دانلود پایان نامه
فوران کرده و مرا بر می انگیزد. از من حذر کن، زمانی که رنجیده ام. ابروی من که از خشم درهم شده،مردان را بیش از هر تاج پادشاهی می ترساند. دیوانه ای اگر هنوز رویای امید در سر می پرورانی. (شاه را می گیرد.) می دانی هم اکنون چه کسی دستان تو را گرفته است؟ بشنو! پدرتو مرا به مرگ محکوم کرد. به همن دلیل از تو بیزارم. تو نام و املاک مرا از من گرفتی. برای این از تو متنفرم. ما هر دو عاشق یک زن شده ایم و برای این هم از تو متنفرم.از تو متنفرم برای همه چیز. با همه وجودم از تو متنفرم.
دون کارلوس: بسیار خوب.
ارنانی: اما امشب این تنفر را از خود دور کردم و در جست وجوی یک آرزو، گداختگی و نیاز که در وجود دوناسول خلاصه شده به اینجا آمدم. بسیار سریع و سرشار از عشق خود را رساندم که تو را در حال تعدی به او یافتم. داشتم تو را فراموش می کردم که خود بر سر راه من سبز شدی.تو دیوانه ای دون کارلوس. تو در تله ای گرفتار شدی که خود ساخته ای و نه کمکی داری و نه امیدی برای گریز! تو در محاصره عده ای دشمن دیوانه گرفتاری. حال چه می کنی؟
دون کارلوس: (متکبرانه) چگونه جرات می کنی از من سئوال کنی؟
ارنانی: برو …راه بیفت…نمی خواهم دستی از پس تیرگی ها برآمده و به تو آسیب برساند…این نقشه من برای انتقام از تو نیست…تو نباید توسط دست دیگری غیر از من لمس شوی…از خودت دفاع کن…(شمشیرش را می کشد.)
دون کارلوس: من شاه هستم…سرور تو…می توانی مرا بکشی، اما من هیچگاه با تو دوئل نمی کنم…
ارنانی: آقا اگر به یاد بیاورید، روز گذشته تیغ های ما یکدیگر را ملاقات کردند….
دون کارلوس: بله دیروز می توانست رخ دهد.زیرا من نام تو را نمی دانستم و تو هم مرا نمی شناختی…اما امروز ما یکدیگر را می شناسیم…
ارنانی: شاید!
دون کارلوس: دوئل نه…می توانی من را به قتل برسانی…
ارنانی: تو فکر می کنی که شاه برای من شخص مقدسی است….شمشیرت را بکش…
دون کارلوس: تو باید مرا بکشی. (ارنانی پس می کشد و شاه چشمانش را بر او می دراند.) آیا تو می اندیشی که دسته راهزنت در آینده می توانند آزادانه در شهرما گردش کنند؟ خط خون به راه افتاده و آلوده شده از جنایتی که تو مسبب آن بوده ای.آیا معتقدی همچنان می توانی انسانی خوش نام باقی بمانی؟لابد فکر می کنی برای این که مرتبه چاقوی تو بالا برود، ما باید خود را به دم آن بسپاریم؟آیا ما چنین قربانیان ساده لوحی هستیم؟ نه. جنایت تو را در برگرفته و هر جا باشی،آن را با خود حمل می کنی… من باید با تو دوئل کنم؟…نه..من را بکش…
ارنانی: (خاموش و متفکر برای لحظه ای می ایستد. با دسته شمشیرش بازی می کند. ناگهان به تندی به سمت شاه بازگشته و تیغه شمشیرش را رو به زمین می گیرد.) پس اینجا را ترک کن… (شاه به شکل نیمه به سمت او باز می گردد و نگاهی مغرورانه به او می اندازد) برو.
دون کارلوس: بسیار خوب….من ساعتی دیگر باز می گردم…من شاه تو هستم تا زمانی که در قلمرو من زندگی می کنی…نخستین کار من نیز فرستادن احضاریه قانونی برای توست…ببینم برای سرت قیمتی معین شده است؟
ارنانی: بله
دون کارلوس: تو از امروز یاغی ای هستی که من هرکجا به دنبال تو خواهم بود و چاره ای نداری مگر از قلمرو حکومت من خارج شوی…هرجا در این قلمرو باشی بازداشت خواهی شد….
ارنانی: من هم اکنون هم در تبعید هستم….
دون کارلوس: خوب است…..
ارنانی: فرانسه نزدیک به اسپانیاست….آنجا می تواند دلپذیر باشد….
دون کارلوس: من به زودی پادشاه آنجا خواهم شد. گفتم هرجا که در قلمرو من باشی دستگیر خواهی شد….
ارنانی: چه جالب. بالاخره باید جایی در جهان آزاد باشد که از آنجا بتوانم تو را به مبارزه بطلبم.در جهان کشورهایی وجود دارد که دست تو در آنجا به من نمی رسد…
دون کارلوس: و چه زمانی می رسد که من مالک همه جهان باشم؟
ارنانی: آن روز من در گور خفته ام…..
دون کارلوس: من به فعالیت های گستاخانه تو پایان خواهم داد….
ارنانی: انتقام لنگ است…کند می آید…اما بالاخره می آید….
دون کارلوس: (با لبخندی نیمه بر لب و متکبرانه) من زنی را که به این یاغی عاشق شده در اختیار خواهم گرفت….
ارنانی: (دوباره چشمانش می درخشد) مثل اینکه فراموش کردی هنوز در چنگ منی….سردار آینده جهان!ای قیصر روم…اگر دوباره کاری کنی که حقارتت را به یاد آورم،آن گاه تو را همچون جامی که در دست دارم،آن قدر می فشارم تا تمام عظمت و شکوهت میان قدرت انگشتانم له شود…
دون کارلوس: خب؛ این کار را بکن!
ارنانی: برو.اینجا را ترک کن. (شنل خود را در آورده و بر شانه های شاه می اندازد.) شنل من را بگیر و برو. بدون آن نمی توانی از میان افراد من به سلامت عبور کنی.(شاه خود را درون شنل می پیچد.) این بار را به سلامت جستی…اما بدان که عطش خشم من گوی سبقت را از هر دستی برای به پایان رساندن زندگی تو خواهد ربود.
دون کارلوس: به خاطر بسپار که امشب چگونه با من سخن گفتی و باردگر که یکدیگر را دیدیم از من تقاضای لطف مکن. (شاه بیرون می رود.)
صحنه چهارم
دونا سول: (دستان ارنانی را می گیرد.) بیا سریع فرار کنیم.
ارنانی: (او را با آرامش و متانت به کناری می کشد.)عشق من! عزم جزم کرده ای که در تیره روزی هایم همراهی ام کنی. می خواهی همه روزهای عمرم را با من شریک شوی. این بسیار گران بها تر از یک پایبندی قلبی ساده است. به خداوند سوگند این بزرگترین گنجی است که من می توانم در کمینگاه خود بیابم. اما این گنجینه زیبا شاه حسود را به خشم می آورد تا مرا دنبال کند و با تصاحب این گنج بزرگترین ضربه را به من وارد نماید. او با کمال دنائت و گستاخی قصد ازدواج با تو را می کند تا مرا از پای درآورد. سایه چوبه دار را می بینم. زمان زیادی پیش رو نیست.
دونا سول: چه می گویی؟
ارنانی: من شاه را رویارو به مبارزه طلبیدم. او مرا تنبیه خواهد کرد برای اینکه جرات کردم تا وی را آزاد کنم. او بی شک به قصرش رفته تا افراد، سربازان و عالی مقامانش را دور هم جمع کند و دژخیمانش را صدا بزند…
دونا سول: ارنانی! من ترسیده ام…پس عجله کن . ما باید هردو بسیار با عجله اینجا را ترک کنیم.
ارنانی: باهم…نه برای این کار دیر شده است.دونا سول،آن گاه که نخستین بار تو را دیدم و چه دلنشین،عشق مرا پذیرفتی و این عشق رهایی بخش من شد؛حاضر بودم همه چیز خود را به تو پیشکش کنم:کوهستانم،جنگلم و رودخانه ام را. احساس تو به من دلیری بخشید تا حتی روزی ام را که قانونی نیست به تو پیشکش کنم و نیمی از تخت خواب سبز وتنگم را که جنگل به من داده بود. اما به هیچ وجه نمی توانم نیمی از چوبه داری را که برایم برپاساخته اند به تو پیشکش کنم.این چوبه دار تنها متعلق به من است….
دونا سول: با این حال تو قول داده بودی همه چیز را با من تقسیم کنی….
ارنانی: (به زانو می افتد.) بانوی مقدس زندگی ام!حال که مرگ نزدیک می آید و سیاهی تقدیر مرا به پایانی تیره رهنمون می شود باید چیزی به تو بگویم: اگر تبعید شده باشم، ویا زخم خورده و مقتول از دستوری خونین و هرچه سیاه تر از آنچه بر زندگی ام سایه افکنده است؛ من یک مرد خوشبختم و این را به همه مردان می گویم که بر من رشک برند. برای اینکه تو عاشق من بودی. برای اینکه تو به من سخنان نغز بسیار گفتی و روح تاریک مرا روشنایی و شفقت بخشیدی….
دونا سول: (خم می شود.) ارنانی!
ارنانی: اینجا تقدیر با من مهربان بود که چنین دسته گلی را بر شکاف کوه سر راه من قرار داد.(بر می خیزد.) من برای تو سخن نمی گویم…سخن می گویم تا فرشتگان و خداوند بشنوند.
دونا سول: اجازه بده با تو بیایم….
ارنانی: این جنایتی بزرگ است که چنین دسته گلی را بچینم و با خود به قعر جهنم ببرم.نه من این گل را بوییده ام و همین مرا کفایت می کند. برو به زندگی بچسب که من باید باعث آزار افراد دیگری شوم. با دوک پیر ازدواج کن. من خودم را از تو رها کردم. من به شب تیره خود باز می گردم. تو شاد باش و مرا فراموش کن.
دونا سول: نه من باید با تو بیایم…من سهم خود را از کفن تو می خواهم…من باید به جایی بیایم که تو می روی.
ارنانی: (دونا سول را در آغوش می فشارد.) بگذار من تنها بروم. (از او با گام های لرزان جدا می شود.)
دونا سول: ( با لحنی عزادارانه، در حالیکه دو دستش را می فشارد.) ارنانی تو از من جدا می شوی؟ ای زن دیوانه تو زندگی خود را دادی و می بینی همه چیز به جای نخستش باز می گردد…بعد از این همه عشق و درد ، حتی نتوانستی از کنار او مردن لذت ببری….
ارنانی: من یک تبعیدی ام…یک یاغی….من با خود بدبختی می آورم…
دونا سول: تو یک مرد حق ناشناسی که مرا ترک می کنی…
ارنانی: ( به سوی او باز می گردد.) چه گفتی… نه…نه من باید بمانم…تو من را می خواهی و من اینجا هستم….بیا….بیا عزیزم در آغوشم…من باید بمانم و هر اندازه که تو طلب کنی حضور داشته باشم. بیا دیگران را فراموش کنیم. ما باید اینجا بمانیم. (دونا سول را روی یک نیمکت می نشاند.) بنشین روی این تخته سنگ (خود نیز کنار پاهای دونا سول می نشیند.) شعله هایی که از چشمانت زبانه می کشد،پلک های مرا غسل می دهد…آوازهایی را برایم بخوان که عصرها عادت داری آنها را همراه با اشک های مواج در چشمان سیاهت بخوانی…بیا شاد باشیم.وبنوشیم برای جامی که پر شده،برای این دقایق که از آن ماست و همه آسایش هایی که از دیوانگی است. با من سخن بگو، بخوان و تکرار کن: آیا این گوارا نیست که بدانی عشق و معبود کسی هستی؟ این راست نیست؟ ما دو تنها نیستیم؟و این شیرین نیست که در این شب مشغول صحبت درباره عشقمان هستیم،آنگاه که همه در خوابند؟آه به من اجازه بده سر بر سینه هایت بگذارم بخوابم و رویا ببینم.دوناسول،عشق من، زیبایم.
(صدای علامت ناقوس ها از دوردست )
دونا سول: (هراسان بر می خیزد.) زنگ ها به صدا درآمدند. تو هم این صدا را شنیدی؟ گویا علامت می دهند.
ارنانی: (هنوز سر بر زانو دارد.) نه این ها بانگ عروسی ما هستند.(صدای زنگ ها ناقوس ها بلند تر می شود.فریادهایی به گوش می رسد.مشعل ها و روشنایی بر هر پنجره، خیابان و سقفی به چشم می آید.)
دونا سول: ارنانی فرار کن…خدای قادر! همه ساراگوسا بیدار شده اند.
ارنانی: (نیم خیز) عروسی ما باید با مشعل ها روشن شوند…
دونا سول: ازدواج مرگبار….عروسی در گورستان…
(صدای چکاچک شمشیرها و فریاد ها)
ارنانی: (دوباره روی نیمکت سنگی دراز می کشد. ) بیا در آغوشم….
(یکی از کوهگردها وارد می شود و شمشیری در دست دارد.)
کوهگرد: سرورم دسته ای از ارتشیان و نیروی پلیس هم اکنون وارد میدان می شوند! عجله کنید سرور من!
(ارنانی بر می خیزد.)
دونا سول: (رنگ پریده) حق با تو بود، شاه داشت خود را آماده نبرد می کرد.
کوهگرد: (رو به بیرون) برای کمک بیایید….
ارنانی: (به کوهگرد) من خوبم و همه چیز رو به راه است….
(فریادی از بیرون صحنه: مرگ بر راهزن. ارنانی رو به کوهگرد)
ارنانی: شمشیرت را بکش. ( به دون سول) فعلا بدرود…..
دونا سول: تو گرفتار خواسته من شدی….کجا می روی؟(به در کوچک اشاره می کند.) بیا از این سو…ما به کمک این در می توانیم اینجا را ترک کنیم.
ارنانی: دوستانم را تنها بگذارم…چه می گویی؟
دونا سول: این صدای قلب من است. (ارنانی را هل می دهد.) فراموش کردی که اگر تو بمیری من هم می میرم….
ارنانی:( دونا سول را به خود نزدیک می کند.) تنها یک بوسه!
دونا سول: همسرم.ارنانی من….سرورم…
ارنانی: ( پیشانی اش را می بوسد.) این تازه اول کار است….
دونا سول: قطعا آخرینش است…
(ارنانی می رود و دونا سول روی نیمکت می افتد. )

مطلب مرتبط :   شرمساری، بازپذیرکننده، بریث، ویت، بازپذیری، (بریث

پرده سوم
پیرمرد
(قصر سیلوا222ا در کوه های آراگون223. تمثال های خاندان سیلوا چونان یک گالری کنار یکدیگر چیده شده اند: سرسرایی بزرگ که تمثال ها به آن شکل داده اند، قاب ها با تاج هایی متعلق به خاندان دوک ها و نشان های خانوادگی که از طلاست، بسیار چشمگیر می نماید.در پشت، یک در بزرگ که معماری گوتیک دارد. میان هر تابلو زره هایی قرار دارد که به خوبی نشانه های قرون مختلف را به نمایش می گذارد.)
صحنه نخست
(دوناسول،رنگ پریده، ناتوان، ایستاده درحالی که به یک میز تکیه داده است. دون روی گومز دو سیلوا نیز بر صندلی دوک نشان که از جنس چوب بلوط است،نشسته.)
دون روی گومز : بالاخره،امروز تا ساعتی دیگر تو باید به یک دوشس بدل شوی… تو من را در آغوش خواهی کشید… دیگر بیش از این نمی توانم قیم تو باشم. اما من برای شک بی جایی که بر تو روا داشتم عذر خواهی ای بر تو بدهکارم؟ من اشتباه کردم. می دانم. تو را شرمزده کردم و حال این گونه رنگ از رخسارت پریده است.شک های من بسیار زود برطرف شد. من نباید پیش از اینکه سخنانت را بشنوم تو را محکوم می کردم.آه که تا چه اندازه ناعادلانه قضاوت می کنیم…اشتباهات چه راحت بر باور ما می نشینند…البته آنجا، دو جوان جذاب درکنار تو بودند، با این حال من هیچ گاه نمی بایست بر چشمان خود اعتماد می کردم. عزیز دل، چه توقعی از من پیرمرد داری؟
دونا سول: شما دائم درباره آن اتفاق صحبت می کنید. چه کسی شما را بابت آن سرزنش خواهد کرد؟
دون روی گومز : خودم. من اشتباه کردم. من باید می دانستم که دوشیزه ای چون تو که قلبش سرشار از خون یک اسپانیای

مطلب مرتبط :   دانلود مقاله اندازه گیری، نگهداری