دانش خود را افزایش داده و زندگی معنوی خویش را تکمیل کند. در همین رابطه است که سخن ارسطو که انسان حیوان سیاسی است، معنا پیدا میکند. انسان حیوان سیاسی است چون فکر میکند. برای اینکه عقلش به دنبال توسعه از طریق آموزش و همکاری با دیگران است و به این دلیل که جامعه نیاز به رسیدن به کرامت انسانی دارد».497
لذا به عنوان مثال نمیتوان تجمع مورچگان را یک اجتماع نامید، چرا که جامعه محصول عقل جمعی است و نه محصول یک امر فطری و ذاتی شبیه مورچگان که مجموعهای از افراد با وظایفی ذاتی و مشخص هستند. از نظر وی در جامعه، این اشخاصاند که گرد هم جمع شدهاند و نه افراد.498 وظیفۀ اصلی جامعه و دولت این است که تضمین کنند همۀ انسانهایی که به هم زندگی میکنند از نهایت فرصت برای رسیدن به همه نیازهای مادی، جسمی، خوشبختی و علم و فضیلت برخوردارند که به همین سبب است که انسان آزادی خویش را تجربه کرده و آن را توسعه میدهد و چون با دیگران است لذا مستلزم مسئولیت داشتن وی است. لذا سیاست مبنای اخلاق پیدا میکند. ماریتن میگوید:
«توماس قدیس به پیروی از ارسطو اصول اخلاقی را فرمولبندی و مشخص کرد. او سیاست و اقتصاد را نه از علوم طبیعی، بلکه در حوزۀ اخلاق قرار داد. اخلاق، علم افعال انسانی است که غایتش تعالی زندگی و داشتن زندگی خوب انسانی است؛ اخلاق نظامی است که سزاوار بخش معنوی انسان است. قوانین سیاسی و اقتصادی کاملا قوانین فیزیکی همچون قوانین مکانیک یا شیمی نیستند، بلکه قوانین افعال انسانی هستند که محتوی ارزشهای اخلاقیاند»499
بنابراین اخلاق تقویت کننده و جهت دهندۀ معنوی سیاست است. البته این بدین معنی نیست که اخلاق خوب الزاما منجر به تولید یک سیاست خوب شود «برای اینکه لازمۀ سیاستمدار خوب بودن عدالت است».500
ماریتن همچنین با نظریۀ «هدف وسیله را توجیه میکند» مخالفت میکند. از نظر وی تمسک به وسیلۀ شیطانی در امر سیاستی که دغدغۀ اصلیش خیر مشترک جامعه است امری است نابخشودنی. به اعتقاد وی ماکیاول تعدادی از تمایلات کلی رفتارهای انسانی را به صورت نظام مند وارد حوزۀ سیاسی کرده و به صورت فن و نیرنگ در آورد. ماریتن نظریۀ شهریار ماکیاول را یک «توجیه فنی»501 از حیات سیاسی میداند که در تضاد با توجیه اخلاقی502 از حیات سیاسی قرار دارد.503 این حیات معنوی تنها از طریق دموکراسی ملهم از کتاب مقدس دست یافتنی است.
به هر رو از آنجا که جوامع از عقلهای ناب ساخته نشدهاند که خیر هر کس با خیر جامعه یکی باشد، لذا انسان با موجودی که کاملا عقلانی باشد خیلی فاصله دارد. انسان محفوف به احساسات و امیال است و جنبۀ بربریت و حیوانیت او بر جنبۀ عقلانیش غلبه دارد. مسئله اینجاست که تلاش جامعه این است که گروهی از اشخاص باشند که میخواهند تحت حمایت عقل زندگی کنند؛ اما مشکل این است که افراد تشکیل دهندۀ آن جامعه از عقل خیلی استفاده نمیکنند و بیشتر بهدنبال منافع فردی هستند.
ماریتن در اینجا این پرسش را مطرح میکند که آیا جامعه برای هر یک از ما است یا ما برای جامعه هستیم؟ وی بلافاصله در جواب میگوید که: پاسخ به این پرسش مستلزم دو امر است که در هر یک مقداری از حقیقت وجود دارد و آن تمایز میان شخص و فرد است.504
فرد چه از نظر بیولوژیکی و چه از نظر ارتباطش با جامعه به عنوان یکی از اعضای آن، جزء به شمار میآید. و قاعدتا کل از جزء، مهمتر است. لذا جامعه مقدم بر افراد است. مارتین میگوید:
«لذا به صورت طبیعی انسان باید خیرهای این جهانی و موقتی خود را تسلیم زندگی اجتماعی کند و اگر ضرورتی پدید آید جانش را نیز برای سعادت جامعه فدا کند. زندگی اجتماعی چه بسا بر انسان به عنوان فرد و به عنوان جزئی از کل، محدودیتهایی را تحمیل کند».505
انسان در مقابل خدمات متنوعی که جامعه به آنها ارائه میدهد از قبیل: غذا، پناهگاه، امنیت، آموزش و بهداشت که در واقع سعادت این جهانی او را تأمین میکنند مسئولیت دارد که عواقب و لوازم آن را پذیرفته و در هنگام نیاز جامعه، خود را در خدمت آن قرار دهد، مثلا چه بسا لازم باشد تا به هنگام جنگ جان خود را نیز فدا کند.
در اینجا ماریتن تأیید میکند که این رابطۀ بین فرد و جامعه صرفا نباید یک رابطۀ کمیتی و زیستی در نظر گرفته شود، بلکه باید جنبۀ شخصی و اجتماعی506 انسان نیز در آن در نظر گرفته شود و این امر مستلزم در نظر گرفتن امور اخلاقی از قبیل عدالت و دوستی مدنی507 است که در بیان کتاب مقدس، عشق و محبت برادرانه خوانده شده است.508
از نظر وی غایت یک جامعه و دولت مدنی فراهم کردن یک زندگی خوب انسانی بر روی زمین است؛ اما این ارزشها قابل مقایسه با کرامت روح انسانی نیست.509 دولت مدنی خوب و جامعۀ خوب غایت قصوای بشر نیست، بلکه تنها کمک کننده و فراهم کنندۀ زمینه است. سرنوشت انسان و غایت روح انسان فراتر از زمان است؛ لذا دارای حقوقی است که فراتر از حقوقیاند که در جامعه قراردارند. این همان اصل و اساس حقوق اساسی است که جامعۀ سیاسی باید به آن احترام گذاشته و امکان صدمه زدن به آن وجود ندارد.510

مطلب مرتبط :   اینترنت، اینترنتی، مصرفکنندگان، ادراکات، سهولت، خردهفروش

گفتار دوم: پیوند مکراسی با اخلاق
از دیرباز، پرسش از نسبت دموکراسی و اخلاق از زمره پرسشهای دشوار اندیشه سیاسی بوده است. چرا که اخلاق تأثیر زیادی بر مبانی دموکراسی دارد. مبانیای همچون: ارزش اخلاقی حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش، ارزش جان انسانها، کرامت جسمی و معنوی انسان به عنوان یک شخص، ارزش آزادی و مسئولیت پذیری اخلاقی در ارتباط با حق اکثریت، مشروعیت تصمیمگیریهای جمعی، حسن و قبح عرفی شدن امور عمومی و تأثیر آن بر مساله روابط انسانها در جهان معاصر.
دموکراسی به عنوان مهمترین شیوه مدیریت جوامع انسانی در عصر حاضر، در مواجهه با اصول و مبانی اخلاقی رایج در جوامع دینی، پرسشها و چالشهای زیادی را مطرح کردهاست که مهمترین آنها عبارتند از:
1. به دلیل پذیرش عمومی روشهای دمکراتیک جهت اداره جوامع از سوی فرهنگهای مختلف ملی و گسترش دامنه نفوذ نهادهای بینالمللی، این روشها به صورت یک ضرورت جهانی درآمدهاند. به نحوی که به تدریج از نظامهای سیاسیای که غیر از آن وجود دارند، به نظامهای استبدادی یاد میشود.
2. پارهای از مشکلات و بغرنجهای اخلاقی ناشی از تصمیمگیریهای قانونی مختلف در مورد مسائلی نظیر: همجنسبازی، نشریات مبتذل (پورنوگرافی) و سقط جنین، اخلاقگرایان و صاحبنظران هوادار نظم سیاسی اخلاقگرا را به تردید جدی افکنده است.
در خلال قرن بیستم، این دغدغههای اخلاقگرایانه، بسیاری از فیلسوفان و متکلمان دینی را برانگیخته است تا پیوسته به مبانی و ریشههای اخلاقی دموکراسی بازگشته و به ارزیابی نقاط ضعف و قوت ادلۀ طرفداران لیبرال دموکراسی بپردازند. هدف اصلی از این ارزیابیهای اخلاقی، جستجوی راهکارهای تصحیح شیوههای دمکراتیک بودهاست.
ماریتن میان تمایلات ذاتی طبیعت انسانی با عارضیها تفاوت میگذارد و معتقد است که آن تمایلات حقیقی ذاتی طبیعت انسانی است که مسئولیت قانونگذاری و تنظیم رفتار و اعمال انسانی را داشته باشد. همچنین ماریتن میان فلسفۀ اخلاق و قانون اخلاقی511 فرق میگذارد و مینویسد:
«قانون اخلاقی قبل از وجود فلسفۀ اخلاق کشف شد بود. فلسفۀ اخلاق باید به صورت نقادانه به تحلیل استانداردهای اخلاقی بپردازد که اعتبار آنها قبلا در یک وضع غیر قابل اثبات و غیر قابل استدلال کشف شد بود».512
گفتار سوم: دموکراسی و عقلانی کردن اخلاق زندگی سیاسی
از مسائل مهم در حوزۀ فلسفه سیاسی رابطۀ دولت و مردم میباشد. در این زمینه، بحث اصلی بر سر نحوۀ استفاده دولتها از وسایل در رسیدن به مقصود است. و اینکه آیا آنها میتوانند از هر وسیلهای برای رسیدن به مقصود استفاده نمایند. همچنین وسایلی که مردم میتوانند توسط آنها هدایت و کنترل دولت را در دست داشته باشند، چیست. بدین جهت در این بخش، نخست به بررسی رابطه وسیله با هدف میپردازیم.
این موضوع از مسایل عمدۀ فلسفه سیاسی است که اگرچه در مقام نظری پاسخ روشنی دارد، اما در مقام عمل با دشواریهایی روبرو است. ماریتن معتقد است که هدف غایی و مهمترین مسئولیت جامعه سیاسی تأمین تحصیلات مادی افراد یا سلطۀ صنعتی بر طبیعت یا سلطه سیاسی بر انسانها نیست، بلکه بهبود شرایط زندگی انسان و تحصیل رفاه عمومی اکثریت جامعه به نحوی است که تک تک اشخاص بدون هیچگونه امتیاز طبقاتی بتوانند مستقلانه و متناسب با یک زندگی متمددانه با برخورداری از حقوق سیاسی و فضیلتهای مدنی و بالندگی فکری به حیات خویش ادامه دهند.513
 در رابطه با وسایلی که برای نیل به این اهداف لازم است به کار گرفته شود، اگر چه میدانیم که باید آنها متناسب با اهداف باشند و به کار گرفتن ابزارهای بد، کاری بیمعنی وعبث است، اما برای انسانی که حیوان عاقل است بسیار سخت خواهد بود که زندگی خویش را در اختیار عقل قرار دهد. در واقع عقلی کردن زندگی سیاسی کاری بس دشوار است.
دو برداشت متفاوت از عقلی کردن زندگی سیاسی وجود دارد:
1. سادهترین راه که پایانی خوب ندارد شیوهای است که ماریتن آن را تکنیکی و یا حرفهای و یا هنرمندانه مینامد. «عقلانی کردن حرفهای زندگی سیاسی» از طریق وسایلی که خارج از انسان می باشند.
2. راه دوم که ماریتن آن را «عقلانی کردن اخلاقی زندگی سیاسی از طریق وسایلی که در درون آدمی است» مینامد از طریق آزادی و فضیلت است.514 
بهترین مثال برای شیوۀ نخست، ماکیاول515 است که در کتاب «شاهزاده»516 این راه را ارائه داده است. وی معتقد است که انسان با شیوهای صرفاً حرفهای با امور برخورد میکند. لذا سیاستی موفق است که بتواند با هر وسیلهای که شده در حفظ قدرت کوشیده و موفقیت خویش را تضمین کند. دیگر جایی برای اخلاق وجود ندارد و انسان متکی به حرف و هنر خویش است و مدعی است که تاریخ هم ثابت کرده است که انسانها با استخدام ابزار شیطانی توانستهاند به موفقیتهای بزرگ سیاسی دست یابند و هر پادشاهی یا شخصی یا ملتی که به دنبال عدالت بودهاند توسط دیگر پادشاهان و ملتهای دیگر که متکی به زور و قدرت بودهاند شکست خوردهاند و در واقع «الحق لمن غلب».
ماریتن در پاسخ میگوید که:
اولاً انسان میتواند هم به عدالت احترام بگذارد و همزمان از عقلش برای رسیدن به موفقیت استفاده کند.
ثانیا به صورت حقیقی ماکیاولیسم هیچگاه پیروز نیست، چرا که قدرت شیطانی در واقع فاسد و همیشه قدرت مخرب است، نه سازنده که نهایتاً خود را هم از بین میبرد. اگر چه ممکن است پادشاه ظالمی به صورت موقت به کسب پیروزی نائل شود، اما همیشه در یک زمان طولانیتر این عدالت است که پیروز میباشد.
عقلانی کردن اخلاقی زندگی سیاسی(شیوۀ دوم) بر خلاف شیوۀ گذشته است؛ این به معنای تصدیق اهداف انسانی داشتن در زندگی سیاسی و سر چشمههای آن از قبیل عدالت، قانون و دوستی متقابل است . این شیوه همچنین به معنای تلاش بیوقفه برای ساختن زندگی سیاسی است که در خدمت رفاه عمومی و کرامت انسانی باشد و خالی از هرگونه خودخواهی، حسادت، نیرنگ و فریب و سرشار از محبت و دوستی و انرژیهای مثبت معنوی و اخلاقی باشد.
این شیوه است که توسط متفکران بزرگ یونان باستان همچون ارسطو و سپس متفکران بزرگ قرون وسطی ارائه گردیده است. پس از عصر خردگرایی که بعضی خطاهای اساسی رخ داد این تفکر منجر به ارائۀ یک مفهوم دموکراتیک در قرن نوزدهم شد. ماریتن بر نکتهای مهم پافشاری میکند و آن اینکه:
«دموکراسی تنها راهی است که میتواند این عقلانی کردن اخلاق سیاست را به ظهور برساند؛ چرا که دموکراسی سازمان عقلانی از آزادیهایی است که مبتنی بر قانون ایجاد شده است».517 
همین جا است که باید از نقش دموکراسی در سرنوشت این جهانی انسان قدردانی کنیم. از طریق دموکراسی است که انسان وارد تنها راه اصلی زندگی سیاسی که همان عقلانی کردن اخلاق است میشود. به عبارت دیگر به بالاترین دست آورد این جهانی که حیوان عاقل میتواند به آن دست یابد میرسد. البته ما هنوز در قدم اول قرار داریم  و تا کنون هزینههای بسیاری را برای خطاهای بزرگ و شکستهای اخلاقی پرداختهایم. دموکراسی میتواند خام، بدترکیب و ناقص باشد و در معرض خیانت به خود از طریق ترس ذاتی و یا خشونت ظالمانه قرار گیرد با این همه تنها راهی است که انرژیهای خلاق در تاریخ انسان  از آن عبور میکند.
البته باید به مسئولیتپذیری دموکراسی هم توجه کرده و مسئلۀ هدف و وسیله را هم در نظر داشته باشیم. در روند عقلانی کردن اخلاقی، وسایل قطعا باید اخلاقی باشند. هدف برای دموکراسی آزادی و عدالت است و در یک جامعۀ دمکرات استفاده از وسایل ناسازگار با عدالت و آزادی به نابودی دموکراسی منجر خواهد شد. البته چون انسان ضعیف است، غیر قابل توجیه است که از او معصومیت و کمال مطلق را انتظار داشته باشیم. ما باید دموکراسیهایی را که به صورت عارضی دارای نواقص و اشتباهاتی هستند مورد بخشش قرار دهیم. 
ماریتن با تأسی به هانری برگسون518 معتقد است که دموکراسی ریشه در کتاب مقدس دارد و هرگونه تلاشی در جهت کاهش دموکراسی به فن سالاری519 و یا تهی کردن الهامهای کتاب مقدس و امور ماورای مادی و ماورای حسی از آن، در واقع تلاش برای محروم کردن آن از رسیدن خون به دموکراسی است.520 حیات دموکراسی با الهام از کتاب مقدس امکانپذیر است. از این طریق است که دموکراسی میتواند فائق بر