دارد که انسان ها در انتخاب جایگاه خود برای مقابله با شرایط آزادند. این، یعنی آزادی فرا گذشتن از موقعیت ها و سرنوشت ها.
در هر آزادی، دو سؤال «از چه» و «به چه» ای وجود دارد. «از چه» نشانه رانده و رها شدن انسان از موقعیتی، و «به چه» بیانگر هدف از آزادی و نهایتاً پاسخگویی به آن است. فرانکل آزادی را به معنای رهایی از سه چیز می داند: 1. غریزه ها؛ 2. خوی ها و عادات؛ 3. محیط. یقیناً انسان غرایزی دارد، ولی این غریزه ها مالک انسان نیستند و برخلاف آنچه فروید می گوید آدمی می تواند در پذیرش یا ردّ تمایلات غریزی آزادانه تصمیم گیری کند.
در مکتب معنا درمانی فرانکل با نگرش خوش بینانه به ماهیت انسان و تأکید بر مفهوم «آزادی»، رشد و شکوفایی آدمی، در چگونگی «گزینش» او از میان موج عظیم توانایی ها و امکانات نهفته وجودش تبیین می شود. اینکه کدام توانایی باید تحقق یافته و واقعیتی ابدی شود یا کدام محکوم به نابودی است، تصمیمی است برای بهتر شدن یا سقوط که انسان در هر لحظه باید تصمیم بگیرد و از قدرت انتخاب خود بهره ببرد. این بهترین نوع معنای زندگی است.
مسئولیّت
آزادی از امتیازات ویژه انسان است، اما به عقیده فرانکل، آزادی، آخرین کلام نیست، بلکه تنها نیمی از کل حقیقت و جنبه منفی آن است، و جنبه مثبت آن، عبارت است از «مسئولیت». آزادی باید در چارچوب مسئولیت قرار گیرد در غیر این صورت در معرض سقوط و انحطاط خواهد بود. بر این اساس وی پیشنهاد می کند در برابر مجسمه آزادی در سواحل شرقی امریکا، مجسمه مسئولیت نیز در سواحل غربی آن نصب شود،چون آزادی و مسئولیت، دو روی یک سکه هستند. از آنجا که انسان آزادی انتخاب دارد در قبال انتخاب هایی که می کند و رفتارهایی که انجام می دهد مسئول نیز است. مکتب معنا درمانی، انسان بودن را به معنای «مسئول بودن» می داند. مسئول پاسخگویی و پاسخگو بودن به وضعیت های زندگی و پاسخگویی به چگونگی تفسیر زندگی، یعنی تفسیری در راستای خداپرستی یا بی خدایی.
اینکه انسان در مقابل چه کسی پاسخگوست در این مکتب پاسخ داده نمی شود. این برعهده خود فرد است که تصمیم بگیرد در برابر چه کسی و چه چیزی تا چه حدّ مسئول است و در برابر وظیفه ای که زندگی برعهده او نهاده است، پاسخگوی کیست؛ پاسخگوی جامعه یا وجدان خویش؟ بیشتر مردم، خود را مسئول و پاسخگوی خداوند می دانند. آنها نه تنها خود را مسئول انجام وظیفه ای می دانند، بلکه بر این باورند که این خداوند است که این مسئولیت را بر ایشان تعیین کرده است. ظاهراً خود فرانکل بیشترین مسئولیت انسان و پاسخگویی او را متوجه وجدان خویش می داند.
فرانکل مسئولیت را در جامعه کنونی (قرن بیستم) به «گزینندگی و باریک بینی» معنا کرده است و می نویسد:
در جامعه ای که نه تنها فراوانی کالای مادی، بلکه انواع گوناگون محرک ها نیز یافت می شود و اطلاعات متنوع ما را احاطه کرده است…، اگر نمی خواهیم در هرزگی کلّی (نه فقط جنسی) غرق شویم، باید بین مهم و غیر مهم، معنادار و بی معنا، تمییز قائل شویم؛ باید گزینشی و باریک بین شویم».
انسان با توجه به مسئولیت خویش در برابر انسان ها یا کار ها و گزینش بهترین پاسخ ها به موقعیت های موجود، در واقع به چرایی زندگی خویش آگاه شده و به گفته نیچه «کسی که» چرایی، برای زیستن داشته باشد، از پس هر «چگونه ای» نیز بر می آید.
«مسئول بودن»، حسّ اجبار و تکلیف را به همراه دارد، از این رو، هر انسانی وظیفه و رسالتی ویژه در زندگی دارد که باید آن را تحقق بخشد و در انجام این وظیفه و رسالت، جانشینی ندارد. وظیفه ای که آدمی در زندگی برعهده دارد پیوسته فوق وظایف دیگر و طبق قانون در حد نیروهای اوست.
در روان شناسی وجودی بر یگانه و منحصر به فرد بودن انسان توجه زیادی شده است. فرانکل نیز بر همین مبنا، انسان را موجودی جایگزین ناپذیر، و مسئولیت او را مسئولیت ویژه و منحصر به فرد معرفی کرده و اصل و جوهره وجودی انسان را در مسئولیت پذیری او می داند.
نکته قابل توجه دیگر در نظریه فرانکل، تبیین ویژگی «مسئولیت» در قالب توجه به «فناپذیری» انسان است و فناپذیری، یعنی فرصت محدودی که انسان بر روی زمین دارد. موقتی بودن زندگی، مسئولیت وجودی آدمی را به او یادآوری می کند.
اگر فناپذیر نبودیم و برای کوشش هایمان محدودیت زمانی وجود نداشت، چه می شد؟ آن وقت می توانستیم هر فعالیتی را تا ابد به تعویق بیندازیم. حال که مرگ پایانی مطلق و مرزی برای امکاناتمان به شمار می رود موظف هستیم که از زندگی حداکثر بهره را ببریم و با آگاهی از بار مسئولیتی که بر دوش داریم، نگذاریم حتی کوچک ترین فرصت هم از دستمان برود.
«معنا درمانی» در پاسخ به سؤال هایی، از قبیل چه مسئولیتی، در قبال چه کسی، برای تحقق کدام ارزش ها یا برای کدام معنای زندگی، ساکت است و تنها وظیفه خود را راهنمایی و کمک به افراد به منظور انجام وظایف خود در زندگی بر اساس آگاهی و شناخت مسئولیت خود می داند. در این صورت هر انسانی می تواند معنای روشن، معین و منحصر به فرد زندگی خود را بیابد و با درک تفرّد خویش در «وجود»، در موقعیت ها، در سرنوشت، در مسئولیت و در معنای زندگی، زیباترین و ماندگارترین ماهیت را بر اندام وجود یگانه خود بپوشاند.
نیازهای انسان
نیاز یک مفهوم عام و فراگیر است که در علوم مختلف، کاربردهای متفاوتی دارد. در روان شناسی، نیاز «عبارت است از حالت محرومیت، کمبود و فقدان در ارگانیزم». کمبودهایی چون غذا، آب، اکسیژن و هر چیزی که وجود آن برای استمرار و ادامه حیات یک موجود زنده ضرورت داشته و برای بهزیستی او باشد، نیاز نامیده می شود.
انسان، هم در اصل وجود و هم در تداوم بقا، همواره نیازمند است و حیات او تلاش و تکاپویی است در جهت ارضای این نیازها. گرچه نیازها آن قدر متنوع و پیچیده هستند که ارضای کامل همه آنها تقریباً غیر ممکن است. از آنجا که «نیاز»، انگیزه ایجاد رفتار بوده و موضوع روان شناسی مطالعه رفتار انسان است، روان شناسان محرک ها و انگیزه های رفتار را تحت عنوان «انگیزش» بررسی کرده و به تناسب مبانی انسان شناختی خود، فهرستی از نیازهای انسان ارائه داده اند.
برخی انسان را موجودی کاملاً مادی و محصول فرآیند وراثت یا موجودی اجتماعی و دستاورد محیط تلقی کرده و نیازهای او را در همین حد شمرده اند. گروهی نیز او را کلیّتی از ابعاد زیستی، روانی و اجتماعی دانسته و فهرست نیازهایش را تنظیم کرده اند. فروید، انسان را موجودی انباشته از غرایز و نیازهای زیستی می بیند که کلیه فعالیت های جسمی و روانی وی در جهت کاهش تنش حاصل از آن نیازها و رسیدن به «تعادل حیاتی» صورت می پذیرد.
مزلو، روان شناس انسان گرای امریکایی با نگرش خوش بینانه و کل نگر به ماهیت انسان، نیازهای او را در دو بعد زیستی و روانی بر اساس سلسله مراتبی در پنج طبقه، شامل نیازهای فیزیولوژیک، ایمنی، عشق و محبت، عزت نفس و خودشکوفایی قرار داده است. وی معتقد است نیازهای سلسله مراتب پایین تر، نیرومند تر، فراگیرتر و تأثیرگذارتر در رفتار هستند و در فرایند رشد نیز زودتر خود را نشان می دهند، از این رو، ابتدا باید نیازهای مراتب پایین تر در حد مطلوبی ارضا شوند تا نیازهای عالی که قوت کمتری دارند، ظاهر شده و ارضا شوند.
فرانکل ضمن ناکافی دانستن نظریه انگیزش مزلو، انتقاداتی نیز به آن دارد، از جمله اینکه در نظریه مزلو تفاوت بین هدف و وسیله روشن نیست و چه بسا خلط بین این دو، نظریه را از مسیر اصلی خود خارج می کند. در این نظریه، صرف تمیز بین نیازهای عالی و دانی کافی نیست، بلکه پاسخ به این مسئله مهم است که: نیازها آیا وسیله اند یا هدف؟ برای مثال، در نیاز انسان به غذا، مطمئناً غذا شرط لازم زندگی است، اما شرط کافی برای فراهم آوردن معنای زندگی (هدف زندگی) نیست. براساس تحقیقات انجام شده، ثابت شده است که ابتدا باید شخص به سطح مطلوبی از استاندارد زندگی دست یابد (ارضای نیازهای مراتب پایین) و سپس در صدد یافتن معنایی برای زندگی برآید. از آنجا که برآورده ساختن هیچ یک از این نیازها نمی تواند زندگی را با معنا سازد، پس در واقع، هیچکدام هدف نیستند و فقط وسیله ای در جهت نیل به هدف یا معنای واقعی زندگی هستند.
همچنین مزلو در طبقه بندی نیازهای پست و عالی به این مسئله نپرداخته که حتی هنگامی که نیازهای پست برآورده نشده اند، یک نیاز متعالی ممکن است ضروری و فعال شود. فرانکل با یادآوری تجارب تلخ و ارزشمند دوران اسارت، می نویسد:
کافی است شرایطی را که در اردوگاه های مرگ یا ساده تر از آن، در بستر مرگ وجوددارد در نظر بگیریم. چه کسی منکر این مسئله است که در چنین شرایطی (نبودن غذا، آب، استراحت، امنیت و …) عطش معنا و حتی هدف غایی به شکل غیر قابل مقاومتی بروز می کند؟
اکنون مهم ترین و اصیل ترین نیازهای روحی از دیدگاه فرانکل را به اختصار ارائه می دهیم:
نیاز به تنش پویایی اندیشه
تنش لازمه زندگی است. آنچه انسان بدان نیاز دارد تعادل و رهایی از تنش به هر قیمتی نیست. آنچه او لازم دارد چیزی است که من آن را «پویایی اندیشه» نامیده ام؛ یعنی نیروی محرکه روحانی میان میدانی از «تنش»؛ تنش بین آنچه بدان دست یافته و آنچه باید بدان تحقق بخشد.
فرانکل که انسان را موجودی همواره در حال «شدن» می داند، نه فقط «بودن» صرف، منشأ این تنش را تلاش انسان برای پر کردن شکاف بین آنچه هست و آنچه باید باشد معرفی کرده است.
همان طور که تنش بسیار بالا تهدیدی برای بهداشت روان شمرده می شود، فقدان تنش نیز سلامت روان را به مخاطره می اندازد. تنش، ناشی از انجام وظیفه ای است که هر فرد در پیش رو دارد. وقتی می گوییم هر انسانی در جست وجوی تنش است به این معناست که او در پی جست وجوی وظایفی است که به انجام رساندن آنها ممکن است معنایی را به وجود او بیفزاید. در صورتی که فرد چنین وظایفی را در زندگی خود پیدا نکند و از تنش مشخص آن، محروم بماند، کم کم ظرفیت خود را برای تحمل آنها از دست خواهد داد و به نوعی بیماری عصبی دچار خواهد شد.
امروزه که جامعه مرفه و صنعتی، تمام نیازهای انسان را ارضا کرده و خواسته و تنش انسان را برای رسیدن به آنها کاهش داده است، بشر با ایجاد عمدیِ تقاضا یا قرار گرفتن داوطلبانه در موقعیت های استرس زا، به طور موقت برای خود تنش فراهم می کند. فرانکل قرار گرفتن انسان در موقعیت های رقابتی و مسابقات، از جمله مسابقات ورزشی را نمونه ای از این خلق تنش معرفی کرده است و می گوید: بشر امروزه به دنبال جزیره های ریاضت در میان دریای نعمت است. ورزش ـ به نظر من ـ نوعی ریاضت جدید و دنیوی است که در آن امکان ایجاد موقعیت های اضطراری زیادی فراهم می شود. در این گونه مسابقات، بشر در پی تعیین افق محدوده توانایی های خود است. به این ترتیب، فرانکل نیاز به تنش را با توجه به سه ویژگی ماهیت انسان (آزادی، معنویت و مسئولیت) یکی از نیارهای اساسی انسان دانسته و معتقد است انسان نیازمند میزان بهینه ای از تنش می باشد؛ نوعی تنش که میان انسان بودن از یک سو، و معنا و هدفی که او مجبور به تحقق بخشیدن به آن است، از سوی دیگر قرار می گیرد و همواره انسان را به سمت تکامل و بهتر شدن سوق می دهد.
نیاز به معنا
هر انسانی در طول زندگی خود بارها از خود این سؤال ها را می پرسد: من چه کسی هستم؟ به چه دلیل اینجا هستم؟ چرا به وجود آمده ام؟ در زندگی چه هدفی راباید پیگیری کنم؟ چه چیزی به زندگی من ارزش و معنا می دهد؟ و … . تلاش برای یافتن پاسخ این سؤال ها تلاشی است در جهت ارضا نیاز به معنا و هر انسانی ناگزیر از پاسخگویی به این قبیل دغدغه های وجودی است. فرانکل تفاوت انسان را با سایر موجودات در همین مسئله می داند. او بر این باور است که حیوان هرگز پرسش از معنا ندارد و انسانی هم که پرسشی از معنا نداشته باشد فقط در محدوده زیست شناختی خود گام بر می دارد (آنجا که هیچ تفاوتی میان او و حیوان نیست) و در یک نگاه تکاملی داروینی با اجداد حیوانی خود در این زمینه، قرابت نزدیکی دارد. احساس نیاز به معنا، انسانی ترین انگیزش و حقیقتی انکارناپذیر در زندگی انسان است و نمی توان بدون اعتقاد به آن، زندگی را به سلامت ادامه داد.
مکتب روان کاوی فروید که حیات انسان را تلاشی برای ارضای سائق ها و غریزه های فطری یا حلّ تعارضات «نهاد»، «خود» و «فراخود» می داند، و مکتب روان شناسی فردی آدلر که تلاش انسان را رسیدن به تعادل بر اساس اصل قدرت مطرح می کند و همچنین نظریه انسان گرایی مزلو که تحقق و فعلیت خویشتن را هدف نهایی تکاپوی انسانی می داند، هیچ کدام به عقیده فرانکل به اصلی ترین انگیزش انسان توجهی نداشته اند. آنها انسان را موجودی بسته تلقی می کنند که فقط مشغول به خود است و هیچ توجهی به ارتباط با جهان واقعی یا مردم پیرامون خود ندارد. به نظر او برآورده نساختن این نیاز و نیافتن معنا در زندگی، منشأ نوعی بیماری روانی (روان نژندی اندیشه زاد) است.
ارضای صحیح معنا جویی، بشر را به معانی و ارزش های مشترکی رهنمون می شود که عبارت اند از:
– اصل تحقق خویشتن و از خود فرا رفتن،
– اصل اعتقاد به یگانه پرستی و خدای واحد،
– اصل اعتقاد به بشریت واحد و وحدت انسانیت.
به این ترتیب،
مطلب مرتبط :   عقاب، خورشید، مظهر، شاهین، پرنده، شمسی