فقه، عقل، فرهنگ، تمدن، اسلامى، در‌ایران

فلسفه در ایران از میان رفت392
به راستی این نکته جای تأمل دارد که چه اتفاقی در ایران افتاد که فرهنگِ “عشقمحور”، فرهنگ غالب ما شد؟ فرهنگی که برخلاف “فرهنگ خردمحور”، که میخواست جهانی منضبط و منسجم پدید آورد، گستاخ و شوخچشم و لاابالی بود و میخواست هر معیار و ضابطهای را بردارد و جهان را جایی بداند که جدبیت و کوشش در ره به سویی نمیبَرَد؟! در تمدن غربی، عقلانیت چنان نهادینه شده که که نقدهای منتقدان اندیشه مدرنیزاسیون و وضعیت مدرنیته، خلل و خدشهای در روند آن ایجاد نمیکند و حتی در جهت اصلاح آن بهکار برده میشود
اما در جامعهای که کثیری از اذهان عرفانزده و اسطورهباور، در متن و ساختار مریدپرور و عقلستیز زیست میکنند، هر نقدی به عقلانیت، به ریشهکن شدن این نهال ضعیف میانجامد و تأخیر فرهنگی موجود را صدچندان خواهد کرد
اگر قرار باشد به صِرف خطای فلاسفه و سءاستفاده برخی از آنان، فلسفه را تعطیل کرد حکما باید به خاطر خطاهای برخی از فقیهان و متکلمان و صوفیان، حکم به تعطیل فقه و کلام و عرفان صادر کنند
بیتردید، ایجاد تعادل بین دو ساحت وجودی انسان، یعنی عقلانیت و اشراق از ضرورتهای فراموششدهی جهان ما بوده است
خصوصاً که حجیت برای عقل از لوازم ذاتی و لاینفک برای حیات اجتماعی بوده و آنچه از لوازم به شمار میآید قابل جعل نخواهد بود
حال وقتی حجیت برای عقل قابل جعل نباشد قابل رفع نیز نخواهد بود
به این ترتیب، عقل در ذات خود حجت و معتبر است، تا جایی که حتی غزّالیِ عقلستیز نیز نتوانسته این حقیقت را منکر شود و بلکه گفته است: “عقل حاکمی است که هرگز معزول نمیگردد”393
بر همین اساس، تلاش در جهت خوارداشت و تخفیف این یگانه داور و منبع استنباط بشر، چه سودی جز بلاهت و جنون در پی خواهد داشت

مخالفان و منکران عقل فلسفی و عقل اجتماعی از این نکته بدیهی غفلت ورزیدهاند که ایرادهای مطرح بر عقل، از جانب خود عقل مطرح شده است نه از هیچ مرجع دیگری
گروهی که وحی را در برابر عقل قرار دادهاند نیز از این نکته غفلت ورزیدهاند که ما جز عقل هیچ ابزار دیگری برای “فهمِ” وحی نداریم و در صورت پافشاری آنا بر ضعف و زوال ناتوانی عقل، باید الزامات و توالی این دیدگاه را هم بپذیرند
ضمن این که در علم اصول نیز خطایی جدّی در در بیان و فهم مهمترین اصل آن روی داده است: اصلی که بر اساس آن منابع استنباط را باید چهار منبع شامل کتاب، سنت، عقل و اجماع بدانیم
نه دین، نه عرفان و نه حتی عشق در غیاب عقل، به کار نمیآید؛ چرا که آن سوی عقل، یا غریزه است یا جنون و از غریزه و جنون البته نمیتوان امید خیر کثیر داشت

برای جستجوی ریشههای زوال عقلانیت در ایران و جستجوی عوامل تسریعکننده آن باید به عصر سلجوقی برگشت
تا پیش از دوره سلجوقی کمابیش بینش عقلی و خردگرایانه در جامعه زنده بود و به سخن دیگر، عقل و دشمنانش در کنار یکدیگر، همزیستی مسالمتآمیزی داشتند
اندیشههای اعتزالی، شیعی، اسماعیلی و اشعری رواج و اقتدار داشتند
اما در روزگار سلجوقیان، خواجه نظام الملک طوسی عمداً ایدئولوژی اشعری را بر سایر رقبا چیره کرد
در کفایت و درایت خواجه تردیدی نیست اما وی با دو اقدام بنیادی، عملاً بنیانهای خردورزی را در ایران تضعیف کرد
نخستین اقدام نظام الملک در این راستا، تأسیس مدارس نظامیه بود و دومین اقدام وی در این خصوص، حمایت بیچون و چرا و جدّی از صوفیه بود
دکتر شفیعی کدکنی در این باره مینویسد: “در پشت پرده، استفادهای بوده است که نظام الملک، به عنوان یک سیاستمدار، از تصوف و صوفیان علیه اسماعیلیه میکرده است
اسماعیلیان دشمنان دولت سلجوقی بودهاند و تکیهگاه ایشان (عقل) و (ایران)گرایی بوده است و صوفیه، در این چشمانداز همانا مخالفان عقل و نیز گزایشهای قومی ایران بودهاند
این مسأله چندان اهمیت دارد که میتوان درباره آن کتابها نوشت
“394
در این دوره، غزّالی با بیاعتنایی و حتی مبارزه با فلسفه و عقلانیت فلسفی و با بذل توجه به جریانهای عقلگریز و عقلستیزی چون اشعریّت و تصوف، به ترویج گرایشهای صوفیانه دامن زد و از سوی دیگر نیز به توصیه و صوابدید نظام الملک طوسی به بغداد آمد، مجدّانه به تدریس فقه شافعی پرداخت و به ابن سینا و کلِّ علمِ کلام بسیار تاخت
عمدهترین اهتمام غزالی نقد و فرو کوفتن فارابی بوده است؛ چرا که فارابی میکوشید نشان دهد فلسفه و دین قابل جمع هستند395
این در حالی است که میدانیم نگاه دینیِ صِرف به فلسفه و داوری درباره آن با سنجههای شرعی، بهرغم ارزش الهیاتی آن، در ترازوی نقد علمی جایگاهی ندارد
به همین خاطر بود که در پاسخ به کتاب “تهافت الفلاسفه” غزالی، ابن رشد اندلسی کتاب معروف “تهافت التهافت” را نوشت و با استدلال، آرای غزالی را به چالش کشاند
اگرچه غزالی و عقلستیزانِ متأسفانه اثرگذاری همچون او، مجموعاً تنها یکی از دهها مانع شکلگیری تفکر نقاد فلسفی و اجتماعی به حساب میآیند

غزّالی در تمدن فکر اسلامی و دکارت در تمدن اندیشه غربی، هر دو شکگرا بودند
اما در پایان سفر، غزالی از اندیشههای کلامی و فلسفی به تعالیم و دریافتهای صوفیانه (و ایکاش به جای صوفیانه، دستکم عارفانه و اگر نه عاقلانه و منتقدانه) نائل شد و از شک مدرسه به آرامش خانقاه پناه برد؛ اما مقصد دکارت، رهایی از افکار اسکولاستیک (مَدرَسی) و قرون وسطایی و نیل به اندیشههای علمی بود که بعدها در منطق استقرایی فرانسیس بیکن بروز و ظهور یافت و مبنای عقلانیت مدرن شد396
جالب است بدانیم بزرگان و شیوخ معتزله با آراء فلاسفه یونان از طریق ترجمه آشنا شدند، برخی مسائل را با مسائل خود خلط کردند و با این اختلالط و امتزاج، فنی را به وجود آوردند که آن را “علم کلام” نامیدند
397
شوربختانه (و به خطا) در طول تاریخ، برای خرد، دو رقیب تراشیدهاند: وحی و قلب
اگر عمیقاً به این مفاهیم بنگریم درمییابیم که این هر دو، دقیبان عقل نیستند
بلکه حتی بر مبنای رویکرد دروندینی به این مفاهیم، یکی ادامه بیرونی عقل است و دیگری امتداد درونی آن
نکته مهم این است که عقل بدون وحی، نقص دارد، اما نقض نمیشود398
در باب قلب نیز