دین، دینی، نظریهها، دینی،، اخلاقی، علم،

نمیتوان آنچه را فیزیکالیستها و طرفداران تحویلگرایی درباره کاهش تمامی پدیدارها به قلمرو مادی میگویند معقول دانست، زیرا آنها از قلمرو وسیع معنوی دین و کارکرد گسترده آن در پاسخگویی به پرسشهای اساسی انسان غافلاند
در عین حال، می توان به این تفاوت نیز توجه داشت که تعیین و تأیید برخی قلمروهای اخلاقی بر عهده دین است، نه علم؛ زیرا علم فینفسه قادر به چنین کاری نیست654
به بیان دیگر، دین میتواند برای اخلاق چارچوبهای مشخصی را تعیین کند و، در عین حال، برای فعالیتهای علمی نیز چارچوبهای اخلاقی خاصی را درنظر بگیرد و آنها را جهتدهی کند655
البته، انسان با کمک قوه عقل خود قادر به تشخیص و تأسیس برخی معیارهای اخلاقی است که نمونه آن تعیین حسن و قبح عقلی و ذاتی امور است
اما این توانایی انسان منافی ویژگی تأسیسی یا تأییدی دین در اخلاق نیست، بلکه اگر آنها همگام شوند، اخلاق متعالی الهی پشتوانه خوبی برای رفتارهای اخلاقی انسان میشود و غایات مطلوبی را برای آن ترسیم میکند

در مورد تشابهها و تفاوتهای روششناختی دین و علم نیز میتوان با ملاحظه ویژگیهای روشهای دین و علم، در مقولاتی چون مدلها، پارادایمها، نظریهها، باورها، تجربهها، و دیگر خصوصیات روششناختی برخی شباهتها و عموماً تفاوتهایی را میان آنها درنظر گرفت
اول این که، فقط آن دسته از نظریهها و فرضیههای علمی آزمونپذیر هستند که دادههای علمی آن ها به قدر کافی و با روش درست گرد آوری شده باشد
در مقابل، دادههای دینی که در قالب باورها و تجربههای دینی شکل میگیرند برای همگان آزمونپذیر نیستند و بیشتر یک امر شخصیاند656
نکته مهم در خصوص تجربیات دینی، نحوه و ماهیت آزمونِ واقعی بودن آنهاست؛ زیرا معمولاً تجربه دینی، در مفهوم گسترده آن، یعنی آگاهی از امر متعالی و برقراری نوعی ارتباط وجودشناختی یا معرفتشناختی با آن
از این رو، یکی از عوامل بنیادی در تجربه دینی، آگاهی از حقیقتی است که ورای فرد قرار دارد، یعنی آگاهی از امر متعالی

مسئله دیگر، شباهتها و تفاوتهای مدلهای تجربه دینی و تجربه علمی است
میدانیم که مسیر مستقیمی که بتوانیم با استدلال منطقی از دادهها به نظریهها برسیم وجود ندارد
نظریهها هنگام بهکارگیری تخیلِ خلاق پدید میآیند که در آن غالباً مدلها نقش ایفا میکنند
ویژگی خاص مدلهایی که در نظریهها نقش دارند این است که آنها در بسط نظریهها سهیم هستند
به بیان دیگر، این، مدلها هستند که کاربرد نظریهها را در حوزههای جدید امکانپذیر میسازند یا در فرایند کاربرد، آن نظریه را اصلاح میکنند657

برای فهم رابطه دین و علم و از این مهمتر، برای تنشزدایی از این رابطه و جایگزینی آن با تعاملگرایی چه باید کرد؟ آیا نگرش معرفتشناختی و فلسفی در اینجا نیز مفید و اساساً صحیح است؟ به نظر میرسد یکی از مشکلاتی که در تبیینهای دینی، فلسفی و علمی رخ میدهد عدم تفکیک آنهاست و این که نمیتوان همیشه این تبیینها را در مقابل هم قرار داد؛ بلکه، برعکس، این سه تبیین در طول هم قرار میگیرند و دارای سطوح متفاوتیاند، و در این مورد نقش تبیین فلسفی در برقراری ارتباط بین تبیین علمی و دینی بسیار اساسی است؛ زیرا فلسفه، که معرفت عقلانی انسان است، هم پای در عالم تجربهی حسی دارد و هم میتوان با آن، مفاهیم و مضامین وحیانی و تجربههای دینی را فهم و تفسیر کرد658
از این رو میتوان فلسفه را پیوند دهندهی تبیینهای علمی با تبیینهای دینی دانست
در دین اسلام نیز آموزهها و معارف دو گونهاند: نخست معارفی هستند که مستقیماً خدا به پیامبر وحی کرده است و او نیز به مردم ابلاغ میکند
در این گونه معارف، به دلیل امتناع خطا در کشف و ابلاغ وحی الهی، یکی از شرایط عینیت، یعنی مطابقت با واقع، رعایت میشود؛ هرچند امکان آزمون پذیری همگانی وجود ندارد
اما در فهم و دریافتهای دینداران از متون دینی، امکان خطا در مطابقت با واقع وجود دارد، و البته امکان بررسی و آزمون همگانی هم تا حدودی فراهم است؛ زیرا میتوان با عرضهی آن به دیگر دینداران میزان معقولیت و پذیرفتنی بودنش را بررسی کرد
به بیان دیگر، آن دسته از معارف دینی که وحی مستقیماند، به دلیل مطابقتشان با امر واقع، به ارزیابی یا دارا بودن شروط دیگر نیازی ندارند، و معارف دسته دوم، یعنی معرفتهای دینی مؤمنان، هم برای همگان آزمونپذیرند و هم میتوان با تلاش مؤمنان به صورت بیطرفانه آنها را روایت و ارزیابی کرد
بنابراین، دین و علم هرچند دارای ویژگیهای متفاوت خاص خود هستند، اما اشتراک آنها در برخی از ویژگیهای عینیت و تبیینْ بیانگر مشارکت آنها در عقلانی بودن است

مسئله نقش دین در علم، و به تعبیر دیگر نیاز علم به دین، یکی از محورهای اصلی در کارکردها و قلمروهای دین است
در این زمینه چند نقش عمده دین مد نظر است که عبارتند از: الف) نقش دین در تأمین مبانی و پیشفرضهای علم، ب) نقش دین در نظریهها و تئوریهای علمی، و ج) نقش دین در جهتدهی به کاربردهای علم

مبناسازی برای علم و تهیه پیشفرضهای اولیه و مبادی تصوری و تصدیقی علم از کارکردهای مهم دین و متافیزیک است
هستیِ علم بر این مبانی و پیشفرضها متکی و بدانها وابسته است، و این در حالی است که خود علم در اثبات این مبانی هیچ نقشی ندارد؛ زیرا در توانش نیست تا مبانی فراتجربی با ویژگیهای دینی و عقلانی را برای خود به اثبات برساند
اهمیت این مبانی تا آنجاست که استقرار و ادامه حیات علم و پژوهشهای علمی متکی به وجود این مبانی است
راجر تریگ در این زمینه چنین میگوید: “مسئلهی ما پس از گذشت سه قرن و نیم این است که علم معاصر تا چه اندازه میتواند بدون مبنایی الهیاتی که از ابتدا بر آن تکیه کرده بود به حیات خود ادامه دهد
شاید این نظر شگفت بنماید [ولی من معتقدم] که علم بدون یک مبنای متافیزیکی و شاید الهیاتی دچار سرگشتگی خواهد شد659
بنابراین، در درجه اول به نظر میرسد این نکته مسلّم است که پیشفرضهای دینی و مابعدالطبیعی، ضروری و ذاتیِ علم هستند، و چه دانشمندان به آن توجه کنند و چه نکنند در هستیِ این مبانی و اتکای علم به آن ها تغییری حاصل نخواهد شد660
علاوه بر این، ممکن است این مبانی در جهتدهی علم، سرعت پیشرفتهای علمی، و حتی ماهیت علوم تأثیر زیادی داشته باشند
برای مثال، پیشفرضهایی چون آموزهی آفرینش و آموزهی عالِمِ مطلق بودنِ خداوند، که در ادیان الهی و به ویژه در اسلام و مسیحیت به دینداران تعلیم داده میشدند، چنان تأثیرگذار بودند که عصر طلایی علم را در قرون اولیه اسلامی در جهان اسلام به وجود آوردند و در مدرنیته و پیشرفتهای روزافزون جهان غرب نیز نقش مهمی داشتند

]]>