دانلود پایان نامه
انگارههای ذهنی ایدئولوژی در چارچوب یک مجموعه فرهنگی از ساخت سیاسی به شکل فرمانی و دستوری به نظام برنامهریزی جنایی منتقل و توسط این نظام در فرایند سیاستگذاری لحاظ خواهند گردید، بنابراین غیرقابل اجتناب بودنِ مداخله ایدئولوژی در فرایند سیاستگذاری جنایی دستکم در سه سطح ارزشها، باورها و ابزارها رسوخ دارد

سه عنصرِ توتالیتر وجود دارند که ویژگی هر تفکر ایدئولوژیک را تشکیل میدهند
نخست، داعیه تبیین جهانی ایدئولوژیها است، که نه تنها به تبیین آنچه که هست گرایش دارند، بلکه مدعیاند که آنچه را که در شرفِ شدن است و هر آنچه را که بر جهان گذشته و خواهد گذشت، نیز میتوانند تبیین کنند
در ایدئولوژی، حتی طبیعت هم تنها در خدمت توجیه امور تاریخی و استحاله آنها به امور طبیعی کار میکند200
دوم این که، تفکر ایدئولوژیک با ادعای چنین ظرفیتی، خود را از هرگونه تجربهای مستقل میکند؛ زیرا دیگر لازم نمیبیند از هر پدیدهای تازهای چیزی بیاموزد و بر واقعیت حقیقیتری تأکید میکند که در پشت چیزهای قابل ادراک پنهان است
تبلیغات از سوی حاکمیت ایدئولوژیک همیشه درصدد آن است که یک معنای اسرارآمیز را در هر رویداد عمومی و محسوس تزریق کند و در پشت هر عمل سیاسی عمومی، یک نیت سرّی را بیابد
سوم، از آنجا که ایدئولوژیها قدرت استحاله واقعیت را ندارند، میکوشند تا از طریق روشهای استدلالیِ ویژه، اندیشه را از قید تجربه آزاد کنند
تفکر ایدئولوژیک یک واقعیت را در یک سیاق مطلقاً منطقی سامان میدهد؛ سیاقی که از یک قضیه اصلی بدیهی و مسلّم آغاز میکند و سپس همه چیزهای دیگر را از همان قضیه بدیهی و مسلّم را آغاز میکند و سپس همه چیزهای دیگر را از همان قضیه بدیهی استنتاج میکند

دو عنصر ایدئولوژی، “جنبش” و “استقلال از واقعیت و تجربه” است
ایدئولوژی به محض استقرار، دیگر به هیچ تجربهای اجازه دخالت در تفکر ایدئولوژیک را نمیدهد
همچنین از طریق واقعیت نمیتوان این ایدئولوژی را آموخت201
ایدئولوژیها تنها زمانی بیدردسر و بیزیان هستند که کسی آنها را جدی نگیرد
اما همین که داعیه اعتبار تامّ ایدئولوژیها جدی گرفته شود، تبدیل به هسته یک نظام منطقی میشود که همچون آشفتگی ذهن یک بیمار روانپریش، قضآیای ذهنی گوناگون یکی پس از دیگری به دنبال همان قضیه مسلّمِ فرضشدهی نخستین میآیند و به شکل باورناپذیری سریعاً و به راحتی توجیه میشوند

2) سازماندهی تودهها؛ عوامگرایی توتالیتاریستی
ارتباط توتالیتاریسم با تودهها چیست؟ در واقع، جوهر توتالیتاریسم، در ارتباط آن با تودهها قرار دارد و رهبران در مقابل تودهها هرگز از تکنیکهای اهریمنی سلولهای شکنجه و اردوگاههای مرگ وکار اجباری استفاده نمیکنند
نظام توتالیتر از زور و ارعاب در جایی که لازم باشد یعنی برای نابودی اقلیتهای سازمانیافته ـ همچون اتحادیههای کارگری، کلیساها و گروههای قومی سرکش ـ استفاده میکند
اما در مقابل توده افرادی که با از میان رفتن این سازمانهای اجتماعی رها میشوند، رویکردی کاملاً متفاوت اتخاذ میکنند
رویکردی مبتنی بر تکنیکهای فریب روانشناختی ـ مثل چرب زبانی، چاپلوسی، ارتشاء، ارائه تصویرهای جدید از تودهها و همه فنون تلقین مدرن

از بُعد دیگر، هدف جنبشهای توتالیتر، سازمان دادن تودههاست (و در این کار موفق نیز هستند) نه سازمان دادن طبقات
پس در هر کجا تودههایی وجود داشته باشند که به دلایلی به سازمان سیاسی گرایش پیدا کرده باشند، شکلگیری جنبشهای توتالیتر، امکانپذیر و بلکه بسیار محتمل است
این تودهها، بر اثر آگاهی از یک مصلحت مشترک، گرد هم نمیآیند
آنها فاقد آن احساس تمایز طبقاتیِ ویژهای هستند که در هدفهای معین و محدود و دسترسیپذیر بیان میشود202
از نظر عملی، تفاوتی نمیکند که جنبشهای توتالیتر الگوی نازیسم یا بلشویکی را بپذیرند؛ تودهها را به نام نژاد یا طبقه سازمان میدهند و تظاهر به پیروی از قوانین حیات و طبیعت یا قوانین دیالکتیکی و اقتصادی نمایند203
تودهها، تنها در یک خصلت با اوباش اشتراک دارند و آن این است که هر دو، بیرون از هرگونه قشربندی اجتماعی و نمایندگی سیاسی جای دارند
با این وجود، توتالیترها اغواهای خود را برای توده ملت به شیوهای إعمال میکنند که گویی ایدههایشان از سرچشمههای عمیقاً طبیعی، اجتماعی یا حتی الهی سیراب میشوند

از جمله جذابیتهای صوریِ الگوی توتالیتر این است که میتواند پیوسته تکرار شود و سازمان را در حالت سیّال نگه دارد، حالتی که اجازه میدهد جنبش، لایههای تازهای را به خود جذب کند و درجات تازهای از مبارزهجویی را تعیین نماید204؛که این حالت سیّالیّت، ناشی از ویژگی ابهام و غیرسیستماتیک بودن و بلکه شخصمحور و ایدئولوژیک بودنِ نظامهای توتالیتر است

مطلب مرتبط :  

فرایند گذار از مدرنیتهی دموکراتیک به مدرنیتهی توتالیتر را از منظر دیگری نیز میتوان نگریست
گفتمان مدرنیزاسیون قصد دارد از گوناگونی دانشها کسب احترام نماید و به هیچ روی ادعای سنتزگیری و یکیکردن دانشها را ندارد
این گفتمان، خود را چون شاهد یک جامعه آشفته و پیچیده، با مراجع تئوریک التقاطی معرفی مینماید
دانشی که به اجرا میگذارد، به حکم ارزشیابی و مهندسی ممهور است
در واقع، برای نیل به حداکثرمفیدبودن در درون کادر منطبق با تحولات مورد نظر، ابزارمند کردن دانشهای گوناگون و تبدیل شدن به مُدهای کاربردپذیر را مطرح میکند
در اینجا مدل زیستشناختی سلول زنده، ارگانیسم فعال پیوسته در پیوند با محیط زیستش، جانشین مدل تشکیلاتی و انسان- ماشینیِ توتالیتاریسم میگردد؛ اما منطق حاکم بر این هر دو مدل، متأسفانه یکی است

توتالیرتاریسمِ سنتی و توتالیتاریسمِ مدرن (دموکراسیهای پساتوتالیتر) ویژگی عوامگرایی دارند
این ویژگی در سیاست جنایی غربی مشهود است
میدانیم نزدیکی و ارتباط پیوسته میان شاخههای مختلف علوم جنایی و علوم سیاسی باعث شده که در بسیاری از موارد، اندیشمندان این دو رشته از یافتههای علمی یکدیگر استفاده کنند
تأکید بر ویژگیها و خصوصیات رویکرد عوامگرایانه که در علوم سیاسی مطرح میشود و طرح اندیشه “عوامگرایی کیفری”205 در جرمشناسی و سیاست جنایی از جملهی این موارد است
در این رویکرد، سیاستمداران برای جلب نظر مردم و کسب مقبولیت سیاسی به حوزههایی که مورد علاقه افکار عمومی است توجه ویژهای مبذول داشته و وعدههای عامهپسندانه ارائه میدهند
هرچند در بسیاری از موارد، سیاستمداران درصدد پاسخ به انتظارهای عمومی هستند؛ ولی تجربه ثابت کرده که آنها درخواستهای مردم را توجیهی برای مشروعیت بخشیدن به سیاستهای مورد علاقه میدانند

نامشخص بودن مبانی نظری و علمی این سیاستها، شفاف نبودنِ چگونگی سنجش افکار عمومی و همچنین استفاده از روشهای رسانهای برای اقناع افکار عمومی نسبت به این سیاستها از جمله نشانههای این موضوع تلقی میشوند
جلوههآیاین رویکرد را میتوان در استناد مکررِ سیاستمداران به نظریه “جرمشناسیِ دیگران/ اغیار/ بیگانهها”206 برای توجیه افزایش جرم و ناامنی، غیر خودی دانستن متهمان و مجرمان و تلاش برای حذف و طرد فیزیکی آنها به وضوح مشاهده کرد207
ورود رویکرد عوامگرایانه به چنین حوزهای باعث شده که سیاستهایی که برای رسانهها و عامه مردم جذاب هستند شانس بیشتری برای طرح و اجرا داشته باشند
رسانهها از طریق ارائه تصویری نادرست و غیر واقعی از گسترش میزان جرم، بسترهای حمایت عمومی از سیاستهای سزاگرایانه را فراهم میآورند

از عوامگرایی کیفری به عنوان ارائه پاسخهای ساده برای حل مشکلات پیچیده اجتماعی و مجرمانه یاد میشود
عدم توجه عوامگرایی کیفری به یافتههای علمی، باعث شده که در این رویکرد، سیاستهای موقتی و تبلیغاتی بر سیاستهای علمی برتری یابند
نتایج اتخاذ راهبرد کیفری عوامگرایانه، سیاستهای ناکارآمد، افزایش برچسبزنیِ مجرمانه و نقض معیارهای حقوق بشری، به رشد انعقاد کنوانسیونهای بینالمللیِ موجدِ تعدات حقوق بشری برای دولتها منجر شده است
سِر آنتونی باتمز معتقد است که سیاستمداران از سزاگرایی عمومی در جهت اهداف خود استفاده میکنند و آنچه را که برداشت کیفری مردم میپندارند، اجرا میکنند208
تجربه نشان داده که پس از وقوع حوادث جنایی مهم، سیاستگذاران کیفری و مجریان قانون بر تدابیر سرکوبگرانه و از نگاه مردم راضی کننده تأکید میورزند
در بیشتر موارد، قوانین تصویب شده در فضای احساسی بدون در نظر گرفتن امکان تأثیرگذاری و منابع مورد نیاز انسانی و مالی تصویب میشوند
بیتوجهی نسبه به تواناییها و ظرفیتهای نظام عدالت کیفری پیامدهای گوناگونی را به همراه دارد
اثبات ناکارآمدی سیاستها به فاصله اندکی پس از تصویب تدابیر غیر علمی و در نتیجه تلاش برای اصلاح این گونه سیاستها از جمله این پیامدهاست209
این گونه سیاستگذاریِ احساسی و فاقد مبنای علمی باعث میشود که گاهی پس از فرو نشستن احساسات عمومی و برطرف شدن فضای احساسی، قانونگذار به عقبنشینی از رویکرد سزاگرایانه مجبور شود

3) قانونمداری صوری در کنار قانونمداری ماهوی
در مجموع، توجه داریم که تنها نظام سیاسی و در رأس آن، رهبر سیاسی، است که از صلاحیت انحصاری برای طرح ارزشها در دامنه برنامهریزی جنایی برخوردار است؛ اعم از آن که منشأ عملکرد ایجابی ساختار سیاسی در تبعیت از منویاّت رهبر سیاسی، در حهت وارد نمودن ارزشها به فرایند سیاستگذاری جنایی، تعلق آنها به ایدئولوزی سیاسی این نظام باشد یا آن که ساختار و رهبر ساختار، تحت فشار گروهها و نهادهای بینالمللی (اعم از فعالان مدنی، احزاب سیاسی، مراجع حقوق بشری، گفتمانها و رویکردهای نوینِ منتقد رویکرد ایدئولوژیزدگیِ سیاست جنایی و

مطلب مرتبط :   فرهنگ، بشر، شبکه‌ها، می‌کند.، تاریخی، ریشه‌ای

) ناچار از طرح ارزشهای یادشده، گردد
در دموکراسیهای صوری – که اغلب دموکراسیهای غربی از آن جملهاند – نظامهای سیاست جنایی خیلی راحت و البته بهطور پهنان و زیرپوستی به توتالیتاریسم میگرایند

یکی از وظایف فلسفه سیاسی آن است که تعریف روشن و مشخصی از خشونت ارائه دهد، و این طرحی است هم روششناختی و هم اخلاقی؛ چرا که اگر زبان، بد بهکار برده شود آنچه بیان میکند به درستی قابل شناخت نیست
با وجود این، برای تعریف خشونت و یکی کردن مجموعه کاربردهای آن هیچ وقت معیار قاطعی نداریم
واقعاً معیار تفکیک حالتهای گوناگونِ خشونت چیست؟ رفتارهای خشن را بر اساس چه ارزشی داوری میکنیم؟ آیا این داوری به شیوهای یکسان درباره هر احساس خشنی بهکار میرود؟ این طرح، به ویژه بسیار پیچیده است؛ زیرا میخواهد خشونت احساسی، خشونتِ پویا و نرم را با اولویت قانون سازش دهد
یکی از مسائل ضمنیِ تمایز بین “خشونت- نماد” و “خشونت- وسیله” را روشن میکند: آیا میتوان برخی از نمادهای خشونت را – که در احساسات نمآیان میشوند و مستلزم ابزاری کردن کسی به وسیله دیگری نیستند – از داوریای که اخلاق مجاز میداند، از چارچوبی که قانون تعیین میکند – به نحو بنیادین جدا کرد؟
دانش سیاسی معاصر نتوانسته است مشکل ابهام در معنای مفاهیم علوم سیاسی را تاکنون پایان بخشد
در واقع، این بسیار اندوهبار است که واژهشناسیِ دانش سیاسی غربی، به اذعان هانا آرنت – که خود، فیلسوف سیاسی غربی بسیار شهیری است و تألیفات او در حوه توتالیتاریسم و خشونتشناسی بیرقیب است – نمیتواند بین واژههای کلیدی گوناگونی چون “قدرت”، “توانایی”، “نیرو”، “اقتدار” و بالاخره “خشونت”، که هر یک بیانگر پدیدههای مشخص و مختلفیاند تمیز بگذارد
210
ذوقِ خشونت داشتن، نشانگر انحطاط و سرآغاز سقوط اخلاقیِ آدمی است
با این وجود، هیچ اجتماع سیاسی وجود ندارد که خشونت پایهگذار و نگهدار آن نباشد
تضاد حل نشدنی خشونت در چارچوب نظریه دولت، بدین صورت است که دولت باید برای جلوگیری از خشونتها، إعمال خشونت کند
خشونت پیوسته اولویت دارد و برقراری قهری نظم، چیزی جز تحمیل خشونت نیست
توماس هابز خشونت پلیس، خشونت ارتش، خشونت ادارهها و دادگستری را، که مسئول حمایتگری آنها با قدرت اجبار کردنشان متناسب است، جزء به جزء تشریح کرده است
خشونت، جزئی از تاریخ ملتها و دولتهاست؛ ابزاری است به ذات، وصفناپذیر و درنیافتنی
همچنان که به تعبیر فوکو، خشونت، شکل عامی است که هر رابطه قدرت از آن ناشی میشود211
با توجه به این که خشونت در روابط بین ملل، چنان که در امور داخلی، تنها در آخرین مرحله بروز میکند و هدفش آن است که تمامیت ساختار قدرت را در برابر کسانی که مخالف آنند – دشمن خارجی یا جنایتکاری – حفظ کند
به نظر میرسد در واقع، خشونت لازمه گریزناپذیر قدرت است و قدرت، نمادی بیش نیست
؛ دستکش مخملینی است که پنجه آهنینی را پنهان میدارد که اگر چنین نکند یک ببر کاغذی خواهد بود

با این حال، اگر لحظهای زبان مفاهیم را از سر گیریم خواهیم گفت که قدرت – و البته نه خشونت (خشونت عریان و بیقاعده) – عنصر اساسی هرگونه حکومتی است
خشونت طبعاً ابزاری است و همچون هر ابزاری همیشه باید با هدفهایی که در خدمت آنهاست هدایت و توجیه شود212
اما به هر روی، قدرت و خشونت گرچه پدیدههایی متمایز اند معمولاً ظواهر مشترکی دارند
هر جا ترکیب این دو نمآیان شود، قدرت، خصوصاً قدرت نرم که توان بیشتر و بهتری در تأمین امینت نرم و احساس امنیت دارد213، عامل نخست و برتر است

ترس حاکم در یک کشور را، که نتیجه گریزناپذیر