. اما از آنجا که عقل ازلاً به وسیله احد موجود شده است، اینکه مُثل را به صورت «نامتعین» داراست، نباید اینگونه فهمیده شود. بلکه همانطور که فلوطین میگوید اینکه بگوییم احد هیچ یک از مُثل نیست، معنایش این است که آنها مؤخر (ύστερα) از اویند، اما اینکه بگوییم احد همه آنهاست یعنی آنها از او نشأت گرفتهاند (έξ αύτού) (VI.7.32.13-14 رک: V.5.12.41). البته هیچ گونه دلالت زمانی در استعمال «مؤخر» وجود ندارد. مُثل مؤخرند یعنی معلولی هستند که احد علت آنهاست، هرچند چیستی آنها نامعلول است. عبارت «از آن حاصل میآید» مشکل است اما همانگونه که بالا استدلال شد نمیتواند یک روند خالی شدن را نشان دهد که نتیجهاش این باشد که چیزی بیرون از احد است؛ زیرا اینچنین چیزی وجود ندارد. اگر بتوانم بار دیگر بحث را پیش بیاندازم تا در بخش بعد ادامهاش دهم، عبارت «از آن حاصل میآید» حاکی از نتیجه اندیشیدن عقل (Intellect) درباره احد در سیمای خیر (Good) است. یعنی، عقل با اندیشیدن همه مثل، به خیر خود دست مییابد. بنابراین، وجود نامتمایز مُثل در احد دلالت بر نحوه دیگری از وجود برای مُثل ندارد، چه برسد به اینکه نحوه متعالیتر وجود باشد. این نشان میدهد که برخورداری ازلی از خیر برای عقل مستلزم آن است که از خود به سوی خود خیر فراتر رود، اما این به یکی شدن با همه مُثل در اندیشیدن میانجامد.<br /> ممکن است برای برخی اعتراضی پیش بیاید. آیا فعل ابزاریِ عقل نوعی مانع یا محدودیت برای احد، بر خلاف عدم محدودیت او که قبلاً تبیین شد، قرار نمیدهد؟ این اعتراض مهمی است، که رگی حیاتی را قطع میکند. این که آکویناس مرتبط کردن ابزارانگاری و خلقت را رد میکند دقیقاً معلول انکار مشکوکٌ فیه قدرت مطلق خدا در مابعدالطبیعه مبتنی بر خلقت مسیحی است که از سنت فلوطین به وجود آمده است. فکر میکنم پاسخ صحیح به این اعتراض، پذیرش محدودیتی است که این تفکر برای احد قرار میدهد و همچنین انکار اینکه این همان نوع از محدودیت است که فلوطین قصد دارد با گفتن اینکه او نامحدود است نفی کند.
احد در اعطای وجود به اشیاء، نامحدود است. قدرت و خیرش به پایان نمیرسد. هیچ شیئی نیست که بتواند موجود باشد اما موجود نشده باشد یا در زمانی موجود نشود. اما چیستی آنچه میتواند موجود باشد، کار احد نیست. به بیان سادهتر، اینکه پرندهها و زنبورها میتوانند موجود باشند و هستند و اینکه سیمرغ میتوانست موجود باشد اما اکنون موجود نیست و اینکه دوایر چهارگوش نمیتوانند موجود باشند، به حقایقی درباره ماهیت مربوط است. وقتی احد موجودات را ایجاد میکند، از قالب ماهیت استفاده میکند. قدرت علّی او سیل خالصی است که جاری میشود و هر چیزی را که بر اساس طبیعتش میتواند آن را دریافت کند فرا میگیرد.
یک دلیل مهم برای اینکه درک معنای نظریهی دو فعلیت مشکل است، این است که در چهارچوب ارسطویی فعلیت بخشیدن به یک چیز در چیزی دیگر مستلزم رابطهای بین فاعل و قابل است. اما فلوطین نمیتواند فعل احد را به عنوان امری متکی بر رابطه بین دو شیء تبیین کند؛ زیرا احد اصلاً یک شیء نیست. او دارای استلزامات ترکیب و شیئیت نیست. لذا نمیتواند موضوع رابطهای بین اشیاء باشد. به نظر میرسد این مسأله مستقیماً از وحدت ضروری او نشأت میگیرد. برای داشتن یک رابطه واقعی با شیئی، ضروری است که به قدر کفایت مرکب باشد تا از آنچه با آن رابطه دارد، متمایز باشد. برای برقراری ارتباط با یک شیء باید یک شیء بود، که احد نیست. با این حال این مسأله مانع ارتباط اشیاء با احد نمیشود. آنها میتوانند با او مرتبط باشند؛ زیرا آنها به قدر کافی مرکب هستند تا دارای صفات نسبی، مثلاً وابستگی باشند. اشیاء میتوانند بر اساس درجه وحدت و نزدیکی و دوری از واحد، طبقه بندی شوند. اما در اثر آن احد دورتر یا نزدیکتر به امور مرکب نیست.
از آنجا که احد به هیچ چیز وابسته نیست فعل ثانوی او منجر به رابطهای که بین احد و مخلوقاتش برقرار شود، نمیگردد. فعلش در چیز دیگری نیست، زیرا این دقیقاً مستلزم چنین رابطهای خواهد بود. فعل ثانوی او وجود اشیاء دیگر است. چنانکه فلوطین این مطلب را بیان میکند: «گفتن اینکه او (احد) علت است محمول قرار دادن امری عرضی برای او نیست بلکه صفت عرضی را محمول برای خودمان قرار میدهیم؛ زیرا ما چیزی از او داریم درحالیکه احد فی نفسه است.»(VI.9.3.49-51)
ممکن است گمان شود یک اشکال بر تفسیر من از نظریه دو فعلیت، مسأله همپوشانی است. فعلیت ثانویه (ενέργεια έκ τής ούσία) عقل ظاهراً با فعلیت ثانویه احد یکسان است، اما برای یک فرد یعنی خود عقل. بنابراین نفس هم فعلیت ثانویه عقل است و هم احد. به نظر میرسد این عملاً فعلیت ثانویه عقل و احد را یکی میسازد. اما تفاوتی که از این امر ناشی میشود یعنی این که یک سلسله n فرد دارد و سلسله دیگر همان تعداد فرد به جز عقل را دارد ، تفاوتی فاحش است؛ زیرا احد و عقل هر یک نسبت به آنچه مادون عقل است مبدأ هستند اما به دو شیوه متفاوت: عقل مبدأ ماهیت است و احد مبدأ وجود هر آنچه ماهیت دارد.
علت اینکه فعلیت ثانویه احد، یک سلسله منظم است این است که برای اینکه اشیاءِ دارای ماهیت، موجود باشند یک شرط ضروری این است که آنچه به عنوان الگو یا مقدمتاً ماهیت است موجود باشد، که آن خودِ عقل است. اگر آفریدههای احد از لحاظ درجه مراتب منظم نمیبودند آنگاه خود احد صرفاً مبدأ وجود هر چیز دیگری نمیبود بلکه مبدأ ماهیت آنها نیز بود؛ زیرا او دیگر ابزاری برای آفرینش «چیستی» موجودات نداشت. اما در آن صورت بساطت احد به خطر میافتاد، زیرا لازم میبود احد نه تنها بالقوه بلکه با علو درجه نیز هر آنچه میآفریند باشد. احد هر چه که میآفریند به جز عقل را با واسطه عقل میآفریند. و تا حدودی عقل ابزار آفرینش خودش نیز هست؛ زیرا او ماهیتی است که معلول خودش است. اینکه مبدأ وجود و مبدأ ماهیت نمیتوانند یکی باشند ویژگی محوری مابعدالطبیعهای است که ماهرانه «مبتنی بر وابستگی60» یا «واسطه گرا61» نامیده شده است.
اکنون زمان آن است که به تأکید خاصی که بر روی فعل احد داشتم بپردازیم. بی شک وقتی برای بار اول بشنویم فلوطین اظهاراتش را در باب فعل احد با این ادعای قابل توجه که احد قدرت (δυναμις) همه اشیاء نیز هست، مطابق میسازد، مشوش خواهیم شد (V.3.15.33 رک:III.8.10.1; V.1.7.9-10; V.3.16.2; V.4.1.24-5, 36; V.4.2.38; V.5.2.38-9; VI.7.23.31; VI.7.40.13-14; VI.8.9.45; VI.9.5.36-7 ). پاسخ محتمل اولیه به ادعای فلوطین این است که شرح افلاطون را از مثال خیر در جمهوری یادآوری کنیم که «به خاطر سبقت گرفتنش در ارشدیت و قدرت از اوسیا برتر است» (509b9-10). به وضوح ترجمه صحیح δυναμιςدر این عبارت «قدرت» است. قطعاً معنای بیشتری در آن نهفته است، به این دلیل که معنای عبارت «قدرت همه چیز» هرگز روشن نیست. حتی از این مهمتر آنکه افلاطون هیچ گاه مثال خیر را فعل نمیخواند، که شگفت انگیز هم نیست؛ زیرا تمایز بین فعل و قدرت، دیدگاه ارسطو است.
وقتی خود فلوطین به احد به عنوان فعل اشاره میکند، اصطلاح ارسطو را به کار میگیرد. به علاوه فلوطین ادعای ارسطو را مبنی بر اینکه عقل فعل اولیه است انکار میکند، صراحتاً به این علت که عقل نمیتواند بی قید و شرط بالفعل باشد. در مقابل مبدأ اولیه همه اشیاء باید مطلقاً کامل و فاقد قوه به هر معنایی باشد. بنابراین، تفسیر عبارت «قدرت همه چیز» در فلوطین به عنوان عبارتی که صرفاً نشان دهنده قدرت نامحدود احد است بسیار سختتر است تا در چهارچوب ارسطویی. اگر «قدرت»، با اینکه معقول نیست، صرفاً به عنوان مترادف «فعل» اخذ شود، آنگاه سخت است که بفهمیم وقتی به احد به عنوان «δυναμις همه اشیاء» اشاره میشود چگونه نوعی قوه به او تحمیل نمیشود.
فلوطین قطعاً در توصیفش از احد ایده قدرت اعلی را مورد تأکید قرار میدهد. انتظار میرود این قدرت دقیقاً چه چیزی باشد؟ قدرت چگونه باید تحلیل شود؟ اولاً همانگونه که عبارتV.3.15.33-6 نشان میدهد فلوطین تمایز ارسطویی بین قدرتی منفعل و قدرتی فعال را میپذیرد و قدرت فعال را با احد یکی میشمارد (رک: Metaphysics 9.1.1046a19). ثانیاً قدرت احد با نتایجش نشان داده میشود، یعنی وجود همه چیزهایی که میتوانند موجود باشند. اما از آنجا که وجود همه موجودات با احد یکی نیست، قدرت احد ظاهراً چیزی است که به موجب آن همه اشیاء دیگر موجود میشوند. اما این قدرت واقعاً به هیچ وجه قابل تفکیک از هیچ چیز دیگری در احد نیست، در غیر این صورت بساطت مطلقش از بین خواهد رفت. احد بالقوه همه اشیاء دیگر است، که عقل را هم در برمیگیرند. از آنجا که احد به یک دریافت کننده منتظر، وجود اعطاء نمیکند (زیرا در این صورت دریافت کننده از قبل موجود است)، قدرت احد قدرتی نیست که موجب وقوع تغییری اساسی مثل تکوین شود. قدرت چیزی حتی اساسی تر از این است. قدرتی که موجب به وجود آمدن همه اشیاء از جمله عقل ازلی و مُثل میشود است که میتواند موجود باشد. بدون قدرت علّی احد، حتی حقایق ازلی هم به وجود نمیآمدند.
اگر ما قدرت را به شیوهای که من پیشنهاد دادهام ترجمه کنیم برای فهم اینکه چرا فلوطین اصرار دارد که احد همه چیز را دربردارد، در موقعیت بهتری قرار خواهیم گرفت. اینکه این وحدت وجود، رواقی یا اسپینوزایی نیست صرفاً از نیاز به استدلال برای وحدت احد روشن میشود. اگر احد عین همه چیز باشد، اینکه احد یگانه است تنها یک حقیقت منطقی خواهد بود. اینکه احد مشتمل بر هر چیزی است به نظر میرسد دو معنا دارد. اولاً معنایش این است که احد بالقوه62 همه چیز است. من بالقوه را در معنای فنی استفاده کردهام. بنابراین همه اشیاء در وجود، وابسته به احدند و همچنین احد این قدرت را دارد که همه اشیاء را موجود سازد. ثانیاً معنایش این ست که فهم اینکه هر چیزی چیست و یا چه کاری انجام میدهد باید مشتمل بر ارجاعی به خیر که مطلوب آن است، باشد(V.5.9.36-8). ارتباط به مبدأ اولِ همه اشیاء باید در تبیین مخلوقاتش مندرج باشد.
اعتقاد فلوطین به اینکه احد مجموعهای از اجزاء نیست صرفاً از اشاره او به رساله پارمنیدس افلاطون و مقایسه کردن احد با مُثُل در آن رساله روشن میشود، که حداقل براساس تفسیر فلوطین این مُثُل کلهایی نیستند که به اجزائی که نمودهای آنها را تشکیل میدهند، تقسیم شوند. فلوطین در برخی عبارات ارجاعی به اصطلاحات افلاطون در باب بهرهمندی دارد. اما باید بر این مطلب تأکید کرد که ارتباط همه اشیاء با احد تنها با ارتباط نمودهای مُثل با خود مُثل، درون سیستم خود فلوطین مشابه است. این تشابه یک تناسب سر راست الف:ب::ج:د نیست چرا که رابطه بهرهمندی، چه آن را رابطه بنامیم یا نه، تنها بین مثال و نمود به صورت صحیح موجود است، نه بین احد و آنچه از احد بهرهمند است.
یک راه ساده برای بیان این تفاوت اشاره به این مطلب است که هیچ شیء بهرهمندی از احد نمود او نیست. هر چیزی که یکی است، یعنی کلاً هر چیزی، نمودی از مثال وحدت است. نمودهای این مثال نمودهای احد نیستند؛ زیرا وحدت احد مانع میشود که به هر چیزی طبیعت خودش را اعطا کند. هر چه موجود است وجودش به واسطه این است که طبیعتش را کامل یا بالفعل کرده یا در مسیر موجود شدن قرار دادهاست. به علاوه «موجود است» به صورت واحدی قابل حمل بر هر آنچه موجود است به طریقی که طبیعت یک مثال به صورت واحد قابل حمل بر نمودهایش است، نیست. نهایتاً مثل بر خلاف احد، علل فاعلی تصاویر یا اموری که از آنها بهرهمندند نیستند. با این حال این تشابه نشان میدهد که وجود آفریدههای احد از لحاظ علّی مشتق است. این اخذشدگی نه مستلزم فیضگرایی و نه متضمن وحدت وجود است.
به نظر میرسد اگر یگانگی احد با انکار وحدت وجود ملازم باشد، همهخدا انگاری را به عنوان توصیفی از نظام فلوطین از بین ببرد. اگر همهجایی احد تحت اللفظی اخذ میشد، همه خدا انگاری از این مقدمات که احد همه جاست و اینکه کثیری از ذوات حقیقتاً متمایز وجود دارد، نتیجه میشد. اما حضور احد، حضور علت نیست، حضور آثار علت است. هر چه موجود است، آنچه احد طبیعتاً است را به صورت ملحق به طبیعت خود دارد. اما آن را به عنوان یک فرد مجزا یا نوعی که دارای یک طبیعت کلی است ندارد، زیرا احد آن نیست. آن شیء بر حسب طبیعت خود دارای احد است، و این همواره مانند چیزی است که واقعاً متمایز از آن شیء است. لذا احد صمیمانه با هر چیزی به عنوان وجود خود آن موجود است، اما این حضور اثری از فعل احد است، نه خود احد.
دومین صفت فعلی مهم احد اراده یا خواست عقلانی (βούλησις) است. از آنجا که احد دارای حیات است و درگیر فعل است، این برای فلوطین کاملاً طبیعی به نظر میرسد که این سؤال را مطرح کند: آیا احد دارای اراده است یا نه و آیا آن را آزادانه اعمال میکند. در واقع او کل یک رساله طولانی را (VI.8) به این سؤال اختصاص میدهد. طریقه مقدمهچینی او برای این مسأله آموزندهترین شیوه است. استدلال قبلی اثبات کرد که احد قادر مطلق (πάντα δύνασθαι) است. من معتقدم اینجا «قدرت مطلق» یعنی احد این توانایی را دارد که به هر امر ممکنی وجود اعطا کند. او تواناست که موجب وجود هر چیزی شود که میتواند موجود شود. هنوز این سؤال باقی میماند که آیا آنچه احد انجام میدهد به وسیله قدرتش (εφ’ αύτώ) است. این سؤال

مطلب مرتبط :   سیاست، جنایی، حقوق، حکمرانی، کیفری، گفتمان