ص انتقال یافت، کاربست روش منطقی و فلسفی و نیز میراث تجربی جهان اسلام در زمینه علوم تجربی مانند ریاضیات و طب و مهندسی و امثال آن بود. از پیشگامان این تفکر در اروپا میتوان از آنسلم، آبلار، پیتر لومبار، آکویناس و …نام برد. توجه به علم حقوق نیز با محوریت کتاب مجمع القوانین یوستینی انجام شد. در این زمان کوشیده شد تا ضمن جمعآوری مجموعه احکام و مقررات شرعی کلیسا، به نحوی به نظام بخشی به آن و رفع تعارضات و ناسازگاریها پرداخته شود که شاهکار آن کتابی به نام سازگاری میان احکام مغایر (1140) به قلم راهبی به نام گراتیان است. در پایان این دروه تفکر ارسطویی به خصوص با تأکیدش بر علوم طبیعی و تجربه مورد توجه زیادی قرار گرفته بود. <br /> نکته دیگر در این مقام، بررسی ریشههای قرون وسطی و حتی جهان مدرنیته است که میتوان آن را در ترکیب مسیحیت و فلسفه هلنی اواخر عهد باستان جستجو کرد. این دو تفکر در قرن اول و دوم میلادی در اسکندریه با یکدیگر تلاقی کردند و جریانهای مختلف تفکر مسیحی با عقاید شرق، مکتب نوافلاطونی و چند مکتب فلسفی دیگر داد و ستد فکری کردند. قسمت اعظم تنش میان جریانهای فکری در الهیات مسیحی هم ناشی از اختلافات میان این دو بخش است. البته در سالهای اولیه قرون وسطی به دلیل شرایط خاص اجتماعی، بسیاری از عناصر فلسفه یونانی الهیات مسیحی در اروپای غربی از دست رفت، اما در میانه همین دوره، به دلیل آشنایی با جهان عرب در اسپانیا، اندیشههای ارسطویی دوباره احیا شد که در این فلسفه، به آشتی میان عناصر فلسفی و دینی اندیشه مسیحی توجهی خاص میشد و از مهمترین گرایشهای فکری در آن، مکتب واقعگرایی بود که بر پایه آن، کلیاتی مثل انواع و اجناس اموری واقعی تلقی میشدند که جزئیات مصادیق آنها هستند. این کلیات چیزی جز عقل الهی نیست که بر انسان مکشوف شده و شناخت آن یا با اشراق ممکن است (آگوستین) یا با تفحص در طبیعت (آکویناس). در چارچوب این هستیشناسی واقعگرایانه، طبیعت و عقل با یکدیگر مناسبات خاصی داشتند که بر پایه آن، خداوند با آنکه وجودی متعالی و در ورای موجودات دارد، در آنها جلوهگر است و از طریق آنان و به تمثیل قابل فهم و شناخت است. پس منطق و الهیات طبیعی مکمل یکدیگرند و حتی چه بسا بتواند جانشین وحی باشد. در این صورت، انسان برای آشنایی با وظایف اخلاقی و زندگی این جهانی به کتاب مقدس نیاز ندارد. البته برای شناخت ماورای طبیعت از جمله سرنوشت ابدی انسان بدان نیاز دارد. کلیسای قرون وسطی بدین شکل میان باورهای مسیحی و عقلگرایی وثنی و غیرمسیحی به گونهای تعادل برقرار کرده بود.
این تعادل از دو سو در معرض تهدید قرار گرفته بود که یکی از ناحی? نفوذ عقلگرایی افراطی و سکولاریسم در کلیسا بود که از سنن جاری و دیرپای مسیحی فاصله میگرفت، و دیگری تمایلی دیگر در میان گروهی از متدینان که به مسیحیتی نابتر و مبتنی بر وحی یا تقلید از مسیح میاندیشیدند و نگاهی بدبینانه به نظامهای فلسفی و ارسطوگرایی داشتند و شاید یکی از علل انزجارشان از فلسفه، پیوند مفاهیم فلسفی با اندیشههای دینی اسلام بود که نزد متولیان سیاسی و دینی مسیحی خطری بزرگ و تهدیدی ویرانگر بود و شکست در جنگهای صلیبی و سپس سقوط مناطق مسیحینشین تا قرن سیزدهم نیز نگرانی بابت آن را دوچندان کرده بود. در همین اوضاع و احوال بود که متعصبان مسیحی مکتب ارسطویی را شکل دیگر مکتب ابنرشد دانستند و بابت نفوذ و تأثیر آن بس نگران بودند. از این رو بود که در سال 1270 و سپس در 1277 کلیسا کوشید با صدور دستورهایی رسمی، مانع ورود اندیشههایی شود که موجب زوال الهیات مسیحی میشد. در همین اوضاع و احوال بود که اکام با الهام گرفتن از اندیشههای دانز اسکوت، آبلار و روسلین الهیات جدیدی را مطرح کرد که در تعارض با الهیات فلسفه مدرسی بود که پیشتر بدان پرداختیم.
به رغم بعضی از تصورات دور از تحقیق، در قرون وسطی به خصوص در دوره متأخر آن، علم توسعه و رشد قابل قبولی داشت و در زمینه فنون پیشرفتهای خوبی به دست آمد. ماشینهای قرون وسطی با استفاده از نیروی باد و آب در زمینه پارچهبافی و آسیابکردن غلات و کور? آهنگری برای ذوب فلزات به کار گرفته شد. تکامل ماشینها، بسیاری از کارهای یدی را از بین برد. قرون وسطی عصر اکتشافات نیز بود که از جمله میتوان به ساخت عینک و ساعت مکانیکی در اواخر قرن سیزده اشاره کرد. در همین عصر بود که معماری و ساختن ساختمانهای زیبا و بادوام، از جمله صدها کلیسای جامع و صومعه و هزاران کلیسا در روستاها، چهره شهرها و مناطق مسکونی را دگرگون کرد.116 این جریان تکاملی تا سده چهاردهم ادامه داشت. از اواسط سده چهاردهم تا اواسط سده شانزدهم تحولات در اروپا سمت و سویی دیگر به خود گرفت، به گونهای که محققان و مورخان را بر آن داشته که به بررسی این موضوع بپردازند که آیا این دوره را ادامه قرون وسطی بنامند یا آن را سرآغاز عصر جدیدی بدانند. اومانیستها بر این باور بودند که این دوره را باید عصر تولد دوباره یا رنسانس بنامند، زیرا ادبیات و هنر بعد از مدتهای مدید دوباره حیاتی تازه یافت. عدهای دیگر نیز این دوره را ادامه همان دوره قرون وسطی میدانند.
به هر تقدیر، از قرون وسطی تا دوره مدرن دو تفکر مهم در جهان مسیحی شکل گرفت که هر یک اهمیت خاصی داشت که یکی اسکولاستیک یا حکمت مدرسی بود و دیگری جنبش فکری اومانیسم که البته همزمان و مقارن با دوره اول نبود و در میانه راه همراه آن شد. به این موضوع در بخش بعدی میپردازیم، اما واقعیت این است که تحلیل درست نهضت اصلاح دینی بدون بررسی درست دو جنبش یادشده امکانپذیر نیست. تفکر مدرسی تفکری است که در قرون وسطی رواج داشت. اینکه عناصر فکری منظم و مرتبط به یکدیگری از این تفکر ارائه کنیم، موضوعی است ناشدنی، زیرا در دل همین تفکر، رویکردهای فکری مختلفی وجود داشت که تباین بسیاری با یکدیگر داشتند. اومانیستها سعی کردند که نگاهی تحقیرآمیز به این دوره را باب کنند و در این راه از بدنام کردن نوع تفکر مدرسی یا پرچمدران آن کوتاهی نکردند. اتهام تفکر خشک و بیروح، دقتهای زیاد بر سر امور هیچ و پوچ و نپرداختن به مسائل اساسی زندگی از جمله اتهاماتی بود که دائماً نصیب اصحاب اندیشه مدرسی شده است. اراسموس همان خدای اومانیسم که خود چندی در پاریس تحصیل کرده، یکی از علل گریزش از پاریس را جدای از فضای کثیف و متعفن آن شهر، بحثهای خستهکننده اصحاب تفکر مدرسی بیان کرده است. باری، حکمت مدرسی نه یک نظام فکری و اعتقادی منسجم که مجموعهای از رویکردهای بود که شباهتها و قرابتهایی با یکدیگر داشتند و بر نقش عقل و منطق و استدلال نظری تأکید میکردند. از چهرههای برجسته این جریان عظیم فکری میتوان از توماس آکویناس و دانز اسکوتوس و ویلیام اکام نام برد. از مهمترین اندیشهها و مکتبهای این دوره یکی رئالیسم با دو شاخه اصلی تومیسم و اسکاتیسم است که به ترتیب به توماس آکویناس و دانز اسکوت منسوب است. فرقههای دومینیکن مبلغ افکار آکویناس بودند و فرنسیسکن هم مبلغ افکار دانز اسکوتس. مکتب مهم دیگر نومینالیسم است که دو شاخه اصلی داشت که یکی “راه نو” بود که علاوه بر گرایش به نوعی نامانگاری فلسفی، برداشتی خاص از مفهوم آمرزیدگی داشت که به گونهای به دیدگاه پلاگیوس (354-420/440) نزدیک بود و بر این باور بود که بیشتر وسایل ضروری برای نجات در درون طبیعت بشری قرار دارد و شایستگیهای مسیح برای نجات، نمونهای است از تواناییهای بشر برای روی آوردن به طهارت و پاکی و امکان دوری از گناه. الهیات لوتری نیز در واکنش به آن شکل گرفت و بر این باور بود که بشر برای نجات چارهای جز نگریستن به بیرون از خود ندارد و این عمل و اقدام الهی است که میتواند آدمی را نجات بدهد. شاخه دوم، مکتب نوآگوستینی بود که واکنشی بود در برابر رویکرد سابق که توضیحش گذشت.
در بخشی از این دوره با میراث فلسفی ارسطو بهشدت مخالفت میشد و فتوا و دستور بود که کفر است و الحاد و زندقه. زمانی گذشت و همین ارسطوی آنچنانی چنان در دل تفکر رایج کلیسا جای گرفت که به سان مسیح، خود و افکارش تقدیس میشد و از این پس، کمتر کسی جرئت به خود میداد که با ارسطو مخالفت کند، چرا که هم اینک ارسطو نماد مسیحیت در برابر جهان کفر شده بود و کوشش بر این بود که با استفاده از افکارش، به جنگ مخالفان فکری و عقیدتی بروند. اما دوران ارسطوگرایی هم به درازا نکشید که موج فکری نیرومندتری بساط این جریان فکری را در هم پیچید. این جریان چیزی نبود جز نامانگاری یا نومینالیسم.

مطلب مرتبط :  

دوره رنسانس
این دوره دورهای مهم در تاریخ تفکر مغرب زمین است. مورخان و محققان در این که رنسانس پایان قرون وسطاست یا عصر جدید است، اختلاف دارند اما مسلم است که این عصر، دوره انتقال مفاهیم و آموزههای مهمی بود که از اواسط قرون وسطی شروع شده بود و در عین حال دورهای است که متفکران و هنرمندان آن به فردگرایی روی آوردند. البته آرمانهای رنسانس محصول نخبگان و برای آنان بود و در میان توده مردم چندان رواج نداشت. در این دوره، پرسشهایی تازه در باب سنتهای قرون وسطی مطرح شد و انسانگرایان به خاطر طرفداری از بازگشت به منابع اولیه مسیحیت و انتقاد از رسوم جاری مذهبی، مسائلی را پیش روی کلیسای کاتولیک گذاشتند. همین انقلاب فکری در سدههای بعد جای خود را به رنسانس دینی داد که توده مردم در آن نقش فعالی داشتند.
بعضی از محققان بزرگ مانند بورکهارت براین باورند که نگرش خاصی در این دوره شکل گرفت و همان نگرش بود که عصر جدید را پدید آورد. منظور وی از این نگرش خاص، آن بود که بشر به خود اندیشید و خویشتن را فردی مستقل دید. همین فردگرایی بود که منشأ تحولات مهمی در جهان فکری مغربزمین شد. خاستگاه این نگرش و نهضت نوی فکری، ایتالیا بود که علت این شأن و جایگاهش محل تأمل و بررسی محققان تاریخ اندیشه است ولی ملاحظاتی مانند دورماندن این منطقه از کانونهای متعصب و متصلب الهیاتی غرب، گذشت? غنی و میراث بهجایمانده از روم باستان که جرقههای فکری خوبی بود برای نوعی دیگر نگریستن و اندیشیدن و نیز کوچ دستجمعی متفکران یونانی به این منطقه بعد از سقوط قسطنطنیه از علل آن شمرده شده است.117 اصلاً خود رنسانس تا حدی واکنشی بود علیه رویکردهای حاکم بر دانشکدههای الهیات و ادبیات در شمال اروپا که شکل فنی، خشک و واقعیتگریز داشت.
البته باید توجه داشت که ما با دو رنسانس در مغربزمین مواجهیم که یکی رنسانس قرن دوازدهم است و دیگری رنسانس قرن پانزدهم و شانزدهم. رنسانس سده دوازدهم با نوعی بازگشت به دانش همراه بود که انجیل را نقط? ثقل و اتکای خود قرار داده بود. در این دوره، احیای ارسطو و نیز احیای حقوق رومی در کانون توجه قرار گرفته بود و در همین دوره بود که توماس آکویناس با بهره گرفتن از قلم توانا و فکر منظم و منطقی خود، دستگاه فلسفی تازهای بنا کرد که هم میراث یونان را در خود جای داده بود و هم از نوآوریهای فیلسوفان مسلمان به خصوص ابنسینا بهرهمند شده بود و تفکر مسیحی و میراث آن را به خوبی پاس میداشت. در همین دوره بود که نهضتی بزرگ در کلیساسازی آغاز شد که در طول تاریخ اروپا تا کنون بیسابقه بوده است.
از سوی دیگر کسانی نیز بودند که در اقدامی مشابه اقدام فلسفی آکویناس، کانون توجه و اهتمام خود را احیای حقوق رومی که البته کاملاًََ نمرده بود، گذاشتند که در رأس آنها گراتیان، راهب و فقیه ایتالیایی، قرار داشت که مجموعه عظیم فقه کلیسایی را پدید آورد که حاصل اجتهادی عظیم در میراث مشرکان و دستاوردهای کلیسای کاتولیک بود. وی توانست فقه مسیحی را به شاخهای مستقل از الهیات تبدیل کند.118
در همین دوره با همت کسانی چون پیتر آبلار، علمی دینی که زیر چتر کلام جدلی نفس میکشید، پشتوانه بهتری به نام الهیات یافت که هم جنبه وحیانی و نقلی، و هم جنبه برهانی نیرومندی داشت. در این فرض، دانش جدید یعنی الهیات از دانش تفسیر کتابمقدس متمایز شد. بهترین تحقیقات در مورد رنسانس مربوط به یاکوب بورکهارت، مورخ سوئیسی، است که کتاب رنسانس ایتالیای او، که درهر سال 1850 منتشر شد، به بیشتر زبانهای اروپایی ترجمه شده است. وی این دوره را در تعارض با ظلمت و تاریکی قرون وسطی تعریف کرده است.
به هر روی، در این دوره، رنسانس ایتالیایی که تجدید دوباره تمدن کهن یونانی-رومی بود، جهان را وارد مرحلهای تازه کرد و به دوره هزار سالهای پایان داد که میان آنان و میراث گذشته فاصله انداخته بود. یاکوب بورکهارت مورخ صاحب نام سوئیس و محقق برجسته رنسانس ایتالیا، در اثر فوقالذکر، ایتالیای آن زمان را زادگاه دنیای جدید نامید. این دیدگاه بر خلاف دیدگاه کسانی است که رنسانس را به معنای انقطاع ناگهانی از گذشته نمیدانند، زیرا جنبههای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی رنسانس را دنباله دوره قبل میدانند. از مهمترین ویژگیهای رنسانس ایتالیا میتوان از علاقه شدید به فرهنگ یونانی-رومی نام برد که جنبههای گوناگونی از حوزه سیاست تا هنر را تحت تأثیر خود قرار داده بود و به تلاش تازه ای برای آشتی میان فلسفه بتپرستان دنیای یونانی رومی و تفکر مسیحی و نیز جست وجوی طریقتهای جدید در نگرش انسان دست زد. نیز تأکید دوباره بر توانایی فردی انسان با شعار انسان میتواند هر آنچه را اراده کند، محقق سازد و حرمت و ارزش فراوان برای انسان و تصدیق فراوان استعدادهای فردی.119 رنسانس در

مطلب مرتبط :   سیاست، جنایی، -، دینی، گفتمان، فقه