دانلود پایان نامه
خود را برق بیندازید و به هیچ وجه تعلل نکنید.
دونا سول: سرورم! گناه از من است نه او. لطفا به جای او بر من ضربت زنید…
ارنانی: دونا سول سخن مگو. لحظه بزرگی است: این زمان متعلق به من بوده و همه آن را برای خود می خواهم. پس اجازه بده با دوک سخن بگویم.آقا اطمینان دارم این واپسن واژگانی است که از لب های من شنیده می شود: سوگند یاد می کنم که گنهکارم،اما با دوناسول مهربان باش که او گناهی ندارد. این همه ماجراست من گنهکار و او پاکدامن است. مهربانی تو برای او و ضربت شمشیر و یا چاقویت از آن من باد.پس از ضربت، اگر دوست داشتی نعشم را به جاده بیفکن و زمین خانه ات را از خونم پاک کن.
دونا سول: مقصر همه اتفاقات منم و هر آنچه رخ داده از سوی من بوده، زیرا من عاشق ارنانی هستم (دون روی گومز با شنیدن این حرف نگاه تند غضبناکی بر دونا سول می افکند و شروع به حرکت می کند ،در حالی که دوناسول نیز با دوزانو روی زمین می افتد.)بله…مرا ببخش سروم.من عاشق او هستم.
دون روی گومز: تو عاشق ارنانی هستی! ( رو به ارنانی) شوکه شدم! (از بیرون نوای شیپور به گوش می رسد. خدمتکار وارد می شود.دون روی گومز رو به پادو) این صدای چیست؟
خدمتکار: شخص شاه هستند قربان. با گروهی از تیراندازان و مباشرانشان.
دونا سول: شاه. این هم آخرین زخم تقدیر است.
خدمتکار: ( رو به دوک) ایشان می خواهند بدانند که چرا دروازه ها را بسته ایم و خواستند تا آن ها را بگشاییم.
دون روی گومز: دروازه ها را برای شاه بگشایید. (خدمتکارتعظیم کرده و خارج می شود.)
دونا سول: ارنانی بازنده شد!
( دون روی گومز به سوی یکی از تابلوها می رود. آخرین از سمت چپ که دارای نقشی از خود اوست. دون روی گومز اهرمی را لمس می کند. تابلو کنار می رود و یک محل اختفا درون دیوار نمایان می شود.رو به ارنانی)
دون روی گومز: داخل اینجا شو،آقا.
ارنانی: زندگی ام متعلق به شماست سرورم.آن را تقدیم شما می کنم. همیشه برای جانفشانی آماده ام. اکنون بنده را زندانی خود بدانید.
( ارنانی به مخفیگاه می رود. دون روی گومز اهرم را لمس می کند و تابلو به محل سابق خود باز می گردد.)
خدمتکار: ( باز می گردد) شاه والامرتبه وارد می شوند.
( دوناسول به سرعت تورلباسش را بر چهره می کشد. در دولنگه سالن باز می شود. دون کارلوس در حالی که برای جنگ مجهز به نظر می رسد وارد می شود. او را مردانی موقر همراهی می کنند. افرادی که او برای لشگرش برگزیده: تبرداران،آتشداران و کمان داران.)
صحنه ششم
(دون کارلوس آرام پیش می آید. دست چپ بر قبضه شمشیر دارد و دست راستش نیز بر سینه اش است. او با خشم دوک را می نگرد. دوک به سمت شاه رفته و مقابل او تعظیم می کند. سکوت. ترس و تعلیق فضای تالار را پر کرده است.در نهایت شاه خود را به دوک می رساند و سر او را با عصبانیت بلند می کند.)
دون کارلوس: امروز چه خبر است پسر عمو؟ دروازه قصر تو بسیار محکم بسته شده است. به مقدسات سوگند داشتم فکر می کردم که خنجر تو در نیام خشکیده است. اما ظاهرا تصور من اشتباه بوده است، زیرا هم اکنون که به دیدارت آمده ام می بینم همچنان در دستانت می درخشد. (دون روی گومز قصد سخن گفتن دارد که شاه اجازه نمی دهد و خود با حرکات آمرانه ادامه می دهد.) هوای بازی های جوانی کمی دیر بر سرت افتاده است. آیا من دستار به سر دارم. فکر می کنی من یک عرب هستم ،کارلوس نیستم. جواب بده چطور جرات می کنی دروازه را بر روی من ببندی و بعد هرگاه خواستی آن را بگشایی؟
دون روی گومز: (همچنان در حالت تعظیم) والاحضرت !
دون کارلوس: (به افرادش)کلید ها را بگیرید و همه درها را کنترل کنید. ( دو افسر خارج می شوند. چند افسر دیگر نیز سربازان را در دسته های سه گانه میان شاه و درهای دیگر قرار می دهند. دون کارلوس دوباره به سمت دوک باز می گردد.) پس قصد داشتی یاغیان مرده را از سر نو زنده کنی….به خداوند سوگند، اگر شما دوک ها با من همراهی کنید، من می توانم شاه باشم.من باید به میانه کوهستان های سربه فلک کشیده بروم و با دستان و نیروهای خودم یاغیان را در پناهگاهشان نابود کنم.
دون روی گومز: ( بلند می شود.) والاحضرت! من همیشه به شما وفادار بوده ام…
دون کارلوس: ( او را مورد عتاب قرار می دهد) دوک بدون حیله گری پاسخ مرا بده، اگرنه هر یازده برج قصرت را بر سرت خراب می کنم. هنوز از میان انوار به تاریکی نشسته، یک جرقه خودنمایی می کند. رهبر یاغیان زنده است. چه کسی به او پناه داده؟ تو او را پنهان کرده ای. تو به ارنانی نابکار در این قصر پناه داده ای؟
دون روی گومز: بله چنین است…..
دون کارلوس: بسیار خوب…من سر او را او را می خواهم یا شاید هم سر تو را! می فهمی ای پسرعمو….
دون روی گومز: ( تعظیم می کند. ) جای نگرانی نیست. شما خشنود خواهید شد….
( دوناسول چهره اش را با دست می پوشاند و روی صندلی می افتد. )
دون کارلوس: ( نرم تر) آه…بهتر شد….زندانی ام را به من بده….
( دوک دست به سینه شده و سرش را پایین می اندازد و برای چند لحظه به فکر می رود. دوناسول و دون کارلوس در سکوت به او می نگرند. احساسات آن ها در این زمان متناقض با یکدیگر است. بالاخره دوک سرش را بلند می کند، به سمت دون کارلوس می رود، دست او را می گیرد و آرام به سوی قدیمی ترین نقاشی روی دیوار می برد. سمت راست گالری.)
دون روی گومز: ( تصویر را به شاه نشان می دهد.) این قدیمی ترین عضو خاندان سیلواست.جد بزرگ…ابر مرد سلسله…یک انسان غرور آفرین! دون سیلوا، در سه دوره سفیر روم بوده است. ( به سمت تمثال بعدی می رود.) این یکی دون گالسرون233 دو سیلواست…ال سیدی دیگر در تورو نزدیک والادولید234. نام نیکش او را جاودانه ساخته و هنوز بر مزارش هزاران شمع روشن می کنند.او لئون235 را از پرداخت مالیات به افرادی که آن منطقه را به زور تصاحب کرده بودند رها کرد. (به سمت دیگری می روند) دون بلاس236 کسی که خودخواسته و با احساس مسئولیت به تبعیدی تن دادکه از بی درایتی یک شاه ضعیف نشات می گرفت. ( دیگری) کریستوال237. او در جنگ اسکالونا238، شاه دون سانچو239 را وا داشت تا با پای خود فرار کند. در این حین باد شدیدی پر سفید کلاه سلطنتی او را بر زمین افکند. او فریاد زد کریستوال! کریستوال نیز آن پر را گرفت و همراه پر ،اسب خود را نیز به شاه بخشید. ( بعدی) دون جورج240. کسی که بهای آزادی رامیرز241 شاه آراگون را پرداخت و او را آزاد کرد.
دون کارلوس: (دست به سینه سر تا پای دون روی گومز را انداز برانداز می کند.) دون روی گومز، تو را به خدا قسم می دهم. مرا اینقدر متعجب نکن….من هم اکنون زندانی ام را می خواهم.
دون روی گومز: ( به سمت تابلوی دیگر می رود.) این روی گومز دو سیلواست. او را به نام سرور بزرگ جیمز مقدس می خواندند و از رده دلیرمردان بود.جوشن عظیم او در حد و اندازه انسان های امروزی نیست. او توانست از سی جنگی که در آن شرکت داشت، سیصد پرچم برگیرد.او موتریل242،آنتی کوارا243، سوئز244 و نیجر245 را برای شاه فتح کرد و آنگاه که مرد بسیار فقیر بود. والاحضرت، سلام بر آنان. ( او خودش تعظیم می کند و دستانش را می گشاید. سپس بلند شده به سوی دیگری می رود. شاه در کمال بی صبری و خشم به او گوش می دهد.) کنار او پسرش جیل246 قرار دارد. دل هایی بسیار با ارزش برای او می تپید. قسم او صد مرتبه از قسم شاه با ارزش تر بود. ( به سوی دیگری) دون گاسپارد247. افتخار خاندان سیلوا و مندوزا248. اعلیحضرت همه خانواده های برتر نسبتی با خاندان سیلوا دارند.
خاندان ساندووال249 به تناسب یا مرعوب ما بوده اند یا با ما وصلت کرده اند. مانریکو250ها بدخواه بودند. لارا251 ها حسود و آلنکاستروها252 از ما تنفر داشتند. خاندان ما بسیاری دوک و شاه را از سرگذرانده است.
دون کارلوس: (عصبانی) مارابازی می دهی؟
دون روی گومز: (به سمت تابلوی دیگر می رود.) این تصویر متعلق به دون واسکوز253 است. به او خردمند می گفتند و دون جیمز254 که به او هم لقب قدرتمند داده بودند. یک روز او توانست صدها نفر از زامت 255 و مورس 256ها را یک تنه از پیشروی متوقف کند. هنوز تعداد بسیاری از مردان نامدار مانده اند که باید از آنها با شما بگویم. ( شاه بسیار عصبی ناگهان از مقابل چند تابلوی باقیمانده گذر کرده و در مقابل آخرین آنها در سمت چپ می ایستد.)پدربزرگ برجسته من. او 60 سال زیست. تا دم آخر نیز پای حرف خود ایستاد. ( به سمت تابلوی یکی مانده به آخر)این مرد با صورتی نورانی پدر من است. اگرچه آخرین نفر محسوب می شود، اما انسانی بسیار بزرگ بود. مورس ها دوست او کنت آلوارگیرون257 را به اسیری گرفته بودند. اما پدر من 600 سرباز جمع کرد و دوست خود را آزاد نمود. او شمایلی از کنت را که بر سنگ حجاری شده بود داشت و این مجسمه را هماره با خود به این سو و آن سو می برد. روزی دشمنان این تابلو را از او ربودند. پدرم آنها را دنبال کرد آنقدر جنگید تا آن را نجات داد.
دون کارلوس: زندانی من دوک….
دون روی گومز: او یک گومز دو سیلوای واقعی بود. این همه قهرمان یک جا! این سخن آن کسی است که تمام این تابلو ها را یکجا در خانه من می بیند.
دون کارلوس: من زندانی ام را بسیار فوری می خواهم….
( دون روی گومز مقابل شاه تعظیم می کند و او را مقابل آخرین تابلو می برد. جایی که ارنانی پشت آن پنهان شده است. دونا سول وحشت زده سر را میان دو دست می گیرد و با وحشت به آنها می نگرد.)
دون روی گومز: این تصویر خود من است. ای شاه کارلوس باید از شما تشکر کنم زیرا باعث می شوید که مردم پس از اجرای درخواست شما به من بگویند”او آخرین مرد از تبار قهرمانانی بود که در حق مهمان خود خیانت کرد و او را به سلطان فروخت.”
( شادی به چهره دوناسول می دود و زمزمه ای از شگفتی میان دیگر حاضران در می گیرد. شاه مشوش و با غضب حرکت می کند، برای لحظاتی خاموش می ماند.لب هایش می لرزند و چشمانش می درخشد.)
دون کارلوس: دوک! قصر شما سد راه من شده و باید آن را ویران کنم.
دون روی گومز: این آن چیزی است که از شما نصیب من می شود. مگر نه؟
دون کارلوس: برای خیانتی این چنین باید دستور دهم تا همه برج های قلعه ات را با خاک یکسان کنند و درون این زمین گیاه بکارند.
دون روی گومز: بد نیست. در اینجا به جای قلعه گیاهانی می رویند که نشانه لیاقت خاندان دو سیلوا خواهند بود. ( رو به تمثال ها) این گونه نیست اجداد من؟
دون کارلوس: دوک. سر او به ما تعلق دارد و تو به ما قول داده بودی….
دون روی گومز: من قول چه کسی را دادم؟ ( رو به تمثال ها) شما بگویید نیاکان من. ( بر سر خود دست می کشد.) این را به شما می دهم. می توانید برش دارید.
دون کارلوس: متشکرم دوک. به این ترتیب فکر می کنم که باختم.من یک سر جوان نیاز دارم. سری سرسخت. باید آن را از موهایش جلوی مردم آویزان کنم.اما آخر من با سر تو چه می توانم بکنم؟ جلاد باید بتواند با خشم موهای تو را بگیرد. اما سر تو دردست گم می شود.
دون روی گومز : اعلیحضرت! به من توهین نکن. سر من هنوز بهترین است. فکر می کنم از کله پوشالی یک یاغی بهتر باشد. تو سر یک سیلوا را ناچیز می شماری؟
دون کارلوس: ارنانی را به ما بده!
دون روی گومز: سرورم من حرفم را زدم.
دون کارلوس: ( به سربازانش) همه جا را بگردید…از بالای برج ها گرفته تا زیر زمین ها…
دون روی گومز: این قصر به مانند خود من وفادار است. تنها او همچون من این راز را می داند و ما از رازمان به خوبی محافظت می کنیم.
دون کارلوس: من شاه هستم.
دون روی گومز: مگر اینکه سربازانت از این قصر گور مرا بسازند…سنگ به سنگ…آنها جز این چیزی را نمی توانند بیابند.
دون کارلوس: خواهش و تهدید کافی است. دوک! او را به من بده اگرنه سر او و این قصر را یکجا نابود می کنم.
دون روی گومز: من حرفم را زدم.
دون کارلوس: حال که پافشاری می کنی من هر دو سر را با هم می برم. ( رو به دوک آلکالا) جرج دوک را بازداشت کن.
( دونا سول تور را از چهره اش کنار می زند و خود را میان دوک و سربازان می اندازد)
دوناسول: کارلوس تو یک شیطان هستی….
دون کارلوس: خدای من این کیست؟ دونا سول؟
دونا سول: اعلیحضرت، قلب یک اسپانیایی اصیل در بدن شما نمی تپد….
دون کارلوس: (مردد و پریشان) بانو شما مقابل شاه بسیار خشن هستید. ( خود را به دوناسول می رساند و با او به آهستگی سخن می گوید.) شما خود این جنون را بر قلب من افکندید. یک مرد می تواند با اشاره کوچکی از شما به یک شیطان یا فرشته بدل شود. بی شک زمانی که از شخصی تنفر داشته باشید او به شیطان بدل می شود. من آدم بزرگی می بودم اگر تو اراده می کردی، شاید به شیر کاسیل بدل می شدم. تو مرا با خشم خود به یک ببر درنده بدل کردی.حال این ببر در حال غرش است. بنابراین ساکت شو. ( دونا سول به او می نگرد و شاه به وی تعظیم می کند.) اگرچه من مطیع خواهم بود. (به سوی دوک باز می گردد.) پسر عمو!من به تو احترام می گذارم.تردید تو دارای ارزش هایی است. می توانی به مهمان خود وفادار باشی و به شاه بی وفا. بسیار خوب. من از گناه تو گذشتم، حال بهترین مرد هستم. در ازای عملی که انجام دادی این بانو را وثیقه بر می دارم.
دون روی گومز: همین!
دونا سول : (شوکه و هراسان ) مرا می خواهی سرورم؟
دون کارلوس: بله تورا.
دون روی گومز: مطمئنی چیزی بیشتر از من