بیشتر اهمیت مى‏دادید. شما عالم دیگرى هم دارید؛ معاد و قیامتى نیز براى شما هست (مثل سایر موجودات که عود و رجعت ندارند نمى‏باشید.) چرا عبرت نمى‏گیرید؟ چرا بیدار و هوشیار نمى‏شوید؟ چرا این قدر با خاطر آسوده به غیبت و بدگویى نسبت به برادران مسلمان خود مى‏پردازید، و یا استماع مى‏کنید؟ هیچ مى‏دانید این زبانى که براى غیبت دراز مى‏شود در قیامت زیر پاى دیگران کوبیده مى‏گردد؟ و…701
«تزکیه» معنى وسیعى دارد که هم پاک سازى روح از آلودگى شرک و هم پاک سازى نفس از اخلاق رذیله و هم پاک سازى عمل از محرمات و هرگونه ریا و هم پاک سازى مال و جان به وسیله دادن زکات در راه خدا را شامل مى‏شود.702
به طور کلّی میتوان چنین بیان نمود: تزکیهی نفس به معنای نجات انسان از شر نفس امّاره است. به عبارتی رستگاری بدون تهذیب نفس ممکن نیست. در سورهی شمس بعد از ادای یازده سوگند در آیه نهم و دهم ،جواب و نتیجهی این سوگندها را بیان میکند و آن، اینکه: معیار ارزیابی شکست خوردگان و پیروزمندان چیزی جزء تزکیه نفس و رشد و نمو روح تقوا و اطاعت خدا یا آلودگی به انواع معصیتها نیست.
ب) ذکر نام خدا:
معناى اولى و اصلى ذکر، یادآورى چیزى است که از یاد رفته، یا از آن غفلت شده است. چون به زبان آوردن، نمودار یاد آمده یا موجب یادآورى دیگرى است، به این معنى نیز شهرت یافته. از این جهت در آیاتى که ذکر و مشتقات آن، بدون قرینه آمده احتمال هر دو معنى میرود یا منصرف به معناى اصلى میشود. و اگر قرینه‏اى، از هیئت فعل مانند «تذکر. یتذکر- به تشدید کاف» یا سیاق کلام، مانند: «فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ. اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مَرْیَمَ‏»یا قرینه لفظى، مانند: «وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسِیتَ. وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ» باشد، مقصود همان به خاطرآوردن است. قرائنى هم در بعضى از آیات است که فقط معناى به زبان آوردن را میرساند، مانند: «و اذکرنى عند ربک. و ذُکِرَ فِیهَا الْقِتالُ. وَ اذْکُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَیْهِ فَذَکِّرْ إِنْ نَفَعَتِ الذِّکْرى‏». بنابراین، ذکر در این آیه باید به معناى همان یادآوردن باشد و آیات «سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ. فَذَکِّرْ إِنْ نَفَعَتِ الذِّکْرى‏. سَیَذَّکَّرُ …» مؤید همین معنى میباشد.
چون اسم رب و اشعه صفات منعکس از آن، در سراسر خلق و تسویه و تقدیر آشکار است، نادیده گرفتن و غفلت از آن، از آلودگى نفس و تاریکى وجدان است، پس همین که نفس تزکیه شد و از خودبینى و دود شهوات پاک گردید، شعاع رب بر آن مى‏تابد و این ذکر و تابش، خشوع و گرایشى مى‏آورد، که حقیقت صلاه است و اعمال و حرکات ظاهر مظهر آن میباشد.
بنا به ترتیب آیات و تعمیم قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّى، طریق سلوک عمومى، تزکیه و تذکر و صلاه است تا سالک در مجراى تسبیح درآید و به اسم رب گراید، گر چه تسبیح اسم رب اعلى، به دلیل امر خاص «سبح» مخصوص مخاطب عالی مقام میباشد.703
ج) به جا آوردن نماز:
ظاهراً مراد از «ذکر نام خدا»، ذکر زبانى و مراد از« صلاه» همان نماز معمولى و توجه خاص عبودى است که در اسلام تشریع شده.704
فَصَلَّى: و بر او صلوات بفرستد، یعنى، بگوید: «صلوات اللّه علیه» یا اسم ربّ مطلق خود را به یاد آورد، اسم نقشى قلبى او را، یا اسم مثالى خیالى، یا اسم عینى او را و صلوات بر او فرستد، یا نماز واجب را بخواند، یا نماز مطلق اعمّ از واجب و غیر واجب، یا به سوى غیب توجّه نماید و با این کار تکمیل گردد، یا اسم پروردگارش را با تکبیراتى که قبل از نماز عیدین وارد شده به یاد آورد و نماز عیدین بخواند، یا نام پروردگارش را در تکبیر افتتاح نماز به یاد آورد و نمازش را با آن تکبیر ببندد. یا مقصود این است که اسم پروردگارش را به یاد آورد بدینگونه که امام خود را نصب العین خویش قرار دهد، چنانچه در هنگام تکبیره الإحرام وارد شده: رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله) را به یاد آور و یکى از ائمّه علیهم السّلام را نصب العین خویش قرار بده.705
بنابراین این آیات، نخست به ازالهی عقاید فاسد از قلب، بعد به حضور معرفت الله و صفات و اسمای ِاو در دل و سوم اشتغال به خدمت و نماز خواندن است.
4-2-2-2) ترس از خدا و بازداری نفس از هوی وهوس:
دوّمین روش در مقابله با نفس، ترس از خدا و بازداری نفس از هوی وهوس است. قرآن کریم در اینباره میفرماید:« وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى‏ فَإِنَّ الْجَنَّهَ هِیَ الْمَأْوى‏»706: و آن کس که از مقام پروردگارش ترسان باشد و نفس را از هوى بازدارد، قطعاً بهشت جایگاه اوست!
نفس حیوانى تمایلات به این لذائذ جسمانى دارد و بزرگترین دشمن انسان است که امّاره بالسوء است زیرا انسان سه دشمن دارد دنیا، نفس، شیطان، دنیا جلواتى دارد که خود را مثل زنهاى بىعفت و عصمت زینت کرده خود را به جوانان نشان میدهد در اثر برترى تفوق مال، منال، عزت، شوکت، جلال، کبر، ساز، آواز و سایر لذائذ نفس مایل میشود و عاشق میگردد و عزم و جزم پیدا میکند شیطان راه نشان میدهد اگر دنیا در نظرش پست باشد نفس تمایل پیدا نکند شیطان راهنمایى نمیکند و هیچ چیز جلو نفس را نمیگیرد مگر خوف و خوف پیدا نمیشود مگر به ایمان، مقایسه کنید امر دین را به امور مملکتى و دستور دولتى امورى که دولت منع نکرده مثل ساز آواز مجالس تفریحى بىحجابى چه اندازه رواج پیدا کرده و اما امورى که منع کرده و پاسبان قرار داده و مفتش مقرر کرده از ترس دولت که گرفتار جرم و حبس و شکنجه و قتل میشوند از ترس مرتکب نمیشوند مگر در صورتى که کشف نشود، امر دین همین نحواست امورى که دین ترخیص کرده و مباح فرموده در امر معاش و کسب و تجارت و ازدواج و تزین و امثال اینها مردم آزاد هستند.707
گروهی که صفات ذاتى و روحى آنان خوف از عظمت و عقوبت پروردگار است و از حضور به پیشگاه کبریائى بیمناک هستند و هم‏چنین از خواسته‏هاى و تمایلات نفسانى خود پرهیز نمایند و از گناهان پیوسته اجتناب مى‏نمایند و داراى ایمان و تقوى و خویشتندارى از گناهان صفت آنان خلاصه مى‏شود این گروه به سوى قرب به رحمت و مشمول فضل ساحت کبریائى بوده و در جوار رحمت به طور دائم سکونت خواهند نمود.
آیه صفات ذاتى و خلقى و عملى آن دو دسته را ضد یکدیگر ذکر نموده از جمله صفت بیگانگان طغیان و غرور و خودپرستى است که نعمت‏هاى بى‏شمار که آنان را از هر سو فراگرفته نادیده گرفته کفران مى‏نمایند و شعار خود را نیز تمرد و تکذیب دعوت رسول(صلّى اللّه علیه و آله) معرفى مینمایند.
و صفتِ دسته و گروهى دیگر خوف از مقام کبریائى و بررسى به عقیده و به اعمال خود به پیشگاه پروردگار است و از عاقبت سیر و سلوک خود و محکومیت خود پیوسته خائف و لرزان خواهند بود.
و صفت دیگر و آثار الحیاه الدنیا شعار بیگانگان علاقه به زندگى دنیا و پیروى از هوى و تمایلات نفسانى خود بوده بدون اینکه لحظه‏اى در زندگى رعایت وظیفه الهى را بنمایند و به غرض از زندگى و مسیر خود هرگز توجه نمى‏نمایند.
و صفت دسته دیگر و نهى النفس عن الهوى سیره اهل ایمان خوددارى از تمایلات و خواسته‏هاى نفسانى است و اینکه شعار خود را عبودیت و تقوى و پرهیز از گناهان قرار داده‏اند بالاخره صفات هر دو دسته و گروه ضد یکدیگر و صفت خوف از مقام بررسى کبریائى و خوددارى از تمایلات که محور سعادت و فضیلت و عبودیت است و رذیله طغیان و خودپرستى و پیروى از تمایلات نفسانى محور شقاوت و تیره‏بختى است.708
4-2-2-3) خود را به خدا سپردن:
قرآن دو عامل رهایی حضرت یوسف (ع) از چنگال نفس(به عنوان الگو برای همه ی مجاهدان در جهاد اکبر) چنین معرفی میکند:
الف) در صحنههای خطرناک انسان خود را به خدا بسپارد و از او مدد بجوید:
« وَ راوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ»709: و آن زن که یوسف در خانه او بود، از او تمنّاى کامجویى کرد درها را بست و گفت: « بیا (به سوى آنچه براى تو مهیاست!)» (یوسف) گفت: « پناه مى‏برم به خدا! او [عزیز مصر] صاحب نعمت من است مقام مرا گرامى داشته (آیا ممکن است به او ظلم و خیانت کنم؟!) مسلّماً ظالمان رستگار نمى‏شوند!
یوسف در شرایطی که همه چیز برای انجام عمل خلاف شرع فراهم بود به این ترتیب خواسته نامشروع همسر عزیز را با قاطعیت رد کرد و به او فهماند که هرگز در برابر او تسلیم نخواهد شد و در ضمن این واقعیت را به او و به همه کس فهماند که در چنین شرائط سخت و بحرانى براى رهایى از چنگال وسوسه‏هاى شیطان و آنها که خلق و خوى شیطانى دارند، تنها راه نجات، پناه بردن به خداست، خدایى که خلوت و جمع براى او یکسان است و هیچ چیز در برابر اراده‏اش مقاومت نمى‏کند. او با ذکر این جمله کوتاه، هم به یگانگى خدا از نظر عقیده و هم از نظر عمل، اعتراف نمود.710
ب) انسان به نعمتهای خدا توجه نماید و نسبت به این نعمات نمک نشناس نباشد:
«… قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ …»711
در تفسیر «مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ» دو احتمال داده‏اند:
الف: خداوند پروردگار من است که مقام مرا گرامى داشته و من به او پناه مى‏برم.
ب: عزیز مصر مالک من است و من سر سفره او هستم و درباره‏ى من به تو گفت: «أَکْرِمِی مَثْواهُ» و من به او خیانت نمى‏کنم.
هر دو احتمال، طرفدارانى دارد که بر اساس شواهدى بدان استناد مى‏جویند. ولى به نظر ما، احتمال اوّل بهتر است. زیرا یوسف به خاطر تقواى الهى مرتکب گناه نشد، نه بهخاطر اینکه بگوید: چون من در خانه عزیز مصر هستم و او حقّى بر من دارد، من به همسرش تعرّض و سوء قصد نمى‏کنم!. چون ارزش این کار کمتر از رعایتِ تقوى است.
البتّه در چند جاى این سوره، کلمه‏ى «رَبُّکَ» که اشاره به «عزیز مصر» است، به چشم مى‏خورد، ولى کلمه‏ى «رَبِّی» هر کجا در این سوره استعمال شده، مراد خداوند است. از طرفى دور از شأن یوسف است که خود را چنان تحقیر کند که به عزیز مصر «رَبِّی» بگوید. به جاى گفتن: «اعوذ بالله» یک سره به سراغ پناه ‏دادن خدا رفت و گفت: «مَعاذَ اللَّهِ» تا پناهندگى خود را مطرح نکند. در واقع براى خود ارزشى قائل نشد.712

مطلب مرتبط :   فقه، عدالت، اسلام، سیره، عقلا، حقوقی

4-2-3) شیوه و روش قرآن در مقابله با کفار و مشرکان ویهودیان:
قرآن کریم، راه مقابله با خطرهای این گروه از دشمنان را این چنین بیان میفرماید:
4-2-3-1) قطع هرگونه ارتباط و دوستی:
«لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ…»713: افراد باایمان نباید به جاى مؤمنان، کافران را دوست و سرپرست خود انتخاب کنند و هر کس چنین کند، هیچ رابطه‏اى با خدا ندارد (و پیوند او به کلّى از خدا گسسته مى‏شود)…
در شأن نزول این آمده است که: ابن عباس گوید: سه یهودى (حجاج بن عمرو، کهمس بن ابى حقیق و قیس بن زید) مى‏خواستند نهانى عده‏اى از انصار را بفریبند و از دین به در برند. رفاعه بن منذر و عبد اللّه بن جبیر و سعید بن خیثمه (از قضیه مطلع شده) به انصاریان گفتند: از یهود بر حذر باشید و از همراهى و رابطه با آنان بپرهیزید. ایشان نپذیرفتند و با یهودیان همراه و همراز مى‏بودند و آیه مورد بحث بدین مناسبت نازل شد.
همچنین کلبى گوید: آیه درباره عبد اللّه بن ابىّ منافق و یارانش نازل شد که با یهود و مشرکین دوستى ورزیده، اخبار مسلمین بدیشان مى‏رساندند و امید داشتند که مشرکین بر پیغمبر (ص) پیروز گردند. آیه بالا در نهى مسلمین از تقلید منافقان فرود آمد.714 این آیه مبنى بر تهدید مسلمانان است که از بیگانگان در حذر باشند.
از نظر اینکه ایمان به یگانگى پروردگار و کفر، دو صفت و اعتقاد ضدّ یکدیگرند و در عقیده و رفتار شباهتى میان ایمان و کفر نیست، به این جهت فرد مسلمان و بیگانه در عقیده و کردار مخالف یکدیگر بوده و در شئون زندگى توافق نخواهند داشت. بنابراین آیه، مسلمانان را از معاشرت با بیگانگان از آئین اسلام در حذر داشته و آنها را از واگذاردن و تدبیر امور زندگى خود به بیگانگان به طور کلّى خوددارى نموده، زیرا جامعه اسلامى هنگامى زندگى آنان منتظم خواهد شد، که از افراد شایسته و به هم پیوسته تشکیل شود و در امور مالى و معاشرت نیز پیوسته به یکدیگر باشند و چنانچه با بیگانگان ارتباط داشته و تدبیر امور زندگى خود را به آنان واگذارند، روح ایمان و وحدت عقیده در آنان متزلزل گشته و در شئون زندگى آنان اختلال راه خواهد یافت و افراد بیگانه در اجتماعات مسلمانان عضویّت یافته، بى‏بند و بارى در عقیده و عمل به افراد مسلمان نیز سرایت نموده و حریم اسلام از قلوب آنان رخت خواهد بر بست. این حکم فطرىّ بشر است و در شئون حیات دخالت دارد، مثلاً زندگى جانداران به دفع ضرر و جلب نفع است و حیات انسانى به فضیلت و خوددارى از خوى نا پسند است، همچنان قوام اجتماعات اسلامى به ارتباط با یکدیگر است، که به منزله جلب نفع و ارتباط اجزاء اجتماع با یکدیگر است و نیز بیگانه در اجتماعات آنان عضویت نداشته باشد وگرنه نظام زندگى آنان مختلّ شده و وحدت عقیده آنان گسیخته خواهد شد.715
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه مینویسد: کلمه اولیا جمع کلمه« ولى» است، که از ماده ولایت است و ولایت در اصل به معناى مالکیت تدبیر امر است، مثلاً ولى صغیر یا مجنون یا سفیه، کسى است ک

مطلب مرتبط :   ، غفلت، زندگى، چشم، غافل، قرآن