آنها و در نهایت، مبتنی بر واقع دیدن یک گرایش و پذیرش آن در هر کدام، که در مبحث انتظار از دین گرایش جامع گرایانه و در مبحث قلمرو دین گرایش حداکثری بوده است میتوان چنین نتیجه گرفت که دین تمام سیاست (انتظار از دین) را در حداکثرترین عمق (قلمرو دین) تحت تأثیر و نفوذ خود قرار داده است. در اینجا ماهیّت سیاست توسط دین تعیین میشود و سیاستی که از دل دین اسلام بیرون آمده است با سیاست در سایر پارادایمها و ایدئولوژیها تفاوت ماهوی دارد. به تعبیر دیگر و در پاسخ به سئوال اصلی این بخش میتوان بیان داشت که تأثیر دین بر سیاست در این معنا تأثیر ماهوی میباشد و نه یک تأثیر صوری و عَرَضی.

3-2-4-2-مؤلفههای تأثیر گذاری ماهوی دین بر سیاست
با توجّه به روشن شدن این مطلب که تأثیر دین اسلام بر سیاست تأثیر ماهوی بوده حال باید برای روشنتر شدن مطلب به برخی از مؤلفههای این تأثیرگذاری اشاره کنیم.
قبل از وارد شدن به این مبحث باید به نکته ای اشاره شود. اسلام با ظهور خود نسبت به پدیدههای زمان خود سه موضعگیری را انجام داد. برخی از پدیدهها و مفاهیم را تأیید کرد. به عنوان مثال در همان عرب جاهلی مهمان نوازی وجود داشت و اسلام آن را تأیید نمود. برخی از مفاهیم و پدیدهها را نیز بطور کامل رد کرد. مواردی مانند زنده به گور کردن دختران و بسیاری از باورها و اخلاق و آداب و رسوم انحرافی دوران جاهلیّت و در مقابلِ برخی دیگر از پدیدهها، اصل آنها را پذیرفت امّا دست به اصلاح زده و در برخی مواقع ماهیّت آن را عوض نمود. و در نهایت اسلام بسیاری از مفاهیم و پدیدهها را که تا آن زمان وجود نداشت بوجود آورد؛ در اینجا اسلام در جایگاه مؤسس و تأسیس کنندۀ قرار گرفت. در مورد سیاست که بطور عام آن را میتوان در قالب حکومت و اداره امور جامعه قرارداد، سیاست و حکومت پدیدههایی نبودند که اسلام آنها را بوجود آورده باشد. هر چند پیامبر(ص) اولین حکومت و دولت متمرکز را در شبه جزیره عربستان بوجود آورد و تا آن زمان در عربستان حکومتی از لحاظ ساختار و گستردگی مانند حکومت پیامبر وجود نداشت، امّا اصل حکومت و سیاست پدیدهها و مفاهیمی هستند که قرنها پیش از پیامبر(ص) وجود داشتند به گونه ای که بسیاری تولّد حکومت و به تبع آن سیاست را به شکل گیری جوامعانسانی نسبت میدهد. سیاست و حکومت از آن دست پدیدههایی هستند که درست است که اسلام آنها را وضع نکرده و از قبل بوده امّا اسلام آنها را نیز رد نکرده بلکه اصل و اساس آنها را پذیرفته است امّا ماهیّت آنها را تغییر داده است و مبتنی بر مبانی و اصول خود کرده است. جامعه نیاز به اراده و مدیریت دارد، جنگ و صلحها باید کنترلشود و حکومت برای این موارد لازم و ضروری است به گونه ای که حضرت علی (ع) وجود حکومت فاجر و ظالم را بهتر از نبود حکومت دانسته است« لابُدَّ لِلنّاسٍ مِن أمیر بَرٍّ أو فاجِر» مردم ناگزیرند امیری داشته باشند، چه نیکوکار و چه تباهکار (نهج البلاغه، خطبه 40). اسلام با پذیرفتن ضرورت وجود حکومت و سیاست ماهیّت جدیدی را برای آنها تعریف میکند. از این روست که از لفظ « تأثیرگذاری» دین بر سیاست صحبت میکنیم. چون سیاست به معنای اداره امور جامعه، مفهومی است که از قبل از اسلام وجود داشته است. سیاست در این معنا مفهومی عام است، در اسلام شکل و قالب و ماهیّت خاصّی به خود میگیرد و مثلاً در تفکّر اومانیستی و لیبرالیستی شکل و قالب و ماهیّت دیگر.
با روشن شدن دلیل و مفهوم معنای «تأثیر گذاری دین بر سیاست» به برخی از مؤلفههای تأثیرگذاری ماهوی دین بر سیاست اشاره میکنیم. همانطور که قبلاً نیز بیان کردیم چنانچه در علوماجتماعی و منجمله در سیاست در چهار حوزهی انسانشناسی، نظام ارزشی، روشها و پاسخها تغییر صورتگیرد، آن علوم دچار تغییر ماهوی شدهاند. با توجّه به این مطلب باید دید دین در این چهار حوزه چه تأثیری بر سیاست می گذارد. برای فهم و درک بهتر مطلب میتوان این چهار مؤلفه را به دو دسته کلّی «معنایی و مفهومی» و « مصداقی» تقسیم بندی کرد. بحث انسانشناسی و نظام ارزشی را در چهارچوب معنا و مفهوم سیاست و به عبارت دیگر در قالب مباحث تئوریک و بحث روشها و پاسخها را در چهارچوب مصداق سیاست که همان نحوهی حکومت کردن و اداره امور جامعه است و یا به تعبیر دیگر در قالب مباحث عملی سیاست قرارداد.

1-3-2-4-2- معنایی و مفهومی
1-1-3-2-4-2- انسان شناسی
انسانشناسی مهمترین بحث در علومانسانی میباشد. اینکه انسان را چگونه تعریف کرده و برای آن چه جایگاه و کار ویژههایی قائل باشیم در نوع و ماهیّت علومانسانی – که علم سیاست نیز یک شاخه از آن است- تأثیر می گذارد. تعریف و شناخت از انسان است که نوع نظام ارزشی ما را مشخص میکند. چون این ارزشها خود، برای انسان تعریف میشوند. انسانشناسی مبحث بسیار مفصّلی میباشد، مخصوصاً در چهارچوب تفکّر اسلامی که در این باب مطالب فراوانی وجود دارد که در جای خود بدانها اشارهخواهد شد. از یک طرف برای جلوگیری از اطاله کلام در این قسمت و از طرف دیگر برای آنکه تا حدّی تفاوت سیاست در اسلام و سیاست دراندیشه غربی و به تعبیر بهتر ماکیاولیستی را روشنکنیم از روش مقایسهای استفاده میکنیم. یعنی به جای مطرح کردن تمام مؤلفههای انسانشناسی اسلامی و تأثیر آنها در سیاست مهمترین مؤلفه را در مورد انسانشناسی در دو تفکّر اسلامی و غربی بیان میکنیم.
در تفکّر اسلامی انسان خلیفه الهی به شمار میرود. در این تفکّر انسان ذیل خدا تعریف میشود. معنای این گزاره زمانی مشخص میشود که آن را با اندیشه اومانیستی غربی مقایسه کنیم. در تفکّر اومانیستی غرب انسان مستقل و بریده از خدا تلقّی میشود که برای حیات خود هیچ نیازی به پدیدهای به نام خدا ندارد. انسان و عقل خود بنیاد او بطور مستقل میتواند تمام نیازهای خود را برطرفکند. در این تفکّر انسان مرکز و بنیان همه چیز بوده و همه چیز از انسان و برای انسان تعریف میشود. در مقابل در تفکّر اسلامی انسان و عقل او خود بنیاد نبوده بلکه احتیاج به هدایتها و راهنماییهای الهی، در قالب وحی و رسالت دارد. این انسان خود به تنهایی نمیتواند همه مسائل و مشکلات خود را برطرفکند.حتّی در شناخت خود نیز بدون استمداد از وحی و آموزههای الهی ناتوان است. چنینانسانی به طریق اولی در اداره جامعه نیز نیازمند به هدایتهای الهی می باشد و بدون آن هدایتها تأمین سعادت بشر حتّی سعادت دنیوی نیز امکان پذیر نخواهد بود. آیا تفکّر اومانسیتی که انسان را منقطع و بی نیاز از خدا و وحی میداند و همه چیز را از خود و برای خود تعریف میکند توانسته سعادت واقعی را برای بشریت رقم بزند. دو جنگ بزرگ جهانی، بحرانهایاجتماعی، هویّتی و حتّی اقتصادی که غرب خود را در آن قدرت بی رقیب میداند حاصل چیست؟ البتّه منکر بعضی از مؤلفههای مثبت در غرب نمیتواند شد. امّا آیا در مجموع میتوان گفت انسان بریده از خدا و وحی الهی در غرب امروز سعادتمند است؟ در مورد مارکسیسم که جلوه دیگری از تفکّر اومانسیتی بوده و حتّی دین را افیون ملّتها می دانست، وضع به مراتب بدتر است. مارکسیم نه تنها نتوانست که سعادت را برای بشر تحت سیطره خود رقم بزند که حتّی باید خود مارکسیسم را امروز در موزهها جستجو کرد.
این دو نوع نگاه متفاوت به انسان در تفکّر اسلامی و اومانیستی در تدوین نوع نظام ارزشی بسیار تأثیرگذار است که در جای خود به آن خواهیم پرداخت.
موارد دیگری در انسانشناسی اسلامی وجود دارد مانند فطرت انسان، بحث جبر و اختیار، دو ساحتی بودن وجود انسان و…که هر کدام به نوبه خود به موجب تفاوت ماهوی بین دو تفکّر اسلامی و اومانسیتی و سیاست موجود در هر کدام میشود.

مطلب مرتبط :   سیاست، جنایی، حقوق، حکمرانی، کیفری، گفتمان

2-1-3-2-4-2- نظام ارزشی
نوع انسانشناسی بر شکل گیری و نوع ارزشها بسیار تأثیر می گذارد. هنگامی که انسان خود محور شد و همه چیز را مبتنی بر خود تعریف کرد کاملاً بدیهی است که ارزشهایی که از چنین نگاهی به انسان حاصل میشود با ارزشهایی که از انسانشناسی که در آن انسان عبدِ الهی و خلیفه او بر روی زمین بوده و همه کارهای او باید در راستای رضایت و قرب الهی باشد تا کمال، که هدف اصلی دین است تأمینشود کاملاً متفاوت است. در نگاه اوّل که اومانستیی می باشد طبیعی است که مفاهیمی چون شهرت، ثروت و قدرت به عنوان ارزشهای کلیدی مخصوصاً در حوزه سیاست تعریف میشود. همانگونه که ماکیاولی در کتاب شهریارخود به حاکم توصیه میکند که چنین مواردی را باید به عنوان ارزشهای کلان مورد توجّه قراردهد. این انسان چون فقط خود را می بیند و تأمین سعادت خود را به هر چیز دیگرترجیح میدهد و چون از خدا بریده و حیات خود را در این دنیا خلاصه میکند بنابراین فقط شهرت و ثروت و قدرت را برای خود مهم میداند. سیاست در این تفکّر ابزاری برای تأمین این اهداف قرار میگیرد، مخصوصاً تأمین قدرت. از همین روست که کسانی چون نولی سیاست را اینگونه تعریف میکند: «همه آن فعالیتهایی که مستقیم یا غیر مستقیم با کسب قدرت دولت، تحکیم قدرت دولت، و استفاده از قدرت دولت همراه است.» و یاهارولد لاسکی سیاست را اینگونه تعریف میکند که سیاست یعنی «چه کسی می برد، چه می برد، چه موقع می برد، چگونه می برد؟ و چرا میبرد؟» ( عالم، 1383 : ص 16)
امّا در انسانشناسی الهی و اسلامی از آن رو که انسان ذیل خدا تعریف شده و هدف او رسیدن به کمال و قرب الهی است، ارزشهای او نیز مبتنی بر این مهم تعیین میشود. در این مفهوم هر آنچه که انسان را به تقرب الهی و کمال نزدیکترکند ارزش تلقّی میشود و هر آنچه که موجب دوری انسان از خداوندشود ضد ارزش. اینجاست که مفاهیمی چون ایثار، گذشت، فداکاری، انفاق و بسیاری دیگر از این مفاهیم به عنوان ارزش تلقّی میشود. در حوزه سیاست عدالت و عدالت مداری به عنوان رأس ارزشها تعریف میشود. آنچه سیاست به دنبال آن است عدالت است. عدالت بهترین زمینه را برای کمال و تقرب الهی چه در حوزهی فردی و چه در حوزهی اجتماعی فراهم میکند. وظیفه حاکم برقراری عدل است و حتّی یکی از مهمترین اهداف رسالت انبیاء برقراری قسط و عدل میباشد. « لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَانزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَان لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»(ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسائی حقّ و قوانین عادلانه) نازل کردیم، تا مردم قیام به عدالت کنند) (حدید: 25) در اینجا دیگر معنا و هدف سیاست عوض میشود و سیاست دیگر به معنای کسب قدرت و اعمال آن نیست، بلکه عدالت هدف و ماهیّت سیاست میشود. همانطور که حضرت علی (ع) می فرمایند « خیر السیاسات العدل» بهترین سیاستها عدالت است. (آمدی،1360، ج3 :ص370) در جای دیگر حضرت « گذشت » را به عنوان یک ارزش والایانسانی در کنار عدالت قرار می دهند و می فرمایند « جمال السیاسه العدل فی الامره و العفو مع القدره» « زیبائی و حسن سیاست عدالت کردن در حکومت و عفو و گذشت با قدرت است. »(آمدی،1360، ج4 :ص136) مرحوم شیخ محمّد حسین کاشف الغطا نیز ارزشهای اسلامی وانسانی را به عنوان ماهیّت و هدف سیاست مطرح کرده و ارزش سیاست را به تأمین و دنبال کردن چنین ارزشهایی میداند. زمانی که از ایشان در مورد سیاست سئوال شد پاسخ دادند « اگر معنی سیاست خیر خواهی و خدمت و راهنمایی و جلوگیری از فساد و خیانت و نصیحت زمامداران و توده مردم و برحذر داشتن آنان از گرفتار شدن در زنجیر استعمار و بندگی و جلوگیری از افکندن دامها و غلها برگردن ملّتها و کشورهاست، اگر معنی سیاست این است آری ما تا فرق سرمان در آن غرقیم و این از واجبات است.» (شهید مطهری،1368، ج 31 : ص520 – 521) ثروت و قدرت نیز زمانی ارزشمند هستند که در راستای تقرب الهی و برقراری عدالت در جامعه باشند.
تأثیر انسانشناسی و نظام ارزشی بر روی معنا و ماهیّت سیاست در اینجا به وضوح قابل مشاهده است.

مطلب مرتبط :   بریتانیا، کودتا، انگلیسی، شاه، ایران،، نظامی

2-3-2-4-2- مصداق
1-2-3-2-4-2- روشها
طبیعتاً زمانی که تعریف و هدف سیاست تغییرکند، در حوزهی عملی سیاست نیز تغییرات صورت میگیرد. سیاست در عمل بیشتر در قالب حکومت و دولت تجلّی پیدا میکند. سیاست در معنای عام خود که به ادارهی امور جامعه اشاره میکند بیشتر در حکومت پدیدار میشود. البتّه امروزه نهادهایی خارج از دولت مانند احزاب،NGOها، سندیکاها و موارد بسیاری از این دست هستند که در اداره جامعه بسیار نقش دارند و از بازیگران مهم عرصه سیاست به شمار می آیند، امّا به هر حال هنوز دولتها و حکومتها مهمترین عرصهی تجلّی سیاست هستند.
هنگامی که از روش در سیاست صحبت میکنیم منظور مدل و شیوه اداره جامعه توسط حکومتها میباشد. یعنی حکومتها از چه روشهایی برای اداره جامعه استفاده می کنند. حکومتها مبتنی بر آن تعریف و برداشتی که از سیاست دارند، روشهایی را برای اداره جامعه اتخاذ می کنند. نوع تعریف از سیاست در عرصه نظری و تئوری در عرصه عملی خود را در شیوهی ادارهی جامعه نمایان می سازد. در تفکّر اومانیستی و ماکیاولیستی که ثروت و عظمت و قدرت و شهرت هدف میشود و سیاست مبتنی بر این ارزشها تعریف میشود و به علّت حرکت در بستر اومانسیم و سکولاریسم هیچ محدویتی برای دستیابی به آنها قائل نیست، بنابراین سیاستمدار میتواند از هر روشی برای دستیابی به این ارزشها استفادهکند. در تفکّر اومانیستی و مبتنی بر تعریف سیاست که قدرت جوهرهی و درون مایه آن است، از هر وسیله و روشی میتوان