زمانی به صورت مترادف به کار برده شده اند و ما پیش از آنکه به موضع گیری خود در این اثر اشاره کنیم به ارائه برخی ازاین تعاریف می پردازیم:
از دیدگاه برخی از مولفان پرخاشگری به معنای آزار رساندن به دیگران یا بهره برداری از آنهاست بدون آنکه الزاما”در برگیرندۀ آسیبهای جسمانی باشد. برخی از متخصصان دیگر پرخاشگری را عبارت از ایجاد ناراحتیهای روان شناختی و یا وارد کردن صدمات جسمانی به دیگری می دانند که با قصد قبلی همراه است. اما از آنجا که آنچه به عنوان صدمه یا آسیب تعبیر می شود و به ارزشها و قراردادهای اجتماعی وابسته است، تنبیه های که جنبه قانونی دارند و یا آسیبهایی که برای دفاع از خود به دیگری وارد می شوند، پرخاشگری به حساب نمی آیند. پس پرخاشگری عبارتست از ایجاد صدماتی که نه تنها از دید مشاهده کننده غیر قابل توجیه است بلکه فقط در چهار چوب اصول اخلاقی و قانونی یک جامعۀ مشخص، معنای خود را می یابد.
گروهی از روانشناسان اجتماعی نیز پرخاشگری را قصد آسیب رساندن جسمانی یا اجتماعی بر فردی دیگر و یا تخریب یک شی دانسته اند.
با آنکه تعاریف ذکر شده می توانند در بیشتر موقعیتها صادق باشند اما دارای محدودیتهایی نیز هستند و اعمال پرخاشگرانه فعل پذیر مانند پاسخ ندادن عمدی به یک سوال، سدکردن راه ورود یک منزل با نشستن روی پله ها و یا توقف جلوی درب ورودی گاراژ یک خانه را در بر نمی گیرند. خشونت براساس وارد کردن صدمه های وخیم به دیگری و استفادۀ نابجا از نیروی جسمانی تعریف شده است و قتل، تهاجم، دزدی، تجاوزهای جنسی و جز آن را شامل می شود.
خشونت مستلزم به کار بردن نیروهای جسمانی علیه فردی دیگر است که گاهی با انگیزۀ پرخاشگرانه برانگیخته می شود و بالاخره خشونت مجرمانه شامل رفتارهای آسیب زننده ای است که قانون آنها را منع کرده است.
براساس تعاریف مذکور به خوبی آشکار است که وابستگی مفاهیم پرخاشگری و خشونت با اسنادها و ارزشهای مشاهده کننده موجب شده تا مولفان به تعریفی که قبول عام یافته باشد و طیفی از رویدادهای مشابه پوشش دهد، دست نیابند. برخی از آنها بر پیامد عمل تاکید کرده اند، برخی دیگر توجه خود را به رفتار به خودی خود مانند تهدیدها و یا نیت فرد در آسیب رساندن به دیگری معطوف نموده اند و بالاخره گروهی نیز بدون توجه به قصد و معنای اجتماعی عمل، رفتارها با هدفهای متفاوت را در مقوله های مشابهی قرار داده اند و با تعریف اصطلاح پرخاشگری به صورت عینی – یعنی پاسخی که محرک آزاردهنده را به یک ارگانیسم دیگر وارد می کند. (بوس 1961) رفتار دندان پزشکان قضات و حتی رانندگان بی احتیاط را نیز در مقولۀ رفتارهای پرخاشگرانه قرار داده اند.
با وجود این، اغلب روان شناسان در حال حاضر، نیت و قصد را آشکارا در تعریف پرخاشگری می گنجانند و این اصطلاح را در مورد اعمالی به کار می برند که هدف آنها صدمه زدن به فرد دیگر «بدون رضایت» اوست. چنین تعریفی به رفتارهای قانونی و غیرقانونی پوشش می دهد اما صدمات با سوء نیت را از آنهایی که با حسن نیت (مانند عمل جراحی ) همراهند و یا از آسیب هایی که قربانیان «آزار پذیر» تحمل می کنند، متمایز می کند. ضمن آنکه با جرایم خشونت آمیز به معنای آسیب رساندن توام با قصد و بدون رضایت قربانى،هماهنگى دارد.بر حسب این تعریف رفتار برخاشگرانه مى تواند به صورت آسیبهای جسمانی، کلمات اهانت آمیز یا کارشکنی فعل پذیرانه بروز کند و آثار آن به طیفی که از رنجش تا مرگ گسترده است، پوشش دهد.
در قسمت قبل این نکته را تصریح کردیم که در این اثر، پرخاشگری به منزلۀ ارتکاب یا کوشش در ارتکاب رفتاری در نظر گرفته می شود که با قصد صدمه زدن جسمانی یا روانی به فرد دیگر یا تخریب عمدی یک شی انجام می گیرد. اما از آنجا که تمامی رفتارهای پرخاشگرانه را نمی توان مجرمانه دانست، اصطلاح خشونت به معنای یک پرخاشگری محرک جسمانی که با قصد صدمه زدن به اشخاص یا اشیاء راه می افتد به کار برده می شود. خشونت می تواند پایدار یا زودگذر، عمدی یا غیرعمدی باشد اما همواره موضوع مورد نظر (هدف) را تخریب می کند یا قصد چنین تخریبی را دارد. در سطور زیر به عوامل فردی یا اجتماعی که می توانند خشونت را برانگیزانند اشاره خواهیم کرد.
برخی از مولفان به منظور تعیین انواع مجرمان خشن به طبقه بندی آنها براساس یک یا چند متغییر پرداخته اند. برای مثال دزدان را براساس تخصص آنها به چهار دسته تقسیم کرده است: دزدان حرفه ای، دزدان فرصت طلب، دزدان معتاد به مواد و دزدان معتاد به الکل. این مولف کوشیده است تا میزان خشونت درهر گروه را مشخص کند. با آنکه این روی آورد کلی نشان می دهد که علل تخلفهای خشونت آمیز و شرایط بروز آنها متفاوت است اما اطلاعاتی دربارۀ فرد متخلف به دست نمی دهد. در نتیجه پژوهشهای متعددی که با هدف بررسی روان شناختی مجرمان خشن انجام شده اند بیشتر به نوع ارتباط بین شخصیت با خشونت توجه کرده اند. الگویی که خط اصلی پژوهشها را در زمینه رابطۀ شخصیت با خشونت ترسیم کرده، توسط مگارگی (1966- 1982) پیشنهاد شده است. برمبنای این الگو خشونت وقتی بروز می کند که خشم فرد فراتر از حدی است که بتواند پرخاشگری یا برانگیختگی خود را مهار کند. در شخص کم مهارگر توانایی بازداری بسیار پایین است و در مواجهه با عوامل تحریک کننده، اغلب رفتاری خشونت آمیز دارد. بالعکس در فرد فزون مهارگر سطح بازداری بسیار بالاست و تنها وقتی به خشونت دست می زند که برای مدت زمان طولانی در برابر یک محرک شدید قرار گیرد از دیدگاه مولف مذکور، معمولا” در بین کسانی که به تخلفهای خفیف دست می زنند به ندرت با یک شخصیت فزون مهارگر مواجه می شویم چرا که بیشتر جرایم گروه اخیر به صورت خشونت های بسیار شدید است. نیم رخ های شخصیتی یک گروه از مجرمان خشن را که متهم به قتل عمد ، قتل غیر عمد یا قصد قتل بودند با مجرمانی که تنها به تهاجمهای متوسط مبادرت کرده بودند مقایسه کرد. براساس آنچه مولف پیش بینی کرده بود،گروه افراطی به مراتب درونگراتر، فزون مهارگرتر و دارای کینه توزی کمتری نسبت به گروه متوسط بودند اگر چه نتایج پژوهشهای مذکور تواسنته اند بین افراد فزون مهارگر و کم مهارگر تمایز ایجاد کنند اما پیشرفتهای معنا دار در قلمرو ارتباط بین انواع جرایم و شخصیت به خصوص حاصل پژوهشهایی هستند که کوشش کرده اند تا ریختها یا خوشه های مجرمان را برمبنای نمرات آنها در ارزشیابی شخصیت مشخص کنند. بلاک برن(1971) به تحلیل خوشه ای نمرات MMPI در 56 قاتل که در بیمارستان روانی بستری بوده اند، پرداخت و براساس این تحلیل، توانست مجرمان خشن را به چهار خوشه، تقسیم کنند. این نتایج نشان می دهند که مقوله های کم مهارگری و فزون مهارگری هر یک دارای دو خوشه اند. در مقولۀ نخست از سویی روان دردمندانی قرار دارند که براساس کم مهارگری مشخص می شوند در مهار برانگیختگی ها ناتوانند و با ویژگیهای مانند برون گرایی شدید ،کینه توزی معطوف به عوامل برونی، پایین بودن سطح اضطراب و وجود اندک نشانه های روان پزشکی، متمایز می شوند.
از سوی دیگر با گروه پرخاشگر پارانویایی مواجه هستیم که به سرعت برانگیخته می شود و به برون ریزی پرخاشگری می پردازد ،اما سطح اختلالهای روانی و به خصوص نشانه های روان گسیختگیها در این گروه بالاتر از روان دردمندان است. در مقولۀ فزون مهارگری نیز دو گروه مهارگر سرکوب کننده و بازدارندۀ افسرده وار قرار گرفته اند. گروه اول، درجه بالایی از مهار برانگیختگی، حالتهای دفاعی شدید و سطوح پایین از کینه توزی، اضطراب و علایم روان پزشکی را نشان می دهد و در حالی که گروه دوم یعنی بازدارندۀ افسرده وار براساس سطوح پایین برانگیختگی و برون گرایی با جهت گیری خصومت به سوی خود و سطوح بالای افسردگی متمایز می شود. این پژوهش را با متهمان به قتل که در زندانهای عادی به سر می بردند از سر گرفتند و عملا” به نتایجی مشابه با پژوهشهای پیشین دست یافتند افزون براین، احتمال وجود این چهار ریخت شخصیتی در انواع دیگر مجرمان نیز بررسی شد. و باز هم به چهار خوشه دست یافتند که به استثنای خوشۀ بازداری افسرده وار، سه خوشۀ دیگر با یافته های تحقیقات پیشین مطابقت می کرد. اما از آنجا که توانسته بود هر چهار خوشه را درمجرمان غیرخشن نیز بازیابد بنابراین به مقایسه بازداری افسرده وار در گروههای خشن و غیرخشن پرداخت و به این نتیجه رسید که به رغم مشابهت ویژگیهای دو گروه، درون گرایی، اضطراب و کینه توزی در مجرمان خشن بیش از گروه دیگر است. بنابراین به نظر می رسد که چهار خوشۀ شخصیتی را می توان در مجرمان هر دو گروه بازیافت و باز داری افسرده وار تنها به گروه مجرمان خشن اختصاص ندارد. اگر چه نیم رخ بازداری افسرده وار را می توان ویژگی بارز مجرمان خشن در نظر گرفت و یا دست کم آن را تبین کنندۀ برخی از اعمال خشونت آمیز دانست.
معهذا موضع گیریهای نظری در این مورد به توافق منجر نشده اند. عقیده دارد که پایین بودن سطح بازداری در مجرمان فاقد مهارگری با رفتار ضد اجتماعی که آیسنک به عنوان شکست فرد در مهار کردن شرایط برانگیزاننده تبیین کرده است مطابقت می کند، در حالی که با درنظر گرفتن گزارشهای مجرمان خشن فاقد بازداری دربارۀ مشکلات دوستیابی و ایفای نقش خویشتن به منزلۀ بخشی از گروه اجتماعی، به وجود مسائلی در روابط بین ـ شخصی آنها اشاره دارد. پس آنچه این موضع گیریها را در برابر هم قرار می دهد این است که آیا خشونت می تواند پیامد آثار رگه های پایدار شخصیت باشد یا آنکه براساس یادگیری اجتماعی و با تکیه بر تعامل شخص – موقعیت تبیین می شود؟ بنابراین، رضایتبخش نبودن نظریه هایی که تنها بر عوامل فردی تکیه می کنند شگفت انگیز نیست و تلفیق روی آوردهای موقعیتی و فردی، الزامی به نظر می رسد. به عبارت دیگر، نتایج بررسیهایی که نقش عوامل اجتماعی را برجسته کرده اند، همراه با ترسیم نیم رخهای فردی و در نظر گرفتن جنبه های شناختی، می توانند تبیینهای قابل قبولی را به دست دهند. اما باید به این پرسش پاسخ داده شود که چرا تنها برخی از افراد در پاره ای از موقعیت ها به اعمال خشونت آمیز مبادرت می کنند ؟ رفتار انسان به منزله بخشی از معادله براساس برخی از عوامل شخصیت، هوش، ترجیح فضای شخصی، سبکهای اسنادی یا رفتارهای تقلیدی تعیین می شود. موقعیت شامل اعمال مصممانه فرد دیگر، نظرات تماشاچیان و تنیدگیهای مداوم است. تعیین دقیق عناصری که براثر برخورد ویژگیهای فرد ـ موقعیت به برا نگیختگیهای انفجار آمیز منتهی می شوند، هنوز هم مستلزم پژوهشهای گسترده تری است.
تحقیقات متعددی برای تعیین چهارچوبهای اجتماعی بروز خشونت و پرخاشگری انجام شده اند. برای مثال ثاچ (1969) با انجام یک ردیف مصاحبه به بررسی فرایند شکل گیری اعمال خشونت آمیز پرداخته است. تا معنای آنها را با توجه به موقعیت اجتماعی بروز رویداد از دیدگاه مجرمان تعیین کند. این مولف براین باور است که خشونت از سویی در موقعیتهای اجتماعی ناراحت کننده به راه می افتد و از سوی دیگر، دفاع از حیثیت فردی را هدف قرار می دهد، معمولا” پرخاشگری در برابر فردی که تهدید کننده جلوه گر می شود، بروز می کند و فرد به اعمالی برای پاسخگویی به این تهدید مبادرت می ورزد. شخص دیگر واکنش نشان می دهد و فرد پرخاشگر مجددا” پاسخ می دهد و چنین تعاملی به خشونت کشانده می شود. اغلب پژوهشهای اجتماعی همین سبک را دنبال کرده اند. گروهی از مولفان نیز برای تبیین خشونت حالت «فردزدایی» را که از مبهم و نامشخص بودن نقش فرد در گروه ناشی می شود، عنوان کرده اند. این حالت احساس گمنامی را در اعضای گروه به وجود می آورد و این نکته را به آنها القا می کند که هیچ کس نباید به منزلۀ یک فرد خاص یا یک شخص متمایز مطرح شود. بنابراین فردزدایی با کاهش خودآگاهی موجب می گردد تا اعضای گروه به پیامدهای منفی عمل خود توجه نکنند مهارگری شناختی در آنها کاهش یابد، به هنجارهای درونی برای تنظیم رفتار خود متوسل نشوند و در نتیجه، رفتارهای خشونت آمیز برانگیخته وار آنان افزایش یابد. از این دیدگاه هر نوع موقعیت یا فعالیتی که مسند مهارگری برونی را تقویت کند زمینه ساز «فردزدایی» خواهد بود. معهذا که تاثیر پراکندگی و ابهام نقش، بدون استناد به «فرد زدایی» نیز قابل توجیه است. از دیدگاه این مولف، پراکندگی مسئولیت به واسطۀ بازسازی شناختی و خنثی کردن باورها می تواند بیش از فقدان مهارگری درونی، پرخاشگری را برانگیزد. برخی دیگر از پژوهشها، که توجه خود را بر گروههای اجتماعی متمرکز کرده اند بیشتر جنبۀ جامعه شناختی دارند. ولفگانگ و فراسوتی (1976) بر این باورند که در برخی از خرده، فرهنگها که عمدتا” شامل جوانان است خشونت به عنوان یک هنجار قانونی پذیرفته شده است و کنش آن، ایجاد هیجان و راهی برای دستیابی به منزلت اجتماعی است. با در نظر گرفتن فراوانی خشونت در این خرده فرهنگها به خصوص در شهرهای بزرگ و در بین جانیان مذکر، برخی از محققان آن را پیامد خشم و ناکامی ناشی از نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی داشته اند و یا آن را حاصل تعارض های بین فرهنگی تلقی کرده اند . میتوانیم بگوییم که خشونت به وسیلۀ طبقات اجتماعی قدرتمند با هدف مهار اجتماعی، تعریف شده است. بدین ترتیب مرگهای ناشی از شیوه های نادرست استفاده از داروها، فقدان بهداشت و عدم رعایت ایمنی در محل کار به عنوان (قتل) در نظر

مطلب مرتبط :