فیل، میمون، خرگوشها، روباه، مِنَ، است. 13ـ

علی الجاهِ الرَّفیع و هُوَ فینا لَمْ یَزَلْ نِعْمَ الشَّفیع!
ترجمه ـ پس خود را به درگاه مقام بلندپایهای افکندم که پیوسته در میان ما بهترین شفاعت کننده خواهد بود.
9ـ فَبْکِی المغرور عَنْ حالِ الخَبیث و دَنَا یَسألُ عَنْ شَرحِ الحَدیث
ترجمه ـ و گوسالۀ فریب خورده به حال آن نابکار گریست و نزدیکش شد تا شرح ماجرا را از او جویا شود.
10ـ قالَ هَلْ تَجْهَلُ یا حُلْوَ الصِّفات أَنَّ مولانا أبا الأفیالِ مات؟
ترجمه ـ [روباه] گفت: ای صاحب صفتهای پسندیده، آیا نمیدانی که سرورمان فیل بزرگ [چندی پیش] مُرد؟
11ـ فَـرَأی السُّلطانُ فی رأسِ الکبیر موطنَ الحکمهِ و الحِذقِ الکثیر
ترجمه ـ و پادشاه سرِ بزرگ او را جایگاه خرد و زیرکی بسیار میدید.
12ـ و رآکُم خیرَ مَن یُسْتَوْزَرُ و لأَمرِ المُلْکِ رُکناً یُذْخَرُ
ترجمه ـ و [اکنون] تو را بهترین کس برای وزرات و ستون پشتیبان برای کار کشورداری دیده است.
13ـ و لقد عَدُّوا لَکُم بَین الجُدود مثل آبیسَ و معبودِ الیَهود
ترجمه ـ و در میان اجدادتان کسانی مانند آبیس و معبود یهود را برشمردند.
14ـ فأقاموا لِمعالِیکُم سَریر عَنْ یَمینِ المَلِکِ السّامی الخَطیر
ترجمه ـ پس برای بزرگیهای شما به عنوان دست راست پادشاه بلندمرتبه و ارجمند، تخت [باشکوهی] ساختهاند.
15ـ و اسْتَعَدَّ الطَّیْرُ و الوَحْشُ لِذاک فی انتظار السَّیدِ العالی هُناک
ترجمه ـ و همۀ پرندگان و حیوانات در انتظار سروری بلندپایه برای آن تخت، آنجا آماده شدهاند.
16ـ فإذا قُمْتُمْ بأَعْباءِ الأمورْ و انتَهَیْ الأُنسُ إلیکم و السرورْ
ترجمه ـ پس هرگاه به انجام کارهای بزرگ و سخت برخاستید و دوستی و شادی میان شما به اوج خود رسید. 17ـ برِّئونی عند سلطانِ الزّمان و اطلبُوا لی العفوَ منه و الأَمان
ترجمه ـ نزد پاشاه زمان [شیر] مرا بیگناه بخوانید و از او برای من درخواست بخشش کنید.
18ـ و کفاکم أنَّنی العبدُ المطیع أخدُمُ المُنْعِمَ جُهْدَ المُستطیع
ترجمه ـ و برای شما همین بس که من بندهای فرمانبردارم و تا آنجا که بتوانم به ارباب خود خدمت میکنم.
19ـ فأَحَدَّ العِجْلُ قَرنیهِ و قال: أنتَ مُنذُ الیومِ جاری، لا تُنال!
ترجمه ـ سپس گوساله شاخهایش را تیز کرد و گفت: تو از امروز همسایۀ من هستی و دست کسی به تو نمیرسد.
20ـ فامْضِ و اکْشِفْ لی إلی اللیثِ الطریق أنا لا یَشقی لَدَیهِ بی رَفیق
ترجمه ـ راه بیفت و مسیر رفتـن به سوی شیـر را به من نشان دِه. دوست مـن در نزد شیـر، با وجود مـن، بدبخت نمیشود.
21ـ فَمَضَی الخِلِّانِ تَـوَّا للفَلاه ذا إلی الموتِ و هذا للحَیاهِ
ترجمه ـ پس دو دوست فوراً به سوی دشت رهسپار شدند. آن به سوی مرگ میرفت و این به سوی زندگی.
22ـ و هُناک اِبْتَلَع اللیثُ الوزیر و حَبَا الثعلبَ منه بالیَسیر
ترجمه ـ و در آنجا شیر وزیرش [گوساله] را بلعید و پاره ای از آن را نیز به روباه بخشید.
23ـ فانْـثَنَی یضحکُ من طیشِ العُجُولْ و جَرَی فی حَلْبَهِ الفَخْرِ یَقُولْ
ترجمه ـ و روباه بازگشت، در حالی که به سبک مغزی گوسالهها خندید و در میدان غرور تاخت و گفت:
24ـ سَلِمَ الثعلبُ بالرَّأسِ الصغیر فَفَداهُ کلُّ ذی رأسٍ کبیر!
ترجمه ـ روباه با سرِ کوچکش سلامت ماند؛ پس همۀ آنها که سر بزرگ دارند به فدای او!

القِردُ و الفیلُ
میمون و فیل
***
1ـ قِردٌ رأَی الفیلَ علی الطَّریقِ مُهرولاً خوفاً من التَّعویقِ
ترجمه ـ میمونی فیلی را در راه دید که از ترس جا ماندن [ از دیگر فیلها] شتابان میدوید.
2ـ و کان ذاک القردُ نصفَ أعمی یُریدُ یُحصِی کُلَّ شیءٍ عِلما
ترجمه ـ و آن میمون نیمه کور بود و میخواست همه چیز را دقیق بداند.
3ـ فقالَ أهلاً بأبی الأهوالِ و مَرحباً بِمُخْجِلِ الجِبالِ
ترجمه ـ پس گفت خوش آمدی ای فیل.(أبیالأهوال کنیهای است که عربها به فیل میدهند) ای که کوهها را شرمندۀ خود کردهای.
4ـ تَفْدِی الرؤوسُ رأسَکَ العظیما فَقِفْ أُشاهِد حُسنَکَ الوَسیما
ترجمه ـ همۀ سرها فدای سر بزرگ تو باد. بایست تا خوبرویی و زیباییات را بنگرم.
5ـ للهِ ما أظرفَ هذا القَدَّا و ألطَفَ العَظْمَ و أَبْهَی الجِلْدا!
ترجمه ـ خدای من، چه قد و قامت زیبایی و چه استخوانهای ظریفی،(منظور عاج فیل است)، و چه پوست قشنگی!
6ـ و أملَحَ الأُذنَ فـ الأسترسالِ کأنَّهـا دائـرهُ الغِـربالِ!
ترجمه ـ و چه زیباست آن گوشها در نرمی و فروهشتگی، گویی که حلقۀ غربیل است!
7ـ و أحسنَ الخرطومَ حین تاها کأنَّهُ النَّخلهُ فی صِباها!
ترجمه ـ و چه زیباست آن خرطوم به هنگام غرور و سرافرازی، چنان که گویی نهال نورس نخل است!
8ـ و ظهرُکَ العالی هو البِساطُ للنفس فی رکوبهِ انبِساطٌ!
ترجمه ـ و پشت بلند تو همانند فرش است. برای کسانی که بر آن سوار میشوند مایۀ آرامش خاطر است.
9ـ فَعَدَّها الفیلُ مِنَ السُّعودِ و أَمَـرَ الشـاعرَ بالصُّعــودِ
ترجمه ـ پس فیل میمون را از جملۀ افراد خوش یُمن دانست و به آن شاعر گفت که از پشتش بالا رود.
10ـ فَجالَ فی الظَّهرِ بِلا تَوَانِ حتَّـی إذا لَمْ یَبْـقَ مِنْ مَکَانِ
ترجمه ـ و میمون بر روی پشت فیل با سستی به هر سو میافتاد تا اینکه نتوانست در جای خودش قرار بگیرد.
11ـ أوفی علی الشیءِ الَّذی لا یُذکَرُ و أَدْخَـلَ الأصبُـعَ فیـه یَخبُـرُ
ترجمه ـ [به دُم فیل آویخت و] بر جایی مشرف شد(ماتحت فیل) که نام آن را نمیبرند و انگشتش را به درون آن فرو برد تا بداند که چیست.
12ـ فاتْهَمَ الفیلُ البَعوضَ، و اضطَرَبْ و ضیَّقَ الثَّقب، و صالَ بالذَّنَبْ
ترجمه ـ پس فیل گمان کرد پشه است. پریشان شد و سوراخ را تنگ کرد و با دُمش به آن حمله کرد.
13ـ فَوَقَعَ الضَّربُ علی سَلیمَه فَلَحِقَتْ بأُختِـها الکَریمَــه
ترجمه ـ و ضربهای به میمون زد و [بالاخره] به خواهر بزرگش پیوست. (سلیمه یعنی سالم و بیعیب و نقص که شاعر از راه طنز و تهکم آن را به میمون نیمه کور اطلاق کرده است.)
14ـ و نَزَلَ البَصیرُ ذا اکتِئِابِ یَشکُو الی الفیلِ مِنَ المُصابِ
ترجمه ـ و میمون با ناراحتی بر زمین افتاد و به خاطر بلایی که به سرش آمده بود از فیل شِکوِه کرد.(بصیر کنایه از میمون نیمه کور است)
15ـ فقال لا مُوجِبَ للنَدامه الحمــدلله علی السَّلامــه
ترجمه ـ و [فیل ] گفت دلیلی برای پشیمانی وجود ندارد. خدا را شکر که سلامت هستی.
16ـ مَنْ کان فی عَیْنَیْهِ هذا الدَّاءُ فَفـی العَمَـی لِنَفْسِـهِ وِقـاءُ
ترجمه ـ هرکس که چشمانش به چنین مرضی مبتلاست، پس در حالت کوری سپر جانش است. (منظور این است که کسی که کور است بدنش مانند سپری است که هر ضربهای به آن وارد میگردد، بنابراین کور را از ضربه خوردن چاره نیست.)

الشاهُ و الغُراب
گوسفند و کلاغ
***
1ـ مـرَّ الغُــرابُ بِشـاهٍ قَد غابَ عَنهَا الفَطیمُ
ترجمه ـ کلاغی با گوسفندی مواجه شد که برّهاش را گم کره بود.
2ـ تَقـولُ و الدَّمعُ جَار و القلبُ مِنها کَلیــمُ
ترجمه ـ [گوسفند] در حالی که اشک میریخت و دلسوخته از آن [مصیبت] بود، میگفت…
3ـ یا لَیتَ شِعرِی یا ابنِی و واحِدی، هَل تَدوم؟
ترجمه ـ ای پسرم و ای دُردانهام کاش میدانستم که آیا تو برای من میمانی؟
4ـ و هـل تکونُ بِجَنبِی غـداً علی ما أَروُم؟
ترجمه ـ و آیا چنان که آرزو دارم، فردا کنارم خواهد بود؟
5ـ فقـال یا أُمَّ سَعْــدٍ هــذا عـذابٌ ألیـم
ترجمه ـ [کلاغ] گفت: ای مادر نیکبخت، این عذابی دردناک است.
6ـ فکَّرتِ فی الغَدِ، و الفِکـــــ رُ مُقْعِــدٌ و مُقیــم
ترجمه ـ به فردا میاندیشی، حال آنکه فکر و خیال فلج کننده است و خلاص از آن ممکن نیست.
7ـ لِکُـلِّ یَومٍ خُطُــوبٌ تَکفی، و شُغـلٌ عَظیم
ترجمه ـ هر روزی گرفتاریها و کارهای بزرگ و مهم خاص خود را دارد که تو باید به آنها بپردازی.
8ـ و بینمـا هُوَ یَهـذِی أتـی النَّعِـیُّ الذَّمِیـم
ترجمه ـ و در حالی که [کلاغ] پرت و پلا میگفت، پیک ناگوار [مرگ برّه به گوسفند] رسید.
9ـ یقول: خَلَّفْتُ سَعْــداً و العَظْمُ مِنــهُ هَشیـم
ترجمه ـ [گوسفند] گفت: [دریغا] من او را جانشین سعادتمندی [برای خود] میدانستم و حال آن که [اکنون] استخوانهایش تکه تکه شده است.
10ـ رأَی مِنَ الذِّئبِ ما قد رأَی أبــوُهُ الکَـــریم
ترجمه ـ از جانب گرگ آنی دید که پدر گرامیش دیده بود.

11ـ فقال ذوالبَیْنِ للـــ أمِّ حیـن ولَّتْ تَهیـم:
ترجمه ـ سپس آن تفرقه افکن بدیُمن به آن مادر غمزده که[از ترس گرگ] در حال فرار بود گفت: (ذوالبین صفت کلاغ است که به معنی جداییانداز و تفرقهافکن میان دو کس است. منوچهری گوید: فغان از غراب بین و و ای او که در نوا فکندمان نوای او)
12ـ إنَّ الحکیمَ نَبــیٌّ لســـانُـهُ معصـــوم
ترجمه ـ بیگمان آنکه خبر آورده همچون پیامبری است که زبانش از خطا پاک است.
13ـ ألَم أقُل لکِ تــوا لِکُــلِّ یَــومٍ هُمُـــوم؟
ترجمه ـ آیا همین الان به تو نگفتم که هر روزی نگرانی و دلمشغولی [خاص خود] را دارد؟
14ـ قالت: صَـدَقْتَ و لکن هــذا الکــلامُ قدیم
ترجمه ـ [گوسفند] گفت راست گفتی اما این سخنی کهنه است، (و کمتر کسی آن را به زبان میآورد.)
15ـ فإنَّ قَوْمَــی قالــوا: وَجْــهُ الغُـرابِ مَشُوم
ترجمه ـ زیرا که خویشاوندان من میگویند: دیدار کلاغ بد یُمن است. (و این سخنی است که پیوسته ورد زبانهاست.)

أُمَّـهُ الأَرانِب و الْفِیلُ
گروه خرگوشها و فیل
***
1ـ یحکون أنَّ أُمَّهَ الأرانِبِ قد أَخَذَتْ مِنَ الثَّرَی بِجانِبِ
ترجمه ـ آوردهاند که دستهای از خرگوشها گوشهای از زمین [لانه] گرفته بودند.
2ـ و ابْتَهَجَتْ بالوَطَنِ الکریمِ و مَوْثِلِ العِیالِ و الحَریمِ
ترجمه ـ و از آن وطن ارجمند و پناهگاه زن و فرزند و جای امن شادمان بودند.
3ـ فاختارَهُ الفیلُ لَهُ طَریقَا مُمَزِّقاً أصحابَنا تَمْزِیقا
ترجمه ـ ناگهان فیل از آنجا راهی [برای رفت و آمد] برگزید و دوستانمان را به سختی پاره پاره کرد. (شاعر خرگوشها را دوست خطاب میکند)
4ـ و کانَ فیهِم أرنبٌ لَبیبُ أَذهَبَ جُلَّ صُوفِهِ التَّجریبُ
ترجمه ـ و در میان آنها خرگوش خردمندی بود که تجربۀ روزگار پیراهن پشیمنش را [به یغما] برده بود.( کنایه از این که کُرک و پشم بدنش بر اثر پیری ریخته بود)
5ـ نادی بهم: یا مَعشَر الأرانب من عالِمٍ، و شاعرٍ ، و کاتِب
ترجمه ـ در میان ایشان ندا در داد: ای گروه خرگوشها از دانشمند و شاعر و نویسنده…
6ـ إتَّحدوا ضدَّ العدُوِّ الجافی فالأتحادُ قوَّهُ الضِّعافِ
ترجمه ـ علیه دشمن ستمگر با یکدیگر متحد شوید که همبستگی و یکپارچگی، قدرت ناتوانان است.
7ـ فأقبَلوا مُستَصْوِبین رایَهْ و عقدوا للإجتماعِ رایَهْ
ترجمه ـ و دستۀ خرگوشها در حالیکه رأی او را درست تشخیص دادند به او روی آوردند و برای گردهماییشان پرچمی برافراشتند.
8ـ و انتخبوا مِنْ بینهِم ثَلاثَه لا هَرَمَاً راعَوا، و لا حَدَاثَه
ترجمه ـ و از میان خود سه نفر را برگزیدند. نه کهنسالی را لحاظ کردند، نه کم سن و سالی را.
9ـ بَلْ نَظَروا إلی کمالِ العقلِ و اعتَبَروا فی ذاک سِنِّ الفَضلِ
ترجمه ـ بلکه به کمال عقل [فرد] نگریستند و در این [گزینش] سنّ عقل و فضل را به حساب آوردند.
10ـ فَنَهَضَ الأوَّلُ للخِطابِ فقال: إنَّ الرَّأی ذا الصَّوابِ
ترجمه ـ پس اولین نفر برای سخنرانی برخاست و گفت: تنها اندیشۀ درست[این است…]
11ـ أَنْ نَتْرُکَ الأرضُ لِذِی الخُرطومِ کی نَستَریحَ مِنْ أَذی الغَشومِ
ترجمه ـ که [این] سرزمین را برای فیل بگذاریم تا از آزار آن ستمگر آسوده شویم.

12ـ فَصاحَت الأرانبُ الغَوالی: هذا أَضَرُّ مِنْ أَبی الأَهوالِ
ترجمه ـ اما خرگوشهای عالیمقام فریاد برآوردند: این کار از [وجود] فیلها زیانبارتر است.
13ـ و وَثَبَ الثانی فقال: إنّی أَعهَدُ فی الثعلبِ شیخَ الفَنِّ
ترجمه ـ و دومی از جا برخاست و گفت: من با روباه پیر چارهگر پیمان میبندم.
14ـ فَلْنَدْعُهُ یُمِدُّنا

]]>