دانلود پایان نامه
میتوان آن را به این گونه تقریرکرد:
1. اگر صرف انسجام باورها شرط کافی صدقشان باشد، باید هر مجموعهی منسجمی از باورها صادق باشد.
2. اما هر مجموعهی منسجمی از باورها صادق نیست؛ چرا که برخی با یکدیگر متعارض اند و از این رو، محال است که همهی آنها صادق باشند.
3. پس صرف انسجام باورها، شرط کافی صدق باورها نیست.
مستشکل برای تبیین اشکالش مثال میزند که ما نظامهای مختلفی از هندسه داریم که هر کدام از آنها به اندازه دیگری از انسجام درونی برخوردار هستند اما با این وجود، این نظامها با یکدیگر ناسازگارند و بیشک هر دوی آنها صادق نیستند. بسیاری از ریاضیدانان هستند که حتی هیچ کدام از آنها را صادق نمیپندارند، با این وجود، اگر ملاک صدق صرف انسجام باشد، ما ناچاراً باید گوییم که همگی اینها صادق میباشند یا رمانی را در نظر بگیرید: مثلاً سلسله رمانهای هری پاتر175 که بسیار دارای انسجام درونیاند، اگر صرف انسجام، منجر به صدق شود، الان این رمان باید به جای اینکه خیال پردازی باشد، واقعی باشد. بیان این ماهیت برای صدق منجر به این میشود که به صرف خوابهایی که تا حد کافی پایدار و منسجم اند، حکم به صدق دهیم. راه رفع این اشکال فقط به این است که واقعیت را با باور گره بزنیم که این کار با قبول نظریه انسجام صدق در تنافی میباشد؛ چرا که آن صدق را به صرف انسجام باورها میداند. (Blanshard, 2001, p 117) همچنانکه روشن است ایشان در مقدمهی اشکال خویش فرض کرده است که نظریه انسجام صدق دچار گسست باور با واقعیت است و از این نظر هر مجموعهی منسجمی میتواند صادق باشد و لو اینکه آن پیوندی با واقعیت بیرونی نداشته باشد.
1-3-3. پاسخ بلانشارد
بلانشارد در پاسخ به این اشکال میگوید که این اشکال نیز نظیر اشکالات دیگری که نابود کنندی این نظریه تلقی میشوند، توان ابطال این نظریه را، اگر ما پیش فرض گرفته باشیم که این نظر باطل است، دارا میباشند176 اما اگر ما بخواهیم همان گونه که مدافعان این نظریه آن را تقریر میکنند، به این نظریه نگاه کنیم و آن را ارائه کنیم بسیار بر ما مبرهن میباشد که یک چنین اشکالی ناشی از عدم فهم این نظریه است. این نظریه نمیگوید که هر نظامی صادق میباشد، بلکه این نظریه میگوید که تنها یک نظام صادق است و آن نظامی است که همه چیز واقعی و ممکن منسجم را در برمیگیرد. هیچ کس نمیگوید که صدق از هر نظامی منتج میشود ولو اینکه آن نظام اصلاً توجهی به تجربه نداشته باشد. (ibid) پس ایشان مقدمه اول اشکال را، قبول ندارد؛ چرا که صدق صرف انسجام با هر مجموعهای نیست، بلکه عبارت است از مجموعهای که با جهان خارجی پیوند داشته باشد.
4-3. اشکال عدم تبیین تجربه
یکی از اشکالات عمدهای که بر انسجام صدق مطرح شده است این میباشد که این نظریه تبیینی از تجربه ما از جهان خارج به دست نمیدهد، در حالی که بسیاری از معرفتهای ما به وسیله تجاربی که ما از عالم واقع با ادراکات حسی خویش کسب کردهایم، به دست میآید؛ مثلاً باور من اینکه یک فنجان روی میزم است به خاطر این است که من دارم آن را اینجا میبینم و در این باورم حتی امکان دارد صادق هم باشم ولو اینکه اصلاً توجهی نداشته باشم به اینکه آیا این باور، در نهایت با مجموعهای از سایر باورهایم منسجم میباشد یا نه. اما با نظریه انسجام، از این باورهای تجربی نمیتوان تبیینی ارائه کرد؛ چرا که صرفِ انسجام دلیل صدق باور در این نظریه میباشد و جایی برای لحاظ تجارب ادراکی در این نظریه وجود ندارد. (Walker, 2001, pp 129)
1-4-3. پاسخ واکر
واکر در پاسخ به این اشکال میگوید که انسجام گرایان به مشکل خاصی در نظریه خویش راجع به این اشکال برخورد نمیکنند؛ چرا که ایشان میتوانند بگویند که ما تجارب برگرفته از عالم خارج، را تبیین میکنیم. انسجام گرایان تأکید بسیار زیادی بر اهمیت تجربه در ساختار معرفت ما از جهان خارج دارند: ایشان هیچ گاه تجربه ما از جهان خارج را رد نکردهاند بلکه آنچه ایشان منکر آن هستند و این تبیین از تجارب ادراکی را رد میکنند این میباشد که ما تبیینی ارائه بدهیم که منجر به این بشود که بگوییم تجارب تجربی ما، با آنچه که این تجربه از آن بر میخیزد، مطابقت دارد و این مطابقت به نحوی است که بگوییم ماهیت آن امر، مستقل از باور ما راجع به آن است؛ اما این که رد تجربه و نادیده انگاشتن آن نیست. در این سخنِ انسجام گرایان، بسیاری از فیلسوفانی که حتی قائل به نظریه انسجام گرایی نیستند، نیز همداستانِ با ما هستند و مانند انسجام گرایان میگویند اگرچه باورهای تجربی ما مبنا و پایهای برای معرفت ما میباشند، اما ساختار باورهای ما، خصلت و ویژگی تجربه را مشخص میکند.
بنا بر نظریه انسجام صدق، ما باورهای بسیاری داریم که محتوای تجربی دارند اما این باورها نظیر سایر باورهای ما صدقشان تنها به انسجام آنها با نظام باورهایمان است و این باورهای تجربی فقط به جامعیت نظام باورهای ما میانجامند. (ibid, pp 129-130) انسجام گرایان قائل اند که حقایق علی درست، در نظام منسجم کشف میشود؛ یعنی اگر محتوای ادارکی که ادراک کردهایم با نظام باورهای ما در انسجام بود ما آن را صادق تلقی میکنیم و این نقش اصلی تجربه در نظریه انسجام است.
2-4-3. بیان جانسون
موافقان نظریه انسجام میتوانند، سخن واکر را با بیان دقیق تر جانسون 177تکمیل کنند و بگویند که صدق این باور تجربی نیز به دلیل انسجام آن با سایر باورهای شناسا است؛ چرا که برداشتهای ما از واقعیات، انباشته از نظریات است و از این رو انباشته از انسجام / عدم انسجام با باورهای ما درباره این واقعیات تجربی است. اینکه مثلاً میگوییم فنجان روی میزم است، حتی معنای آن، علاوه بر صدق و کذب آن، تنها به وسیله بافت و متن سایر باورهایمان معلوم میشود. حتی امور جزئی هم در پرتو باورهای دیگر معنا پیدا میکنند و به وسیله یک نظام وسیع فهم میشوند. ما هیچ امری را جدای از باورهای دیگرمان نمیفهمیم. ما حتی راه گریزی از وابسته گیهای زمینهای خویش نداریم، حتی نفسِ همین فنجان را، به عنوان اینکه این، یک فنجان است در پرتو باورهای دیگرمان فهم میکنیم و باورهای متعددی را پیش فرض گرفتهایم تا اینکه میگوییم داریم فنجانی را روی میزم میبینم؛ باورهایی همچون باور به اینکه عالم خارجی است، باور به اینکه من بیدارم و در توهم این را نمیبینم و باور به اینکه هیپنوتیزم نشدم و… . صدق و کذب هیچ گزارهای، حتی دادههای حسی اتمی، به تنهایی امکانپذیر نیست و آنها تنها در پرتو شبکهای از باور صدق وکذب شان را به دست میآورند؛ (Johnson, 1992, pp 30-31) در نهایت هیچ راهی وجود ندارد که در پرتوی آن راه، بتوانیم خود را از دایره وابستهگیهای باوری و زمینهای که داریم رها کنیم و به نفس واقعیت برسیم. پس صدق این باور تجربی به خاطر انسجام با سایر باورهای شناسا است.
5-3. اشکالِ صدقِ یک باور در دو نظام متعارض
بلانشارد این اشکال را بر نظریه انسجام صدق بیان کرده 178 و سپس پاسخ داده است. میتوانیم این اشکال را بدین صورت تقریر کنیم:
1. هر باورِ واقعی179 در یک نظام صادق است.
2. صدق یک باور در نظریه انسجام، منوط به انسجامِ آن باور با باورهای دیگر است.
3. یک باور ِواقعی ممکن است با دو نظام متعارض، به یک اندازه منسجم باشد.
4. یک باور میتواند در دو نظام متعارض صادق باشد ( از 2 و 3 ).
5. نتیجه « 4» با فرض « 1» در تعارض است.
6. پس انسجام گرایی باطل است ( از 2 و 5 ، ب.خ ).
بلانشارد در تبیین این اشکال میگوید که یک امر حقیقی و واقعی نمیتواند بیشتر از یک نظام را بپذیرد. میگوید شما یک فرد که یک قتل را مرتکب شده است در نظر بگیرید. دو نظریه در مورد اینکه جنایت و جرم چه بوده است، وجود دارد که هر دوی این نظریهها به اندازه هم کامل و جامع هستند و هر دو با واقعیاتی که ما میشناسیم سازگار هستند؛ اما خود این دو نظریه با هم متعارض اند. الان دو نظام سازگار داریم که با هم متعارض اند. نظریه صدق انسجام به ما میگوید که الان باید هر دوی اینها صادق باشند درحالی که این محال است و یکی از اینها صادق است و تنها راه برای حل این مشکل این است که صدق باور را با واقعیت خارجی به عنوان شرط صدق آن باور گره بزنیم تا در پرتوی آن بتوانیم بگوییم آن سناریویی که در عالم واقع رخ داده است، صادق است. درحالی که انسجام گرا نمیتواند چنین سخنی را بگوید و خودش هم به دلیل مشکل گسست باور با واقعیت نمیتواند این اشکال را حل کند.
1-5-3. پاسخ بلانشارد
پاسخ بلانشارد این است که چنین احتمالی هرچند ممکن است، اما کاملاً غیر محتمل است. در مورد مثال قاتل، هر شاهد و مدرک تازهای ما را به یک سنخ فرضیههای موجود نزدیک میکند و این امر تا آنجا ادامه پیدا میکند که این اتفاق که ما در صورت آشکار شدن همه واقعیات مربوط به آن حادثه خود را در نهایت مردد با دو نظریه متعارض در مورد ارتکاب قتلِ ایشان ببینیم، منتفی میگردد. اگر در این مورد که با واقعیات اندکی مرتبط میباشد، غیر محتمل باشد که ما با دو نظام متعارض، مواجه شویم، در مورد واقعیات بسیار نامحدود به طریق اولی این اتفاق، غیر محتمل است.
اما بلانشارد میگوید که پاسخ به صرف عدم احتمال این امر، کافی نیست؛ چرا که اگر امکان منطقی این امر وجود داشته باشد که چنین اتفاقی در ماهیت نهایی صدق ما روی دهد، نظریه صدق ما رد میشود. ما باید نشان دهیم که این اتفاق علاوه بر اینکه غیر محتمل میباشد، محال هم است.180 ایشان میگوید که اتفاقاً محال هم است؛ چرا که فرض میکنیم که دو نظام وجود دارد که هر دوی آنها همهی واقعیات شناخته شده یا قابل شناخت را در نظر گرفته، اما از حیث ساختار درونی متفاوت اند. اکنون اگر نظام اول بر طبق ساختار A پی ریزی شده باشد و نظام دوم بر طبق ساختار B، ایجاد شده باشد، پس آن واقعیاتی که نظام اول دارد غیر از آن واقعیاتی است که نظام دوم دارد و آن واقعیاتی که نظام دوم دارد غیر از واقعیاتی میشود که نظام اول دارد. پس این دو نظام بر خلاف فرض که گفتیم هر آنچه هر دو شامل آن هستند یکی است، این چنین نشد: به بیان دیگر، اگر دو نظام نه در محتوا و نه در ساختار، غیر هم نباشند، آنها دو نظام نیستند بلکه یک نظام میباشند181. لذا اگر آنها واقعیاتشان یکی است و باز مختلف هستند، باید در ساختار متمایز باشند. پس باید ایشان این را قبول کنند که در یک واقعیت متمایز از هم هستند و آن این واقعیت است که یکی از آنها ساختار خاصی را دارد که دیگری فاقد آن میباشد؛ از این رو اینکه دو نظام باشند مثل هم، که یکی ممکن باشد و دیگری واقعی، درحالی که متعارض با یکدیگر باشند، فرض محالی است.
پس حاصل پاسخ ایشان این شد که مقدمه سوم مقبول ما نیست؛ چرا که چنین احتمالی بنا بر نظریه ما امکان ندارد، لذا استدلال عقیم است. حال بلانشارد میگوید ممکن است مستشکل اشکال خود را به سطح پایینتری تنزل بدهد و بگوید که درباره واقعیات تا آنجا که ما میشناسیم ممکن است نظامهای مختلف وجود داشته باشند.
در جواب این هم بلانشارد میگوید که نظر ما با این فرض مشکلی ندارد؛ زیرا لازمهی حرف شما این نیست که اگر همهی واقعیات شناخته بشوند، دیگر نظام بدیلی وجود دارد بلکه آنچه آن نشان میدهد این است که بنا بر واقعیاتی که اکنون در دسترس ما هستند و ما آنها را میشناسیم، ما موجه نیستیم که یکی از این دو نظام را انتخاب کنیم، اما این دقیقاً همان چیزی است که ما بنا بر نظرمان قائلیم و با علوم تجربی ما هم این سازگار میباشد. چنین تعلیقِ حکمی دقیقاً همان است که عملِ علمی برخوردار است و دانشمندان بر همین اساس معتقد اند تا زمانی که دو فرضیه رقیب به نحو مساوی در باب یک واقعیت وجود دارد، هیچ کدام از آن دو، بر دیگری ترجیج ندارند اما به محض اینکه روشن بشود که یک فرضیه از این دو، درست است، ما آن وقت موجه هستیم که آن را انتخاب کنیم. (Blanshard, 2001, pp 117-119) ما صدق را به انسجام با باورهای ناقص نمیدانیم: یعنی مجموعه منسجم در مقدمه دوم استدلال را طوری در نظریه صدق خویش بیان میکنیم که با آن تفسیر نمیتوان به انسجام با دو نظام متعارض رسید و استدلال بر ضد انسجام گرایی را برقرار کرد.
6-3. اشکال امکان عدم تمیّز بین خواب و بیداری
قبل از اینکه این اشکال را که بلانشارد بیان و نقد نموده است، تقریر کنیم باید فرضی را که در پرتو آن این اشکال هویدا شده است را تبیین کنیم تا به نفس استدلال برسیم. این اشکال با این فرض ممکن ایراد میشود که میگوید فرض کنید ما از ساعت دوازده نیمه شب تا دوازده ظهر هر روز در خوابیم و اینکه خوابهای ما نیز، به همان اندازه شفاف و منظم میباشد که زندگی روزمره ما چنین است، به علاوه این را هم فرض کنیم که در این حالت، هر شب وقتی ما از دوباره شروع به خوابیدن میکنیم دقیقاً از همان لحظه که خواب ما در روز قبل قطع شده بود، خواب دیدن ما ادامه پیدا میکند. با این حساب، آیا تفاوتی بین خواب و بیداری وجود دارد؟آیا معنایی دارد که بگوییم که یک جهان واقعی است و دیگری غیر واقعی و خواب است و در یکی ادراکات و باورهای ما صادق هستند، اما در دیگری توهم محض میباشند؟ لذا همین عدم قدرت تشخیص و انتخاب ما در یک چنین فرض بحرانی، دلیل بر این میباشد که صدق، صرفِ انسجام باورها نیست و به چیز دیگری چون پیوند آن با واقعیت تجربی، نیاز داریم. این استدلال را میتوان به نحو ذیل تقریر کرد:
1. هر نظریه