دانلود پایان نامه
راببینی؟با او چه کار داری؟” (ص،1380: 324) می گوید:” خیلی زیاد!می خواهم دستش را ببوسم،ساعت ها تماشایش کنم.اما خودم درست نمی دانم چه کارش دارم،مثلاً اگر همین الان جلوم سبز شود نمی دانم چه بگویم و چه کار کنم…فقط همین را می دانم که مدت ها است حس می کنم بدون دیدن او ،حتی یک بار هم که شده،زندگی کردن برایم مشکل است”.(همان)
کنشگر گیرنده نیز مرد جوان است که از دیدار شیخ سود می برد،اما خود نیز نمی داند دقیقاً چه سودی؟!
کنشگر بازدارنده و مخالف در این مسیر رسیدن جوان به شیخ بهائی مسگرها،بازاری ها،بچه ها،چند دلقک و معرکه گیر ، آدم های کنجکاو و گداها هستند که هرکدام به نحوی در شهر غریب با او روبرو می شوند ، مسخره اش می کنند و هیچ کمک و کوششی در جهت یافتن شیخ بهائی به او نمی کنند.
“آن ها که اسلحه می ساختند به جای اینکه به او جواب بدهند به خودشان روکرده و از روی مسخره خندیده بودند و مرد جوان وقتی از کنارشان رد شده بود شنیده بود که می گویند:”نمردیم و دیدیم!نمردیم و دیدیم!شیخ بهائی را می خواهد.لابد عرق تنش هم هنوز نخشکیده است.بیچاره ی بنده خدا،حتماً خیلی هم عجله دارد!” مسگر ها لحظه ای دست از کار کشیده بودند و با اطوار مضحک به او جواب داده بودند:”خانه ی شیخ بهائی؟برادر!خانه ی بزرگی است که دوتا طویله دارد…خود شیخ بهائی؟حرفش را نزن…”بازاری ها هم او را دیدند و از طرز لباس پوشیدن و حرف زدن و غذاخوردنش فهمیدند که مسافر غریبی است،سهل است حتی آدم غریبی است، و وقتی با سؤال او مواجه شدند به حدس خود ایمان آوردند و هر کار دلشان می خواست با او کردند.مسخره اش کردند،دستش انداختند،دشنام های خنده آورش دادند و حتی کار را به آن جا رساندند که به عنوان خیرخواهی کتکش زدند.”آخر مرد حسابی تو چه کار می توانی با شیخ بهائی داشته باشی؟…بچه ها از این که موجود ناشناس عجیبی را می دیدند که همه چیزش برایشان تازگی داشت خوشحال شدندو دنبالش راه افتادند و چند دلقک و معرکه گیر هم که کارشان به کسادی کشیده بود به خیال آن که می توانند از وجود او برای گرمی بازار خودشان استفاده ای ببرند به آن ها پیوستند.آدم های کنجکاو و گداها شاید به علّت احساسی که از مشترک بودن سرنوشت خودشان و این فقیر تازه واردکه اندکی هم دیوانه می نمود می کردند به حلقه ی این جمع درآمدند.مرد جوان نمی دانست با آن ها چه کند.با خودش می گفت”مسلم است که یک تنه از پس آن ها برنمی آیم و هرچه بگویم جری تر خواهندشد”.این بود که تصمیم گرفت پرروئی و ایستادگی کند و به کارشان کاری نداشته باشد.باز به هرکس می رسیدسراغ شیخ بهائی و خانه ی او را می گرفت و می گفت کار واجبی با او دارد.چندجا یکی دونفر به خیال افتادند که او را گول بزنند و دست بیندازند:خودشان یا دیگری را شیخ بهائی نامیدند اما خنده و هیاهوی خیل بیکاره ها و تماشاگران کار را خراب کرد”. (ص،1380: 321-322)
کنشگر یاری دهنده چنان که اشاره رفت پیرمردی است که درحال میوه خریدن،جوان از او خواهش می کند به سؤالش پاسخ دهد و او می گوید: “خیلی خوب،من می توانم تو را به او برسانم.یعنی…البته همیشه بگوئیم انشاءالله.بله،اگر خدا بخواهدممکن است تو را به او برسانم.من برخلاف دیگران قصد آزار تو را ندارم.این جا همه ی مردم از شیخ بهائی متنفرند،هیچکس با او رفیق نیست و اگر کسی هم سراغش را بگیرد همان بلائی را به سرش می آورند که به سر تو آوردند.ولی من یک نفر…ممکن است با آن ها فرق داشته باشم.این است که فداکاری می کنم و حتی از بچه هایم می گذرم.بیا!برادر،بیا از همین کوچه بپیچیم…راهمان خیلی دور است…” (ص،1380: 324)
هویت پیرمرد در پایان داستان به وسیله ی گفتگویی که میان یک کاروانسرادار و شاگردش صورت می گیرد، فاش می گردد.کاروانسرادار،مرد جوان و پیرمرد را از دور می بیند و آن ها را به شاگردش نشان می دهد و می گوید: “احمق کور،بیچاره؛خودش است،شیخ بهائی است،جلوتر…پیاده و یک مرد غریبه سوار خر به دنبالش”. (همان: 330) بله پیرمرد همان شیخ بهائی است و جوان را می برد تا شیخ بهائی را ببیند!در طول داستان نیز صادقی در جملاتی سربسته اشاراتی می کند که نشان می دهد پیرمرد همان شیخ بهائی است ، اما فقط خواننده ی تیزبین است که می تواند بدون خواندن داستان تا انتها پی به این راز ببرد.به عنوان نمونه در جایی پیرمرد به جوان می گوید:”من اغلب شیخ بهائی را در خواب می بینم”. (همان: 323)چون خودش شیخ بهائی است پس تنها می تواند خود را در خواب ببیند!اما چنانکه گفتیم این اشارات بسیار ظریف و نامحسوس است و تنها خوانندگان اهل فن یا باتجربه قادر به کشف آن ها خواهند بود لذا پایان داستان غافلگیرکننده است.

مطلب مرتبط :   ، داستان، خرگوش، شکار، (همان:، حیوانات

2-3 درونمایه96
“درونمایه یا مضمون عنصر اصلی ساختار داستان و تفکر غالب بر اثر است”.(اخوت،1371: 50)”این اصطلاح با ظهور مکتب های صورت گرای سده ی بیستم مانند: نقدِ نو امریکایی که بر فنون خوانش تفسیری دقیق تأکید داشت،باب شد”. (مکاریک،1384: 122)در تکمیل تعریف سنتی از درونمایه باید افزود: “درونمایه ی هر اثری جهت فکری و ادراکی نویسنده اش را نشان می دهد”. (میرصادقی،1380: 174)اما تعریف ساختاری درونمایه عبارت است از:”محل تلاقی سطوح معنایی یک اثر ادبی که ویژگی های صوری معینی نظیر ریتم و تکرار دارد”.(ریمامکاریک،1384: 122)در نتیجه می توان گفت درونمایه معنای اثر است که به واسطه ی عناصر صوری در اثر پخش منتشر می شود.
نکته ای که در بحث از درونمایه ی یک اثر ادبی اهمیت دارد این است که درونمایه را نباید با موضوع داستان یکی دانست چرا که موضوع یک اثر”کانون و مرکز توجه”(یونسی،1365: 23)آن اثر است.در حالی که درونمایه “نظریه ای است که درباره ی این قسمت(موضوع)اظهار می شود و توسط عناصر خاصی که طرح داستان،توصیف،لحن و… باشند القا می گردد”.(همان)درواقع موضوع به آن چه هست دلالت می کند و درونمایه به آن چه باید باشد.
نکته ی دیگری که در این زمینه اهمیت دارد رابطه ی درونمایه با بخش های دیگر داستان است.از آن جا که درونمایه “برآیند معنوی داستان است در پرورش و پرداخت آن همه ی عناصر داستان به نحوی دخالت دارند.در واقع درونمایه ثمره ی نظمی دقیق میان عناصر داستانی است.از این نظم به وحدت هنری97 تعبیر می شود”. (مستور،1379: 30)

2-3-1 انواع درونمایه
درونمایه را می توان به انواع زیر تقسیم نمود:
“- درونمایه های جسمانی: که در آن انسان به عنوان مولکول مطرح می شود.
– درونمایه های عضوی و آلی(ارگانیک): که انسان را به عنوان پروتوپلاسم مطرح می کند.
– درونمایه های اجتماعی: که در آن انسان به صورت گروهی مطرح می شود.
– درونمایه های نفسانی و فردی: که انسان را به صورت فرد مطرح می کند.
– درونمایه های ربّانی و خارق العاده: که در آن انسان به صورت روح مطرح می شود”.(میرصادقی،1380: 175)
2-3-2 نحوه ی ارائه ی درونمایه
به طور کلی دو شیوه برای ارائه ی درونمایه وجود دارد98:
الف: ارائه ی درونمایه به شکل صریح که بیشتر در قصه کاربرد دارد تا داستان.
ب: ارائه ی درونمایه به شکل غیر صریح.
شیوه ی دوم امروزه کاربرد بیشتری دارد.یعنی اگر درونمایه ی داستان بی پرده و به شکل گزاره های امری بیان شود،داستان شکل اخلاقی به خود می گیرد و همه می دانیم که اگر داستان های اخلاقی زمانی باب بودند،اکنون دیگر گرمی بازار ندارند.نویسنده ی امروزی می کوشد بر فهم خواننده از زندگی بیفزاید و او را در استنتاج از کار به خود واگذارد و به تعالی اخلاقی او به شکل غیرمستقیم اقدام نماید.به قول انگلس:”اندیشه ی اصلی در یک اثر هنری نباید به طور تصنعی برجسته شود. هنرمند با خواننده ، بیننده و شنونده چنان حرف می زند که گوئی می گوید”این بخشی از زندگی است،منطق حرکتش را دنبال کن و سپس برای خود نتیجه بگیر””.(آونر،1360: 115)
در این صورت،چنان که قبلاً ذکر شد،درونمایه ی غیرمستقیم داستان را می توان از طریق عناصر صوری مثل تکرارها،ریتم،لحن،شخصیت ها،گفتگو و…دریافت.
2-3-3 درونمایه ی داستان های صادقی
در داستان های صادقی مضمون و تم داستان غالباً پنهان است و باید آن را با شگردهایی چون گفتگو،کنش شخصیت ها به ویژه شخصیت اصلی،لحن،فضا،تکرارها،کنایه ها و…دریافت.به عنوان نمونه در داستان های فردا در راه است،گردهم وکلاف سردرگم،درونمایه ی داستان بر دوش شخصیت های داستانی سنگینی می کند.در این داستان ها صادقی برای القای درونمایه دو راه دارد یا به طور مستقیم از زبان خود یا در گفتگوهایی که بین همین شخصیت ها رخ می دهد آن را بیان کند و یا این که به طور غیرمستقیم در مقام نتیجه ی کنش های افراد و افکار آن ها بیان شود.که معمولاً صادقی راه دوم را بیشتر می پسندد.
نکته ی اجتناب ناپذیر در داستان های صادقی ، نقش “عنوان”داستان ها در القای مضمون و زیرساخت فکری آن هاست. در داستان های وسواس،کلاف سردرگم،سنگر و قمقمه های خالی ،مهمان ناخوانده در شهر بزرگ و زنجیر،ما این عملکرد عنوان داستان را به خوبی مشاهده می کنیم.
نکته ی دیگر “طنز”موجود در آثار صادقی است که از مؤلفه های برجسته ی آثار او محسوب می گردد.این ویژگی ناخودآگاه بر تمامی عناصر داستان بالاخص درونمایه ی آن تأثیری شگرف می گذارد.از آن جایی که صادقی مضمون بسیاری از داستان هایش را از جامعه می گیرد،لذا برای بیان آن زبان عریان جدّ را رها می کند و به شیرینی طنز رومی آورد.او از این موضوع آگاهی دارد که نویسنده با مردم سروکار دارد و مصالح کارش مردم اند ، پس باید کار خود را وقف اجتماعی سازد که در آن زندگی می کند. وی منعکس ساختن پلیدی ها و زشتی ها، تیرگی ها و تیره بختی ها و سرودن شادی ها و ستایش شرافت و انسانیت را وظیفه ی خود می داند.در ضمن به خوبی بر این نکته واقف است که اگر قرار است مظالم و مفاسد اجتماعی را در اثرش بازتاب دهد باید از مفاسدی سخن گوید که خود آن ها را تجربه کرده،نه آن هایی که از راه مطالعه با آن ها آشنا شده است.به عنوان نمونه از آن جایی که خود پزشک است و با مشکلات و ناهنجاری های این طبقه به خوبی آشنایی دارد،در برخی از داستان هایش با زبانی طنزآمیز،این ناهنجاری ها وانحرافات طبقه ی پزشکان را به تصویر می کشد.از جمله در دو داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ و قریب الوقوع.
آن چه در داستان های بهرام به وضوح به چشم می خورد تکرار مضمون و تم،شخصیت ها،فضاهاو… است.”وی پس از نوشتن داستان های کوتاه اولیه اش،آن گاه که رمان ملکوت را نوشت عملاً به این نتیجه رسید که به خط پایان رسیده است.بنابراین چاره ای نداشت،مگر این که همان مایه ها و مضامین را به شکل های دیگری تکرار کند”.(مهدی پورعمرانی،1379: 51)مثلاً در داستان های داستان برای کودکان،اذان غروب،سنگر و قمقمه های خالی و عافیت مشابهت های غیرقابل انکاری از لحاظ بافت ظاهری و معنایی وجود دارد.حتی گاهی مواقع شخصیت ها نیز در داستان های او تکرار می شوند.”رحمان” در داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ،می تواند همان “مشتری” گیج داستان کلاف سردرگم ، باشد که هردو از بی هویتی رنج می برند. “دکترفرنوش”داستان غیرمنتظر،می تواند شبیه سازی دیگری از “مازیار”داستان سراسرحادثه،باشد و… .
اکنون برای شناخت بیشتر این شباهت ها در درونمایه ی داستان های صادقی ،تم این داستان ها را به صورت گزاره هایی مختصر ذکر می نماییم:
– فر: افراط و ناکامی در عشق هردو فاجعه آفرین است.
– وس: افکار وسواسی می تواند زندگی فرد را مختل کند در نتیجه امری نامطلوب است.
– کل: انسان نباید آن قدر متزلزل باشد که درطول زمان هویت خود را به دست فراموشی بسپارد.
– گر: دیگران را برخود ترجیح دادن(ایثار)یکی از زیبایی های زندگی است.
– داس: زندگی امری بیهوده و پر از وقایع و گفتگوهای بی معناست و گاه نیاز به یک اقدام شجاعانه است تا آن را متحول کند.
– نم: معمّای زندگی بسیار پیچیده است و نمی توان یک شبه آن را حل کرد،بلکه باید به مرور زمان در جریان خود زندگی،پاسخی برای آن یافت.
– سن: این داستان دو درونمایه ی اصلی دارد: الف)پوچی و بی هدفی زندگی را فراگرفته است.
ب)تنها راه مبارزه با این پوچی و عبث بودن زندگی،مرگ است.
– با: افراط در مرگ اندیشی و بی توجهی به زندگی،سرانجام منجر به مرگ معنوی روحیه و درون انسان می شود.
– آق: فرار از مقابل مشکلات زندگی مشترک در حالی که انسان تنها مسئول زندگی خود نیست و مسئولیت چند انسان دیگر نیز بر دوش اوست،امری نفرت انگیز است.
– زن: نباید افرادی را که زندگی و بازی های دردناک آن،آن ها را ناتوان و آسیب پذیر ساخته و تنها نیاز به اندکی توجه و یاری دیگران دارند،تنها گذاشت و با خودخواهی فقط به خود و منافع زندگی خود اندیشید.
– قر: زندگی امروزه به دلیل نابسامانی های اجتماعی سرشار از دروغ و فریب است که نتیجه ی آن ازدست رفتن و فراموشی آرمان ها و فضیلت های اخلاقی در افراد است و این امری نامطلوب به شمار می رود.
– هف: همیشه تلاش های صادقانه ی انسان به نتایج دلخواه و موردانتظار نمی رسد و بسیاری از خدمات صادقانه ، در این جامعه ی رو به زوال محکوم به بی تفاوتی و ناسپاسی از جانب دیگران می شوند.
– اذ: بسیاری از ما در زندگی به دنبال خواست هایی هستیم که با وجود تحمل مشقت های فراوان در مسیر تحقق آن ها،فلسفه و دلیل مشخصی در خود برای دنبا

مطلب مرتبط :   داستان، پیرنگ، حمام، علّت، خواتیم، موافقت