ن ارتباطی به صورت ضمنی وجود دارد چون همه اشیاء به خیر تمایل دارند، هیچ شکی نیست که گفته نشده است مبدأ نخستین با هر شیء دیگر به صورتی که با مُثل ارتباط دارد، یعنی به عنوان علت وجودشان، مرتبط است.<br /> از آنجا که فلوطین از افلاطون الهام گرفته است و از بسیاری جهات واقعاً پیرو اوست، گمان میشود حملات به افلاطون گرایی خصوصاً نظریه مُثل به مابعدالطبیعه فلوطین نیز وارد باشد و آن را در هم بشکند. در این بخش من قصد دارم که منحصراً به حملاتی که به فلوطین شده و ناشی از نوع دوم نظامهای فلسفی است که بالا اشاره شد، یعنی مابعدالطبیعه خداگرایانه، بپردازم. آنچه قصد دارم نشان دهم تمایز مابعدالطبیعه فلوطینی، خصوصاً تحویل ناپذیری دو اصل نخستین به یکدیگر و ضرورت هر دو است. این ضرورت وقتی مابعدالطبیعه فلوطینی با استدلالهایی مواجه میشود که در پی حذف مُثل و در نتیجه حذف یک آرخه عقل تابع هستند، درحالیکه در همان حال مبدأ نخستینی که مفروض است که یک تبیینگر فلسفی یکتا است حفظ میشود، به مؤثرترین شکل نشان داده شده است.
جیمز راس در تعدادی مقاله قدرتمند و زیرکانه، افلاطونگرایی را از دیدگاهی خداباورانه مورد حمله قرار میدهد. این حمله بسیار متفاوت از حملهای که از اصول غیرخداباورانه ناشی میشود، واقع شده است. راس وجود مُثُل ازلی را انکار میکند، اما تصریح میکند حقیقت ازلی قطعاً وجود دارد. این حقیقت ازلی با خدا، که دربردارنده «چیزی که شباهت را کفایت میکند» برای همه مخلوقات است، متحد است. خدا الگوی همه اشیاء است. او بالقوه و به نحو متعالی با آنها یکی است و به آنها علم دارد. اگر حمله راس نسبت به افلاطونگرایی به عنوان نوعی جوابیه بر حملات فلوطین به ارسطو مد نظر قرار گیرد، مفید خواهد بود.
بگذارید با تأکید بر تطابق خدا و احد آغاز کنیم. مبدأ نخستین فلوطین از برخی جهات مشابه با خدایی است که راس، آنچنانکه توصیف شد، در مابعدالطبیعه از آن حمایت میکند، یعنی به عنوان «آنچه شباهت را کفایت میکند» و بالقوه همه اشیاء مخلوق است. تفاوت، دقیقاً زمانی به وجود میآید که راس از بالقوگی به سوی تعالی حرکت میکند و نتیجه میگیرد که اگر خدا صرفاً خالق همه اشیاء نیست بلکه با همه آنها در معنایی «والاتر» متحد است، پس مُثل افلاطونی برای توجیه هیچ چیزی ضروری نیستند. حمله راس واقعاً دو لبه است. او سعی میکند که نشان دهد هم نظریه مُثل ناسازگار است و هم آنچه که این نظریه سعی دارد آن را توجیه کند در حقیقت به صورت قانع کنندهای صرفاً با خالقی که بالقوه و به نحو متعالی همه مخلوقات است، توجیه میشود.
نزاع راس این است که مفهوم محوری افلاطونگرایی، استنساخ80، یعنی رابطهای مشهور میان مثل و نمودهایشان، است. ادعا شده که استنساخ در تبیین وجود، چیستی یا ماهیت و فردیت نمودها ناتوان است. در ابتدا راس استدلال میکند که در استنساخ، وجود نمودها توجیه نمیشود؛ زیرا مُثل علل وجود نیستند. آنها خالق نیستند. پاسخ فلوطینی به این اتهام این است که احد البته با وساطت عقل به عنوان علت وجود اثبات شده است.
ثانیاً، استدلال شده است که مُثل، ماهیت هیچ چیزی که نمونه مثل هستند را، توجیه نمیکنند. آن چنان که راس میگوید «هیچ افلاطونگرای مدرنی (یا نوافلاطونی خداباوری تا آنجا که من میشناسم) فکر نمیکند مثالها حقایقی هستند که اشیاء واقعی کپی ضعیفی از آنها محسوب میشوند». این استدلال گونهای از موضع ذاتگرایی ارسطویی را مفروض میدارد که بر طبق آن هیچ موضوعی وجود ندارد که بتواند نمونهای از ماهیت را ارائه کند یا در این امر ناموفق باشد. برای مثال، سقراط نمیتواند موضوع انسانیتش باشد آن گونهای که بتواند آن را از دست بدهد. اگر قرار بود انسانیتش را از دست بدهد، دیگر وجود نمیداشت. فکر میکنم این که ذاتگرایی ارسطو اشتباه است هم موضع افلاطون است و هم فلوطین، در نتیجه موضوعات، استنساخهایی از مُثل را به دست میآورند یا از دست میدهند. برای مثال عناصری که سقراط دربردارد ممکن است یک روز نمونهای از گربه بودن را به جای انسانیت ارائه کند. اما او هیچ استدلالی را برای اثبات این ادعا که در نتیجه، نظریه مثل بی جهت باعث زحمت میشود، پیشنهاد نمیدهد.
نهایتاً راس استدلال کرده است که استنساخ، فردیت آنچه نمونه برداری شده است را توجیه نمیکند. این استدلال هم به استدلال اول و هم استدلال دوم مرتبط است. راس معتقد است که فردیت از لحاظ کارکرد با وجود و ماهیت مرتبط است. یک شیء یکی است چون موجودی از یک نوع خاص است. در نتیجه از آنجا که مُثل نه وجود و نه ماهیت را تبیین نمیکنند، پس فردیت را تبیین نمیکنند. پاسخ به این استدلال، مانند استدلال اول، با اثبات احد به عنوان علت وجود با واسطه عقل آغاز میشود. به عبارت دقیقتر، احد علت مستقیم و یگانه وجود یا آنچه منجر به آن میشود، یعنی علت وجود به واسطه عقل، است.
به طور عجیبی راس فوراً آنچه را که «عقب نشینی به موجودات ضروری وابسته، یعنی به عقیده الهی نوافلاطونگرایی» میخواند، انکار میکند. او این موضع را به عنوان موضعی که توسط آلوین پلانتینجا81 حمایت شده است، شناسایی میکند. انتقادی که به این موضع وارد میکند این است که:
اگر وجودهای وابسته، غیر از خدا هستند، بساطت و عدم وابستگی خدا به خطر میافتد. خدا «خالق همه اشیاء مرئی و نامرئی» نخواهد بود. اگر آنها «بخشهایی» از خدایند، بساطت نیز انکار میشود. به علاوه خلقت نیز بیمحتوا خواهد بود؛ زیرا طبایع، انواع و حتی اشیاء، مقدم بر طبیعت خدا اخذ میشوند. خدا مفاهیم را با وجود پر میکند مانند پسر بچهای که قالبها را با سرب پر میکند تا سرباز بسازد.
این که پلانتینجا بساطت را به عنوان یک صفت اساسی برای خدا یا مبدأ همه اشیاء نمیشناسد، درست است. اما این، قطعاً دیدگاه فلوطین در این رابطه نیست.
مشکل است که بفهمیم اگر آنچه راس ایدههای الهی مینامد وجودهای تابع هستند، پس چرا بساطت مبدأ نخستین نفی شده است. در مرحله آخر، راس از یک خالق بسیط که همه اشیاء مخلوق به آن وابستهاند، دفاع میکند. به وضوح راس وابستگی ازلی را به عنوان آنچه بساطت خدا را به خطر میاندازد، میشناسد. و یا اینکه صرفاً مواضع پلانتینجا و فلوطین را با هم جاری میکند. لازم است راس شرح دهد چرا وابستگی ازلی، بساطت خدا را بیشتر از وابستگی زمانی به خطر میاندازد. همچنین اینکه بفهمیم چرا به نظر میرسد راس وابستگی را یک رابطه متقابل میداند، مشکل است. گویا او میگوید اگر طبایع به نحو ازلی وابسته به خدایند، آنگاه خدا به گونهای به نحو ازلی وابسته به آن طبایع است. اما وابستگی طبایع به خدا مطلق است، درحالیکه وابستگی خدا به طبایع فرضی است. لذا رابطه متقابل نیست. یک رابطه واقعی نیز نیست. تنها اگر خدا بخواهد چیزی را با، مثلاً، طبیعت آهن بسازد، خدا توسط آن طبیعت مضطر میشود. چرا نباید اینگونه باشد و چرا این باید بیشتر از آنکه عدم تناقض تحمیل بر او است، تحمیلی بر طبیعت الهی باشد؟ نهایتاً، در پاسخ به آخرین انتقاد ضمنی راس در عبارتی که از او نقل شد، موضع فلوطین دقیقاً آن است که مُثُل «مفاهیمی» نیستند که منتظر باشند توسط احد از وجود پر شوند. بلکه عقل با مُثل متحد است و به عنوان فعل ثانوی احد توصیف شده است. و از آنجا که وابستگی عقل به احد، ازلی است در حقیقت هیچ «مفهومی» وجود ندارد که در انتظار محقق شدن باشد. تنها الگوهایی وجود دارند که در انتظار کپی شدن هستند.
استدلالهایی که راس مطرح میکند چه بسا به خوبی بر علیه تئوری جهان ممکن و هستی شناسیِ مفروض در منطق مودالهای کمّی هدفگیری شدهاند. آنها حتی شاید علیه حداقل یک تفسیر قابل قبول از نظریه مُثل افلاطون تأثیرگذار باشند. این استدلالها آنچه این نظریهها به شدت کمبود دارند را پیشنهاد میدهند. ادعای من این است که فلوطین درحالیکه کم و بیش انتقادات راس را پیش بینی کرده، در این جنبهها کمبودها را تأمین کرده است. اما مطلب بیش از این است.
راس امیدوار است که از مابعدالطبیعهای خداباورانه که بر اساس آن «آهن زنگ میزند»، حقیقتی ضروری است که مرهون طبیعت آهن است، دفاع کند. اما آهن ضرورتاً موجود نیست. او باید میگفت اینکه چیزی موجود است که ضرورتاً زنگ میزند مرهون اراده یا خرد الهی است. طبیعت آهن توسط خدا خلق شده است، اما فقط از طریق آفریدن نمودهای آهن. از نظر فلوطین، این مطلب اشیاء را به عقب برمیگرداند.
اما آیا او برای اینکه در این پایین اسبی پدید آید درباره اسب نمیاندیشد؟ چگونه برای او ممکن خواهد بود که وقتی میخواهد اسبی بیافریند به اسب بیاندیشد؟ زیرا قبلاً واضح است که اگر او میخواست اسبی بیافریند اندیشه اسب موجود بود و لذا برای او ممکن نیست برای اینکه اسب را پدید آورد به آن بیاندیشد، اما اسبی که به وجود نیامده باید پیش از اسبی که بعد پدید میآید موجود باشد. (VI.7.8.3-8)
اگر خدا میاندیشید که مناسب است جهانی با اشیاء آهنی وجود داشته باشد، آیا علتش این نبود که او اندیشیده بود مناسب است چیزی با این طبیعت موجود باشد؟ «این طبیعت» به چه چیزی اشاره دارد؟ راس میگوید که یا به هیچ چیزی اشاره ندارد و یا به طبیعت الهی اشاره دارد که بالقوه و با علو درجه، آهن و آب و غیره است. لذا وقتی به آفرینش میاندیشد، فکر میکند که طبیعتش باید خود را با این یا آن نمود معرفی کند. فلوطین درحالیکه تصمیم گرفته است بساطت مبدأ اول را در خطر قرار ندهد، میگوید باید یک دستگاه قابل فهم ازلی مرکب را اثبات کند تا خلق هر چیزی با یک طبیعت، معقول باشد . کثرت باید از مبدأ نخست رفع شود، اما نباید از کل ازلیت رفع شود. نمودها، نمودهای طبیعتهای متمایز هستند. این صحیح است که نمودها باید نمودهای چیزی باشند که با علو درجه، آن طبایع است. اما آنچه با علو درجه، آن طبایع است، یعنی عقل، بالقوه آن طبایع نیست. او ابزاری برای احد است که بالقوه هر آن چیزی است که سبب وجود آنها میشود. آهن نمودی از خدا نیست، بلکه نمودی از طبیعت آهن است، که همان چیزی است که مثال آهن به صورت اینهمانی هست.
اگر فرض شود که خلقت باید زمانی باشد، حقیقت ازلی، موجود و مبدأ نخست بسیط مطلق باشد، آنگاه موضع راس به نظر میرسد که قابل تبعیت است. اما هیچ دلیل فلسفی برای این فرض وجود ندارد. از سوی دیگر اگر فردی صرفاً تصمیم بگیرد که بساطت مطلق مبدأ اول را حفظ کند و همچنین آماده باشد که تصدیق کند که «آهن زنگ میزند» حقیقتی ضروری است که مرهون طبیعت آهن است، درحالیکه «آب تر است» حقیقتی ضروری است که مرهون طبیعت آب است، آنگاه به نظر میرسد که علت این امر طبایع متمایز است. و به نظر میرسد که بهتر است (با حفظ بساطت الهی) طبایع یا ماهیتهایی به نحو ازلی متمایز را به شیوه فلوطینی اثبات کنیم. نزاع بین فلوطین و راس را میتوان به شکل خلاصه به این صورت بیان کرد: (1) فلوطین میگوید مبدأ اول طبیعت یا ماهیتی را میآفریند و آنگاه طبیعت را برای آفریدن افرادی که آن طبیعت را دارند استفاده میکند؛ (2) راس میگوید که مبدأ اول طبیعت را با آفریدن افرادی که واجد آن هستند، خلق میکند. آشکارا اگر ما (2) را بپذیریم طبیعت نمود نیافته و امکانهای قابل تعقل ازلی ای موجود نخواهد بود. معنای این آن است که هیچ راهی برای سخن گفتن از خلقت الهی مگر بر حسب اراده الهی نخواهد بود. برای مثال ما نمیتوانیم به شکل معقولی بگوییم که خدا اشیاء را به طریقی اراده کرده است نه به طریق دیگری؛ زیرا عبارت «نه به طریق دیگری» نشان دهنده یک امکان ازلی است که محقق نشده است.
باید فوراً بپذیریم که این نمیتواند استدلالی قاطع به نفع دیدگاه فلوطین باشد. اما باید تأکید شود که برای فلوطین مقر حقیقت ازلی یک ذهن است، همانطور که برای یک مدافع مابعدالطبیعه خداباورانه که خدا را عالِم به همه چیز میداند اینگونه است. در هر حال اگر بساطت الهی مورد تأکید باشد، اگر حقیقت ازلی مرکب باشد، در این صورت باید تابع مبدأ اول باشد، و اگر بسیط باشد در آن صورت باید با ذهنِ مبدأ اول مطلقاً متحد باشد. لذا راس با فلوطین در این اعتقاد که نوعی حقیقت ازلی وجود دارد که به موجب آن آهن زنگ میزند، موافق است. او در این اعتقاد با فلوطین مخالف است که، به عنوان مثال، حقیقت ازلی که به موجب آن مثلاً آب تر است دقیقاً همان حقیقتی است که به موجب آن آهن زنگ میزند.
به علاوه هم راس و هم فلوطین معتقدند که طبایع یا ذوات، علتی برای وجودشان دارند. اما فلوطین علیت ازلی طبایع را از علیت زمانی اشیاء دارای این طبایع تفکیک میکند، درحالیکه راس علیت طبایع را در علیت اشیاء دارای طبایع مضمحل میکند. راس در چنین کاری، بر خلاف فلوطین، مطلقاً هر گونه کارکرد تبیینی را برای خود طبیعتها انکار میکند. تنها تبیین در اراده یا علم خدا جایز دانسته شده است. در این عبارت که «خدا اراده کردهاست اشیائی با این و آن طبایع موجود باشند»، نقش تبیینگر برای محتوای معقول در هر طبیعت، توسط اراده خدا غصب شده است. بنابراین هیچ تبیینی برای اینکه یک طبیعت نمودی پیدا نکرده است وجود ندارد، حتی اینکه خدا اراده کرده که یک «بخش» از آنچه خدا بالقوه هست نمودی پیدا نکند.
همان طور که قبلاً گفتم دیدگاه راس خلقت را مانند بساطت الهی در زمان میداند. موضوع عدم وابستگی الهی چیزی است که بحث را منحرف

مطلب مرتبط :   شهری، غیرکلامی، ‏،، ارتباطات، کاربریها، (لنگ