ع و خلوات اختیار کردند. <br />در اوراد الاحباب آمده:
«هر کس که خواهد تا در مراتب صدیقان و درجات صوفیان متحقق شود، باید که عمل به اخلاص کند لله تعالی و حسن نیت به جای آورد و چهل روز در خلوت نشیند و بعضی دو ماه متصل نشینند و بعضی سه ماه و زیادت نیز نشینند و بعضی در اثنای سال سه بار یا چهار بار به اربعینیه نشینند.
بنابر قول صوفیه، در این خلوت نشینی بهتر است که ذکر «لا اله الا الله» گویند و به آن ذکر مداومت نمایند، و در خلوت، خیال و واقعه برای صوفی پیدا می‌شود، در فرق میان خیال و واقعه نوشته‌اند. اگر خیال و تصور اول از میان برود و تخیل و تصور ثانی بماند خیال است و اگر آنچه در تخیل اول دید. به تصور تخیل ثانی محو و متلاشی شود بداند که واقعه است که او را استقبال کرده تا آن واقعه را علمی و ذوقی و کشفی و نوری و سرّی به تمام استیفاء کند، تا واقعه دیگرش روی نماید.
و در کتب صوفیه مانند مصباح الهدایه آداب خلوت به تفصیل بیان شده. در هر حال، اهل خلوت را واقعات کشف حقایق امور غیبی دست می‌دهد مانند خواب دیدن یا در حضور بدون غیبت او پیش آید که آن را مکاشفه گویند.
5-4.سماع
سماع مصدر است و به معنی شنیدن، اما در اصطلاح صوفیه به معنی وجد و حال و رقص و سرور و آواز خوش است و آن با غنا به معنای سرود و آواز خوش که طرب انگیزد و آواز خوش طرب انگیز مترادف است.
در قاموس اللغه آمده: «الغناء کالکساء من الصوت ما طُرِبَ به و التطریب و الإطرابُ کالطرب و التغنّی. در اقرب الموارد هم آمده: غناء به معنی تغنی و آواز خوانی است و آن در صورتی تحقق پذیرد که الحانش از شعر، و همراه با کف زدن باشد و این نوعی بازی است.
در فرهنگ مصطلحات عرفان چنین آمده:
«سماع آوازی است که حال شنونده را منقلب گرداند و همان صوت با ترجیع است.
در هر حال، این وجه و حال و رقص و موسیقی در نظر بسیاری از صوفیه برای جذب صوفی و تغییر حال سالک و به اختیار درآمدن دل و روح او لازم است و فقها و جمعی از صوفیه نیز آن آوازی را که در آن تحریر صورت و تحریک و خوانندگی است، لهو شمرده و حرام دانسته‌اند و می‌گویند صوت حسن، غناست.
صوفیه آواز خوش را آواز خدایی می‌شمردند که در همه جا همه چیز طنین‌انداز است و شنیدن آن در انسان، حال و وجد و شوق و جذبه ایجاد می‌کند این آواز ممکن است بانگ مؤذن باشد یا آوای تلاوت قرآن یا نغ مه چنگ یا وزش باد.مولانا می‌فرماید:
بانگ گردشهای چرخ است اینکه خلق
مؤمنان گویند کآثار بهشت
ما همه اجزای آدم بوده‌ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی
لیک چون آمیخت با خاک کرب
پس غذای عاشقان آمد سماع
قوتی گیرد خیالات ضمیر
می‌سرایندش به طنبور و به حلق
نغز گردانید هر آواز زشت
در بهشت آن لحنها بشنوده‌ایم
یادمان آید از آنها اندکی
کی دهد این زیر و این بم آن طرب
که در او باشد خیال اجتماع
بلکه صورت گردد از بانگ صفیر

اوراد الاحباب می‌نویسد:
«سماع آن است که هر چیزی که در آن وجود منطوی باشد، از خوف و رجاء سرور و حزن و شوق و محبت، آن را گاهی در صورت طرب و گاهی در صورت گریه از دل بیرون آرد و ظاهر کند، و گفته‌اند هر عضوی را در سماع حظی است و به هر نوعی در مرد تصرف کند گاهی بگریاند و گاهی به فریاد آرد و گاهی در دست زدن آرد و گاهی در رقص آرد و گاهی بیهوشی آرد.
هر یک از حرکات رقص هم، مانند دست افشانی و پایکوبی، در نظر صوفیان معنی خاص عرفانی داشته و نشانه‌ حالتی معنوی و روحانی بوده است.
در مصباح الهدایه درباره سماع آمده است:
«از جمله مستحسنات متصوفه، که محل افکار بعضی علمای ظاهر است، یکی اجتماع ایشان است از برای سماع غنا و الحان، و استحضار قوّال از بهر آن، و وجه انکارشان آنکه این رسم بدعت است
استاد فقید جلال الدین همایی در حاشیه این مطلب شرحی مفصل درباره سماع و نظر فقها و متشرعان از شیعه و اهل سنت بیان کرده و می‌نویسد:
«فقهای متشرع در مذهب شیعه اکثر سماع را به عنوان غنا حرام می‌دانند و بعضی به کراهت و برخی به اباحه و جواز بدون کراهت فتوا داده‌اند، اما فقهای اهل سنت از فرقه شافعیه تغنی به اشعار را مباح می‌دانند مگر آنکه مشتمل بر فحش و هجو باشد دف زدن در عروسی را نیز جایز می‌شمارند و رقص را هم حرام نمی‌دانند اما استعمال آلات طرب مانند تار و کمانچه و طنبور را حرام می‌شمارند.
در مجموع، سماع در تصوف، از اعمال مربوط به تعلیم و تربیت صوفیه است و در بعضی از فرقه‌های صوفیه مانند مولویه و قادریه سماع بسیار اهمیت دارد اما صوفیه هر کس را شایسته شرکت در سماع و وجد و رقص نمی‌دانستند و شروطی برای مستمع و صوفی قائل شده‌اند، به این جهت مولانا در مثنوی گفته است:
بر سماع ارست هر تن چیز نیست
خاصه مرغ مرده‌ی پوسیده‌ای
طعمه هر مرغکی انجیر نیست
پر خیالی اعمی بی‌دیده‌ای

مطلب مرتبط :   خیابان، محمودیه، قیطریه، شاه، بوعلی، قنات

باید دانست که در سماع، بیشتر توجه به نای و دف و چنگ دارند و آلات دیگر موسیقی را به آلات لهو و لعب ارتباط می‌دهند.

فصل دوم:
زندگی نامه شیخ عبدالقادر گیلانی

1.معرفی
عبدالقادر بن ابی صالح عبدالله بن جنگی دوست جیلانی (گیلانی)،منسوب به جیل (جیلان، گیل و گیلان) است که شهرهایی پراکنده در ماورای سرزمین طبرستان قدیم، (در مناطق شمالی ایران) هستند و همان جا در سال 471 هجری قمری-چنان که در بیشتر کتاب‌های تراجم (=زندگی نامه‌ها) آمده است- به دنیا آمد.در کودکی پدرش را از دست داد و مرحله‌ی اول زندگی خودش را به یتیمی، در کنار مادرش در همان سرزمین به سر برد.در عنفوان جوانی برای کسب علم، عزم سفر به بغداد نمود و در سال 488 هجری به آن شهر وارد شد، یعنی همان سالی که امام محمد غزالی تدریس در مدرسه‌ی نظامیه‌ی بغداد را رها کرده و گوشه گیری و زهد اختیار کرده بود.
مادرش چهل دینار (طلا) به عنوان توشه‌ی راهش به او داد، اما این مبلغ مدتی زیادی کفاف هزینه‌ی زندگی‌اش را در این سفر طولانی نکرد و نمیتوانست بکند و روزهایی را به سختی و تنگدستی شدید به سر برد، خود او آن روزها را این چنین توصیف کرده است:”من از خزنوب و سبزی‌ها و گیاهان خودروی کنار رودخانه‌ها و نهر‌ها تغذیه می‌کردم و قحطی و گرانی ای که در بغداد پدید آمد، کار مرا به جایی رساند که روزها گذشت و من هیچ خوردنی ای نخورده بودم و در زباله‌ها دنبال خوراکی می‌گشتم.یک روز از شدت گرسنگی به کنار رودخانه رفتم تا گیاهی یا خاشاکی برای خوردن بیابم، اما به هرجا که می‌رفتم، کسانی قبل از من آن جا رفته و خوردنی‌ها را خورده بودند و در هر جایی هم که فقرا را می‌دیدم که بر یک خوردنی گرد آمده و ازدحام کرده و به خوردن گیاهان مشغول هستند، از آن‌ها شرم نموده، آنجا را ترک می‌کردم، پس از آن بازگشتم، در میانه‌ی شهر راه می‌رفتم و هر چیز رها شده و دور انداخته شده ای را که می‌یافتم، میدیدم که پیش از من کسانی بدان جا رفته و چیزی باقی نگذاشته بودند، تا این که به مسجدی در بازار ریحانیین بغداد رسیدم، در حالی که من از شدت ضعف قادر نبودم که سرپا بایستم و به سختی به مسجد وارد شدم و در گوشه ای از آن نشستم و با مرگ دست و پنجه نرم می‌کردم که ناگهان جوانی عجمی وارد شد و یک قطعه نان رصافی (محله ای در بغداد) و مقداری کباب به همراه خود داشت و نشست و شروع به خوردن کرد و هربار که لقمه ای در دهان می‌گذاشت، من از شدت گرسنگی ناخودآگاه دهانم را باز می‌کردم و این امر را بر خود ناپسند شمردم و به خود گفتم:این چه کاری است؟ آن جوان متوجه من شد و گفت: بسم الله، ای برادر بفرما!من خودداری نمودم و او مرا سوگند داد و من با نفس خود در کشمکش بودم، تا این که دوباره مرا سوگند داد و من دعوت او را اجابت و به خوردن شروع نمودم.او از من پرسید:اهل کجا هستی؟ و نامت چیست؟ گفتم:من طلبه ای هستم از سرزمین گیلان، او گفت:من هم اهل گیلانم، آیا تو جوانی گیلانی را می‌شناسی که نامش عبدالقادر است و او را به (نام جد مادری اش)نوه‌ی ابوعبدالله صومعی زاهد می‌شناسد؟ گفتم: من، خود او هستم، ناگهان مضطرب و رنگش دگرگون شد و گفت:به خدا سوگند، هنگامی که به بغداد رسیدم، مقداری از هزینه‌ی سفرم باقی بود، من به دنبال تو گشتم، اما هیچ کس تو را به من معرفی نکرد و هزینه‌ام را تمام کردم و اکنون سه روز است که جز پول تو که به امانت پیش من باست، پولی برای خرید خوراک و قوتم ندارم و حالتم به جایی رسید که خوردن مردار برایم جایز شده و ناچار مقداری از آن را برای خرید این نان و کباب برداشتم، پس اکنون با خیال راحت بخور زیرا که از آن توست و بعد از آن که تو مهمان من شدی، اکنون من مهمان تو هستم، به او گفتم:جریان چیست؟ گفت:مادرت هشت دینار به من داد (تا به تو بدهم) و من از آن پول این غذا را خریدم و اکنون از تو پوزش میخواهم، من او را آرام و راضی نمودم و بقیه‌ی غذا و مقداری از طلاها را نیز به او دادم و از هم جدا شدیم”.
بدین ترتیب معلوم می‌شود که مادر شیخ عبدالقادر گاهی اوقات برای او خرجی می‌فرستاده است که بعضی از آن‌ها به دست ایشان رسیده و بعضی نرسیده است، چرا که بغداد شهر بزرگی بوده و او در آن هنگام هنوز شناخته نشده بود.
2.زندگی علمی شیخ عبدالقادر
شیخ عبدالقادر پس از رسیدن به بغداد در سال 488 هجری قمری، زندگی علمی خود را آغاز نمود.در آن روزگار بغداد از بزرگ‌ترین مراکز علمی جهان اسلام محسوب می‌شد و برگزیدگان علوم و فنون مختلف در آن جا گرد آمده بودند.
وی، پس از آنکه به بغداد رسید، به جستجوی مدارس فقیهان و حلقه‌های محدثان شروع کرد و اوقات خود را به آموختن در حلقه‌های علمی سپری می‌کرد.
دوره‌ی آموزش و فراگیری شیخ عبدالقادر بیشتر از سی سال طول کشید و در آن مدت در بسیاری از رشته‌های علوم و فنون مختلف مهارت کامل یافت و در میان آنچه که ایشان آموخته است باید به سیر و سلوک و تکمیل مراحل تصوف و عرفان اشاره کرد.
ابن رجب در “ذیل طبقات الحنابله” می‌گوید:
او در سیزده رشته‌ی علمی صاحب نظر بود، گروهی نزد ایشان تفسیر می‌خواندند و گروهی دیگر حدیث، عده ای نیز فقه مذاهب مختلف را از او می‌آموختند، چرا که در دو مذهب شافعی و حنبلی فتوا می‌داد و هم چنان درسی هم در علم خلاف (مواضع اختلاف نظر مجتهدان)داشت، گروهی در محضر ایشان علوم اصول و نحو می‌آموختند و بعدازظهرها نیز دروسی در علم قرائات داشت.
در محضر درس ایشان علمای بزرگ حاضر می‌شدند و صدها دوات (و قلم به دست) از دروسش بهره می‌بردند، چیزی که ما به یاد دروس غزالی می‌اندازد.
گستردگی معلومات و فراوانی اندوخته‌های علمی شیخ عبدالقادر از جمله انگیزه‌ها و دلایل اصلی حضور علمای بزرگ در محضر ایشان بوده است، چنان که حافظ ابوالعباس احمد البندنیجی می‌گوید:
من و جمال الدین ابن الجوزی و در مجلس درس سرورمان شیخ عبدالقادر حاضر بودیم، آیه ای از قرآن کریم قرائت شد و ایشان در تفسر آن وجهی بیان فرمودند، من به شیخ جمال الدین گفتم:آیا این وجه را می‌دانستی؟ گفت: بله، سپس حضرت شیخ وجه دیگری بیان داشتند و من به او گفتم:آیا این وجه را می‌دانستی؟ گفت: آری و سپس شیخ، در تفسر همان آیه یازده وجه بیان فرمودند و من همچنان به این الجوزی می‌گفتم: آیا این وجه را می‌دانستی؟ و او در جواب می‌گفت:بله، تا اینکه شیخ وجه دیگری برای تفسیر آن آیه بیان فرمودند و من به هم نشینم گفتم:آیا این وجه را هم می‌دانستی؟ جواب داد:خیر، سپس شیخ، چهل وجه در تفسیر همان آیه بیان داشتند و با هر وجهی نام صاحب و گوینده‌ی آن را هم بازگو می‌فرمودند و شیخ جمال الدین پیوسته می‌گفت:من این وجه را قبلا نمی‌دانستم و او از وسعت دانش و بینش شیخ عبدالقادر ابراز شگفتی و تعجب می‌کرد.
ندوی می‌گوید:
شیخ عبدالقادر بزرگ عالمان مذهب شافعی و حنبلی در بغداد بود و ریاست و صدارت همه‌ی علما در آن هنگام به او بر می‌گشت. تعداد بی شماری نزد ایشان تحصیل نموده و علما و مشایخ در بزرگداشت، تکریم و رجوع و استناد به اقوال و اجماع داشتند و به رای و حکم ایشان گردن می‌نهادند.
این روایت شیخ عبدالرزاق فرزند شیخ عبدالقادر از جمله‌ی مطالبی است که بر جایگاه علمی آن پیر عارف دلالت می‌کند:
“از بلاد عجم درباره‌ی مساله ای استفتا شده بود و پس از آن که علمای عراق از جواب کاملی درباره‌ی آن عاجز شده بودند، مساله را بر علمای بغداد عرضه کردند، متن استفتا چنین بود”: “علمای بزرگوار درباره‌ی کسی که به سه طلاق سوگند یاد کرده است که برای خداوند عزوجل عبادتی انجام دهد که در هنگام آن، هیچ کس عبادتی همانند آن را انجام نداده باشد و فقط او آن را به جا بیاورد، (چنین شخصی برای عدم وقوع طلاقش چه عبادتی باید انجام دهد؟) در این خصوص فتوای خود را صادر فرمایید-خداوند شما را پاداش دهد”)) این استفتا نزد پدرم آورده شد و او بی درنگ در جواب آن نوشت: چنین شخصب باید به مکه برود در حالی که مطاف خالی از طواف کننده است، هفت دور طواف انجام دهد تا سوگند خود را عملی سازد و شخصی که سوگند خورده بود، همان روز بی درنگ بغداد را ترک کرد و به سوی مکه حرکت نمود.
3.مجالس وعظ و تدریس او
شیخ ابوسعید مخرمی حنبلی، استاد شیخ عبدالقادر در باب الازج بغداد، مدرسه ای برای خود ساخته بود و در آن فقه حنبلی تدریس میکرد، شیخ عبدالقادر در سالهای آخر تحصیل خود از سال 521 هجری قمری بیشتر در محضر ایشان بود و تا هنگام وفات استادش شیخ ابوسعید، در امر تدریس او را یاری می‌داد.
هنگام

مطلب مرتبط :   3-، شهری، 5-، اجتماعی،، تهران،، 8-