ا را به یک انگشت حرکت دهند…وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار که درِ ملکوت آسمان را به روی مردم میبندید، زیرا خود داخل آن نمیشوید…خانههای بیوه زنان را میبلعید و از روی ریا نماز را طویل میکنید…نعناع و شبت و زیره را عشر میدهید و اعظم احکام شریعت یعنی عدالت و رحمت و ایمان را ترک کردهاید…ای راهنمایان کور که پشه را صافی میکنید و شتر را فرومیبرید…بیرون پیاله و بشقاب را طاهر مینمایید و درون آنها مملو از جبر و ظلم است…وای بر شما که چون قبور سفیدشده میباشید که از بیرون، نیکو مینماید لیکن درون آنها از استخوانهای مردگان و سایر نجاسات پر است” (متی 23: 1-30). به بیان دیگر، مسیحیت در اصل نه به عنوان یک دین جدید، بلکه اصلاحی در شریعت و آیین موجود و دمیدن روح در آن قدم به عرصه نهاد.
حال عملکرد نظام روحانیت کاتولیکی در مقایسه با عملکرد ناشایست علمای یهود آنچنان غیرقابل دفاع بود که کسی دیگر به گذشته و تباهیهای آن نمیاندیشید. ادوارد گیبون (1736-1794)، نویسنده و مورخ برجسته انگلیسی در اثر بسیار معروفش، انحطاط و سقوط امپراتوری روم، در خصوص رشد و انحطاط مسیحیت در امپراتوری روم معتقد است که پیروزی مسیحیت، معلول دلایل متقن اصول عقاید و رسالت مهیمن پیامبر بزرگ آن آیین بود، اما از آنجا که حقیقت و عقل به ندرت در جهان با شرایطی چنین مطلوب میافتد، و حکمت قادر متعال بارها عواطف قلبی و اوضاع عمومی زندگی آدمی را وسیله اجرای اراده خود میسازد، شاید بتوان گفت که علل ثانوی بسط و رشد کلیسا آن بود که مسیحیت آن محدودیتها و گرایشهای غیراجتماعی سنن یهودی را که مانع از گرویدن مردم غیریهودی به دیانت موسی بود، تعلیم نداد. ثانیاً، با توجه به اعتقاد به آخرت به عنوان یکی از ارکان تعالیمش، هر موضوعی که از این نظر مفید بود، یا بدان وزنی میداد، قبول کرد. ثالثاً معجزاتی که به کلیسای صدر مسیحیت نسبت داده میشد و نیز اخلاق پاکیزه و زهد عیسویان و اتحاد و انضباط جمهوری عیسوی در قلب امپراتوری روم و نیز جایگزین کردن شعایر و تشریفات یهود به پرستش پاکتر و روحانیتر (از جمله، غسل تعمید به جای سنت ختان) و تعمیم و تسری همه رحمت و عنایت خداوند به همه مردم جهان اعم از آزاد مرد و بنده، یونانی و بربری، یهودی و غیریهودی از عوامل دیگری بود که به مقبولیت و نفوذ آیین جدید کمک کرد.483
اما آیا وضع به همین شکل باقی ماند؟ این مطلبی است که خود گیبون بدان پاسخ داده است: حکومت کلیسایی دستگاه خودکامهای شد که در آن روحانیون فقط میتوانستند در دادگاهی مرکب از اعضای روحانی محاکمه شوند. حتی اگر کشیشی یا اسقفی متهم به یکی از بزههای بزرگ مثل قتل نفس میشد، تنها مرجعی که برای دادرسی و تعیین جرم یا اثبات برائت وی صلاحیت داشت، مجمعی از براداران روحانی شخص متهم بود.484 این بدرفتاری در حوزههای دیگری نیز صورت گرفت که یکی استفاده از سادهدلی مردم عادی در مسائل اعتقادی تا تجملگرایی و اشرافیت در زندگی شخصی و نیز خونریزی و آدمکشی چه در مورد کسانی که به گونهای متفاوت میاندیشیدند یا با سایر اقوام و مردمانی که به گونهای به مفاهیم و ارزشهای آسمانی پایبند بودند، ولی دینی دیگر چون اسلام را پذیرفته بودند و به همین دلیل باید تاوانی برابر با دویست سال جنگ و کشتار و خونریزی را بپردازند و البته این بهای سنگین را نه تنها دیگران، که حتی خودیها نیز باید پرداخت میکردند و از خانه و کاشانه خود دل کنده، به قصد ستاندن جان دیگرانی در آن سوی عالم بار سفر بندند. اراسموس در کتاب در ستایش دیوانگی به نکته جالبی توجه داده است:‌
مدتهاست که سلطان روحانی مسیحیان یعنی پاپ و کاردینالها و اسقفهای او زندگی و رفتار پادشاهان و شهزادگان را تقلید میکنند و نه فقط در این راه توفیق یافتهاند، بلکه از آنان پیشی گرفتهاند. لیکن اگر یکی از ایشان در این اندیشه بود که جبه سفیدی که بر تن اوست و سپیدی آن همتای درخشندگی است، در مسیحیت مفهوم زندگی خالی از هر لکه و آلایشی دارد، و کلاه دو شاخه او که شاخههای آن با گرهی به هم متصلاند، نماینده آن است که وی در شناخت کتب مقدس عهد عتیق و عهد جدید صاحب اطلاع و تبحر است، و دستکشهایی که دو دست او را پوشیدهاند، نماینده آن است که وی باید اعمال تقدیس مسیحی را با دستهایی پاک و طاهر انجام دهد که از تماس با مسائل عادی بشر آلوده نباشد، و عصای مخصوص وی پیام آور آن است که باید در حفظ و توجه از گلهای که به او سپرده شده، نهایت مجاهدت نشان دهد، و صلیبی که بر سینه دارد، نماینده غلبه او برهمه امیال و هوسهای بشری است. آیا تصور نمیکنید که اگر یکی از جمله این اسقفها به این مسائل میاندیشید، حتماً امروز زندگی را با اضطراب و اندوه میگذرانید؟…اگر سلاطین مسیحیت یعنی پاپها که جانشینان عیسی مسیح هستند، کوشش میکردند که از زندگی او تقلید کنند، یعنی فقر او، اعمال او، احکام او، صلیب او، و تحقیر او را نسبت به جهان و آنچه در آن است راهنمای خویش میساختند، اگر آنان لحظهای درباره نام خویش یعنی پاپ که مفهوم پدر دارد، و در باره لقب خویش یعنی بسیار مقدس تفکر میکردند، آیا بدبختتر از ایشان وجود میداشت؟‌485

مطلب مرتبط :   مجازات، اختلال، اختلالهای، عدالت، قضایی، مجرمان

در اینجا البته به این نکته نیز باید توجه داشت که نوع نگاه به روحانیت و کارکرد آن به نوع نگاه به خداوند نیز بستگی دارد. وقتی تصور ما در مورد خداوند،‌ قادر مطلقی است که هم به امر آخرت و هم دنیا،‌ هم ملکوت وهم ناسوت توجه و اهتمام دارد، ‌در این صورت خدا برای اجرای قدرتش بر زمین باید ابزارهای آن را نیز داشته باشد که از این لحاظ روحانیت یک ابزار است، چنانکه کلیسا نیز این گونه است. اما آنگاه که نگاهی متفاوت به این مقوله داشته باشیم، لاجرم نه نیاز به آن دستگاه زمینی و متولیان آن است و نه لزومی دارد انسان با عملش کاری کند که خدا بر سر لطف و مهر بیاید، به خصوص اگر کارگردان آن شخصی باشد که ردای دینی بر تن کرده باشد و کاسبکارانه از این سوی دنیا به آن سوی دنیا نقب بزند و موجب فلاح و رستگاری شود.
باری، در اصلاحات دینی مغربزمین یکی از موضوعاتی که به شدت مورد انتقاد قرار گرفت، همین موضوع جایگاه ویژه روحانیت است. البته از نگاه کسانی مانند مارتین لوتر، روحانیت جایگاه خاصی دارد که باید محفوظ بماند، ولی جایگاه ناشایستی که آیین کاتولیک بدو داده، باید تجدیدنظر شود. بر خلاف بعضی از تصورات رایج در میان ما، در نهضت اصلاح دینی و تفکر لوتری، مخالفت نه با اصل روحانیت بلکه نوع کارکرد آن بود. روحانی کسی است که کاری تخصصی انجام میدهد، همانند سایر رشتههای لازم در عرصه اجتماع که کسانی بنا به شایستگیهای اکتسابی آن را در اختیار دارند. بنا بر این، این تصور که لوتر و کسانی مانند او با روحانیت به طور کلی مخالف بودهاند، تصوری خطاست که شاهد آن، شعار پروتستانی”کشیشبودن هم? مؤمنان” است. این شعار بر این معنا دلالت میکند که اولاً اصل قضیه لازم است، ولی انحصارش در افراد خاص یا تعریف کارکردی متمایز و انحصاری برای آن کاری ناشایست است. شاید این اشکال همان اشکالی باشد که قرآن کریم در مذمت یهودیان در مورد قائل شدن جایگاه خاص برای بزرگان و احبار حائل بودند، فرمود. در سوره اعراف آمده است: “اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله.”
به هر حال، یکی از اقدامات مثبت که توانست در جهان مسیحیت تحولی اساسی ایجاد کند، همین تحول در مفهوم و جایگاه روحانیت است. سهم مهم جریان پروتستانی و به خصوص لوتر در این بود که بحث نیاز به وساطت معنوی را به شدت زیر سؤال برد. پروتستانها با این نگاه خود، رویکرد آزادانهتری به دین را در پیش گرفتند. در اینجا مقایسهای میان آنچه در قرآن کریم آمده، جالب است. روحانی در سیستم دینی، کارکردهای مختلفی دارد که عبارت است از پیک بودن برای ساحت غیبی و قدسی؛ طبیب بودن یعنی همان نقشی که پیامبران در مرحلهای بالاتر داشتند؛486 مقام داوری و سرانجام حاکم بودن است. این شئون برای پیامبران خدا و نیز جانشینان معصومشان که بسیار معدودند، طبق نظرگاه اسلامی قطعی است اما بعضی از این شئون در مرتبه پایینتر برای افراد عادی نیز که در مسند جانشینی قرار میگیرند، قابل تصور است.
اما در نظام روحانیت یهودی و مسیحی در ادوار مختلف، شکلها و جایگاههای مختلفی داشته است که بالاترین آن داشتن نوعی شأن و جایگاه خداگونه است. همین مخالفت با نظام روحانیت و چیزی که شاید بتوان نامش را مسیحیت بدون روحانیت گذاشت، به نوعی این تصور را پدید آورد که در اسلام هم برای نجات، نوعی فرار از روحانیت و چیزی به نام اسلام منهای روحانیت ضروری است. حال جای سؤال است که روحانیت چه کاردکردی در سیستم کاتولیکی داشت و آیا همان را میتوان در اسلام هم معادلگذاری کرد؟ واقعیت این است که در جهان اسلام روحانیت گرچه شأنی رفیع دارد، اما نه اینکه طبقهای متمایز باشد. روحانی کسی است که بنا به شایستگیهای ذاتی و اکتسابیاش به بعضی از مقامات معنوی دست یافته است، همان مقامی که شاید چوپان در بیابان یا کشاورز در مزرعه هم بتواند آن را کسب کند. البته مفهوم سلسله به خصوص با وصف ممیزه جلیله یا طبقه مفهومی است که به نظر میرسد از فرهنگ مسیحی به ما ارث رسیده است و بیگانه با فرهنگ اسلامی ماست.
روحانیت به لحاظ مبانی دینی جایگاهی منطقی داشته و دارد، ولی فهم عمومی همیشه شکلی درست نداشته است که اوج این نادرستی در همین ادوار اخیر است. در جهان معاصر اسلام، “عالمان” یا همان چیزی که در فرهنگ دینی جایگاه ویژهای دارد، رفتهرفته به “روحانیان” تبدیل شدند و خود صنف و طبقهای شدند که باید ارباب رجوع داشته باشند و احکام ازلی و ابدی را بیان کنند. در این فرض، دیگر کسی نباید خود را در چند و چون مسائل و احکام قرار دهد و صرف تقلید کافی و لازم است. این، نقطه مقابل دیدگاه کسانی چون شریعتی است که میگوید من روحانیون را با علمای اسلامی یکی نمیگیرم بلکه متضاد میبینم.487 اما در جهان مسیحی از اول فقه ضعیف بود و تنها از عیسی و پولس چیزهایی نقل شده بود. در مجموع، در دوره جدید گفته میشود که دیگر لازم نیست با روحانیت مشورت کنیم. نگاه سلفیها و جهادیها آن است که از فتوا بینیازیم. در دوره پروتستان نیز این سخن گفته میشد. اما این دیدگاه، دیدگاهی افراطی بود که جریان غالب در نهضت اصلاح دینی با آن موافق نبود. جریان غالب و اکثری در این نهضت بر این باور بود که روحانیت نه یک طبقه آسمانی و منحاز از توده مردم، بلکه طبقهای عادی و ساده و مردمی هستند که کارکردی حرفهای مانند بقیه صاحبان حرف دارند. وظیفه کشیش موعظه بر مبنای انجیل است و برگزاری مراسم و شعایر قابل قبول دینی. (مقایسه تابلوهای باقیمانده از کشیشان کاتولیک و پروتستان حاکی از نکات جالبی است. برای مثال، در حالی که کشیشی کاتولیک با هیکلی فربه و لباسی گرانقیمت از فاصلهای دوره با تحکم در کلیسایی پر زرق و برق به موعظه میپردازد، اما کشیش پروتستان ساده و لاغراندام و در عین حال مصمم، روبروی مومنان ایستاده و آیات کتاب مقدس را میخواند و همه سراپا محو سخنان او هستند. دیدگاه لوتر در مورد روحانیت این است.488 البته در میان بعضی از فرق پروتستانی تمایل به حذف کامل روحانیت وجود داشت.
5. ضدیت با عقل فلسفی و تمایل به بنیادگرایی. در مجموع، جریان اصلاحات در مغربزمین در دور اولش با فلسفه میانهای نداشت. لوتر که گاه از او به عنوان پدر اصلاحات دینی در غرب یاد میشود، به شدت مخالف فلسفه بود و به نوعی الهیات عرفانی علاقهمند بود. وی اصلاَ میان عقل و ایمان نسبتی نمیدید و بهتر آن میدانست که به سود ایمان کنار رود. لوتر میگفت که هنگامی که خدا سخن میگوید، عقل باید ساکت باشد.489 یکی از انتقادات لوتر در “رساله به اشراف ملت آلمان” در سال 1520 آن است که چرا در دانشگاهها یونانیمابی رایج، و ارسطو مورد توجه قرار گرفته است. وی خواهان آن است که کتابهای فیلسوفان کافر کنار گذاشته شود و انجیل به جای آن مورد توجه قرار گیرد. توصیه وی آن است که از کتابهای ارسطو فقط بخش منطق و شعر و سخنوری، آن هم بدون تفاسیر و شروحش خوانده شود. این در حالی بود که پاپ در همان زمان حامی و پشتیبان هنرمندان بزرگی مانند میکل آنژ و رافائل و نیز مدافع فلسفه در قالبی خاص بود که آن را کنیز ایمان و خادم آن میدانست. کالون، دیگر متفکر بزرگ نهضت اصلاحات در مغربزمین،‌ به همین شدت با عقل و منطق و فلسفه مخالف است و آن را دکانی در برابر کتاب مقدس میداند. البته این مسئله مربوط به تأثیر مستقیم نهضت بر تفکر فلسفی است و گرنه همان گونه که در معرفی اندیشههای لوتر بیان کردیم، جریان پروتستانی از جمله لوتر تاثیر مهم و مثبتی بر تفکر فلسفی گذاشت.
در جهان اسلام نیز بسیاری از مصلحان مانند سید قطب، اقبال و دکتر شریعتی – بر خلاف کسانی چون سید جمال، امام خمینی و عبده – توجه چندانی به فلسفه و فلسفهورزی نداشتند و شاید یکی از علل اصلی مشکلات در جهان اسلام این است که بر خلاف جهان غرب، که حداقل جریان فلسفی نیرومندی در خارج از جریان اصلاحات دینی وجود داشت که حتی جریان تفکر دینی را تحت تأثیر خود قرار داده بود،‌ در جهان اسلام متأسفانه این مزیت اصلاً وجود نداشت و نابگرایی مصلحان، توجه به فلسفه را مخل کار خودش میدید. از جمله این افراد دکتر شریعتی است که اصلاً روح حاکم بر افکارش غیرفلسفی است و بعضی

مطلب مرتبط :   تحریم، بریتانیا، آمریکا، بانک، انگلستان، انقلاب