دانلود پایان نامه
فرد را عضو یک نوع متمایز قرار میدهد، جزء هویت اوست. از سوی دیگر فلوطین بر رابطهای ضروری بین همه محمولها و موضوعشان، بر اساس تبیینی از فردیت، استدلال نمیکند. هرچند او تمایل دارد ادعا کند که هر جا حملی ضروری وجود دارد، این امر معلول حقیقتی ازلی است و اتحاد جزئی کلید فهم چنین حقایقی است.<br/” title=”br”>br /> مفهوم تأثیرگذار در اینجا مفهوم اتحاد جزئی است. در صورتی الف و ب تا اندازهای متحدند که الف بخشی از آنچه ب هست باشد یا ب بخشی از آنچه الف هست باشد. در کلیترین معنا دو فرض وجود دارد که ایده اتحاد جزئی را در جهان واقعی قابل کاربرد میکند. اول اینکه هویت، اساساً اتمی و تجزیه ناپذیر نیست یعنی وجود، مستلزم تجزیه ناپذیری نیست. دوم اینکه هویت عارضی و اکتسابی نیست، یعنی مرکب بودن مصنوعی نیست. به بیان دیگر، این اجزاء، اجزاء حقیقی هستند. تنها دلیلی که میتوانم برای انکار ترکیب فیزیکی بپذیرم، انکار ذاتگرایی است، نظریهای بر این اساس که اشیاء دارای هویتی ذاتی هستند. نمیتوان ادعا کرد که الف بخشی از ب است ( مگر به صورت قراردادی) مگر اینکه ب هویتی ذاتی داشته باشد. همان طور که در بخش بعد خواهیم دید، فلوطین دقیقاً به همان علتی که به انکار ذاتگرایی رهنمون شده است، در واقع مجذوب این دیدگاه شده است که هویت امور مرکب محسوس، عارضی است.
در مورد عقل، که به طریقی با مثل متحد است، مسأله متفاوت است. مسأله هویت مرکب غیر فیزیکی یا مجرد کاملاً به گونه دیگریست. مثال یک دایره و یک کمان را در نظر بگیرید. اگر این که یک دایره شامل کمانهایی است حقیقتی تحلیلی باشد، یک بیان از این تحلیلی بودن این است که موضوع تا حدودی محمول را در بر میگیرد. تنها بر اساس استعارهای بسیار مورد تشکیک که مفاهیم را به عنوان تصاویر در نظر میگیرد است که این دیدگاه پذیرفتنی است. این که دایره دارای کمانها و نه زوایایی است، اگر صادق باشد، هیچ ارتباطی با تصور کسی ندارد، بلکه بیشتر با چیستی دایره در ارتباط است. ممکن است گمان شود مفاهیم تنها در صورتی دارای اجزاء هستند که به عنوان تصویر اخذ شوند، که نمیشوند. فلوطین قصد دارد حقایق ضروری مانند «دایرهها دارای کمانهایی هستند» و همچنین نقشهای تبیینی متمایز مثال دایره و مثال کمان را توجیه کند. بر اساس گفته او، هر کدام از اینها یک الگوی «جداگانه» هستند.
امکان اتحاد جزئی در میان مُثل احتمالاً از رساله سوفیست ارسطو نشأت میگیرد. یک دایره به صورت جزئی با یک کمان دایره متحد است. دایره به یک معنا مجموع همه کمانهای دایره است. در صورتی که خط مجموعهای از نقطهها باشد، یک خط به صورت جزئی با هر نقطهای در روی آن متحد است (رک:IV.3.2.23-4). اما اتحاد جزئی مُثل صرفاً با محدود کردن مثل در خودشان نمیتواند توضیح داده شود. فرض کنیم بخشی از آنچه مثال الف است، مثال ب باشد. در این صورت بخشی از آنچه مثال الف است، مثال ب نیست. اگر حضور مثال ب با خود، حضور مثال الف را بیاورد، چگونه میتواند بخشی از الف، ب نباشد؟ اگر حضور مثال ب تنها با خود بخشی از مثال الف را به همراه بیاورد، آن گاه آن بخش کاملاً با مثال ب متحد است، و ارتباط بین مثال ب و آن بخش از مثال الف که کاملاً با مثال ب متحد نیست باقی میماند و تبیین نمیشود.
انتظار میرود عقل چگونه راه حلی برای این مسأله غامض فراهم کند؟ اگر هر مثال یک فعلیت مجزا است، در این صورت همانندی معرفتی عقل با هر یک و همه مثل فعلیتی ثانوی است.
عقل مالک آنها (مثل) است آن گونه که در تفکرند، اما نه نوع برهانی تفکر؛ اما هیچ چیز از همه اشیائی که از آنها اصول معقول شکل گیری (λόγοι) وجود دارد باقی نمانده است، اما عقل مانند یک اصل معقول عالی کامل است که همه آنها را دربرگرفته است، و در حالی که از مبدأ نخستین خود آغاز میکند، آنها را مرور میکند، یا بلکه همیشه آنها را مرور کرده است، در نتیجه این هیچ گاه صحیح نیست که در حال مرور آنهاست؛ زیرا کلاً در هرجایی، هرآنچه یک فرد ممکن است با استدلال درک کند مانند بودن در طبیعت، وجود داشتنش را بدون استدلال در عقل خواهد یافت.(VI.2.21.27.34 رک:VI.2.20.25-6; VI.4.4.40-2)
اگر از مفهوم ارسطویی تبعیت کنیم، عقل نسبت به فعلیتی که با این مثل متحد است، بالقوه است. از آنجا که عقل به صورت ازلی از نظر معرفتی با مُثل متحد است، تنها یک تمایز منطقی بین فعلیتی که مثال منفرد است و فعلیتی که همانند معرفتی آن است، وجود دارد. بر اساس فعلیت اول، هر مثالی، واحدی فوق کثیر یا علت ضروری تصاویرش در جهان محسوس است. بر اساس فعلیت دوم، همه مثل جنبههایی از فعل مرکب عقل هستند. بنابراین، همانگونه که به وسیله تمایزات معقول بین محمولها اینجا در عالم پایین نشان داده میشود، راههای مختلفی برای تقلید از عقل و مثل وجود دارد. هرچند از آنجا که مثلِ مفارق حقیقتاً با فعل عقل متحدند، پس آن فعل، مرکب است. بنابراین آنچه عقل درک میکند ضرورتاً مرکب است (رک:V.3.5.1-25; V.3.13.33; V.4.2.39; V.9.10.10-14).
چه بسا این حقیقت، فهم این که چگونه بهرهمندی از یک مثال، مثلاً سه بودن، بهرهمندی از یک مثال دیگر، مثلاً فرد بودن را تضمین میکند، حتی مشکلتر میسازد. به نظر میرسد این پاسخ مستلزم این است که بهرهمندیِ مستقیم محسوسات از مثل انکار شده و برای عقل (و نفس، چنانکه بعداً خواهیم دید) نقش واسطهای قرار داده شود. علت این امر این است که اتحاد (جزئی) مثل، ریشه در عقل دارد. مثال الف و مثال ب به صورت جزئی متحدند؛ زیرا آنها رویههای مختلف یک ذات یعنی عقل اند. عقل از نظر شناختی با همه مثل متحد است، اما نه در احکام مرکب. عقل «سه فرد است» را نمیاندیشد؛ او به صورت غیر گزارهای آنچه که «سه فرد است» را یک گزاره صادق میسازد مستقیماً درک میکند، تقریباً به شیوهای که ما ممکن است تصور کنیم که یک فرد تنها درباره یک موضوع «بسیط» بیاندیشد. برای همه حقایق ازلی میتوان تبیینی مشابه ارائه داد.
مثال کشف قضایا را درباره دایره در نظر بگیرید. این قضایا حقایق مرکبی را درباره دایره بودن که با این حال یک مثال (مثال دایره بودن) است، آشکار میکند. عقل همه این حقایق را «یکباره» درک میکند، و به شکلی مشابه حقایق مرکب را درباره مثال دایره بودن و مثلاً مثال کمان و مثالهای اعداد درک میکند. پیچیدگی جهان عقلی، عمیق و شدید است، نه گسترده، بر خلاف مقادیر که در آنها اجزائی بیرون از اجزاء وجود دارند. بدون عقل، ترکیب صرفاً بالقوه خواهد بود و تقدم هستیشناختیِ ضروری الگو نسبت به رونوشت تبیین نشده باقی خواهد ماند. با عقل، پیچیدگی شدید ماهیت ازلاً تحقق یافته است.
اگر سه شیء در جهان مادون ضرورتاً فرد باشند، به این علت است که آنها به نوعی تصویر یا رونوشت عقل هستند وقتی از لحاظ معرفتی با آنچه حقیقت «سه فرد است» را تبیین میکند، متحد میشود. مثل یکدیگر را به عنوان اجزاء حقیقی دربرندارند، بلکه هر کدام «نمایانگر» همه دیگر مثل اند؛ زیرا آنها در عقل، با فعلیتی واحد، متحد هستند. همه گزارههای به نحو ازلی صادق، مانند یک گزارهاند که به عنوان یک «واحد» شناخته شده است. بدون عقل ازلی و بدون بهرهمندی، که تقلید از عقل تفسیر شده است، فلوطین هیچ راهی برای توجیه حقایق ازلی، غیر از آن حقایق ازلی که بیانگر این هستند که مثل منفرد موجودند، ندارد. بنابراین اگر فکر کنیم یا در نظر بگیریم که «سه فرد است» یک حقیقت ضروری است، نباید آن را آنچنانکه در ارتباط ازلی دو مثال یعنی سه بودن و فرد بودن، یافت میشود، بفهمیم بلکه باید آن را به عنوان مکشوف شدن وجهی از عقل یا اوسیا بفهمیم. مُثل ذوات واقعاً متمایز نیستند، بلکه جنبههای واقعاً متمایز عقلند.
تبیین فعلیت عقل به عنوان امری که به نحو ازلی با همه مثل همانند است میتواند به شکلی مفید با توجه به استفاده فلوطین از رساله حیوان ارسطو تکمیل گردد. به صورت خاص ارسطو، «یکی کردن» یا «ترکیب کردن» مفاهیم در احکام را به عنوان کارکرد عقل میشناسد (3.6.430b5-6). برای مثال در این حکم که قطر یک مربع با یک ضلع نامتوافق است، آنچنانکه ارسطو میگوید این عقل است که «مفاهیم را یکی میسازد» . این جا فقط لازم است این مقدمه را که حقایقِ مرکب ازلی وجود دارند، اضافه کنیم تا به این نتیجه که عقل به نحو ازلی همه مثل را متحد میکند، برسیم. اتحاد مفاهیم قطر و عدم تطابق، توسط یک عقل جزئی از نظر فلوطین تنها بازنمایی یک حقیقت ازلی است. تنها در آن صورت که مُثُلِ مربوط به قطر و عدم تطابق توسط عقل متحد نمیشدند، حقیقتی ازلی وجود نمیداشت. به این علت است که اثبات مثل برای توجیه حقایق ازلی و عقول زمانمند که آن حقایق را درک میکنند، کافی نیست.
فلوطین در این اعتقاد که فعلیتی که عقل درگیر آن است مفهوم سازی66 نیست، راسخ است. استدلال بر این ادعا برهان خلفی با عنوان نظریه بازنمایی شناخت67 است. اگر متعلَّق التفاتی تعقل چیزی غیر از خود مثل باشد، در این صورت عقل باید قادر باشد که تصویر مثل را با خود مثل مقایسه کند تا بفهمد که آنها صحیح هستند. اگر بتواند آنها را مقایسه کند در مرحله اول به تصویر نیاز ندارد. اگر نتواند، حقیقت ازلی تضمین نشده است. فعل ازلی شناخت در عقل، چیزی غیر از هستی ازلی را به عنوان متعلَّق خواهد داشت (رک:V.5.1.19-21). ضرورت مرکب بودن هستی ازلی توجیه نخواهد شد. در اینجا فلوطین گمان میکند در صورتی که مالکیت به عنوان یک حالت نمودی فهمیده شود، حقیقت ازلی چیزی نیست که به ملکیت درآید. تا وقتی که این توافق وجود دارد که حقیقت، مرتبط بودن با عقل است، تنها شق دیگر برای نظریه بازنمایی شناخت در هر نوعش، عینیت است (رک:III.5.7.50-3; III.9.1.6-10; V.3.5.1-8; 13.12-14; V.4.2.44-6; V.5.1.19-23; V.9.5.7-8; VI.6.7.8-10; VI.7.41.12-13). این عینیت از آنجا که عینیتی شناختی است منجر به تلفیق مثل نمیشود. مرکب بودن هستی مجرد، به میزان زیادی در عقل تحقق مییابد.
همان طور که دیدیم ارسطو میتواند در بخشی از مسیر با این رویکرد همراهی کند. او، هم ادعا میکند عقل کارکردی وحدت بخش دارد و هم این ادعا را مطرح میکند که در مورد موضوعات مجرد آنچه فکر میکند و آنچه مورد فکر واقع میشود یکی است. تردید ارسطو جایی است که ادعا میشود حقیقت ازلی وجود دارد و اینکه این حقیقت ازلی ریشه در هستی ازلی دارد. ممکن است این امر شگفت انگیز به نظر برسد. منظورم این است که ارسطو وجود مثل افلاطونی را انکار میکند و خدای ارسطو یا عقل، کاملاً اندیشه مستغرق در خود است و لذا مقر حقایق مرکب ازلی نیست. همچنین ارسطو هیچ تمایز روشنی بین ازلی و جاودانه قائل نیست. اما حقایقی که در ارتباط با طبایعند، مانند آنهایی که در علومِ کاملاً ارسطویی قرار گرفتهاند، حقایق ازلی نیستند. البته عقل فعال ارسطویی که آشکارا به صورتی حقیقتاً معرفتی با همه صور یکی است، وجود دارد. اگر عقل فعال هر فرد، مطلقاً مفارق باشد، نظریه ارسطو با نظر فلوطین از نظر معنایی یکسان خواهد بود؛ زیرا صوری که عقل فعال از لحاظ معرفتی با آنها یکی است، به نظر میرسد که اصلاً با مثل افلاطونی متفاوت نیستند.
اکنون زمان یادآوری پرسشی است که به سبب تمایز مفروض بین عقل کلی و عقول جزئی طرح شده است. آیا عقل ازلی که ضامن حقیقت ازلی است همان صانع است؟ آیا در حقیقت صانع صرفاً چیزی است که «عقل کلی» نام گرفته است؟ چگونه عقول جزئی به عقل صانع و عقل کلی مرتبط میشوند؟ اگر هر عقل جزئی، آنچنانکه فلوطین میل دارد ادعا کند، مفارق و ازلی است آیا در این صورت صانع به عنوان ضامن حقیقت ازلی زائد است؟ آیا عقل هر کدام از ما این کار را انجام نمیدهد؟ و در این صورت آیا عقل کلی بیشتر شبیه طبیعت کلی که همه عقول جزئی دارای آن هستند، نمیشود؟ برای پاسخ دادن به این سؤالات لازم است که ما نگاه دقیقتری به آرخه عقل داشته باشیم.
عقل مبدأ ماهیت و حیات است. یعنی فعلش، که تعقل همه مثل است، نمونه اعلای حیات است. عقل فی نفسه68 ماهیت و حیات است، در صورتی که هر چیز دیگری که ماهیت و حیات دارد به واسطه غیر69 است. به مبدأ ماهیت در بخش بعدی خواهیم پرداخت، همانطور که به تفصیل بیشتری حقیقت ازلی و بهره مندی محسوسات از مثل را مورد ملاحظه قرار خواهیم داد. اکنون بیایید بر ویژگی دوم تمرکز کنیم: تعقل به عنوان جوهر حیات. فلوطین آن را به این صورت تبیین میکند:
زیرا به طور کلی به نظر میرسد که تعقل آگاهیِ نزدیک به کثرت است، زمانی که اجزاء زیادی در یک شیء واحد با هم جمع میشوند. (اینگونه است) زمانی که یک شیء به خود میاندیشد، که همان اندیشیدن در معنای صحیح خودش است: هر جزئی صرفاً خودش است و هیچ چیزی را نمیطلبد. اما اگر جریان اندیشیدن مربوط به چیزی بیرون باشد، اندیشیدن ناقص خواهد بود و تعقل به معنای صحیحش نخواهد بود. (V.3.13.12-16)
در یک معنای کاملاً صوری اگر عقل، وقتی در حال اندیشه یا تعقل یا شناختن است، با همه مُثل متحد است، در این صورت در شناختن یک شیء، خود را میشناسد. به نظر میرسد این دقیقاً همان چیزی است که ارسطو در رساله حیوان گفته است، آنجا که ادعا میکند «در مورد اشیاء بدون ماده، آنچه که میاندیشد و آنچه اندیشیده میشود، یکی هستند.»(3.4.403a3-4) با این حال، با توجه به این حقیقت که فلوطین میخواهد عقول تصوراً جزئی را با عقل صانع یک جا