میگیرد. برای آنکه اسیر گستردگی موضوع هستیشناسی نشده و دچار پراکندهگویی نشویم مبانی هستیشناسی مرتبط با تولید علم را در قالب چیستی فلسفه علومانسانی اسلامی مطرح می کنیم. سپس به دو مفهوم کلیدی در چهارچوب هستیشناسی علومانسانی، یعنی انسان و علم میپردازیم. تا مفهوم انسان و علم در چهارچوب پارادیم اسلامی مشخص نشود نمیتوان از علومانسانی اسلامی بحث کرد.
در گام بعدی به بحث معرفتشناسی در علوم سیاسی اسلامی میپردازیم. از آنجا که معرفتشناسی تجلّیاش در روششناسی میباشد، مباحث مربوط به معرفتشناسی را در چهارچوب مبحث بعدی، یعنی روششناسی در علوم سیاسی بطور مفصل مطرح می کنیم. در این بخش ابتدا تحت عنوان دیباچهای بر روششناسی اسلامی کلیّت روششناسی را در قالب سنّت و مدرنیسم تبیین می کنیم. سپس ضمن بررسی نحوهی شکلگیری نظریه سطوح مختلف روش و روششناسی معرفی نموده و در نهایت مسأله روششناسی را در علوم سیاسی اسلامی تبیین میکنیم.

1-3- ماهیّت نظریه اسلامی
محصول و خروجی تولید علم در حوزه علوم سیاسی نظریه است. در واقع تولید علم در علوم سیاسی منجر به شکلگیری نظریه سیاسی اسلامی میشود. بنابراین در ابتدا باید ببینیم نظریه سیاسی اسلامی، و یا شاید بهتر باشد بگوییم یک نظریه اسلامی در معنای عام آن یعنی چه؟
در بررسی ماهیّت هر نظریه باید به سه حوزهی اصلی توجّه کرد. اوّل اینکه قالب هستیشناسی28 یک نظریه چیست؟ یعنی نظریه به جهان چگونه نگاه میکند؟ جهان از منظر این نظریه چه ساختاری دارد؟
بطور مشخص در هستیشناسی باید به چهار سؤال اساسی پاسخ داد : 1-آیا جهان خارج وجود دارد یا ساخته ذهن ماست؟ 2- کنشگران این جهان چه کسانی هستند؟ 3- این کنش گران چه سرشتی دارند؟ 4- رابطه ساختارها و کارگزارها چگونه است؟ به تعبییر دیگر تقدم با ساختار است یا کارگزار؟
دومین حوزهای که باید به آن توجّه کرد حوزه معرفتشناسی29 یا شناختشناسی است. در این حوزه راههای رسیدن به معرفت و شناخت مطرح است. چگونه میتوان شناخت حاصل کرد؟
و سومین حوزه، بحث روششناسی30 است. یعنی متدها و روشهایی که نظریه مورد استفاده قرار داده است.
یک نظریه اسلامی باید در این سه حوزه مبتنی بر اصول و مبانی اسلامیباشد. در حوزه هستیشناسی پاسخی که به چهار سؤال مطرح شده میدهد باید مبتنی بر آموزههای اسلامیباشد. اولین گامی که یک نظریه اسلامی بر می دارد این است که در حوزه هستیشناسی مبتنی بر چهارچوبهای اسلامی باشد. تفاوت در حوزه هستیشناسی است که نشان دهنده ظهور یک گفتمان در علوم سیاسی میباشد. قالبهای هستی شناختی مرجع عینی و ادراکی شکل گیری هر گفتمان میباشد. ( متقی، 1387: www.shahrvandemrouz.com ).بدینترتیب زمانی میتوان گفت که یک نظریه اسلامی است که در گام اوّل در حوزه هستیشناسی اسلامیباشد. به عنوان مثال اگر در حوزه هستیشناسی در پاسخ به سؤال دوّم، انسان را به عنوان بازیگر اصلی عرصه سیاسی در نظر بگیریم، اینکه سرشت این کنشگر که انسان باشد چگونه است – پاسخ سؤال سوم – در فهم ما از عرصه سیاسی نقش تعیین کنندهای دارد. نوع نگرش به سرشت انسان، موجب شکل گیری نظریههای متفاوت در علوم سیاسی میشود( ستوده، 1386 : 127). این پیش فرض که انسان نیک سرشت است اساس و بنیان رهیافت ایده آلیستی ( آرمان گرایانه ) قرار گرفته است و پیش فرض بد سرشت بودن انسان نیز اساس و بنیان رهیافت رئالیستی ( واقع گرایی ) قرار گرفته است. در این بستر، یک نظریه اسلامی ابتدا باید موضع اسلام را نسبت به سرشت انسان، از دل متون و تعالیم و آموزههای اسلام مشخصکند و سپس بر اساس این سرشت دست به نظریهپردازی در حوزه علوم سیاسی و روابط بینالملل بزند.
در حوزه دوّم یعنی معرفتشناسی نیز یک نظریهپرداز مسلمان باید ببیند راههای کسب شناخت و معرفت و رسیدن به حقیقت در اسلام چگونه است.آیا همانطور که در جهان اومانیستی غرب مطرح است تنها راه شناخت از طریق حواس است، آنگونه که پوزیتیویستها می گویند و یا نه علاوه بر حواس راههای دیگری برای شناخت نیز وجود دارد. و یا در مورد عقل، آیا عقل کاملّترین و تنها منبع شناخت است، آن هم عقل ابزاری یا عقل معاشاندیش و یا نه در کنار عقل عناصر دیگری چون وحی نیز میتواند منبع شناخت باشد.آیا میتوان بر اساس آیات قرآن به جامعه نگریست و نسبت به تعاملات سیاسی شناخت پیدا کرد. یک متفکّر مسلمان هنگامی که میخواهد به نظریهپردازی بپردازد و یک نظریه اسلامی تولیدکند باید به این سؤالات با دقّت توجّه کرده و آنها را مد نظر قراردهد.
در حوزه سوم، یعنی روششناسی نیز همین طور است. تغییر نگرش در هستیشناسی و معرفتشناسی تأثیر مستقیم بر روششناسی ما نیزخواهد داشت. در این حوزه شیوه تبیین و تفسیر است که اهمیّت دارد.
معمولاً هر نظریه راهکارها و راهحلهایی برای حل مشکلات، بحرانهای جامعه ارائه میکند. یا برای بهتر شدن و اصلاح امور پیشنهادهایی را مطرح میکند. باید توجّه داشت که یک نظریه اسلامی در این قسمت نیز مبتنی بر تعالیم و آموزههای اسلامیباشد. « از نظر اسلام، افزون بر اینکه لازم است اهداف سیاسی در تعارض با اخلاق و ارزشهای اخلاقی نباشد، ابزار و وسایلی که در پیاده کردن اهداف سیاسی و حکومتی به کار برده میشوند نیز باید رنگ ارزشی و اخلاقی داشته باشند. در اسلام استفاده از وسایل نا مشروع، حتّی برای دستیابی به اهداف ارزشمند، مطلوب نیست. امام علی ( ع) در این مورد می فرم ایند : الغالب بالشر مغلوب ( نهج البلاغه، خطبه 26). کسی که با استفاده از وسایل نادرست پیروز شود در واقع مغلوب است.» (اسکندری،1383 : 183)
یک نظریه اسلامی میتواند از برخی از مؤلفهها یا چهارچوبهایی که نظریات غربی مطرح کردهاند استفاده کند امّا در صورتی که با مؤلفههای اسلامی در تعارض نباشد. و یا میتواند در قالب سؤالها یا دیدگاههای متمایز، درون چهارچوبهای کلّی که توسط نظریههای غربی ایجاد کردهاند ظاهرشود، امّا منابع این نظریهها الهام گرفته شده از تئوریهای سیاسی و فلسفی اسلامی و منابع تاریخی اسلامی باشد و یا میتواند به شکل نظریهای کاملاً متفاوت ظاهرشود. نظریهای که درون شیوههای تفکّر غربی تاکنون مطرح نشده است. ( Acharya، 2006).
در پایان ذکر این نکته لازم است که صرف اینکه یک فرد مسلمان نظریهای را مطرحکند، نمیتوان آن را نظریه اسلامی نامید. بلکه همانطور که عنوان شد باید محتوای نظریه، اسلامیباشد. هستند متفکّران مسلمانی که نظریاتی را ارائه داده باشند. امّا این نظریات کاملاً در چهارچوب پارادایمهای غربی ارائه شده و هیچ سنخیتی با تفکّرات و آموزههای اسلامی ندارد.
بنابراین با توجّه به موراد فوق ذکر به بررسی مؤلفههای هستی شناسانه، معرقت شناسانه و روش شناسانه علوم سیاسی اسلامی میپردازیم. امّا قبل از وارد شدن به بحث باید به نکته کلیدی و مهمّی اشاره کنیم. و آن اینکه آیا اصولاً ما میتوانیم از چیزی به نام علومانسانی اسلامی صحبت کنیم.آیا اضافه کردن پسوند اسلامی به این مفاهیم صحیح است؟ سپس وارد حوزه هستی شناسانه، معرقت شناسانه و روش شناسانه خواهیم شد.

مطلب مرتبط :  

2-3-تبیین نسبت علومانسانی و اسلام
در بحث فلسفه علومانسانی اسلامی باید نسبت اسلام و علومانسانی را مشخص کنیم. نظری وجود دارد که بر اساس آن علومانسانی دارای اصالت است. « فرقی نمیکند این علوم محصول کجا و از دل چهاندیشهای بیرون آمده است. علومانسانی یک جوهر و اصالتی دارد. البتّه فرهنگها واندیشههای مختلف تفاوتهای عارضی برای علومانسانی رقم می زنند. امّا این طور نیست که همه میراثی که به عنوان علومانسانی در اختیار داریم متأثر از شرایط خاص حاکم بر جوامع غیر دینیباشد. بسیاری از یافتههای این علوم حاصل برخورداندیشه با واقعیتهای حاکم بر انسان و جوامعانسانی است. از این رو برای همه جوامعانسانی مفیدخواهد بود. البتّه نباید منکر تعامل علومانسانی با ویژگیها و خصوصیات هر یک از جوامع و از جمله جوامع اسلامی باشیم. این مسأله طبیعی و حتّی بدیهی است. این امر در مورد جابجایی انواع طبیعت همچون درختان هم صادق است تا چه رسد به علومانسانی. برای مثال وقتی گلی یا نهالی را از جایی به جای دیگر منتقل می کنند، آب و خاک و هوای منطقه جدید بر آن اثر گذاشته، رنگ و بوی آن گل یا طعم و کیفیت میوه آن نهال را تغییر میدهد. امّا چیزی که مهم است آن است که بدانیم بذر آن گلها یا نهال آن درخت میوهدار، صرف نظر از تعامل با جوامع و فرهنگها و تمدّنهای گوناگون دارای اصالتاند ». (شاکر، 1385 : bashgah.net) هنگامی که برای علومانسانی چنین اصالتی قائل شدیم، در آن صورت در نسبت تعامل میان اسلام با علومانسانی، این دو مفهوم، دو گزاره جدا از هم تلقّی شده و اسلام میتواند در تعاملی با علومانسانی بر برخی از ویژگیهای آن تأثیر گذاشته و آن را متناسب با جامعه اسلامی و قرانکند.
یک چنین نسبتی میان اسلام و علومانسانی صحیح و درست نمیباشد. اصولاً علومانسانی –و بالطبع آن علوم سیاسی- دارای اصالت و جوهری ثابت نیست. در مثال نهالی که در بالا بیان شده که یک نهال در جایی رنگ و بویای دارد و در جای دیگر رنگ و بوی دیگری امّا بذر آن ثابت بوده و دارای اصالت است، به روال همین مثال میتوان بیان کرد که بعضی از بذرها ممکن است در آب و هوا و خاک خاصّی رشد کنند امّا در آب و هوا و خاک دیگری رشد نمی کنند و از بین می روند. آن چیزی که ما امروز علومانسانی می دانیم که بعد از رنسانس و در کشور فرانسه زاده شد دارای ویژگیهایی است که اگر آن را وارد جهان بینی اسلامی کنیم، آن را پسخواهد زد و هیچ امید رشدی به آن در تفکّر اسلامی نخواهد بود. مانند بذری که در خاک دیگری رشد نمیکند و در دل همان خاک می پوسد و از بین میرود. در یک تعریف ساده و ظاهری از مفهوم علومانسانی اگر آن را علمهایی بدانیم که در مورد انسان مطالعه می کنند، هم در بحث علم و هم در بحث انسان بودن، بین این علومِ زاده شدهی بعد از رنسانس در فرانسه با تفکّر اسلامی تضادهای جدّیای وجود دارد. علمی که در غرب از آن صحبت می کنند با علمی که اسلام از آن صحبت میکند متفاوت است.انسانی هم که غرب از آن صحبت میکند با انسانی که اسلام از آن صحبت میکند متفاوت است. انسان در چارچوب تفکّر غربی و اومانیستی، انسان تک ساحتی و تک بعدی است که در یک نگاه ماتریالیستی صرفاً به بعد مادی او توجّه میشود. در این چارچوب معرفتی رابطه انسان با خدا قطع میشود و در باب علم نیز نظریاتی که خارج از دایره ادراک بشری به طور تجربی و یا حسی باشند ارزش علمی نخواهند داشت. (کانون گفتمان قرآن، 1388 : askquran.ir ) امّا در تفکّر اسلامی انسان موجودی تک بعدی و تک ساحتی نیست. بلکه انسان موجودی چند ساحتی و دو بعدی است. یعنی انسان هم بعد مادی و هم بعد مجرد دارد که درآیههای مختلف قرآن کریم بر این موضوع تأکید بسیاری شده است مباحثی چون فطرت الهی و آخرت گرایی دو عنصر و شاخص دیگر در انسانشناسی قرآنی هستند. ( غرویان، 1389 : 12 )
با این تفاسیر کاملاً بدیهی است که اسلام، علومانسانی غربی، اومانیستی و ماتریالیستی را پسخواهد زد. علومانسانی اسلامی صرفاً علومانسانیای نیست که رنگ و لعاب اسلامی بدان زده شده باشد یا صرفاً با تطبیق برخی از گزارههای علومانسانی غربی، این شبه برایمان ایجاد شود که علومانسانی اسلامی حاصل شده است. متأسفانه گاهی بسیاری از افراد را می بینیم که در حوزه علومانسانی و قرآن، تلاشها و اقداماتی را انجام میدهند که تناسبی با موضوع اسلامی سازی ندارد. جمع آوری مقالات و این که آیات قرآنی را به نوعی منطبق بر مبانی و مسائل علومانسانی کنیم اگر چه روش به نسبت راحت است و انسان در انجام آن به دشواری زیادی نمی افتد امّا از طرف دیگر این روش مشکل و خطر آفرین است. اگر چه این روش ممکن است تشنگان حوزه علومانسانی از منظر قرآن را به ظاهر سیرابکند امّا همچنان آنان را تشنه و بی پاسخ نگه میدارد و نتیجتاً زمانی می رسد که آنان سرخورده میشوند زیرا احساس می کنند آنچه را که بدست آوردهاند بر گرفته از افکار دیگران است و تنها به لعاب قرآنی، روایی و اسلامی مزین شده است و در حقیقت فکر و اندیشه دیگران است. ( یوسفی، 1388 : isca.ac.ir)
هنگامی که از علومانسانی اسلامی صحبت می کنیم منظور علومانسانیای است که مبانی و اصول، پیدایش و تکامل آن مبتنی بر قرآن، حدیث و عقل (آن هم نه عقلی که با دو گزاره اوّل یعنی قرآن و حدیث در تعارض باشد ) است. علومانسانیای که پیش فرضهای آن از دل قرآن بیرون آمده و جهان بینی، معرفتشناسی و انسانشناسی آن مبتنی بر آموزههای وحیاتی باشد. علومانسانی اسلامی زاده و پرورده دامان اسلام است و ریشههای آن از آبشخورهای تفکّر اسلامی سیراب شده و موجب بالندگی و تکامل و توسعه آن علومانسانی میشود. در این معنا علومانسانی گزارهای عاریتی نیست که از خارج پارادایم و تفکّر اسلامی آمده باشد و اسلام نیز به مقتضای زمان و مکان مجبور باشد آن را پذیرفته یا خود را با آن هماهنگکند و یا اصلاحاتی در آن بوجود آورده تا موجب تناقض نشود.
البتّه در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که ما با دو نگرش درباره چگونگی استفاده از علم مخالفیم: اوّل اینکه به گونه‌ای افراطی، هر گونه دستاورد علمی بشر را ناکارآمد بشماریم. تنها به این دلیل که در دیگر فرهنگها و جوامع رشد یافتهاند. دوّم انکه در پذیرش علوم از دیگر

مطلب مرتبط :   دین، دینی، فلسفی، معرفتشناختی، نظریهها، الاهیات