دانلود پایان نامه

کلام الهی استخراج کنیم. در این صورت میتوانیم از علومانسانی اسلامی حقیقی صحبت کنیم. در همین راستا بود که مقام معظّم رهبری فرمودند: «مبانی علومانسانی غرب که در دانشگاههای کشور به صورت ترجمهای تدریس میشود، جهان بینی مادی و متعارض با مبانی قرآنی و دینی است، در حالی که پایه و اساس علومانسانی را باید در قرآن جستجو کرد. اگر این کار انجام شود پژوهشگران با استفاده از مبانی قرآنی و همچنین استفاده از برخی پیشرفتهای علومانسانی، میتوانند بنای رفیع و مستحکمی را از علومانسانی پایهگذاری کنند.» ( 28/7/1388، در دیدار با جمعی از بانوان قرآن پژوه).
ب- در باب شناخت مفاهیم مطرح در علومانسانی اسلامی نیز همین طور است. انسان فصل مشترک تمام شاخههای علومانسانی است. در هر یک از شاخههای علومانسانی علاوه بر انسان مفاهیم دیگری وجود دارند که ذیل مفهوم انسان تعریف میشوند. یعنی برداشتی که ما از انسان داریم تعیین کننده نوع برداشت ما از سایر مفاهیم مطرح در علومانسانی میشود. به عنوان مثال در علوم سیاسی مفاهیمی مانند قدرت، حکومت، دولت و… یا در اقتصاد مفاهیمی چون سود، تقاضا، مصرف و… وجود دارد. تعریف انسان بر ماهیّت و تعریف این مفاهیم اثر می گذارد. در علومانسانی اسلامی هنگامی که ما شناخت انسان را بر اساس پیش فرضهایی که خداوند در قرآن مطرح نموده رقم زدیم بالطبع سایر مفاهیم نیز متناسب با آن تغییر خواهند کرد. یعنی سایر مفاهیم شاخههای مختلف علومانسانی اسلامی – مانند اقتصاد اسلامی، جامعهشناسی اسلامی، سیاست اسلامی و… – را نیز باید از دل قرآن استخراج کرده یا مبتنی بر پیش فرضهای که قرآن در اختیار ما قرار میدهد به تبیین و تعریف این مفاهیم بپردازیم.
نکته دیگری که در باب شناخت مفاهیم به عنوان یکی از مؤلفههای شناخت فلسفه علومانسانی اسلامی وجود دارد دامنه مفاهیم است. یعنی اصولاً چه مفاهیمی را میتوان در حوزه علومانسانی قرار داد. به تعبیر دیگر فقط انسان و کنشها و تعاملات او در حیطه علومانسانی قرار دارد یا نه، غیر از انسان گزارههای دیگری نیز وجود دارند که بر خود انسان و جامعهانسانی تأثیر گذار هستند. در علومانسانی غربی انسان فعال مایشاء در نظر گرفته میشود و اعمال و رفتار و کنشهای او چه بصورت منفرد و چه در غالب اجتماع مورد بررسی و تحلیل و مطالعه قرار میگیرد و صرفاً اراده و غریزه انسان را مبنای شکل دهندهی کنشها و پدیدههای انسانی میداند و خارج از این دایره قائل به هیچ گزارهی دیگری نیستند. امّا آیا در علومانسانی اسلامی میتوان چنیناندیشید؟ آیا در حوزه علومانسانی اسلامی غیر از این مفاهیم مطرح شده در علومانسانی غربی مفاهیم دیگری وجود دارند که بر انسان و جامعهانسانی و پدیدههای انسانی تأثیر گذار باشند. برای شناخت این مفاهیم نیز راهی جز رجوع به کلام الهی نداریم. با مراجعه به قرآن میتوان بسیاری از مفاهیم کلیدی دراندیشه اسلامی را یافت که علاوه بر اراده و غریزه انسان بر خود انسان و جامعه و پدیدههای انسانی تأثیر گذار هستند. مفاهیمی چون اراده الهی، امدادهای غیبی، توکل و….. مفاهیمی که تفکّر غربی در چارچوب پارادایم اومانیسم از درک آنها عاجز است.
پ- در تبیین و شناخت فلسفه علوم اسلامی یکی از مهمترین کارها مشخص کردن مفهوم علم در جهان بینی و تفکّر اسلامی است. علم در غرب به معنای science در برابر امر غیر تجربی و غیر آزمون پذیر بکار میرود. یعنی هر چه که تجربی و آزمون پذیر باشد میتواند در دایره علم قرارگیرد و هر چه که غیر تجربی و غیر آزمون پذیر باشد از حوزه علم خارج است. (علیا، 1382 : bashgah.net) با این تعبیری که از علم وجود دارد ابتدا باید نسبت علم و اسلام را مشخص نمود.آیا در تفکّر اسلامی نیز علم به همین معنا است یا معنای دیگری برای آن در نظر گرفته میشود؟ اگر علم را صرفاً در امر تجربی و آزمون پذیر خلاصه کنیم مهمترین سوالی که در تفکّر اسلامی به وجود می آید این است که نسبت وحی که یک امر غیر تجربی و غیر آزمون پذیر است ( کسی نمیتواند آن را تجربهکند ) با علم چه میشود. این سؤال وقتی اهمیّت پیدا میکند که قرار باشد علم را از قرآن که وحی الهی است استخراج کرده و مبانی علومانسانی را بر پایه قرآن و وحی قرار دهیم. در این صورت آیا میتوان از گزارهای که خود علم نیست (قرآن، وحی) علمی را استخراج کرد و یا مبانی و بنیانهای علمی را بر آن استوار ساخت. هنگامی که از فلسفه علومانسانی یا بطور کلّی از فلسفه علم در اسلام صحبت می کنیم اولین سوالی که باید پاسخ دهیم این است که علم از منظر اسلام چیست؟آیا اسلام این تعریف غربی از علم را قبول دارد؟ نکتهای که باید به آن دقّت شود این است که منظور ما از تعریف علم از منظر اسلام، مفهوم علم دینی نیست. سؤال ما این است که علم از منظر اسلام چه ویژگیهایی دارد و اصولاً به چه چیزی در اسلام علم می گوییم؟ در یک مقایسه تطبیقیآیا اسلام آن ویژگیهایی که اندیشه غرب برای علم در نظر میگیرد یعنی تجربی بودن و آزمون پذیر بودن را قبول دارد؟ اگر ندارد به چه دلیل؟آیا ویژگیهایی اضافه بر این موارد هم اسلام برای علم قائل است یا خیر؟ این مباحث با مبحث علم دینی متفاوت است.
در همین راستا سوء برداشتهایی در باب علم در اسلام صورت میگیرد. به عنوان مثال حجه الاسلام محسن غرویان دین و دینشناسی را مصداقی از علم به شمار می آورند. « دین و دین‌شناسی مصداقی از علم به شمار می آید، زیرا دین پدیده‌ای است که باید از طریق علوم مطالعه شود که حاصل این مطالعه و بررسی، معرفت دینی است.». ( غرویان، 1389 : 12) البتّه بر این گفته ایشان نقد وارد است. شاید بتوان دینشناسی را یک علم نامید. امّا آیا خود دین که وحی به عنوان مغز و ستون فقرات آن است را میتوان علم نامید. یعنی دین علم است؟ استدلالی که در ادامهایشان بر این ادعا می آورند اینگونه است که دینشناسی مصداقی از علم به شمار می آید، زیرا دین پدیدهای است که باید از طریق علوم مطالعه شود که حاصل این مطالعه و بررسی معرفت دینی است. بر اساس این استدلال میتوان نتیجه گرفت که ایشان پدیدهای را که از طریق علوم مطالعه شود را علم می نامند. که این ویژگی – مطالعه یک پدیده از طریق علوم – هیچ ربطی بر علم بودن یک پدیده ندارد. نکته دیگر اینکه ایشان حاصل این مطالعه را معرفت دینی میدانند باز هم سؤال اینجاست آیا معرفت دینی را میتوان معرفت علمی نامید؟
ت- امروزه مراد از علم در فلسفه علم صرفاً علوم تجربی است. در اینجا صحبت از فلسفه علومانسانی چقدر میتواند درست باشد؟ یکی از مهمترین رشتههای علومانسانی یعنی جامعهشناسی، به گفته اگوست گنت، واضع آن، فیزیک اجتماعی است. یعنی نوعی از علوم تجربی طبیعی. علومانسانی غرب برای اعتبار بخشیدن به خود سعی میکند از روشهای علوم تجربی استفادهکند.
به هر حال در غرب میزان اعتبار علومانسانی به میزان استفاده آنها از روشهای تجربی بستگی دارد. این مدل از تفکّر که انسان را تک ساحتی می بیند، یعنی صرفاً به بعد مادی انسان توجّه می کنند و بر همین اساس برای بررسی این بعد، از روشهای تجربی که با این بعد تناسب دارد استفاده میکند، شاید در تفکّر غربی مشکلی ایجاد نکند. از منظر غرب انسان همین جسم مادی است شاید در علومانسانی غربی از روان و روانشناسی صحبت کنند امّا این هم نوعی از وجود مادی انسان است. روان در اینجا با روح به عنوان ساحت دیگر وجود انسان دراندیشه اسلامی تفاوت اساسی دارد. با توجّه به اینکه دراندیشه اسلامی برای انسان علاوه بر ساحت مادی او ساحت دیگری نیز در نظر گرفته میشود که مفاهیمی چون فطرت و روح در آن ساحت تعریف میشود آیا میشود باز هم از روشهای علوم تجربی برای شناخت انسان استفاده کرد. با این اوصاف اصولاً چقدر میشود از علومانسانی اسلامی صحبت کرد. در اینجا در اولین کلمه اصطلاح « علومانسانی » یعنی در علوم و علم بودن جای بحث و مجادله بسیار وجود دارد.آیا علم میتواند به آن ساحت دیگر انسان وارد شده آن را مورد تجربه و آزمایش قراردهد.آیا وقتی از علومانسانی اسلامی صحبت می کنیم، مانند علومانسانی غربی صرفاً با ساحت مادی انسان کار داشته و سعی میکند مؤلفهها و گزارههای اسلامی را در شناخت و تحلیل این ساحت بکار ببرد یا نه با ساحت غیر مادی انسان یعنی فطرت و روح او نیز کار دارد.
ث- نکتهای دیگر که در باب فلسفه علومانسانی اسلامی مطرح میشود این است که آیا قرار است همه مسائل و پرسشهای مربوط به حوزه علومانسانی حتّی ریزترین و جزئیترین مسائل را از قرآن استخراج کنیم؟ برخی گفتهاند بیش از 77 هزار علم در قرآن وجود دارد!. به همین جهت کوشیدهاند تا اثبات کنند در قرآن کریم اشارههایی به قوانین طبیعی وجود دارد و آنها را به عنوان وجوه اعجاز علمی قرآن برشمردهاند.آنها مدعیاند قرآن میتواند پاسخگوی سؤالات ما در همه زمینهها، اعم از اجتماعی، اقتصادی و علمیباشد. قرآن به گفته خود: (تبیاناً لِکُلِّ شیء) است. برخی اشخاص فکر می کنند که مطابق این عبارت قرآنی باید بتوان جواب هر سؤالی را از قرآن کریم دریافت کرد. درحالی که خود قرآن تصریح کرده است که درباره برخی مسائل اصلاً سخن نگفته است؛ به طور مثال، در مورد نقل داستان پیامبران در قرآن می خوانیم: « وَرُسُلًا قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلًا لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ» و پیامبرانی را فرستادیم که داستان آنها را برای تو پیشتر گفتهایم و پیامبرانی که داستان آنان را برای تو نگفتهایم. (نساء : 164) همچنین خداوند در وصف کتاب موسی و الواحی که در کوه طور بر آن حضرت نازل گردید می فرماید: « ثُمَّ آتَیْنَا مُوسَی الْکِتَابَ تَمَاما عَلَی الَّذِیَ أَحْسَنَ وَتَفْصِیلًا لِّکُلِّ شَیْءٍ وَهُدًی وَرَحْمَهً لَّعَلَّهُم بِلِقَاء رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ »؛ سپس به موسی کتاب دادیم تا نعمت را بر آن که نیکی کرده است تمام کنیم, و برای روشن کردن هر چیز و برای رهنمون و بخشایش؛ شاید آنان به لقای پروردگارشان ایمان آوردند.(انعام : ۱۵۴) و نیز می فرماید: « وَکَتَبْنَا لَهُ فِی الأَلْوَاحِ مِن کُلِّ شَیْءٍ مَّوْعِظَهً وَتَفْصِیلًا لِّکُلِّ شَیْءٍ »؛ و برای او در الواح در هر زمینه، پندی و برای هر چیز، تفصیلی نوشتیم. (اعراف : ۱۴۵(آیا میتوان باور داشت که در الواح موسی نیز همه چیز بیان شده است. باید گفت همان طور که مفسران نیز یادآور شدهاند، منظور از «هرچیز»، آن چیزی است که از تورات یا قرآن انتظار میرفته و می رود؛ به طور مثال، اگر کسی به میهمانش بگوید که ما همه چیز در خانه داریم, منظور او آن است که وجود میهمان برای او اسباب زحمت برای تهیه لوازم میهمانی نیست و خوراکیهایی را که معمولاً برای برگزاری یک میهمانی لازم میشود در خانه او حاضر است. بنابر این استدلال به جمله (تبیاناً لکل شیء) برای اثبات این فرضیه که قرآن حاوی همه علوم و فنون است، استدلال نابجا و ناشی از سوء فهم است. (شاکر، 1385 : bashgah.net)
روایت معروفی از امام رضا(ع) نقل شده است که حضرت فرمودند: «علینا القاء الاصول و علیکم التفریع»؛ یعنی شما مبانی و اصول را باید از ما بگیرید. این بیان شریف در حوزه اسلامی‌سازی علوم بدین معنی است که شما راهبردها و مبانی را از ما بگیرید، امّا مسائل، جزئیات و برنامه‏ها را خودتان از اصول استخراج کنید.
بسیاری از مسائل و موارد جزئی در علومانسانی، در دو منبع ارزشمند قرآن و سنّت وجود ندارد. امّا مبانی علومانسانی لابداً باید از قرآن و سنّت استخراج کرد و اگر چنانکه نتوانستیم از قرآن و سنّت استخراج کنیم، باید به سراغ مبانی استنباطی دیگر در دین مانند عقل – مبانی استنباط شده توسط عقل، نباید مخالفت با شرع داشته باشند- برویم. البتّه مقصود این نیست که این مبانی وجود ندارد، بلکه فرض بر این است که ماتوان استخراج آن ‏را نداشتیم. مقصود از اسلامی‌سازی همین است و ضرورتی ندارد که بخواهیم تمامی مسائل علوم را نیز از قرآن استخراج کنیم. هنگامی که ما مبانی، ملاک‏ها و اصول را از درون دین، قرآن و سنّت در اختیار گرفتیم، دیگر بر اساس همین اصول می‏توانیم پاسخ‏گوی تمامی مباحث جزئی در علومانسانی و ملاک‏ صحت آن مسائل باشیم. ( یوسفی مقدم، 1388 : isca.ac.ir )
ج – طبق آیه 81 سوره اسراء : « وَقُلْ جَاء الْحق وَزَهَقَ الْبَاطِلُ آن الْبَاطِلَ کَان زَهُوقًا » ( و بگو حقّ آمد و باطل نابود شد. آری، باطل همواره نابود شدنی است) اساس و حقیقت جهان بر حقّ است و نه بر باطل. بنابراین در شناخت جهان نمیتوان به باطل رسید. باطل هیچ گاه شکل دهنده حقیقت جهان نبوده و نیست. چون این باطل نابود شدنی است و اگر قرار بود اساس جهان بر باطل باشد جهان تا کنون بارها نابود شده بود. بنابراین علم دراندیشه اسلامی – قرآنی که به دنبال حقیقت است در واقع به دنبال حقّ است. محصول و نتیجه علم در تفکّر قرآنی حقّ است. در گفتمان قرآنی، علم و توسعه تعالی‌جویانه علم به جز از طریق درک ارتباط آن با حق میسر نمی‌باشد. به عبارت دیگر، تلا‌ش علمی در صورتی ثمربخشخواهد بود که با حق مرتبط باشد.(افتخاری، 1389 : 52)
هیچ گاه باطل نمیتواند مورد تأیید علمباشد. علم دراندیشه اسلامی هیچ گاه به باطل امر و توصیه نمیکند که در این صورت علم اسلامی نیست. در جهت گیری علوم اسلامی، این علم از حق است و باید به حق یعنی علّت همه امور بازگردد. (نصر،