محتوای آن این گونه است. محور بعدی این است که پیشفرضهای مفسران تا چه اندازه درست است و آنان تا چه اندازه در شرح مشکلات و توضیح الفاظ کلیدی موفق بودهاند و تا چه اندازه توانستهاند مرز میان خرافات و مطالب نادرست را از مطالب اصیل و درست برجسته کنند. موضوع بعدی در اصلاحات عبارت از این است که چقدر در نگرش به انسان و اصلاح انگارهها موفق عمل کرده است. احساس پوچی و ناچیزی و محدود ساختن خود در زندگی اجتماعی یا خودشیفتگی و دیگران را ناچیز دانستن و نیز پیشداوری در باره دیگران و عدم تساهل و تسامح از محورهایی است که باید بدان توجه داشت. البته در دورههای مختلف و در نحلههای مختلف، موضوع متفاوت است. مثلاً در میان جناح روشنفکر دینی، نقد آموزههای دینی به شکل جدیتری دیده میشود، گر چه نقدها عمدتاً سطحی است و کسانی به نقد پرداختهاند که آگاهی چندانی از مبانی دینی نداشتهاند، اما محل مناقشه و نزاع آنها جدی و اساسی است در حالی که مننقدان و مصلحان دینی کمتر به دخل و تأثیر مبانی دینی پرداختهاند و بیشتر از منظر اجتماعی به موضوع نگریستهاند. به بیان دیگر، در مغربزمین، اصلاحات بیشتر اصلاح در مفهوم کلیسایی بود تا در مفهوم اجتماعی و اخلاقی، و به همین علت بود که جریان خواهان اصلاحات، که برخاسته از متن دین بود، با خواستهها و تمایلات اومانیستها و روشنگران اجتماعی و پرچمداران اصلاحات اجتماعی چندان همراهی نکردند. اگر مارتین لوتر در اعلامیه نود و پنج مادهای خود به موضوع سوءاستفاده از آمرزشنامهها پرداخت، از این باب بود که از جهت نظری با تعالیم انجیل در این باب مغایرت دارد و نه به دلیل قدرتطلبی و خالیکردن کیسه داشتههای مردم.543 در مجموع، به نظر میرسد که یکی از تفاوتهای دو جریان اصلاحی، وجود نگاه عامتر و عمیقتر به مبانی فکری و الهیاتی در غرب، در برابر نگاه صرفاً اجتماعی مصلحان اسلامی بود که همه مشکل را در مسلمانی ما میدانستند. نکتهای که در مغربزمین اتفاق افتاد، آن بود که مبانی فلسفی بیشتر مؤثر بود. توجه دکارت به سوبژه با شحصمحوری لوتری به گونهای جمع شده بود. در نتیجه، روح جدید حاکم شد که خودمحوری، شخصمحوری و نفی آتوریته از هر چیز از جمله دین و کتاب مقدس را میطلبید. این تفکر در اقتصاد نیز اثر خود را گذاشت. در ریشهیابی علل پیشرفت در غرب، عدهای بر این باورند که این تحولات در الهیات ریشه داشت و عدهای نیز آن را کاملاً بیگانه از الهیات فرض میکنند. در میان متأخران، از کارل اشمیت میتوان نام برد که معتقد است دستگاه مفاهیم اندیشه جدید به ویژه مفهوم حاکمیت، از مبانی الهیات استنساخ شده است. به باور او، همه مفاهیم معنادار نظریه دولت جدید، وجه عرفیشد? مفاهیم الهیات است، چنانکه برای مثال، خدای قادر به قانونگذار قادر تبدیل شده است.
5. توجه تازه به زندگانی طبیعی انسان و محیط و دنیای تازه و حیرتانگیزی که مکتشفان مردم را به آن رهبری میکردند، بر دستگاه دینی نیز که نفوذی تام بر همه مراحل زندگی داشت و مدعی بود که هم? کارهای شخصی را سامان میدهد، اثری فوقالعاده داشت. علت اصلی انقلاب دینی نه به خود کلیسای قرون وسطی، بلکه به عواملی بسیاری بود که مهتر از همه، رشد اقتصادی بزرگ اروپا و پیدایش طبقه متوسط شهری بود که به استقلال و سرمایهداری و تمایلات ملی انجامید. مردم هنوز آماده نبودند که دنیای قدیمشان را رها کنند و از راههای مختلف میکوشیدند که راه حل میانهای پیدا کنند. جنبش اصلاح دینی این راه حل میانه بود. جنبش اصلاح دینی از لحاظ اعتقادات، وابسته به قرون وسطی بود ولی هدفهای والا و روشهای عملی آن به عصر جدید وابسته بود.544 مصلحان بزرگی کلیسا فرزندان عصر جدید نبودند و تمام همتشان این بود که مشکلاتی را که در اطرافشان بود، از راه تازه حل کنند.
6. یکی از مطالب مهم در مقایسه میان نهضت اصلاح دینی در غرب با مسئله اصلاحات در جهان اسلام، سنخشناسی مخالفان روندهای موجود است. در جهان اسلام و در ایران بودند اندک کسانی که عقبماندگی را ناشی از عنصر اسلام میدانستند، اما در جهان غرب این روند بسیار عامتر و تندتر است. تمامی دعوای علم و دین و نیز مخالفتهای دانشمندان بر سر همین موضوع بود. یکی از مهمترین حلقههای علمی و مؤثر در اروپای قرن هیجدهم، جریان فیلسوفان (شامل گروهی از اندیشمندان، نویسندگان، روحانیان، اشراف و دیگران ناراضی) بود که به تدوین دایرهالمعارف به سرپرستی دنیس دیدرو در 28 جلد مشغول بودند. این نوشته عظیم، محلی بود برای بیان آزادنه مطالب 140 فیلسوف فرانسوی که به رغم همه اختلافات فکری بر اهمیت عقل در برابر سنت و گفتار دینی در رشد و پیشرفت انسان تأکید داشتند و بر این باور بودند که “همه چیز را باید بررسی و غربال کرد. باید روی تمامی اعتقاداتمان بیرحمانه پای گذاریم و موانعی را که عقل اصلاً نمیپذیرد، فروریزیم.”545 به عقیده آنان، مهمترین چیز اصلاح دینی است. آنان کلیسا را مانع اصلی بر سر راه حل مسائل اجتماعی میدانستند. به باور آنان، مسیحیت یک بیماری مسری مقدس و یک عفونت و رؤیای انسان بیمار و میکروبی است که گاهی غیرفعال، اما همیشه خطرناک است. آنان معتقد بودند عقل و علم به تنهایی به کشف حقیقت راه میبرد و کلیسا از طریق بسیاری از آموزههای خود به جامعه آسیب فراوانی رسانده است. به عقیده فیلسوفان، راه و روش سردمداران کلیسا هم غیرطبیعی و هم فتنهانگیز است. اما غیرطبیعی است، زیرا عقاید گمراهکنندهای را به افراد تلقین میکردند و از سوی دیگر، فتنهانگیز است؛ زیرا آنان بیرحمی را ترویج میکردند و خرافات را زنده نگه میداشتند.
نظریه گناه اولیه از جمل? عقایدی بود که آنان به شدت با آن مخالفت میکردند. نیز این آموزه سلسله هستیی که اشکال هستی را بر اساس سلسله مراتب نزولی بزرگی تقسیم میکردند که خدا در رأس نردبان هستی قرار داشت و سپس فرشتگان و بعدش پادشاهان و اشراف تا این که نوبت به طبقات پایین اجتماع برسد و بعدش حیوانات و بهایم قرار داشتند. انتقاد دیگر فیلسوفان آن بود که ایمان مذهبی نباید بر اطاعت بیچون و چرای کلیسا – حتی در صورت ناسازگاری با تجربه روزمره – استوار باشد؛ اما اکثر فیلسوفان از جمله نیوتن و لاک خواستار آن بودند که همه دعاوی مذهبی بر مبنای عقل و تجربه بررسی شود. توماس جفرسون، سیاستمدار امریکایی، در نامه به برادرش در سال 1785 به همین نکته اشاره کرده، میگوید که عقل را محکم سرجایش قرار ده و برای هر نکته و هر نظری او را به داوری فرابخوان. با جسارت وجود خدا را مورد سؤال قرار بده؛ چرا که اگر خدایی باشد، باید از بزرگداشت عقل بیش از تکیه بر ایمان کورکورانه راضی باشد.546 در همین فضا بود که شکاکان این سؤالات را مطرح میکردند که آیا موسی به راستی دریای سرخ را شکافت؟ آیا مسیح حقیقتاً برخاست؟ آیا کتابمقدس کلمه خداست؟ فیلسوفان در این انتقادات حامیان و همفکران خوبی هم داشتند. بعضی از مورخان خواستهاند انتقادات این دسته دانشمندان به خصوص فرانسوی از مسیحیت را صرفاً از سر لجبازی با کلیسای کاتولیک و استفاده ابزاری از اسلام علیه مسیحیت بدانند. اما این اتهام چه درست باشد یا نباشد، نمیتواند اصل مشکل اعتقادی و رفتاری – منظور رفتار اشرافی کشیشان است- کلیسای کاتولیک روم را حل کند.
جریان دئیسم نیز در همین فضا شکل گرفت که بر این باور بود که انسانها برای شناخت حقیقت دین نمیتوانند به کتاب مقدس اتکا کنند و به جای آن به چند عقیده اساسی باید باور داشته باشند که در همه ادیان هست: ایمان به یک وجود متعالی، نیاز به پرستش مذهبی، زندگی شرافتمندانه، ندامت از خلافکاری و وجود یک نظام پاداش و جزا.547 البته جریان دئیسم جریانی بود که کمتر توجه توده مردم را به خودش جلب کرد و بیشتر خاص نخبگان و اصحاب دانش روز بود، ولی این جریان بر تفکر دینی بسیار تأثیر گذاشت. نحو? مواجهه این گروه از دئیستها با اعتقادات دینی با رنجش متدینانی روبرو بود که نه از رفتار کلیسای کاتولیک خشنود بودند، و نه منش دئیستها در تمسخر اعتقادات دینی را میپذیرفتند. این گروه از مؤمنان که از تهیشدن مراسم دینی از روح و معنویت ناراضی بودند، از شرکت در شعایر دینی چشم پوشیدند و چندین جنبش دینی را تأسیس کردند که متدیسم یکی از آنها بود. آنان به سرعت در روستاها نیز به تبلیغ اعتقاداتشان پرداختند.
جنبش دیگر جنبش پایتیسم یا زهدگرایی در آلمان قرن هیجدهم بود که دغدغه مشترکی با فرقه قبل داشت و بر توبه، ایمان و ارتباط مستقیم با خدا بدون کمک گرفتن از کشیشان و نیز بر مذهب دل به جای مذهب عقل تأکید میکرد. اما شبیه این جریان در میان روشنفکران جهان اسلام به شکل بسیار ضعیف و ناقصی وجود داشته است. به بیان دیگر، همان گونه که اصل تفکر در جهان اسلام رو به ضعف بوده، در میان روشنفکران نیز وضعیت بهتر از این نبود. ضعف اندیشه و اندیشیدن بلای عام و خوره فراگیری بود که به بخش یا جریان خاصی تعلق نداشت. به عبارتی، در حالی که مصلحان پروتستان در مجموع، با همه افت و خیزهایی که در اندیشههایشان بود، پایهگذار فکری بودند که میتوانست در صحنه اجتماع مؤثر باشد، چنین تمایل و گرایش در جهان اسلام وجود نداشت. اصلاً در غرب، داعیهدار اصلاحات چه دینی و چه اجتماعی، روحانیون برجسته و الهیدانان درجه یک بودند و در یک جامعه دینی، بدیهی است هر تحولی که میخواهد صورت گیرد، باید به نوعی هماهنگ و همراه با دین باشد. در جهان اسلام، بسیاری از پرچمداران اصلاحات اجتماعی کسانی بودند که اولاً از دین و جامعه و سنت خود گریزان بودند و لذا سخن آنها در میان توده مردم خریدار نداشت؛ ثانیاً از سنت دینی بریده بودند و جایگاه علمی چندانی نداشتند. میگفتند که از فرق سر تا نوک پا باید غربی شد ولی حداکثر تلاش علمیشان نه ایجاد دارالحکمه، بلکه صرف نظامیگری یا نوشتن رمان سه تفنگدار بود.548 در مغربزمین، لوتر و کالون روحانیانی بودند که نظریانی خاص در باب تقدیر خدا، انسان، ضرورت کار و امثال آن داشتند. افزون بر این، مصلحان مذهبی ما بعضاً به جای رفتن در میان تودهها و تهییج آنان، در صدد اصلاح رویه سلاطین برآمدند و عدهای هم کنج عزلت گزیدند و حرفهای خود را با عدهای محرم سر در میان میگذاشتند. حال بیاییم این را مقایسه کنیم با قلم تیز و کوبنده لوتر که شلاق کلماتش چنان سنگین و کوبنده است که خواننده را به واکنش و اقدام وامیدارد؛ البته آنها با نگاهی انحصاری و شمولگرایانه تفکر دینی خود را عالی و برتر و فاقد هر گونه عیب و نقصی میدانستند. مصلحان مغربزمین بیشتر اختلاف و مشکلشان همردیفهای خودشان بود و بیشترین اعتراض، اعتراض به الهیات رایج بود. اما در جهان اسلام،‌ مصلحان دینی الهیات را فاقد هر گونه نیازی به تغییر و تحول میدیدند، در حالی که در نهضت اصلاح دینی قضیه تا حدی به عکس است و آنان با کنار آمدن با قدرت سیاسی و حتی حمایت از آن کوشیدند تا اندیشههای خود را، که علیه گفتمان غالب دینی بود، به میان مردم ببرند.
7. نوع مطالب مطرحشده در میان مصلحان دینی در غرب در سده شانزدهم با مصلحان و تجدیدنظرطلبان در جهان اسلام معاصر خودش قابل تامل است. با مروری بر اندیشههای مصلحان مسلمان درمییابیم که عناصری مهمی در اندیشههای آنان وجود داشته است مانند اجتهاد و انتظار. به علاوه، مسئله ناسیونالیسم و قانون و مشروطیت، آزادی، تفکیک قوا، عدالت و انتقاد از روند امور تا جایی که فقیه و اصولی بزگی چون نائینی رساله مهمی درباره دموکراسی پارلمانی نوشت. البته موضوع ناسیونالیسم در هر دو سو وجود داشته است. هم مصلحان غرب از این فایده جستند و هم شرق. در غرب یکی از نارضایتیهای مردم و فرمانرویان این بود که چرا باید خراج و مالیات از شمال اروپا برای ایتالیا و رم فرستاده شود. همین بدبینی به مقام پاپی و نارضایتی از آنان موجب شد که هنگامی که مخالفتهای دینی با حکومت پاپی درگرفت، هم از ناحیه توده مردم و هم از ناحیه فرمانروایان تا حد زیادی مورد حمایت قرار گیرد و این موضوع به پیشبرد اهداف مصلحان به خصوص در جاهایی مثل آلمان بسیار کمک کرد.
اما در جهان اسلام معمولاً نگاه مثبتی به موضوع ناسیونالیزم نشد. در جهان شیعی برداشت و داوری غالب این بود که ملیگرایی ترفندی استعماری است برای جداکردن امت اسلامی از یکدیگر به خصوص که در این امپراتوری بزرگ اقوام عرب، فارس، ترک و غیره وجود داشتند و هر یک به منافع خود مینگریستند، به خصوص منافعی که به وسیله اقوام دیگر از دست رفته بود. ولی در جهان سنیمذهب مخالفتها به این شدت نبوده است. برای مثال، الازهر تا مدتها علیه ملیگرایی تبلیغ میکرد و فتوا میداد اما با قدرت گرفتن افسران آزاد، آنها مصلحت را در حمایت از قدرت حاکم دیدند و قدرت حاکم نیز نفوذش در میان قشر مذهبی را منوط به حمایت الازهر دانست. موضوع تا آن جا پیش رفت که نوعی همسانانگاری و عدم ناسازگاری میان ناسیونالیسم و عروبه مقبول افتاد و این به هنگامی بود که نفوذ ناصر در مصر، گرایشهای ایدئولوژیک را تحتالشعاع قرار داد. البته ملیگرایی در جهان عرب میتوانست با اسلام سازگار دانسته شود، چه این که بسیاری از طرفداران ملیگرایی، اسلام را بخشی از هویت قومی اعراب میدانستند. یکی از علل فروپاشی امپراتوری عثمانی همین بود که این امپراتوری مسلمان، تحت سلطه ترکانی بود که نه به شایستگی به تدبیر امور میپرداختند و نه برای دیگران در اداره این نظام

مطلب مرتبط :   ارتش، سپاه، آبادان، 1359، لشکر، جنگ