ن خویش را پاک نمایند باز می‌داند:
«ای کسانی که ایمان آورده‌اید. اگر تقوای الهی داشته باشید، خدا قرار می دهد در شما قدرت تشخیص و تمیز حق از باطل را».7 (انفال، 29)
«آنان که در راه ما کوشش نمایند، راه‌های خود را به آنان می‌نمایانیم».8 (عنکبوت، 70)
البته باید در تمام مقام بین دو نوع شهود تمیز قائل شد: شهود عقلی و شهود عرفانی
ارشمیدس، سال‌ها بر مسئله‌ای که ذهن او را در خود فرو برده می‌اندیشید و بالاخره در هنگام استحمام به نظریه‌اش که «هر جسم وارد آب شود، به‌اندازۀ وزن آب حجمش سبک می‌شود» از طریق الهام (شهود عقلی) پی برد و برهنه از حمام بیرون دوید که «یافتم». (خلیلی شورینی، 1386، 18)
این نوع اشراق را باید ذیل شهود عقلی دانست که در اثر کثرت تتبع و تعمق در مسئله‌ای غامض، راه‌حل مسئله به انسان اشراق می‌شود که البته در خصوص فرایند چنین اشراقی در حوزۀ معرفت‌شناسی نظریه‌های مختلفی ارائه گردیده است.
اما رویکرد اصلی، ما در این گفتار شهود عرفانی می‌باشد. دیدار شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف نامی و شیخ‌الرئیس بوعلی سینا، عالم بزرگ گویای این مدّعاست.
ابوسعید را پرسیدند، «بوعلی را چگونه یافتی؟» پاسخ داد، «هر جا که ما رفته‌ایم، این کور با عصا، همان راه را پیموده است» بوعلی را پرسیدند: «شیخ را چگونه دیدی؟» پاسخ گفت: «هرچه من می‌دانستم، او می‌دید». (همان ، 18)
یا آنکه ملاصدرا نوشته است بحث حرکت جوهری، با تضرع برایم حاصل شد، آنگاه برایش برهان ساختم. (همان ، 18)
3- استدلال و منطق
سومین روش، در دستیابی به تصدیق، استفاده از منطق است که از قواعد عقلانی در حل مسائل صحبت می‌نماید. منطق چگونگی استدلال‌های فکری و بیان آن‌ها را بررسی می‌کند.
معمولاً استدلال را به دو نوع تقسیم می‌کنند: استدلال قیاسی و استدلال استقرایی (همان، 20)
البته ضمن توجه به اینکه استدلال و منطق را ذیل یکی از چهار روش معرفت تبیین می‌نمایند باید توجه داشت که منظور از استدلال به‌عنوان روش معرفتی در فلسفه، استدلال یقینی یعنی برهان است، استدلالی که از مقدمات یقینی استفاده نموده و ضمن رعایت صورت‌بندی صحیح واجد نتیجه‌ای یقینی می‌گردد.
ب- تطور روش‌شناختی از تفکر مسیحی تا فلسفه مدرن
روش فلسفی در تفکر مسیحی غرب ابتدا هویت افلاطونی داشت ولی از قرن سیزده میلادی در فلسفه توماس، هویت ارسطویی– ابن‌سینایی به خود گرفت؛ او چارچوب فلسفی ارسطو و ابن‌سینا را که با الهیات اسلامی غنی‌شده بود با الهیات مسیحی کاتولیک هماهنگ ساخت و بر مبنای آن به‌ نقد اندیشه‌های دیگر پرداخت. پس با ظهور توماس متافیزیک اسلامی در غرب مسیحی جان می‌گیرد و البته با هویت کاتولیکی تفکر توماس و چارچوب خاص او با علوم طبیعی، هنر و اندیشه‌های اجتماعی به تعامل می‌پردازند؛ (ایلخانی، 1382، 311-335) لذا می‌توان روش فلسفی وی را کماکان مانند روش فلسفی مکاتب فکری جهان اسلام روش معرفتی دانسته و مکتب فکری وی را در حوزه روش‌شناختی واجد بینش جدایی روش‌شناختی علوم تجربی از علوم انسانی دانست.
لیکن در فاصله دو قرن و اندی بعد از ظهور وی پیدایش جریان‌های فکری ضد تومیستی چون تجربه‌گرایی، انسان‌مداری، عقل مداری و… سرنوشت روش دانش فلسفی را به گونه دیگری رقم زد. بدین ترتیب پس از جنبشی که یونانیان در علم و حکمت کردند و منتهی به تأسیسی شد که اصحاب سقراط مخصوصاً افلاطون و ارسطو در فلسفه نمودند، نخستین انقلابی که در این تأسیس واقع شد آن است که دکارت به عمل آورده است که از آن به تحول روش‌شناسی دانش فلسفی در تفکر بعد از دکارت تعبیر می‌شود. (فروغی، 1375، 150)
در این عصر در برابر یقین محوری در تحقیق متافیزیکی، شک دستوری و تردید روشمند قرار می‌گیرد. بدون شک این اصول روش‌شناختی که مهم‌ترین آن عقل مداری و ضرورت شناخت‌های مستقل عقلی است، روش‌شناسی برهانی، دینی و شهودی- عرفانی را کنار می‌نهد؛ ولی دانش فلسفی به‌عنوان علم مستقل با روش دکارتی ادامه حیات می‌دهد. (ایزدپناه، بی‌تا، 192)
چنانکه روشن است بعد از دکارت فیلسوفان دکارتی چون اسپینوزا، مالبرانش و لایب نیتز با روش عقل مداری دکارتی، دانش متافیزیک را گسترش دادند. هم‌زمان با توسعه روش دکارتی، روش ضد دکارتی که پوزیتیویسم یا فلسفه حسی بود توسط هابز، جان لاک، برکلی و هیوم در جریان بود. این مکتب معرفتی در مقابل مکتب عقل‌گرایی بر نفی اعتبار شناخت‌های مستقل عقلی و اعتبار روش حسی تأکید می‌کرد که به‌طور طبیعی با روش دانش متافیزیک و فلسفی تقابل داشت. چنانکه روش حسی و تجربی هیوم به تردید در اصول متافیزیک فلسفی چون اصل علیت، تجرد روح، وجود خدا و… انجامید؛ یعنی با اتخاذ روش اصالت تجربی، مبانی و اصول علم متافیزیک را مورد تردید قرار دارد.
کانت که خود را پایبند و مروج روش فلسفی لایب نیتزی می‌دانست، بعد از آشنایی با اندیشه‌های ضد متافیزیکی هیوم، بر این باور دست‌یافت که فلسفه سنتی دارای نقص و بحران معرفتی بنیادین است. از همین روی او خود را کسی می‌داند که در خواب جزمیت به سر می‌برده که هیوم او را بیدار کرده است. او به‌طور جدی به‌ نقد اصول و مبانی متافیزیک پرداخت و در نهایت آن را بی‌اعتبار خواند و درصدد تدوین فلسفه جایگزین برآمد که همان «فلسفه انتقادی»9 است. (همان،192) بر این اساس اصول روش‌شناختی فلسفی کانت را می‌توان واجد تحولی از روش معرفتی عقل مداری دکارتی به روش معرفتی حسی و تجربی هیوم دانست. که این چرخش بینش فلسفی را می‌توان گذار کانت از جدایی روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی به اتحاد روش‌شناختی این علوم دانست.
کانت وجود اشیاء را که محور اصلی مباحث متافیزیکی با روش عقلی محض بود غیرقابل شناخت و معرفت دانست و بر این اصل تأکید ورزید که معرفت ضروری و کلی صرفاً در قلمرو علوم تجربی قابل حصول است. تبیین سازوکار دستیابی به معرفت کلی و ضروری در قلمرو علوم تجربی و ریاضی، کاری است که فلسفه به آن می‌پردازد. پس متافیزیک با روش عقلانی خود از هستی‌شناسی به تحلیل مبانی معرفتی علوم تجربی و ریاضی تبدیل می‌شود. روش متافیزیک سنتی، روش تعلیلی بود که با هستی‌شناسی تناسب دارد ولی روش متافیزیک کانت که متافیزیک علوم تجربی و ریاضی است روش تحلیلی– معرفتی است؛ یعنی او چگونگی معرفت و شناخت آدمی را مورد تحلیل و بررسی قرار می‌دهد. (کانت، 1370، 95-110).
همان‌طور که در مکاتب فکری فوق می‌توان ملاحظه نمود تا عصر کانت از منظر روش‌شناختی مدل فکری مکاتب فکری فلسفه غرب را ذیل روش معرفتی می‌توان تعریف نمود در این نحو از کاربرد اصطلاح روش، نوع بینش اندیشمند در چهار حوزه روش معرفتی حسی(تجربی)، عقلی(برهانی)، شهودی(عرفانی) و در نهایت نقلی(وحی) قابل دسته‌بندی می‌باشد. اما پس از عصر کانت شاهد نوعی تحول روش‌شناختی در زمینه کاربرد اصطلاح روش هستیم، گذر از روش معرفتی به کاربرد واژه روش از منظر نوع نگاه به موضوع، لذا در این بخش سعی می‌کنیم با این رویکرد مکاتب فکری را مورد تدقیق و بررسی قرار دهیم.
بر این اساس مکاتب فکری مختلف را می‌توان در سه بینش در خصوص ارتباط روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی دسته‌بندی نمود.
الف- مکاتب فکری با رویکرد یکسان انگاری روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی
ب- آنان که بر افتراق مطلق دانش‌های طبیعی و انسانی از روزنه‌ روش تأکید می‌کنند؛
پ- آنان که دیدی تلفیقی و کلی‌نگر دارند. (ساروخانی،‌1388،ج1،‌ 27-60)
الف- مکاتب فکری با رویکرد یکسان انگاری روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی
بینشی آنان که همه دانش‌ها را یکی می‌دانند، که شامل کسانی است که بر روش‌های متکی بر حس و تجربه و ادراک تأکید می‌کنند. به‌عبارت‌دیگر گروهی که همانندی روش‌شناختی را اختیار نموده‌اند.
1- رفتارگرایان10
نظریه رفتارگرایی روان‌شناختی اولین بار توسط جی. بی. واتسون در سال 1913 در واکنش به درون‌گرایی در روانشناسی مطرح گردید؛ و زمینه را برای طرح نظریه رفتارگرایی فلسفی توسط برخی از اعضاء حلقه وین مانند کارنپ و هپل فراهم ساخت. آن‌ها معتقد بودند که اگر نفس و حالات نفسانی جایی در تبیین‌های علمی ندارد، پس نمی‌توانند وجود داشته باشند.
به‌طورکلی با مدنظر قرار دادن تفاوت رفتارگرایی روان‌شناختی با رفتارگرایی فلسفی می‌توان ادعا نمود که رفتارگرایی به‌عنوان پارادایم غالب قرن بیستم با تکیه بر اصول اثبات‌گرایی به وجود آمد.(حقیقت، 1387، 190) و اندیشه و بینش کسانی را شامل می‌شود که به وقایع عینی تأکید داشته و درصدد شناخت پدیده‌های انسانی همانند پدیده‌های جهان طبیعت برآمدند.
واتسون در اثر معروف خود «رفتارگرایی» چنین می‌نویسد:
«بگذارید خود را مجبور به اموری سازیم که قابل‌مشاهده‌اند، قوانینی نیز وضع کنیم که با همین پدیده‌ها مرتبط‌اند،‌ حال اگر سؤال شود، ‌رفتار چیست؟ می‌گوییم، ‌رفتار را می‌توان مشاهده کرد. رفتار آن چیزی است که می‌توانیم بگوییم یا انجام دهیم. بگذارید تأکید کنم که گفتار نیز نوعی رفتار است. بنابراین گفتار آشکار و گفتار ‌با خود (اندیشه) همان‌قدر عینی هستند که رفتاری نظیر بازی کردن.» (ساروخانی،1388،‌28)
2- طبیعت‌گرایان11
اندیشه اصحاب این مکتب بر این است که علوم طبیعی الگوی هر نوع علمیّت است. بدین‌سان اگر هر رشته که مدّعی عنوان علم شد، باید از فنون و روش‌های این علوم تقلید کند بنابراین علوم انسانی نیز قواعد و معیارهای خود را از بیرون اخذ می‌کنند.(فروند، 1362، 85)
3- مکانیک گرایان12
از دیدگاه روش‌شناسی در علوم انسانی ویژگی‌های این اندیشه به شرح زیر می‌باشد:
سعی در کمیت گرایی و نفی کیفیت در پدیده‌های انسانی و اجتماعی؛
کوشش در تبیین واقعیت انسانی با قوانین مکانیکی؛
ساده گرایی و اجتناب از بررسی‌های عمقی و تحلیلی.
تمامی این گرایش‌ها موجبات نفی ابعاد ذهنی،‌ ارزشی و کیفی پدیده‌های انسانی – اجتماعی را فراهم آورد. (ساروخانی،‌1388 ،‌30)
4- اثبات‌گرایان13
اثبات‌گرایی یکی از مکاتب فلسفه علم است که اصول آن در رفتارگرایی به‌عنوان یکی از مکاتب موجود در علوم اجتماعی مورد قبول واقع شده است. (حقیقت‌،1387،‌153) یک نظریه یا نظامی مبتنی بر این دیدگاه ‌بر آن تأکید دارد که هم در دانش‌های طبیعی و هم در دانش‌های انسانی،‌ تجربیات و پردازش منطقی و ریاضی آن‌ها سرچشمه ‌اطلاعات درست به‌حساب می‌آیند. پس در برابر مکتب‌هایی همچون‌ پدیدارشناسی، تأویل گرایی، تفهی و به‌طور کلی هر مکتب یا آیینی قرار می‌گیرد که بر ابعاد کیفی،‌ ذهنی و نسبی پدیده‌های اجتماعی تکیه کنند.( ساروخانی،‌1388 ،31)
بر اساس مکتب اثبات‌گرایی، استقرا می‌تواند قضایای کلی به دست دهد. در قرن نوزدهم اثبات‌گرایی رقیب ایدئالیسم آلمانی بود. حلقۀ وین دایره المعارف علم یگانه را نوشتند و بر اساس آن مبنای علوم را به شکل منطق، ریاضی، فیزیک، شیمی، بیولوژی، روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ دسته‌بندی کردند. از دیدگاه مارش و فورلانگ، اثبات‌گرای بر هستی‌شناسی بنیادگرایانه استوار است به‌طور نسبی اثبات‌گرایی ادعا دارد که هیچ دوگانگی بین ظاهر و واقع وجود ندارد. ازاین‌رو، مشاهده مستقیم می‌تواند به‌عنوان آزمون مستقلی برای روایت یک نظریه خدمت کند. بر اساس اثبات‌گرایی، ذهن منفعل است، و همه‌چیز از خارج می‌آید. شناخت بازتاب خارج است و نیاز به تفهم و تفسیر ندارد. (حقیقت ،1387 ، 154)
این مکتب، ‌از خوش‌بینی اندیشمندان قرون 18 و 19 در اثر پیروزی‌های شگرف علوم طبیعی در شناخت طبیعت منبعث گردیده و بانیان بسیاری داشت. ولی قبل از آن و به‌ویژه در قرن 16 به بعد اندیشمندانی چون فرانسیس بیکن و به دنبال او ‌لاک، ‌برکلی و هیوم با تأکید بر مشاهده و تجربه، ‌اصول اولیه‌ فلسفی این نگرش را پی‌ریزی کرده بودند. (ساروخانی،ج1، 1388‌،31)
برای اثبات‌گرایی می‌توان شاخه‌های زیر را در نظر گرفت.
اثبات‌گرایی اجتماعی(اگوست کنت، سن سیمون، ریکارو، مالتوس، نبتام و میل)، اثبات‌گرایی تکاملی (داروین، ارنست ماخ و پیرسون) اثبات‌گرایی منطقی (بعد از جنگ جهانی اول در حلقۀ وین) اثبات‌گرایی تجربی– انتقادی و اثبات‌گرایی حقوقی.
5- اثبات‌گرایی منطقی14
در نیم قرن اخیر ‌جریان‌های فکری تازه‌ای منبعث از مکتب اثباتی رواج یافته‌اند یکی از آن‌ها پوزیتیویسم منطقی است که بلوبرگ و هربرت فایگل در سال 1931 به مجموعه‌ای از افکار حلقه وین ‌متشکل از دانشمندانی چون برگمن،‌ فرانک و فایگل پیشنهاد داده بودند، واینبرگ، ‌هدف از این کوشش‌های جدید را در چارچوب این مکتب چنین اعلام می‌دارد:
‌«هدف، تبیین بنیانی مطمئن برای دانش بود، ‌با اتخاذ روشی مبتنی بر تحلیل منطقی تمامی مفاهیم و گزاره‌ها با در نظر گرفتن آئین‌های اساسی این مکتب که بر پایه ‌آن‌ها گزاره‌های اساسی تنها از استنتاج تجربی منبعث می‌شوند و این استنتاج با ‌تحلیل منطقی نشان داده می‌شود. تنظیم می گردند.» (همان، 33)
بر این اساس پوزیتیویستهای منطقی معتقدند که فقط دو نوع دانش و معرفت مثبت و معتبر داریم.
1- منطق (و از باب توسعه معنایی، ریاضیات).
2- حس/ ادراک/ معرفت/ علوم تجربی/ تجربه پذیر. (حقیقت، 1387، 155)
توجه به این نکته ضروری

مطلب مرتبط :   اخلاقی، نظریه‌ی، اخلاق، زگزبسکی، نظریه‌های، احکام