مهمترین شکل دلالتی و تعبیری‌ است، وبه دوگونه قسمت می‌شود؛ کلام روزمره عادی، وکلام فنی‌ عالی است سپس به مطالعه هرکدام می‌ پردازد.
از نشانه شناختی‌ جاحظ، نگارنده پنج نوع اشاره استنباط می کند: نصبه، اشاره، عقد،‌ خط، لفظ:
1. (نصبه) عبارت از اشاره ی صامتی است که با ظاهر خارجی خود از درون خود تعبیر می کند « حالتی است بازگوکننده بدون لفظ و اشاره دست».256 به معنای این که جماد و سکون و هر چیز در طبیعت و جهان از خود تعبیر می کند؛ اما با اشاره ای از جنس خود (با لسان الحال) زیرا: «‌هرگاه بر معنایی دلالت کند، یعنی‌ از آن خبر می دهد، گرچه ساکت وخموش باشد، و به آن اشاره ای‌ کند، گرچه ساکن باشد»257 ‌

مطلب مرتبط :   ، بزهکاری، تخلفات، شرمساری، فرافکنیشده، وجدان

بنابراین هرچه در طبیعت است– نزد جاحظ – از حکمت الهی‌ بازگو می کند. و از دقت نامتناهی‌ در آفرینش و نظم بخشیدن سخن ها می ‌راند. درنتیجه نشان می دهد که به طور عبث و تصادفی خلق نشده بلکه خالقی مدبر آن را خموش وساکت قرار داد تا برهانی باشد گواه بر ایجاد کننده آن و شهادت دهد بر خلاقیت و قدرت مطلق وی‌ است.
کتاب (الدلائل والاعتبار) روشن ترین اثر جاحظ در مورد دلالت (نصبه) شمرده می شود. وی در کتاب خود دلیل عدم تصادفی بودن خلقت این جهان را اقامه می کند. و اثبات می‌ نماید که این جهان ساخته وپرداخته خداوند متعال است، زیرا در این کتاب جاحظ در جهان تأمل می کند، و در غور آن با (نصبه) یا لسان الحال در غور آن می کاود. ابتدا خورشید وقمر … و در نهایت پرنده و ذرات و زنبورعسل، وهرآنچه در ظاهر و زندگی‌ خود دقیق و غریب می نماید بر خلاقیت و ابداع خداوندی گواه می دهد.
این بدین معنی است که (نصبه) اداتی‌ است ارتباطی که حامل پیام صامتی یا گفتار حال است. منبع این بیان یا فرستنده ی آن؛ خداوند متعال خالق جهان است. و گیرنده ی آن انسانی است که در جهان پیرامون خود تأمل می کند، پس انسان وجه حکمت الهی را از آن نتیجه می گیرد. جاحظ می گوید: «از زمین بپرس و بگو: کیست که رودهایت را گسیل داشت، و درختانت را کاشت، و بار وثمره ات را چید؟ پس اگر جوابت را از راه گفتگو نداد از راه عبرت و اعتبار جوابت را می دهد» 258 ،‌ نصبه هم – در مفهوم جاحظی – اشاره ارتباط بین انسان وقوای مخفی ای که جهان را خلق کردند، ونمی توان آن را در بستر زندگی اجتماعی‌مطالعه کرد. پس می توان گفت نصبه اشاره ای است ارتباطی و اشاره دلالتی در یک آن می باشد. جاحظ هم یک نظام نشانه شناسی بیرون از زندگی افراد واجتماع تأسیس می کند، که دارای رنگ وبوی فلسفی است، وبه نشانه شناختی پیرس نزدیک می شود؛ و از سیمیولوژی‌ پریتو یا بارت که بنیانگذار آن دوسوسور بود، دور می گردد.

مطلب مرتبط :   قرآن، آیات، وحی، سوره، تجوید، آهنگ

2. اشاره دومین انواع بیان نزد جاحظ است. همان اشاره ای ست که انسان به وسیله ی حواس خود اجرا می کند و از درون وشعور واحساس خود تعبیر می کند. وی اشاره را به دو گونه تقسیم می کند: نخست – مشترک است مابین اشاره ولفظ. اشاره در شکل خود به لفظ کمک کند؛ مثلاً وقتی انسان بله یا نه می گوید و سرش را به علامت مثبت یا منفی تکان می دهد، این حرکت همان معنایی را تداعی می کند که با زبان گفته می شود. اشاره در خصوص معنای لفظ تابع لفظ است، اما از حیث شکل که همان ماده ی آوایی‌است که از زبان وحنجره صادر می‌شود، جداست. لفظ از راه دستگاه شنوایی انسان ادراک می شود، اما اشاره به جای دستگاه شنوایی که الفاظ و کلمه ها به سمت آن روانند، به سمت وسوی دستگاه بینایی،‌ درحرکت است. جاحظ می گوید: «گویندگان با سر و گردن وابروهایشان اشاره می کنند». 259 و شکی نیست که اشاره ی آنان را می‌ توانیم حرکت کمکی‌ بنامیم. صحبت کننده با بهره گیری از‌آن بیشترین توانایی خود را به کار می‌گیرد تا آنچه در درون دارد بازگو نماید.
اما گونه دوم از گونه های اشاره در بیان جاحظ اشاره ای است که از لفظ جدا می شود، و به آن می پیوندد. جاحظ می گوید: «اشاره ولفظ مشترک اند. اشاره بهترین یاری دهنده لفظ است و بهترین ترجمه کننده آن. و چه بسا نماینده لفظ می شود و از خط هم بی نیاز می کند»260 یعنی به اضافه وظیفه کمکی آن که یک وظیفه ثانوی‌ برای‌ آن محسوب می شود یک کارکرد ارتباطی اساسی دارد، که از دیگر وسایل ارتباط وگفتمان مستقل می شود؛ تا برای خود نظامی ویژه از گونه های دلالتی، که مورد توافق افراد مجموعه ی انسانی است، تشکیل دهد. ومقاصد خود را بدین گونه بازگو نماید.
اگر پودمان ترکیبی کلام با تسلسل و پیاپی آمدن در حیطه ی زمان، و چیدمان ترکیبی خط با تسلسل وپیایى آمدن در حیطه مکان متمایز شود، می توان گفت که اشاره به وسیله ی حرکت همان گونه که جاحظ آن را تعین می کند با تشکیل پودمان صور مرئی در حیطه ی فضا متمایز می گردد، جاحظ می گوید: «‌اما اشاره چنانچه دو نفر از یکدیگر دور باشند با دست وسر وچشم وابرو و کتف و با لباس وشمشیر انجام می گیرد وممکن است فردی که شمشیر را از غلاف بیرون آورده و یا شلاق را بلند کرده مورد تهدید واقع شده باشد که درین حالت یک نوع بازدارندگی‌ و جلوگیری و منع را نشان می دهد و برحذر کردن و تهدید نمودن هم ممکن است باشد»261
از آنچه گذشت نتیجه می گیریم جاحظ درک می کند، که اشاره زبانی است شبیه به کلام و نظامی ویژه دارد، که به صورت اجتماعی وقراردادی وضع شده و در وضعیت سطح دومش یعنی جدایی‌ از کلام – زبانی‌ قائم به ذات خود است – و از آنچه زبانشناسان معاصر نام آن را (‌زبان طبیعی) می گذارند، مستقل است. و می تواند جای آن را بگیرد مانند دوری دو گوینده از هم یا درحال فقدان قدرت تکلم در لالان است. ابو عثمان می گوید: «‌شاید فرد لال یا – ناشنوای لال – ترا ببیند و واز دیدن تصویر حرکات بداند چه می گویی، همچنین معانی‌ سخنت را از روی اشاره هایت بفهمد».262

3. و اما (‌عقد) سومین وسیله از وسایل بیان جاحظ است. گونه ای خاص از حساب است که به وسیله ی انگشتان دست انجام می گیرد: «اما سخن گفتن درعقد یعنی حساب بدون لفظ وخط است» 263
4. (خط‌) شامل هر وسیله ای از وسایل خطی است، که انسان آن را ساخته باشد وبا چشم در حدود زمان ادراک شود. چه به وسیله ی قلم یا غیره باشد آن هم برای‌ راه اندازی زندگی اجتماعی خود از این اشارات وعلایم نگاشته شده یا نقش بسته یا کنده شده نمی تواند بی نیاز باشد، وسایلی که با آن چهارپایان را برای هدفی معین داغ می نهیم؛ از آن دسته به شمار می روند. ابوعثمان می گوید: « بین کتیبه ها و خط ها تفاوتی نیست. وبین نشان ها و کتیبه ها فرق نیست. ونه میان خط ها و کتیبه ها. همه ی آنها خط هستند وهمه ی آنها کتابت هستند، یا در معنای خط وکتاب اند».264

پس رقم و خط ونقش همه کتابت هستند؛ گرچه برخی از آنها با قلم سنگ تراش یا قلم یا آهن تفته باشد. انسان با همه ی این وسایل چاره جویی کرد و بر ناتوانی های زبان فائق آمد. انسان زبان خط را به جای‌ زبان کلام به