تحقیق در بستر تاریخ می‌باشد. همچنین باید توجه داشت که اهداف روش‌شناسی را چنین می‌توان برشمرد: شناسایی روش‌های به کار رفته در پژوهش‌های علمی،‌کمک به شناسایی مبانی روش‌شناسی اندیشمندان و کمک به شناسایی مبانی روش‌شناختی مکاتب علمی و فلسفی(همان، ‌49)؛ لذا در این قسمت ضمن بررسی روش‌های به کار رفته در پژوهش‌های علمی مکاتب فکری مختلف مبانی روش‌شناختی آن‌ها نیز مورد تدقیق و بررسی اجمالی قرار می‌گیرد.
فلسفه پیش از تمدن اسلامی در یونان پیش از سقراط با هویت تفکر و تعقل درباره طبیعت با رویکرد بیرونی کلّی ظاهر شد، یعنی متافیزیکی آن دوره به جای هستی‌شناسی، طبیعت شناسی را دغدغه خود می‌شناسد. از همین روی، اصل یا ماده المواد عالم را آب، هوا، آتش، عناصر چهارگانه و یا اتم می‌دانسته و برای تبیین مسئله وحدت و تغییر اشیاء به یکدیگر، طالس اصل مشترک را آب ، آناکسیمنس هوا و هراکلیتس آتش می دانستند. (کاپلستون،1368، ج1، 92)‏ به‌عبارت‌دیگر، فلسفه ماقبل سقراطی با فیزیک و طبیعت درهم‌آمیخته و دانش واحدی را تشکیل می‌دهد. بر این اساس در حوزه روش‌شناسی نیز می‌توان نگرش گروه اول یا همان بینش همانند نگری روش‌شناختی بین علوم انسانی و تجربی را ملاحظه نمود هرچند چنین مرزی در آن عصر مطمح نظر قرار نمی‌گرفت، افلاطون برخلاف طبیعت‌گرایان، نظام فلسفی خود را برمبنای مثل مجرد و ارباب انواع تنظیم کرد و طبیعت یا عالم فیزیک را سایه و پرتو عالم مثل خواند و دانش مربوط به آن را غیر یقینی و در معرض خطا شمرد. ارسطو نخستین کسی است که متافیزیک را به‌عنوان «فلسفه اعلا» و دانش شناخت هستی از آن جهت که هستی است، دانست.(همان، 334-336)
فلوطین، فلسفه افلاطون و ارسطو را در نظام جدید فلسفی خود به عرفای نظری نزدیک کرد. او که پایه‌گذار الهیات تنزیهی یا سلبی پس از فیلون یهودی است، علاوه بر تبیین مسأله صدور کثرت از احد، انسان‌شناسی افلاطونی را نیز با نظام فلسفی– عرفانی خود منطبق ساخت. (ایزدپناه، بیتا، 186).
بنابراین، در فلسفه فلوطین نیز همانند افلاطون، طبیعت و فیزیک جایگاه چندانی ندارد، بر این اساس در حوزه روش‌شناختی می‌توان این دو مکتب فلسفی را قائل به تفکیک و افتراق روش‌شناختی علوم تجربی و علوم انسانی دانست. همچنین در حوزه کاربرد اصطلاح روش، آنچه به‌عنوان روش مطرح می‌شود در قالب روش‌های معرفتی قابل تبیین می‌باشد.
در ادامه این نوشتار تطور روش فلسفی در طی ادوار مختلف به تفکیک دو خواستگاه فلسفه در مکاتب اسلامی و مکاتب غربی مورد تحقیق بررسی قرار می‌گیرد.
الف- روش فلسفی در تفکر اسلامی
جریان فکر فلسفی در جهان اسلام را می‌توان به سه مرحله متمایز تقسیم نمود: مرحله اول، دوره‌ای است که با فارابی آغاز شده و با ابن رشد پایان می‌پذیرد، در مرحله دوم، مکتب فلسفی شیراز شکل می‌گیرد، در این مرحله از تاریخ می‌توان از سید سند، جلال‌الدین دوانی و دشتکی و پیروان آنان نام برد و بالاخره مرحله سوم تاریخ فلسفه اسلامی با بزرگانی مانند میرداماد و صدرالمتألهین شیرازی شروع می‌شود که مکتب فلسفی اصفهان را شکل می‌دهد.(دینانی،1377، 274) با توجه به سیر تاریخی و تحول روش‌شناختی در فلسفه اسلامی و با رویکردی تطبیقی به تحولات فلسفه یونان، نظام فلسفی در تمدن اسلامی بر اساس سه روش کلان بنیان گردید و ادامه حیات یافت: روش تعلیلی، روش شهودی- عرفانی و روش ترکیبی. روش نخست که روش برهانی– ارسطویی است در بستر تفکر اسلامی و ایرانی به‌ویژه در اندیشه ابن‌سینا به‌طور بی‌سابقه‌ای توسعه یافت. روش شهودی- عرفانی نیز که در ایران باستان، اندیشه‌های افلاطون و فلوطین و از همه روشن‌تر و عمیق‌تر در فرهنگ اسلامی سابقه داشت، در متافیزیک عرفانی محی‌الدین و شاگردان او محور و معیار شد و هویت فلسفی به خود گرفت. روش ترکیبی میان‌رشته‌ای نیز که روش‌های برهانی، عرفانی و قرآنی را با یکدیگر متحد می‌سازد، نخستین بار به‌طور رسمی در مشرب فلسفی شیخ اشراق مطرح گردید. البته او در روش ترکیبی خود حکمت نوری ایران را نیز از نظر دور نمی‌دارد. این شیوه در اندیشه و حکمت ملاصدرا توسعه بی‌سابقه می‌یابد و به‌عنوان روش مبتنی بر وحدت عرفان، برهان و قرآن شناخته می‌شود.
البته در حوزه اندیشه فلسفه اسلامی نمی‌توان تفکیک صریحی بین متافیزیک عرفانی و برهانی قائل شد، زیرا حتی در اندیشه‌های ابن‌سینا به‌عنوان طلایه‌دار عقل‌گرایی در فلسفه اسلامی می‌توان رابطه عقل و عرفان را در مراتب طولی ملاحظه نمود، این رویکرد ابن‌سینا را در حکایات عرفانی وی و رویکرد وی در سه نمط آخر اشارات و تنبیهات می‌توان ملاحظه نمود.
بدین‌سان، نمی‌توان ابن‌سینا را عقل‌گرای محض دانست. او در عین صعود به اوج قله فلسفه، زمینه‌سازی ظهور دانش عرفان عملی نیز هست. البته از آن نظر ابن‌سینا را عقل‌گرا می‌نامند که وی در حوزه نظریه‌پردازی این‌گونه سخن می‌گوید ولی در حوزه عمل و تدوین مبانی فلسفی خود او را می‌توان عقل‌گرا دانست. از ویژگی‌های برجسته ابن‌سینا عنایت خاص او به علوم تجربی است؛ یعنی تفکر و متافیزیک و فلسفه اولی و عرفان، او را از توجه جدی به علوم طبیعی و تجربی باز نمی‌دارد. او به موجب آگاهی عمیق به طب و طبیعیات از یک سو و احاطۀ عمیق بر فلسفه و عرفان از سوی دیگر، میان دانش طبیعت و متافیزیک پیوستگی عمیق می‌بیند. پس فلسفه اولی و الزاماً معرفت‌شناسی او پایه و اساس حکمت و دانش طبیعی و تجربی است.
در نگرش او سؤال درباره یک پدیده طبیعی در واقع به معنی استفسار درباره علل آن پدیده مطابق با علل اربعه فلسفه ارسطو است و پرسش از یک سلسله مفاهیم اساسی است که بر تمام شعب علوم طبیعی حکم‌فرما است. و امّا ادله و براهین این اصول را که پایه طبیعیات است باید در حکمت الهی و مابعدالطبیعه جست نه در خود طبیعیات زیرا چنانکه شیخ می‌گوید نمی‌توان اصل و اساس یک علم را به‌وسیله همان علم به اثبات رسانید. (نصر، 1377، 330-331)
بدین ترتیب می‌توان پیوند علوم تجربی و فلسفه و متافیزیک را در اندیشه‌های ابن‌سینا ملاحظه نمود؛ اما نکته‌ای که حائز اهمیت است آن است که درست است که ابن‌سینا ادله و براهین اصول حاکم بر طبیعت را در متافیزیک جستجو می‌نمود؛ لکن در حوزه روش‌شناختی هیچ‌گاه قائل به همسان انگاری علوم تجربی با فلسفه نبوده است.
اندیشه فلسفی سهروردی گرایش شدیدی به کشف و شهود پیدا داشته است، مهم‌ترین ویژگی حکمت اشراق، که موجب تمایز از حکمت مشایی و نزدیکی به عرفان و تصوف می‌شود، توجه و اهتمام به نقش تجلیات و اشراقاتی است که بعد از تزکیه و طهارت باطنی بر قلب و جان آدمی می‌تابد و ضمیر او را روشن و درخشان می‌کند. اهمیت این نور تا آنجاست که شیخ اشراق در آغاز کتاب حکمت الاشراق مدعی است هیچ‌کس نمی‌تواند خواننده واقعی و دریافت‌کننده پیام اصلی کتاب او باشد مگر اینکه این نور بر قلب و دل او تابیده باشد. یعنی شرط اصلی رسیدن به محتوا و بطن کتاب مذکور درخشش این نور است، به نظر او، تنها حکمایی که این بارقه بر آن‌ها تابیده است و توانسته‌اند در سایه آن فلسفه و اندیشه خود را تدوین نموده و آن را سامان دهند، اشراقیان هستند. ریشه‌های تلفیق بین عرفان و فلسفه را می‌توان در اندیشه‌های سهروردی جستجو نمود. اندیشه‌ای که تا آن زمان نه فیلسوفان در مقام تفلسفاتشان و نه عرفا در مقام کشف واقع به آن اعتقاد چندانی نداشتند.
به اعتقاد عرفا، اگرچه عرفان روش کشفی– ذوقی است و جز صاحبان وجد و وجود و اهل عیان و شهود از آن بهره‌ای نمی‌برند، ولی چون پیروان علوم دیگر بر این گمان‌اند که این علم دارای پایه و اساسی نیست که بر آن استوار باشد و نتیجه‌ای نیز ندارد که بتوان بر آن تکیه نمود، بلکه مشتی خیالات شاعرانه است که طرفدارانش برهانی بر آن ندارند، از سوی دیگر، صرف ادعاهای مکاشفه نیز موجب هدایت به حقیقت نمی‌شود، بنابراین، موضوع، مسائل و مبادی این دانش را باید تبیین نمود.(یثربی، 1368، 205)
بنابراین، اهل عرفان یا شهود محوری، هم عقل و برهان را کنار می‌گذارند و هم دانش و علوم طبیعی را؛ یعنی، متافیزیک عرفانی در تقابل با فلسفه و علوم تجربی است، ممکن است گفته شود نظر این بزرگان نفی مطلق ارزش معرفتی روش برهانی نیست بلکه تأکید بر این است که در کسب معرفت به صرف برهان و روش تعلیلی بسنده نشود، چنانکه مبنای ابن‌سینا این‌گونه است. پس اختلاف فلاسفه با اهل عرفان صوری و سطحی خواهد بود. ولی با توجه به عبارت صریح عرفا نمی‌توان چنین توجیهی را پذیرفت. همان‌گونه که در عدم حضور علوم طبیعی و تجربی در عرصه عرفان سنتی ما تردیدی وجود ندارد؛ یعنی متافیزیک عرفانی عاری از پیوستگی و ارتباط با معرفت فیزیکی و طبیعی است. (ایزدپناه، بیتا،189) بدین ترتیب برخلاف رویکرد عرفا در حوزه روش‌شناسی، مکتب اشراق تحولی پیوند دهنده بین منابع معرفتی ایجاد نمود.
در روش صدرایی اتحاد میان عرفان و برهان و قرآن به‌عنوان روش محوری مورد توجه قرار گرفت. ملاصدرا در مقدمه اسفار می‌نویسد:
«باید دانست که شناخت خدا و دانش معاد و راه آخرت هدفشان آن باوری نیست که انسان عامی یا فقیه به‌صورت ارثی و بدون تأمل و درنگ دریافت می‌کند. زیرا اهل دل خوش داشتند بر دانش تقلیدی و جمود بر صورت ظاهری، که فاقد علم به روش حقایق است که بر اهل الله راه آن گشوده شده است و آنچه برای عرفا ‌که عالم صورت و لذات حسی را کوچک می‌شمارند آشکار شده، برای او حاصل نشده است. چنان‌که مراد از شناخت خدا و معاد و راه‌شناسی، روش مجادله و گفت‌وگو جهت زیبا جلوه دادن مطلب که شیوه متکلمان است، نیست و همچنین معرفت خدا و معاد، صرف اندیشه ورزی خالص چنان‌که روش اهل نظر و استدلال و ارباب بررسی و تفکر است، نخواهد بود. چون تمامی این روش‌ها تاریکی‌هایی بالای تاریکی هستند که اگر آدمی دست خویش را بیرون آورد نبیند و کسی که خدا نوری برایش قرار ندهد نوری برای او نخواهد بود. بلکه این معرفت، نوعی یقین است که حاصل نوری است که به سبب اتصال اهل معرفت به عالم قدس، پاکی روح و … بر قلب مؤمن افکنده می‌شود. (صدرالدین شیرازی، 1981م، ج1،11-12)
روشن است که در نظام و ساختار معرفتی فلسفه ملاصدرا علوم تجربی و طبیعی چندان جایگاهی ندارد. چون اگر این علوم در نگرش او برجسته می‌شد مانند عرفان و برهان در نظام روش‌شناسی او جایگاهی باز می‌کردند. بنابراین علوم تجربی و رابطه آن با فلسفه به‌عنوان دغدغه مهم در نظام فلسفی صدرایی مطرح نشده است.
بدین‌سان، روش‌شناسی متافیزیک در تمدن اسلامی تحولات چشمگیری داشته است؛ یعنی روش‌شناسی برهانی (تعلیلی) ارسطو در روش ابن‌سینا علاوه بر آمیختگی با دین با علوم تجربی و طبیعیات بیشتر درمی‌آمیزد ولی باید توجه نمود که در حوزه روش‌شناختی شاید نتوان وی را به‌طور کامل جزو گروه اول که قائل به یکسانی روش‌شناختی بین علوم تجربی و انسانی می‌باشند قرار داد. در روش اشراقی، روش برهانی با روش شهودی و دینی متحد می‌شود و در اندیشه عرفانی محی‌الدین به‌طور کامل جای خود را به روش عرفانی و شهودی می‌سپارد و در حکمت صدرایی به اتحاد روش عرفانی، برهانی و قرآنی مبدل می‌شود. چنانکه روشن است از میان جریان‌های برجسته فلسفی فقط جریان مشایی سینوی است که طبیعیات و علوم تجربی را به‌طورجدی مورد توجه قرار می‌دهد. فلذا دیگر تفکرات برجسته فلسفی را می‌توان در حوزه روش‌شناختی جزو گروه دوم که قائل به تفکیک علوم تجربی از علوم انسانی می‌باشند قرار داد.
از جنبه کاربرد اصطلاح روش در جریان‌های برجسته فلسفه اسلامی می‌توان معنای روش را همان روش معرفتی که شامل عرفان، برهان، روش نقلی و روش تجربی می‌باشد دانست.
با توجه به اینکه سه روش معرفتی عرفان، قرآن و برهان به‌تفصیل در این نوشتار مورد تحلیل و بررسی قرار می‌گیرد در ادامه این گفتار به‌اختصار کلیاتی از کاربرد اصطلاح روش در معنای روش معرفتی تبیین می‌گردد. (خلیلی شورینی، 1386، 16).
1- وحی و روش نقلی
توجه به آموزه‌های دینی– همانند توجه به مکاشفات عرفانی– از ابتدا برای فیلسوفان مسلمان اهمیت داشته است. در نظام هستی شناختی الشیخ‌الرئیس موارد زیادی از این توجه را می‌توان یافت، برای نمونه ابن‌سینا در توضیح مراتب عقل به آیۀ «الله نور السَمواتِ و الاَرض مثل نوره کمشکاه» استشهاد می‌کند.5 (ابن‌سینا، 1375، ج 2، 354 – 353) خواجه‌نصیرالدین طوسی در مقدمه شرح خود بر الاشارات و التنبیهات نه‌تنها محتوای این کتاب را مطابق دین بلکه متن آن را نیز جاری مجرای نصوص دینی معرفی می‌کند. (همان، ج1، 2) شیخ اشراق نیز در راستای انطباق مباحث فلسفی‌اش با آموزه‌های دینی تأکید ویژه‌ای نموده است. ایشان در ابتدای فصل اول کتاب کلمه التصوف پس از توصیه به تقوای الهی بر لزوم تمسک به قرآن و حدیث تأکید می‌کند و هر ادعایی را که مورد تأکید آیات و روایات نباشد بیهوده می‌داند.6 (سهروردی،1375، ج4، 102) تکیه بر آیات و روایات در فلسفه اسلامی ظهور حکمت متعالیه صدرایی به مرحله نوینی رسید. از دیدگاه ایشان حکمت پیوند عمیقی با دین دارد تا جایی که تحقق حکمت بدون دین را محال می‌داند و عدم تبعیت از وحی الهی را موجب خروج از حکمت معرفی می‌کند.
2- الهام، اشراق، کشف و شهود
قرآن مجید باب اشراق و الهام بر روی همه کسانی که باط

مطلب مرتبط :   جنایی، سیاست، مجازات، لواط، حقوق، دیه