است که در آن روابط، با کمترین میزان لختی ظاهر می‌شوند.» بنابراین به یُمن مجازی‌سازی، اشخاص، اعمال و اطلاعات ازجا برکنده می‌شوند، یا به عبارت دیگر، در فضایی نامعلوم، دردگرجا، جای می‌گیرند. می‌توان گفت که مجازی‌سازی «روایت کلاسیک را در معرض امتحانی سخت قرار می‌دهد.» زیرا در مجازی‌سازی، وحدت زمانی هست اما وحدت مکانی وجود ندارد، چرا که شبکه‌های الکترونیکی، کنش متقابل را در زمان واقعی محقق می‌کنند. دیگر اینکه به برکت وجود پیام‌ها و پیام‌گیرهای الکترونیکی، علی‌رغم ناپیوستگی زمانی، پیوستگی و تداوم عمل برقرار است. و نکته آخر آنکه در مجازی‌سازی، همزمانی جایگزین وحدت مکانی می‌شود و ارتباط متقابل به جای وحدت زمانی می‌نشیند. پس طبیعی است که خروج از «اینجا» یعنی بیرون رفتن از مختصات زمانی ـ مکانی را «یکی از شاهراه‌های مجازی‌سازی» محسوب کنیم.<br /> به علاوه مجازی‌سازی شیوه‌های متعددی برای جاری شدن در قالب مکان و زمان عرضه می‌کند. «هر شکل زندگی دنیای خود را ابداع می‌کند (…) و به همراه آن، مکان و زمان خاصّ می‌آفریند.» هرچند شبکه راه‌آهن شهرها را به هم نزدیک کرده است، هرچند هواپیما این نزدیکی را شدت بخشیده و امواج نور ما را فوراً و در زمان واقعی به هم مرتبط می‌کند، نمی‌توان منکر شد که فاصله‌های پیشین هنوز پابرجا هستند. «بنابراین اکنون موقعیتی ایجاد شده که در آن چندین نظام همجواری و نزدیکی وجود دارند که در آنها مقاطع زمانی با یکدیگر برخورد می‌کنند، بر هم منطبق می‌شوند و پیوند می‌یابند. بدین ترتیب تکثر فضاها از ما انسان‌هایی سیار می‌سازد، و از گونه‌ای خاص. به جای آنکه در فضایی معین جابه‌جا شویم، در نوعی نقشه جغرافیایی با سطوح متعدد حرکت می‌کنیم و از حیطه‌ای به حیطه دیگر می‌رویم، «از شبکه‌ای به شبکه دیگر جهش می‌کنیم و از یک نظام همجواری به نظامی دیگر می‌رویم. مکان‌ها در زیر پای ما دیگرگون و چندشاخه می‌شوند و ما را به دگرزایی ملزم می‌کنند.»
جهان مجازی علاوه بر ازجاکندگی، از خاصیت موبیوس، یعنی گذر از درون به برون و برعکس، نیز بهره‌مند است. این خاصیت که در واقع معرف یک نقطه تبدیل و چرخش است، در امر مجازی در سطوح متعدد نمایان می‌شود. مثلاً میان خصوصی و عمومی، ذهنی و عینی، مؤلف و خواننده و مانند آن. لوی می‌گوید: «کارگر از راه دور، فضای خصوصیِ خود را به فضای عمومی تبدیل می‌کند و برعکس. حتی گاه می‌تواند زمان عمومی را با شاخص‌های کاملاً شخصی نظم و نسق دهد، (…) زمان‌ها و مکان‌ها درهم می‌آمیزند. مرزهای مشخص و معین، با درهم شکستن تقسیم‌بندی‌ها مواجه می‌شوند.» در اینجا دیگر با همان مرزهای دنیای واقعی روبه‌رو نیستیم. مجازی‌سازی هویت سنتی انسان را مورد چون و چرا قرار می‌دهد: محدودیت‌ها، منع‌ها و تعین‌هایش. از این رو «مجازی‌سازی همواره گونه‌ای دگرزایی در پی دارد.» دیگر شدن و حتی پذیرفتن دگربودگی، فرایندی است که باید به‌دقت از دشمن نزدیکش، یعنی ازخودبیگانگی باز شناخت. زیرا مشخصه ازخودبیگانگی شیءواره شدن یا تقلیل همه چیز به امر واقع است.
نکته آخر آنکه مجازی‌سازی، برخلاف نظام‌های درختی، کاملاً ریزوم‌وار (در معنای مورد نظر دلوز) است. به هنگام توصیف ریزوم گفتیم که مشخصه ارتباط ریزوم‌وار، فقدان مرکزیت، سلسله‌مراتب و فرماندهی مطلق است، زیرا در چنین ارتباطی هر نقطه‌ای می‌تواند با هر یک از نقاط دیگر اتصال یابد، در حالی که درخت در مکانی ثابت ریشه می‌کند. در ابرمتنِ «شبکه گسترده جهانی» نیز هر نقطه‌ای می‌تواند مستقیماً با همه نقاط دیگر پیوند یابد. سپهر اطلاعات شبکه گسترده‌ای با شاخه‌ها و انشعاب‌های متعدد است که همه‌جای آن در حکم مرکز آن است، اما محیط ندارد. لوی تأکید می‌کند که: «همه متن‌هایی که در اینترنت قابل دسترس عموم است، از این پس به طور مجازی جزیی از ابرمتن گسترده‌ای خواهد بود که بی‌وقفه در حال رشد است.» ما اکنون شاهد مجازی‌سازیِ ملموس‌ترین و انضمامی‌ترین چیزها، مثل جسم (ابرجسم)، متن (ابرمتن)، هوش، هنر و اقتصاد هستیم. این چیزهای ملموس با جهانی شدن در واقع بیش از پیش ازجاکنده می‌گردند. (شایگان 1388: 338 تا 343)
گرچه شبکه‌ای شدن ذهن انسان، یعنی تبدیل نظام ذهنی عمودی به افقی، حاصل یک فرایند تاریخی ـ اجتماعی گسترده است که کاستلز با تحلیل دوقطبی فرهنگ ـ طبیعت به آن پرداخته است، اما اگر بخواهیم از دیدگاه جامعه‌شناسی گذر کنیم و نگاهی فلسفی ـ تاریخی به آن بیفکنیم، گذر از نظام ذهنی سنتی (یا قیاسی) به نظام ذهنی مدرن (یا استقرایی) و سپس به نظام ذهنی پست‌مدرن (یا شبکه‌ای) به صورت موجز و فشرده به این صورت قابل تبیین است: نظام ذهنی سنتی یا قیاسی احتمالاً ساده‌ترین و طبیعی‌ترین نظام ذهنی انسانِ در حال تحول و تکامل است. این نظام ذهنی در پس‌زمینه طبیعتی که انسان در آن می‌زیسته و تلاش می‌کرده با آن هماهنگ باشد، وجود دارد. در زندگی جانوران، در کیهان‌شناسی اولیه و تصور ساده از مرکزیت زمین و انسان، در سرسپردگی به قدرت، در میل به عبودیت و پرستش، در پدرسالاری و مردسالاری و… اغلب پدیده‌هایی که آثار آن از گذشته به ما رسیده یا در مطالعه زندگی آخرین اقوام بدویِ برجای‌مانده، می‌توان این ساختار ذهنی را تشخیص داد. نظام مدرن ذهنی انسان که منطبق بر نظام ذهنی استقرایی است، در اثر نوعی رشد و تکامل در به‌کارگیری مغز و اصالت قائل شدن به عقل و برآمدن و غلبه بر طبیعت شکل گرفته است. اگر بخواهیم به زبان زیست‌شناسان و دانشمندان علوم شناختی سخن بگوییم، انسان در نظام ذهنی سنتی، نیمه راست مغز را به کار می‌گرفته و در نظام ذهنی مدرن در نیمه چپ آن خانه کرده است. عدم تقارن دو نیمه مغز، به واسطه قابلیت‌های ذهنی‌ متفاوتی است که هر یک از آنها به انسان توانایی‌های ذهنی مختلفی می‌دهد. با تسامح می‌توان نظام شبکه‌ای را به همترازی این دو نیمه و استفاده آزادانه و فارغ از تأکید بر انسجام ذهنیِ عقلی یا مذهبی نسبت داد. شایگان با اشاره به نظرات مک‌لوهان روی همین قابلیت‌های مغزی انگشت می‌گذارد: «به اعتقاد مک‌لوهان، افسون‌زدایی جهان (که بی‌تردید یکی از پیامدهای اجتناب‌ناپذیر ثنویت دکارتی است) با رشد بی‌سابقه حس بینایی و تضعیف دیگر حواس بشر همراه بود. مک‌لوهان معتقد است که “نیمکره چپ مغز انسان که هدایت تفکر خطی و کلام را به عهده دارد با ایجاد آواشناسی نقش درجه اول یافت.” اختراع و گسترش چاپ، اهمیت نیمکره چپ را تشدید کرد. مقولات حاکم برحس بینایی، یعنی همگونی، همشکلی و تکرارپذیری (همچون ضرباهنگ پیاپی و منظم خود دستگاه چاپ) در مکان، در قالب فضای ممتدِ یکدست جلوه‌گر می‌شوند؛ در زمان، به صورت نظم متوالی؛ در ارتباط میان چیزها، به شکل علیت؛ و بالاخره در هنر در هیئت فضای سه‌بُعدیِ پرسپکتیو متجلی می‌شوند. نتیجه این روند ضعف و رکود دیگر حواس بود. “چون حروف چاپی به بخش کوچکی از حواس فرصت داد که بر حواس دیگر حاکم شود، این حواس چاره‌ای نداشتند جز آنکه به مأوای دیگری پناه برند.” سایر حواس در نتیجه غلبه حس بینایی به خواب فرو رفتند و فلج شدند. غلبه حس بینایی موجب شد که چیزها دیگر به صورت شفاف پدیدار نشوند، یعنی ظاهر شدن آنها نتیجه “ترکیب همه حواس” نباشد، بلکه ما آنها را در زیر “نورپردازی” مقطعی و جزئی‌ای ببینیم که نگاه، از “زاویه دیدِ” خود، بر آنها می‌افکند. انسان امروز تحت تأثیر انقلاب الکترونیکی و مجازی‌سازیِ حاصل از آن، به نوعی به گرایش‌های قبیله‌ای و محلی جدید باز می‌گردد، او غرقه در سیلان اطلاعات همزمان است، به طوری که امروزه همدلی و همداستانی به جای سردی و بی‌احساسی، همزمانی به جای توالی، و فضای دوبعدیِ موزائیک‌وار به جای پرسپکتیو سه‌بُعدی نشسته است. وانگهی، “تضعیف بخش بصری، فی‌نفسه امکان کنش و تأثیر متقابل همه حواس را به حداکثر فراهم می‌کند.” گسترش همه حواس و تداخل ساختارهای آنها با یکدیگر و بازتاب آنها بر هم، عرصه‌ای یگانه برای تجربه ایجاد کرده که در آن همه حواس و همه سطوح آگاهی، با هم و بر هم عمل می‌کنند و گونه‌ای آگاهی جمعی فرا می‌افکنند.» (شایگان 1388: 350 و 351)
در واقع چه در نظام سنتی و چه در نظام مدرن، انسجام و یکپارچگی هویت افراد منوط به پرهیز از تزاحم دو ساختار ذهنی شهودی و منطقی بوده است. از این رو، نظام سنتی بر درک شهودی تأکید می‌کرد و به این منظور به ساده‌سازی مفاهیم و پرهیز از شک و تردید و ایجاد اعتماد و ایمان به مفاهیم و معانی برساخته این نظام می‌پرداخت. اما نظام ذهنی مدرن به پرهیز از درک شهودی، تردید در مفاهیم و معانی رایج و تلاش برای کشف مفاهیم و معانی منطقی در بستر فلسفه علاقه داشت. انسجام ذهنی تا حد امکان با اختلاط این دو نظام با یکدیگر مخالفت می‌کرد. آن‌که در نظام ذهنی سنتی می‌زیست چشم‌انداز نظام ذهنی مدرنِ عقلگرا را خطرناک می‌دید و آن‌که در نظام ذهنی مدرن به سر می‌برد، نظام ذهنی سنتی را بی‌ارزش و بدوی می‌یافت. با از میان رفتن امید به کارایی عقل در نیل به حقیقت (که در آراء امانوئل کانت در قرن نوزدهم به‌دقت و صراحت اعلام شد)، می‌توان چنین گفت که انواع معرفت‌های فلسفی و دینی هم‌ارز شده‌‌اند و در غرب که کانون تمدنی اصالت عقل بوده است، مقاومت و مخالفت با معرفت‌های شهودی و عرفانی مبتنی بر دین و روش‌های مشابه کم شده یا از میان رفته است. از این رو، انسان اندیشمند به‌راحتی میان انواع معرفت‌ها می‌لغزد و به درک و شناخت غیرمتعصبانه آنها نائل می‌شود. نویسنده و هنرمند نیز به‌راحتی به تلفیق جلوه‌های ادبی و هنری فرهنگ‌های مختلف و خلق بی‌طرفانه آثار جدید ترکیبی می‌پردازند. «اثر هنری همان واقعیت فقدان مبنا را که نیهیلیسم به هستی عصر پست‌مدرن نسبت می‌دهد، متجلی می‌کند. در واقع، آگاهی زیبایی‌شناختی، تجربه‌ای بسیار ضعیف از حقیقت به ما عرضه می‌کند، تجربه‌ای که بی‌چون و چرا می‌توان آن را نیهیلیستی خواند و این معنای گریزان و گذران، الگو و نمونه‌ای برای همه قلمروهای تفکر پست‌مدرن است.» (شایگان 1388: 286)

مطلب مرتبط :   تعهد، قرارداد، قولنامه، عقد، التزام، بیع

2.3.5. انسان جهش‌یافته و مهاجر سیار
شایگان انسان این عصر را که می‌تواند آزادانه در عرصه‌های بینابین فرهنگ‌ها و معارف گوناگون حرکت ‌کند، به دو دسته تقسیم می‌کند: انسان جهش‌یافته و مهاجر سیار. «انسان جهش‌یافته و مهاجر سیار نمونه‌هایی انسان‌شناختی‌اند که هریک به شیوه‌ای تضادهای عرصه بینابین را تجسم می‌بخشند. در حالی که جهش‌یافته از این امر آگاه نیست و آن را وضعیتی عادی می‌پندارد، مهاجر سیار آگاهانه همه ضربه‌های آن را تحمل می‌کند. جهش‌یافته دچار التقاطی یکپارچه و اغلب مشکوک است، او تصوراتی بدیهی در ذهن خود دارد که از آنها بُت ساخته و سرسپرده‌شان است. می‌توان گفت که وجود او در تسخیر همین اختلاط است، اختلاطی که او تجسم تمام‌عیار آن است. اما مهاجر سیار به تجزیه و چندپارگی خود آگاه است، ساخته‌های ذهنی قرص و محکم را به‌کل نفی می‌کند، وصله‌های ناجور سر هم نمی‌کند و حالات روحی خود را در حیطه‌های گوناگون تجربه می‌کند. می‌داند که شخصیت او همچون لباس آرلکن از رنگ‌های گوناگون ساخته شده، می‌داند که انسانی چهل‌تکه است.
«انسان جهش‌یافته انواع گوناگون دارد. ممکن است فرومایه و سترون باشد، فردی که دلمشغولی اصلی‌اش زنده ماندن به هر بهایی است؛ ممکن است یک انقلابی پرشور و خشمگین باشد که نمونه‌های آشتی‌ناپذیرش را در جنبش‌های سیاسی تندرو می‌بینیم؛ و ممکن است ایدئولوژیپردازی باشد که ایمان دارد رسالتی مقدس بر عهده اوست. به بیان دیگر، انسان جهش‌یافته اگر از عوام باشد، یک فرصت‌طلب باری‌به‌هرجهت خواهد بود، اگر مبارزی فعال باشد، یک انقلابی تندرو و اگر روشنفکر باشد، ایدئولوژی‌پردازی خودمحوربین و بریده از واقعیت است. اما در هیچ‌یک از این موارد از تضادهای بی‌شمارش آگاه نیست. برای روشن‌تر شدن خصوصیات اولین نوع انسان جهش‌یافته، به بررسی تحلیل جلال آل احمد (1302-1348) در اثر بحث‌انگیزش غرب‌زدگی می‌پردازیم. غرب‌زدگی که در دهه چهل به چاپ رسید، در زمان خود موضوع روز بود و بحث‌های موافق و مخالف زیادی برانگیخت. آل احمد در این کتاب تصویری گیرا از انسان منفعلی که او را هرهری‌مذهب می‌نامد ارائه می‌دهد: هرهری‌مذهب انسانی است بی‌اعتقاد که باد او را به هر سو می‌برد. او با هیچ‌چیز مخالفت نمی‌کند، به‌راحتی از لابه‌لای موانع رد می‌شود و به هرچه به دستش رسد رضایت می‌دهد. اما این انسان فرومایه در عین حال آب زیرکاه هم هست. می‌داند چگونه رفتار و به چه کس اقتدا کند، “بی‌آنکه قطب‌نما داشته باشد می‌داند که جذبه قدرت به کدام سمت است.” به همین دلیل در همه‌جا حضور دارد. او انسانی التقاطی و دچار “غرب‌زدگی” است. نمی‌توان گفت جهان‌وطن است، در اصل هیچ‌جایی است. به بیان دیگر، “ملغمه‌ای است از انفراد بی‌شخصیت و شخصیت خالی از خصیصه.” او هیچ تخصصی ندارد، همه‌کاره و هیچ‌کاره است. اما مثل علف هرز همه‌جا می‌روید و همه فعالیت‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را در تسخیر خویش می‌گیرد. “بی‌اعتبارترین بازرگانان گردانندگان بازار و اتاق تجارت‌اند، بیکاره‌ترین فرهنگیان مدیران فرهنگ‌اند، ورشکسته‌ترین صراف‌ها بانک‌دارند، بی‌بخارترین افراد نمایندگان مجلس‌اند.”
«در ذهن آل احمد، هرهری‌مذهب تصویر کاملاً منفی انسان جهش‌یافته است. زیرا نخستین انگیزه او ماندن به هر بها و کسب

مطلب مرتبط :   سیاست، جنایی، تعامل، حقوق، جمهوری، جزایی