و معنوی و امری طبیعی است که به نیازهای اساسی طبیعت بشری پاسخ میگوید. فرهنگ، نتیجۀ روح و آزادی درونی ما است که با همکاری با طبیعت عمل میکند. و چون هم معنوی و هم مادی است، دین نقش مهمی در آن دارد. جنبه مادی فرهنگ، قطب اقتصادی را پدید میآورد و به نیازهای ضروری اخلاق زیست محیطی پاسخ میدهد. قطب دیگر فرهنگ، دین است که به نیازهای ضروری زندگی معنوی و روحی انسان توجه دارد.
آیا این بدین معنی است که دین عنصری سازنده و پایهای برای تمدن یا فرهنگ مردم است؟ ماریتن فکر میکند که در کل دورۀ بتپرستی و شرک باستان اینگونه بوده است. بنابر این در عهد عتیق، هر تمدنی دارای دین مخصوص بخود بوده است که نسبت به دیگر فرهنگها حالت دشمنی و مخالفت داشته است (البته ماریتن دین اسرائیلی را که در آن خدای اسرائیل خدای همه مردم روی زمین بوده است استثنا میداند).542
ماریتن در اینگونه موارد تمایز میان دو عالم معنوی و دنیوی را غیر ممکن میداند. اما در مسیحیت حقیقت دین ضرورتا فوق طبیعی است. لذا دین به یک انسان و یا یک فرهنگ و تمدن و یا ملیت خاصی تعلق ندارد، بلکه بخشی از خداوند است که در واقع هر تمدنی را متعالی میسازد و دین امری کلی و جهانی است. در نتیجه از دید ماریتن تمدن و فرهنگ دارای حوزۀ مشخصی هستند که زمینی و متعلق به زندگی این جهانی انسانها است. همچنین ساختار فرهنگ و تمدنها همچون دیگر اشیا در زمان شکل میگیرد، یعنی ساختار دنیوی و مادی دارند؛ حال آنکه ساختار ایمان و دین امری معنوی است که کارش تعالی بخشیدن به حوزه مادی است. در واقع، فرهنگ و تمدن مربوط به این جهان و زمینی هستند، اگر چه جهت آنها به سمت زندگی ابدی است، اما دین به امور الهی و به زندگی اخروی و جاودانی انسانها میپردازد.
از دیدگاه مسیحیت، فرهنگ و تمدن سمت و سویی این دنیایی دارند، لذا فرع بر این است که هدفی جاودانی و ازلی داشته باشند. لغت معنویت شایسته و متعلق به حوزه دین میشود. دین نقش احیاء ساختار این جهانی را دارد و جزیی از آن نیست و کاملا جدای از آن است و این تمایز میان این دو قلمرو، تمایزی کاملاً «مسیحی» است. در اینجا است که این جمله معنا پیدا میکند که کار قیصر را به قیصر و کار خدا را به خداوند واگذارید.

گفتار دوم: رسالت قدسی دین
یکی از مباحث کلیدی در فلسفۀ سیاسی ماریتن، تمایز میان حوزۀ امر قدسی و دنیوی543 است. این دو حوزه که ماریتن از آنها به دو حوزۀ تمدن و کلیسا نیز یاد میکند، کاملا مستقل از یکدیگرند. بدین معنا که هر یک دارای غایت خاص خویش است. غایت یکی، امر این جهانی است و غایت دیگری، امری ازلی. استقلال دولت امری نسبی است و در حقیقت متفرع بر حوزه قدسی است. چرا که غایتش فرع بر غایت امر قدسی است.
البته نباید نظر ماریتن را با نظریۀ رایج امروز دربارۀ جدایی دین از دولت اشتباه گرفت. از نظر وی امر سکولار در مقابل امر قدسی نیست، بلکه متفرع و متأثر از آن است. لذا ماریتن از مسیحیت سکولار سخن میگوید و ریشۀ این تمایز را در کتاب مقدس میبیند آنجا که میگوید: «کار قیصر را به قیصر و کار خدا را به خداوند واگذارید».
در قرون وسطی اختلاف میان این دو قلمرو مورد اذعان قرار داشت، اما این تمایز روشن نبود، زیرا اکثر مردم تعمید داده شده و کلیسا قادر بود که نقش و نفوذ خویش را به راحتی اعمال کند. کاری که امروزه در جهان جدید تقریبا غیرممکن است. امروزه نقش کلیسا بیشتر معنوی و کمتر سیاسی است. مسئولیت اصلی آن راهنما و مشاور بودن برای حوزۀ دنیوی است. از نظر ماریتن در جهان معاصر این تمایز میان این دو قلمرو در حقیقت به نفع کلیسا بوده و باعث میشود که جایگاه آن متعالیتر شده و از آزادی بیشتری برای ایفای نقش معنوی خویش برخوردار شود. از طرف دیگر حوزۀ دنیوی نیز تجربهای جدید از آزادی که مبتنی بر دموکراسی مسیحی است، به دست میآورد.

مبحث دوم: بُعد سیاسی کلیسا و نقش آن در تعالی بدنۀ سیاسی
ماریتن در کتاب «انسان و دولت»544 میان جامعه545 و جماعت546 تفاوت میگذارد. جماعت دارای ساختاری طبیعی است که ریشههای آن در وابستگیهای قومی، زبانی و منطقهای است ؛ حال آن که جامعه برخلاف جماعت، عبارت است از عدهای که آگاهانه برای هدفی مشترک دور هم جمع شدهاند. مانند بنگاههای اقتصادی یا اتحادیههای کارگری. در جماعت، روابط اجتماعی برخاسته از موقعیتهای تاریخی است که در آن الگوهای جمعی بر احساسات شخصی تفوق دارند به نظر میرسد افراد، محصول گروههای اجتماعیاند؛ اما در جامعه وجدان شخصی و رهبری اشخاص است که در اولویت قرار دارد. جوامع توسط افراد شکل میگیرد. برای مثال اگر چه محصول قوای طبیعی است، اما اساسا محصول تصمیمات شخصی است. از دید ماریتن جوامع باعث ترقی جماعتها میشوند. از نظر وی جماعت به یک جامعه تبدیل نمیشود، اگرچه میتواند زمینهای طبیعی برای جهش بعضی از سازمانهای اجتماعی از طریق عقل باشند. از دید ماریتن «ملت» یک جماعت است نه جامعه.
ملت تجمعی از انسانها است که مبتنی بر زاد و ولد و نسب547 است. به نظر ماریتن یک گروه نژادی یا یک قوم میتواند به عنوان جمعی از خصوصیات حسی و احساسی باشند که ریشه در خاک فیزیکی یک مکان و روح معنوی تاریخ دارند و وقتی تبدیل به ملت میشوند که این واقعیت وارد حوزه خودآگاهی آنها گردد. یک ملت جمعی از مردمند که دارای زبانی مشترک هستند و به گذشته تاریخی خود آگاهی پیدا کردهاند. به عبارت دیگر ملت جماعتی از مردمند که به گذشته خود افتخار کرده و دوستدار خویش می باشند.
ملت نباید با بدنه سیاسی548 اشتباه شود و همچنین نباید با دولت یکی گرفته شود. مارتین مفهوم «دولت ملی»549 را یک مفهوم ناسازگار میداند. هنگامی که دولتی بخواهد ویژگیهای ملی را تحمیل کند، تبدیل به دولتی خودکامه خواهد شد.
یک جماعت ملی550 باعث و برانگیزاننده جامعه سیاسی است. اما کثرت گروههای ملی میتواند در درون یک بدنه سیاسی وجود داشته باشد. برای مثال قبل از جنگ جهانی دوم آلمان مجموعهای از ملتهایی بود که ناتوان از ایجاد یک بدنه سیاسی واقعی بودند. اما با یک ستایش غیرطبیعی از احساس ملی و روابط دولت-ملت توانستند بر آن مشکل فائق شوند. ماریتن میگوید که فرانسه و آمریکا توانستهاند که با محوریت بدنه سیاسی یک ملت ایجاد کنند. هم بدنۀ سیاسی و هم دولت جامعه هستند و اگر چه مترادف استعمال میشوند اما باید میان آن دو تمایز قائل شد. بدنه سیاسی یک کل است و دولت یک جزء، اما مهمترین جزء آن به شمار میآید. وی مینویسد:
«علت اساسی برای وجود یک بدنۀ سیاسی وجود عدالت است، اما دوستی هم بخش حیات دهنده آن است. زندگی سیاسی و موفقیت بدنۀ سیاسی بستگی به سرزندگی خانواده، اقتصاد ، فرهنگ، آموزش و زندگی مذهبی دارد».
از دید ماریتن دولت بخشی از بدنۀ سیاسی است که دغدغهاش رفاه عمومی، نظم اجتماعی و تنظیم امور جامعه است. به عنوان ابزاری از بدنۀ سیاسی، دولت اجازه استفاده از قدرت و اجبار را دارد و بخش عالی بدنۀ سیاسی است، اما عالیتر از خود بدنه سیاسی نیست و وجود آن برای انسان است. هدف نهایی دولت فراهم کردن رفاه عمومی و «خیر مشترک» است که قبل از هدف فوری آن که اصلاح و نگهداری نظم اجتماعی است قرار میگیرد.
فریبندگی و وسوسۀ خاص دولت فرارفتن از اختیارات خویش است. قدرت، تمایل به افزایش قدرت پیدا میکند. آنگاه دولت تمایل پیدا میکند برای خود وظایفی بیشتر قائل شده وعهدهدار مسئولیتهایی میشود که معمولا برعهدۀ بدنۀ سیاسی است. در این حالت است که مارتین آنرا «دولت پدرسالارانه»551 مینامد. لذا بهترین حالات برای دولت این است که تنها به دنبال خیر عمومی باشد. وقتی که دولت مسئولیتهای سازماندهی، کنترل و ترتیب امور اقتصادی، تجاری، صنعتی، یا فرهنگی را نیز برای خود در نظر میگیرد و نقش رهبری معنوی در اموری از قبیل فرهنگ، فلسفه و علم را عهده دار میشود، در حقیقت به طبیعت خود خیانت کرده است. 
دولت مشروعیت خود را از بدنه سیاسی که همان مردمند میگیرد. مردم از حق طبیعی خود-دولتی برخوردارند. آنها وقتی که یک قانون اساسی تأسیس میکنند، در واقع اعمال این حق را کردهاند. مردم جماعت کثیری از اشخاصاند که تحت قوانین عادلانهای برمبنای یک دولت مشترک برای رفاه عمومی و خیر مشترک گرد هم آمدهاند. اما مردم نه تنها بدنۀ سیاسی را میسازند بلکه به عنوان اشخاص داری یک روح معنوی و سرنوشتی ماورای این جهانی نیز هستند. مردم ورای دولتاند و دولت برای مردم است نه مردم برای دولت.
ماریتن برای اینکه به برتری امر معنوی تأکید کند با مشکل روبرو است. از دیدگاه دینی، رفاه عمومی و خیر مشترک بدنه سیاسی ملتزم یک انتصاب ذاتی ولو غیر مستقیم به امری متعالی است. دولت فی حد نفسه تحت هیچگونه تفوقی و قدرتی فراتر نیست، اما ساختار زندگی ابدی فی حد ذاته تفوق و برتری نسبت به زندگی این جهانی دارد. و این دو با هم در تضاد نیستند.
از دیدگاه سکولار، کلیسا نهادی است که دغدغۀ زندگی معنوی انسان مؤمن را دارد. ماریتن میگوید که از دیدگاه خیر مشترک سیاسی، فعالیتهای شهروندان به عنوان اعضای کلیسا بر خیر مشترک تاثیر دارد. لذا کلیسا به عبارتی بدنه سیاسی است، اما به عبارتی دیگر کلیسا بدنۀ سیاسی را متعالی نیز میکند.552 کلیسا و بدنه سیاسی نمیتوانند در خلأ و بدون اطلاع از یکدیگر به حیات خود ادامه دهند. انسانی که عضو بدنه سیاسی است همزمان عضو کلیسا هم هست. جدایی کامل میان این دو، امری غیرممکن است و  باید همیشه میان آنها همکاری وجود داشته باشد.
اما چه نوع همکاری؟ بدیهی است که ما دیگر در عصر مقدس زندگی نمیکنیم. درست است که در زمان قرن وسطی وحدت در ایمان وجود داشته و مسیحی بودن شرط وحدت سیاسی بود اما دنیای امروز دیگر چنین نیست. کثرتگرایی دینی امروز، وحدت در دین را شرط وجود وحدت سیاسی نمیداند و کلیسا هم قدرتی ندارد که بر دولت تحمیل کند و از پادشاه و امپراطور و حتی مردم بخواهد که از او حساب ببرند. بلکه بر عکس، کلیسا به دنبال برخورداری از آزادی در داخل بدنه سیاسی برای توسعه موقعیت خویش است.
در تعارض با اشخاصی همچون میل، دورکهیم و دوئی که بر پویایی جامعۀ سکولار تأکید داشتند، عدهای از متفکران معاصر ماریتن ملاحظاتی داشتند. لرد پاتریک استدلال کرد که:
«بقای فرهنگ غرب نیاز به وحدت و آزادی دارد. اگر مرد و زن سعی در ایجاد جامعهای داشته باشند که توافق اساسی دربارۀ خیر و شر وجود نداشته باشد شکست خواهند خورد».553
ربرت نیزبت میگوید:
«ارزشها و نهادهایی که قبل از دولت دموکراتیک وجود دارد به تنهایی امکان ایجاد آزادی سیاسی را دارند. از دست دادن این ساختاری که با میراث گذشتگان ساخته شده است، یکی از عوامل اساسی افول غرب است».554  
کریستوفر داوسن نیز معتقد است که:
«این انگیزههای دینی است که تولید کنندۀ قوایی است که فرهنگ و جامعه را متحد میکند. بزرگترین تمدنهای جهان مولّد بزرگترین ادیان نیستند، بلکه ادیان بزرگ اساس و بنایی هستند که تمدنهای بزرگ بر آنها بنا شدهاند»555.
 همچنین موری مینویسد:
«هیچ چیزی خیر مشترک این جهانی و منافع فوق این جهانی حقیقت را در ذهن انسان به اندازۀ تضعیف و شکستن سرچشمههای وجدان و آگاهی به مخاطره نمیاندازد».556 
ماریتن در واقع با همه این نظرها و این نوع قضاوتها موافق است. وی اخلاق و دین را از هم جدا میداند. ماهیت دین همچنانکه برای توماس و آگوستین نیز این چنین بود، اساسا عبادت و پرستش است. پرستش، ادای دین به خداوند است و گونهای از عدالت به شمار میآید. اخلاق مفهوما وابسته به دین نیست. هنجارهای اخلاقی شیوۀ خاص خویش را دارد و مستقل از دیناند. البته اخلاق در بسیاری از جهات در محدودۀ زمینهای الهی تغییر کرده است. 
مسئولیت نسبت به خداوند و انسان مورد تصدیق واقع شده است. برای مثال در مسیحیت مسئلۀ مرگ و رنج معنایی دارد که در یک زمینۀ سکولار ندارد. یا زندگی زاهدانه و راهبانه مستلزم ارزشی است که در یک نظام مادیگرایانه ندارد.  مفهوم خداوند به عنوان شخص یا دوستدار موجودات، دارای لوازمی است که بر اثر آنها ادعیه و تاملأت انسانی به عنوان عادتی فکری مورد ستایش قرار میگیرند. همچنین مصایب و مشکلاتی در چشمانداز دینی است که میتواند الهام بخش امید باشد و بیان کنندۀ وعدهای از پاداشی ابدی برای اعمالی باشد که میوۀ این جهانی ندارند.  
مسیحیت صبر، محبت، تفاهم، و تواضع را توصیه میکند. بعضی از این امور، نه همه آنها، با یک چشم انداز صرفا مادی و سکولار در تعارضاند.557  ماریتن از جنبههای کاربردی مثبت دین سخن میگوید و مینویسد:
«کلیسا، حتی در یک جامعۀ متکثر دینی، میتواند میان دولت و فرد قرار گیرد و به عنوان میانجی عمل کند. سازمانهای دینی به این وظیفه از طریق کمک به فرد نیازمند، مانع  از وابستگی کامل او برای احتیاج مادی به دولت میشوند. نهاد دینی میتواند در فرهنگ و در تیمار بیمار، نگهداری از یتیم و افراد کهنسال، نوعی از کمک را فراهم کند که در آن احترام به شخصیت انسان گذاشته و پاسخگوی نیازهای فرد باشد».558
انسان مؤمن از طریق دینش، رهنمون به هویتی میشود که صرفاً جماعتی از مؤمنان نیستند، بلکه با جماعتی سر و کار پیدا میکند که دارای تاریخ است. جماعتی است که در بعضی موارد دریافت کنندۀ وحی الهیاند. متدینین دارای تاریخ هستند و

مطلب مرتبط :   اینترنتی، اینترنت، مصرفکنندگانی، شهروند، سهولت، دارد؟